پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

 

شاعری ناشناس که سال ها پیش در دامنه ی بیستون کوه می زیست، همواره با خود این گونه زمزمه می کرد:

با خود گفته بودم کوه تا کوه باید ایستاد

چه می دانستم دشت تا دشت باید گریخت.

 

 

  مساله ی کردستان، نه مساله ی کردستانِ تنها، که مساله ی ایران است. و حل نمی شود مگر در مواجهه ی مستقیمِ همه ی مردم ایران با یکدیگر و درکِ درست از این مواجهه. مساله ی کردها، نه مساله ای صرفا قومی، نژادی یا مذهبی که مساله ای ملی است. صدالبته مسائل قومی در این سرزمین، در تقابل با مرکزگراییِ ریشه دوانده، به یکدیگر گره خورده اند. و مواجهه در این معنا، اگر ایرانی قرار باشد و بیارزد که در کار باشد، مواجهه با خود است و نه دیگری. مساله ی کردها مساله ی دیگری نیست. مساله ی کردها سرنوشتِ ایران را رقم خواهد زد. نژادگرایی های رو به فزون به واقع معلولِ حاشیه سازی ها، محرومیت ها، نژادپرستی ها و نفرت پراکنی های ریشه دوانده است. آن چه با عرب ها کرده و درباره ی آن ها گفته، مسبب و مشوقِ قوم گرایی های افراطی برخی گروه ها در اهواز و شهرهای دیگرِ خوزستان است. و بر این سیاق اند دیگر اقوام و گروه ها. بنابر این نه صرفا در این برهه ی خاص، بلکه از سر خاصیتِ این سرزمین، چاره ای نمانده مگر رویارویی با تَرَک های وجدان و ترکش های مانده به روی تن، یک به یک، ریز به ریز، با خود افشایی هایی بُرنده تا بلکه مرهمی گردد و از پسِ آن، چاره ای یافت شود.

 

 روایتی را مرور می کنم. پیرمردی با یک پا و یک لا قبا. جایی در نزدیکیِ جوانرود. فرهادوار، به چابکیِ یک جوان، کوهی را کَنده بود؛ نه از سرِ عاشقی و نه برای وصال. بلکه تا مامنی باشد برای تنهاییِ دمِ مرگ و امنی برای مرگش. دو پسرش قربانی شده بودند و دخترش عروسِ بختِ بد اقبالش بود. او، بیستونش را کوبیده تا خانه اش باشد و در گوشه ای از آن منزل، اتاقی از آن، قبرش. آن پیرمرد برای من نشانِ برجسته ای از ایران است. ایرانی که در مرزها جریان دارد. از رنجی آشکار که بر ما می رود و از تنگیِ نفس و گوشه جوییِ بی امان. در قصه ی او چیزهایی زیادی برای ندانستن هست. چیزهای زیادی که باید بالاخره پرسید، کاوید و مواجه شد. چیزهای زیادی از کردستان، که چیزهایی زیادی از آن نمی دانیم.

 

  مساله ی کردستان، مساله ی وجدانِ ملی است. وجدانی که در تب و تابِ پر پیچ و خمِ ضایعاتِ پیاپی، آماسیده و پاره پاره گردیده و چاره ای مگر در انکارِ پدیده ها، فرافکنیِ خشم و نفرت و سرکوبِ دیگری ندیده. تجربه کردها نیز تجربه ای یگانه است. تجربه ی آوارگی و در به دری، ضرورتِ هر روزه ی مبارزه، بی خانگی و بی وطنی و رویاروییِ مدام با زورِ قانون و تیزیِ سیاست. تجربه ی کوه تا کوه ایستادن. دشت تا دشت گریختن. در یک کلام، تجربه ی مرزها. مرزهای در هم فرو رفته ی بر هم افتاده. تجربه ای تقدیری، تلخ، گرانبها و دردناک که طی سالیانِ سال به دست آمده است و شراکت در آن و رویارویی با آن کسب های فراوانی خواهد داشت. چه که چاره ای دیگری هم نیست. چه که بخواهیم نخواهیم در ظلمِ آشکار و تبعیض شریک بوده ایم و وجدانمان باید که بر خود بلرزد. تجربه ی کردها تجربه ی زندگی در چهار کشورِ مختلف، رویارویی با چهار وطن و آرمان های پوشالی شان، و شهروند درجه دوِ بودن در هر چهار است. تاکید من این جاست که ایده آل پردازی های قومی و طرحِ آرمانی صرفا قوم گرایانه به کارِ کردها نخواهد آمد. جدای از این که در صورتِ وقوع نیز آرمان شهری در پی نخواهد داشت و ماهیتا در تعارض با تجربه ی عمیقا سیاسی آن هاست، چنین چیزی در شرایط کنونی غیر ممکن است. پیشمرگه ها و هر یک از احزابِ فعال با حداقل دو حاکمیت مرکزی، با سپاهِ پاسداران و ارتش ترکیه مستقیما رویارویند و قدرت های جهانی نیز بارها آنان را بازیچه ی بازی های جهانی کرده اند. و اختلافات و خیانت های بیناگروهی و درون گروهی را نیز بر این ها می شود اضافه کرد. بنابر این گفتمانی اگر باشد باید در تعامل با تغییراتِ در حالِ شکل گیری باشد. گفتمانی که از ضرورتِ مبارزه در تعامل و شراکت با وجدانِ ملی ایرانیان برخیزد. گفتمانی که سرپوش ها را به کناری بگذارد تا مسائلِ حساس و جدی در اقصا نقاطِ کشور مطرح بشوند. گفتمان باید شکل بگیرد. هر چند چنین چیزی نیز بعید و دشوار به نظرم می رسد اما چاره دیگری نمی توان دید. و باید ایده آلی داشت. و چنین چیزی تنها با شکافتنِ مسائلِ گره خورده به هم در منطقه و چشم اندازی در آمده از دلِ جزئیات ممکن است.

 

  بی مایگیِ بی انتهای این روزها، خالی بودنِ ترسناکِ عریضه ها و انقلابی از سر ناچاری ترس های بزرگ من اند. ترس هایی که وسوسه ام کرده اند به بی تفاوتی و سرِ کارِ خود گرفتن و پیش رفتن. که در نهایت نیز چنین خواهد شد و چنین خواهم شد. انقلابِ ناگزیر، دامن گیر می شود، در سهیم بودنِ همه ی مردم در ناچاری شان، در بسترِ بزرگی از نفرت های متقابل و نه درک های متقابل. چاقوی هر دم تیزتر شده ی حاکمیت به قولِ رفیقی روزی رگِ گردنِ خودش را خواهد زد که بلکه هم زده باشد اما به چه قیمت و از سر ریزیِ خون تا به کجا؟ اگر چه فکرِ مرگ و پایان توامان به وجد می آوردم و دچارِ تردیدم می کند. اما دوستِ من، نه می توانم و نه می شود امید داشت که عاقبتِ ما به یکی از قصه های بورخس ختم شود. واقعیتِ موجودِ ما، کنجِ خانه ها، کفِ خیابان ها، در ارتباطاتِ روزمره و در شبکه های مجازی پخش و پلاست و این ها، هیچ یک، بوی خوشی نمی دهند.

 

 در یکی از گزارش های روایی ایران وایر، تحتِ پرونده ای با عنوان قاچاق انسان در کردستان ایران، آوارگی و بی چارگی کاک رحمانِ 54 ساله روایت می شود که در مسیرِ پر پیچ و خمِ زندگی اش مرزها در نوردیده و تنهایی ها کشیده. انگیزه ی پا به سفرهای پر خطر گذاشتنش چیزی جدای از انگیزه ی روزانه کولبرها نبوده است. در خاطرات او پا گذاشتن اما لحظه ای را برایمان رقم می زند که بازتابنده ی گره خوردگی تنهاییِ شخصی با آوارگیِ عمومی است. کاک رحمان که بی خیالِ انگلیس شده، هر طور شده باید خودش را از پاریس به بازل در سوییس برساند. پلیس اما هر بار او را از قطار پیاده می کند. تا پولش ته می کشد. برای همین یک روز می رود وسط ایستگاه قطار و بین مسافران داد می زند هوال. در کردی به رفیق هوال می گویند. شانس با او یار می شود. یکی برگشت! با هم احوال پرسی کردیم. به او گفتم پول ندارم. دست کرد توی جیبش. 30 دلار داشت. 15 دلار از پولش را به همراه یک سیگار و یک کارت تلفن به من داد. شانس اما همیشه در خانه ی آدم را نمی زند. شانسی که آن بار در آوارگیِ دو تن، در طنین هوال، محقق گردیده بود. تنهایی کاک رحمان و دادِ در آمده اش در شلوغیِ پر رفت و آمد انبوهِ غریبه ها کجا و یکی یکی دادِ در نیامده ی  قربانیانِ پنهان و آشکار که گوش شنوای آشنایی بین آشنایان ندیدند. غریبگی و تنهایی و پژواکی که از کوه ها تا ایستگاه های تمام جهان طنین انداخته سرنوشتِ جمعی و ملیِ ماست. گوش از چه گرفته ایم؟ چشم از چه پوشیده ایم؟ سر در نمی آوریم.

 

 این همه تنهایی، که به قول شاعری، سرآغازِ کتاب مقدسِ ماست، همتی می طلبد، به قدر کوه کنیِ آن پیرمردِ جوانرودی. در مغاک های تو به تو، مصمم و مصر بودن علی رغمِ امید. اگر که چنین چیزی ممکن باشد.

شهریور 97

دو هفته قبل تر از حملاتِ تروریستیِ خوزستان 

۰ نظر ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
شایان تدین

 به اطمینان خودم شک کرده ام. به این که کجای کارم. کجایم می لنگد و کجایم. هر تصمیمی تبعاتی مشخص و نامشخص دارد. آنچه معلوم نیست، رقمِ سرنوشت است. آخِر حاشیه همیشه جای متن را می گیرد. تاثیرهای جانبی موثرتراند. مسیرهای فرعی شاخصه ی فردیت اند. رقمِ سرنوشتِ من اما در کدام فرع از کدام حاشیه است؟ طولِ خوابم را در عرض زندگی می پیمایم و پیمانه های خالی را یکی یکی سر می کشم. این بار همه چیز سخت تر است. در تصمیم من دخالت های نا به جا، خیالاتِ هدر، آدم های مهمِ زندگی و واویلاها دخیل اند. باید با چه کنم های آخِر اما چه کنم؟ مگر اینجا وضعی به غیر این رقت ممکن است؟ تا کجا باید از شیره های رغبتم چنین ناجوانمردانه مکیده شود و در حلقه ی مکرِ یاران و مکاران سرگیجه بگیرم. دودو تا چهارتای زندگی را همیشه نادیده گرفته ام این یکی هم روش. ها؟ چرا این دودوتا چهارتای مجهول جدی گرفته می شود؟ چرا بارِ خانواده از خیالِ آدم کم نمی شود؟ این خانه ی بی خانه مگر چاره ی چه دردی بوده است؟ مگر راهی مانده که به مقصدی بینجامد؟ با این همه کفرِ غلیظ این ایمان لامصب چرا امانش نمی بُرَد؟ چرا با جاریِ هیچ جویی جور نمی شوم. چرا این جور تلخ، گزنده، ملول، عصبی و پر از شتابم؟ 



  روزی، روزگاری، در کدام فرعی از کدام چهار راه، دلِ شکسته ی دیواری را، زار زار، به سکوت و تماشا خواهم نشست. لحظه ای و باز پا به کوب. رقمِ سرنوشتِ من صفرِ بیگانگی است.

۱ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۸
شایان تدین

لوییجی تنکو آوازه خوان و شاعر ایتالیایی است که در آستانه ی سی سالگی خود را کشت. دالیدا، معشوقه ی او، آوازه خوانی بود شهره تر و دوره گرد در زبان و ماجرا، که بیست سال بعد تر، به شکل و دلیلی دیگر، دوباره خود را کشت.

 

بزرگترین جاه طلبی من این است که مردم متوجه بشوند که من هستم، به واسطه ی ترانه هایم. چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده است. 

لوییجی تنکو، در مصاحبه با ساندرو چوتی، ۱۹۶۲، ترجمه از ویکی پدیا

 



 به سرنوشتِ آدم ها که فکر می کنیم به چه فکر می کنیم؟ لابد به سرنوشتِ خودمان و این که آن چه بوده دیگر نخواهد بود و آن چه هستیم دیگر نیستیم. به سرنوشت که فکر می کنم به یک لحظه فکر می کنم. این که هر لحظه چگونه از خود بی خود و با خود بی تابمان می کند. این که لحظه چه انکارِ مدامی است در هر شوکی که جانمان را به جادویی پنهان روشن می کند.


 در بچگی آوازش را شنیده بودم. آن قدر دقیق و شفاف کلمه ها را ادا می کرد که به ناچار وردِ زبانم گشته بود. اُ کَپیتُ که تی اَمُ. اُ کَپیتُ که تی اَمُ. چطور چیزی فراموش می شود و چطور چیزی به یاد می آید را نمی دانم. فراموشش کردم. دیگر ادای کلمه ای نبود. تا پارسال. تصمیمی و دوره ای را گذراندن. ساعات خوبِ یادگیری مقدماتیِ زبانی دیگر. روزی، در ظهرِ گرمی، ناباور، ادای کلمات مکرر شد. Ho capito che ti amo  چنان که گویی از همیشه معنایش را می دانستم. چنان که گویی کلمه ای ترجمانِ جانی شود و تنی تازه کند. و حالا که چنین! بعد دوباره غبار. همهمه ی پس زمینه. نابجایی و بی در کجایی. تا حسِ محو شدن دوباره ی بی تفاوتی. باز ترانه را پیش کشاندم و ترانه های دیگری از او را که حالا می شناختمش. لوییجی تنکو. بهت از این جوانی. مرگ در بیست و نه سالگی. چشمانی که انگار تحمل جانِ جوانی اش را ندارد. چشمانی که انگار ترانه هایی را توامان به ابدیت و به فراموشی می سپارد. چشمانی که انگار در ادای دقیق و روشن کلمات متردد و از خود وامانده است. لوییجی تنکو. ترانه تن به تن با تصویر. ترکیبی از وسواس های زیبایی.

 
 به سرنوشتِ هر که فکر می کنیم جا برای سرنوشتِ خودمان باز کرده ایم. در چشم های ناگوارِ لحظات به پیشانیِ خودمان زل زده ایم. در آینه ی تصاویر مبهوتِ رویای خودمانیم. دالیدا نامی دیگر است و سرنوشتی دیگر. گره خورده به چشمانِ لوییجی. از پسِ گردِ زمان. برآمده تا اعتبارش را دوباره به دست بیاورم. parole parole parole کلمه ها. کلمه ها. کلمه ها. این چه شیفتگیِ نامنتطری است که منظره ها را در می نوردد و در زمزمه ها همهمه می شود. این چه پیشانی و چه سرنوشت و چه کلماتی است که لحظه ای را معتبر می کند. ترتیب را از ترتیب می اندازد و سکوت را به جان می آورد. سکوتِ به جان آمده. یادم به شعری از اصلانی افتاده. در کتابی که پنج سالی بیش از انتشارش نگذشته است. درباره ی شعر اصلانی جرات ورزیده گاه نوشته ام اما هنوز طرحِ فکری ناکافی بیش نیست که ظلم نباید کرد. اما این شعرِ به خصوص. شعری که تردید و تاییدِ توامانِ لحظه ی ناب است. از کبودیِ خانه شروع می کند. از توصیفی نا به جا و غریب. خانه کبود/ کتاب ها و لیوانی آب/ و چشمه ای/ خشکیده از خواست.  برقِ کدرِ نگاهی بر لحظه ای. تا چشمه که جوانی را استعاره ای است و خشکیدنی به در از کسالتِ سالیان. چه هراسی است/ ماندن/ در زیر نور چراغی که بر تک تک اشیا به تجاوز. چه هراسی است/ از سایهْ خانه ای که به خالی بودن خود به شک. ترکیدنِ ترسی. در عمق سالهای انفجار. سال های انکارِ وجود. وجودی که بودیم و بسیار بودیم. هراس، ماندن و تجاوز ما را ناگهان به دهه ی هشتاد می سپارد. به عاطفه ی خونین و چرکین آن روزها. و هراسی که حواسمان را پُر کرده است. هراسی که ادامه ی انکار است. نه سایه در خانه که سایهْ خانه ای. نه خالیِ صرف. که به شک، از خالی بودن خود. چه هراسی است/ ماندن و/ دیدن دری باز در سکوت/ با من/ ای سکوت به جان آمده/ جان شو/ که ساعتی از این عمیق تر نخواهی یافت. حالا چنین است که در لحظه متراکم می شود و تراکمِ لحظه لایه به لایه کشیده می شود و می کشاندمان به عمق، به حضورِ غیاب، به سکوت و جان تا سکوتِ به جان آمده. تراویده از جانِ کلامِ اصلانی. از این ها گذشته یا نگذشته سرنوشت گاه در لحظه ای خلاصه می شود. لحظه ای که آوازی باز می پراکند. سَلما یا سَلَما. سَلما یا سَلَما. ترانه ای دور. صدایی نزدیک. غریبی آشنا؟ دختر شایسته ی مصری که تباری ایتالیایی دارد و آوازه خوانی فرانسوی است چه سرنوشتی می تواند داشته باشد؟  زندگی برایم عیر قابل تحمل شده مرا ببخشید. نامی به نامی و نامه ای به نامه ای می برَدَم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و پا بگذرام به خانه ای تاریک. من غلام خانه های روشنم. لحظه ای به اوج لحظه و عمقی به عمقِ تباهی. لوییجی به دالیدا و دالیدا به غزاله. از رقصِ سرخوشانه سلما تا خودکشیِ دالیدا. از شیرینی شعر به تلخی نثر.    

 پس لحظه، اوج لحظه گاهی می تواند توقفِ لحظات باشد. در عشقی نا به گاه، در یادی از سر گرفته، در جانِ سکوت، در سکوتی متورم یا در مرگی به انتخاب. ضرباتِ نهایی. اما چه لزومی دارد کسی متوجه حضور ما باشد؟ بدیهی به نظر می آید. دیگری هر چه جهنمی، حکمِ تایید ماست و ما آینه ی حضور و حلولِ دیگری. لزوم ها دارد! به نقلِ قولِ ابتدایی بر می گردم. به اوجِ جوانی و تمنا. لابد آن که جرات فراموش شدن نداشته باشد زودتر از موعدِ مقرر به دامن مرگ در می غلتد. هر چند این توجه به حضور و آن آرزو و جاه طلبی حالا آرزویی برآورده است. حالای بی مقدار. چه فایده؟ چه آرزوها که براورده شدنش را هرگز کسی متوجه نمی شود. چه لحظه ها که سرنوشت ها را در می نوردد.

 ترجمه ی ترانه نیز چنین شد:
  فهمیدم که دوستت دارم
  آن لحظه که لحظه ای تاخیر تو کافی می بود 
  برای حسِ محو شدن بی تفاوتی در من 
  از ترس اینکه دیگر نخواهی آمد

  فهمیدم که دوستت دارم
  آن لحظه که دیدم یک جمله ی تو کافی است
  تا شبی مثلِ هر شب
  به جادو 
  روشن شود 

  و فکر کردن
  به اندکی پیش تر 
  حین حرف زدن با کسی 
  حین گفتن که 
  حالا
  دیگر بازنخواهم گشت
  به باورِ عشق
  به فریفتن خودم به رویا 
  و حالا که چنین!
  فهمیدم که دوستت دارم 
  و چه دیر است 
  برای بازگشتن 

  مدتی بی تفاوت بودم و 
  حالا رها کرده ام خود را در عاشقی. 
لوییجی تنکو و دالیدا
۰ نظر ۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۴:۵۱
شایان تدین

  

  آشناییِ اولیه ی من با حسین دریابند و عزالدین ماه رویان به واسطه ی دوستِ دور و دلْ نزدیکِ نادیده ای بود و آشناییِ عمیق ترم به لطفِ مرضیه. با خواندن نامه ها، حالا به روی کاغذ، در بی نظمیِ ترتیبشان، انگار پا به قصه ای ناتمام می گذارم. به ناتمامیِ خیال و خطابِ دریابند در فکر و کلام عزالدین. به ناتمامیِ دریابند که از شیفتگی به گم گشتگی رسیده بود. به قول فریدونِ فریاد: همه ی راه ها به دریا بسته می شوند. دریا اما حکایتِ بی پایانی است.

 

 خواندنِ نامه ها و دقت در دقیقه های اصیلِ کلماتشان از خود بیخودم می کند تا دوباره به خودم بیایم. دیروز، سرِ کلاس از بچه ها درباره ی نامه های قدیمی ترها، پدر مادرهاشان پرسیدم. غالب، مواجهه ای نداشتند و این غم انگیز بود. چند تایی که داشتند، به نظرشان عجیب رسیده بود. طورِ ادای کلمه ها، رسمی بودن ها و ادبی بودن ها متعجب و گاهی اذیتشان کرده بود. غرض، پی بردن به این نکته ی اساسی بود که تغییر در ابزار، تغییری صرفا ابزاری نیست بلکه الگوهای فکریِ ما را عوض می کند و آن چه زبان را تغییر بدهد، تغییری بنیادین و بنیادین ترین نوعِ تغییر است. غرض در دل یک مسیرِ کلی نهفته بود طی بحثمان. و این صرفا یک مثالِ ساده بود در مقایسه ی ایمیل ها و پیام ها و پی ام های امروزی با فرمتِ نامه ها. بحث سر دلتنگی نیست که اصلا من متعلق به آن دوره نیستم که یادی خاطرِ غربتی برانگیزد. اما نامه نویسی برای من یک ساختار است. گر چه از مد و قوتِ غالبش افتاده . اما تفاوت ها در گذرِ زمان هر اندازه محوتر، تیزتراند. نامه نوشتن گشادگی است سرِ حوصله. و پیام های امروزی انتقال داده های اطلاعاتی، سرِ تنگی وقت و حوصله. نامه انگار فکری گشاده است و زخمی برهنه. حایلِ هر حجابی را می شود زدود و خودِ عشقِ، خودِ لمس، خودِ زخم و خودِ بی خود شده بود. تا دوباره به خود آمد. فرصت ها در شتابِ این دنیا همه به هدر می روند اما گاه به گاه، بسیار خیال کرده ام به نوشتنِ نامه. به برانداختنِ پرده ها و پراندنِ پرنده های شوریده و شوربختِ فکرم. گاه مختصری چنین کرده ام. مقصد؛ معلوم یا نامعلوم. و گاه پاکتی نامه گرفته ام. عزیز و اصیل.

 

 نامه ها جنس های مختلفی دارند. زبان در آن ها بر مدارهای مختلفی می چرخد. بعضا رسمی تر و بعضا صمیمانه تراند. بعضا از جُستنِ پناه و رابطه ای و بعضا برای کشفِ بیشترِ خود اند. بعضا تمرینِ نوشتن و بعضا الگوی نوشتن اند. غالب اما از دل یک تنهایی، احساسِ عمیقِ تنهایی، به جوش می آیند. مجموعه نامه های ناتمامی که در صفحه ی تلگرام زخمآروز تدریجا در حالِ انتشار اند؛ با محوریتِ زندگی و نامه های عزالدین و دریابند و دوستیِ دیرینه، عمیق و عجیبِ آن دو، تقریبا همه ی انواع نامه ها را در بر می گیرند. در واقع، در فرصتی کوتاه، با شوریدگیِ تمام، در دلِ یک تاریخِ جنون زده ی سوگوار، هر یک مشغول به مشاغلی و درگیرِ گیرِ و داری اند که هر فکر و کلام و ایده ای را از یک دیگر می گسلد. این نامه ها، تکه تکه های تن هایی تاریخی و تنهایند. از فرطِ دوست داشتن، غم انگیز و از فرطِ شیفتگی، سرگشته.  عشق. مفاصلِ شکسته ی عشق در فاصله ها. فاصله های گاه بی انتها! در جایی دریابند، از رم، خطاب به عزالدین، از آوازی سحر آمیز می گوید در دهانِ دختری کولی. در همان سفری که با مختاری و ساعدی و چند تن دیگر به دعوت انجمن قلم ایتالیا رفته بودند. دو سال پیش از انقلاب. در انتهای نامه ترجمه ی ترانه آمده است: عشق هم به معنی عشق است و هم معشوق را با این اسم صدا می کنند... مرا از این فکر رها کن که من خود توام... مرا از خودم برهان... چرا که تنهایی من میان اشک هایم در باد حل شده است... چرا که می خواهم برای خود نیز زندگی کنم. ترانه را، به ایتالیایی، از بر بودم. دانه های پراکنده به یکدیگر پیوستند و شکفتند و چنین است از خود بی خودی. شکفتنِ گلی از اعماق. چنین است غرقه در چیزی شدن. آواز از دهان دختر کولی در سرِ من سراسیمه گشته بود. گم، گشته بودم. در تنهایی ها و عشق پراکنده ی غزل، گلاویژ، عزالدین و سپیدار. در نژمار و مریوان و کردستان. در جواهرده و غزاله و درخت هایی که خواب از سرشان پریده. در دلِ ایرانِ شکسته ام. و در امتدادِ خطوطِ گم گشتگی و ناپدید شدنِ دریابند. نظقه ی پایانِ متنی بی پایان.

 

 نامه هایی از این جنس، شخصی، نه ادبیات که خودِ نوشتن اند. پیش تر این تمایز بر خودم معلوم گشته بود و از آن گفته بودم. خودِ نوشتن چیزی ورای ادبیات است. اگر چه در همین متن، کمی بالاتر، از فرمتِ نامه نویسی گفتم اما این فرمت در مواجهه و تعریف، برای مای مخاطب معنی دارد. برای من است که سعی در چپاندنِ چیزی، فکرِ ناپخته ای، حرفِ ناشنیده ای، عشقِ خجلت زده و لمسِ شکسته ای در آن دارم. اکثرا نیز خیالِ آن را دارم و آن هم نه در سفیدیِ کاغذ که بر سفیدی مانیتور و به واسطه ی احتمالا ایمیل. برای آن ها که نوشته اند اما نوشتن است. نوشتن چیزِ دیگری است. شعر برای بسیاری شاعران و قصه برای بسیاری نویسندگان شگردی ادبی نه، قهرِ سرنوشت بر پیشانی شان بوده است. شاید بکت یا هر کس دیگری بود که در جوابی گفته بود می توانی ننویسی و همچنان می نویسی؟ سعی با سالیان برای گفتنِ چیزی است که توامان از گفتن و نگفتنش عاجز مانده بوند. و شاید برای برای همین رویا نوشته بود: تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتنِ آن عاجزیم. و شاید این استغاثه، این آرزو، این میلِ دریابند از همین تمنا می آید: این همه تشبیه و تمثیل و استعاره آدم را پیر می کند. شعارهایت را راحت بده. نگو آزادی، مثل باد و باران است بگو آزادی، آزادی است. نگو مبارزه یافتنِ گوهرهای گرانقدر است. بگو مبارزه، ضروری است... می گویم قربانت بروم، مبالغه نیست، یعنی به خاطرت خنجری در سینه فرو خواهم کرد. چقدر عشق چیز غریبی است عزالدین. چقدر آدم را زخمی و بی دفاع می کند. می گویم می خواهم بروم دریک غار زندگی کنم. استعاره و کنایه نیست. به کوهستان می روم، به غاری پناه می برم. هر وقت دنیا جای بهتری شد، خبرم کن.

 

 دریابند، خونِ گرمی در کلامِ گلاویژ و عزالدین. خون گرمی که در فکرشان جاری بود. و حالا خونِ گرمی که در من جریانی جدی دارد. هوای شیراز آفتابی است، چنان که خیالِ باران خاطره ی بعیدی به نظر می رسد. من اما در دلِ اتاقم، کنار به کنارِ ماهی به ماهیِ سبز و تک ماهیِ قرمزِ زده به بیراهه، طرحی که از فکرِ امیر بر جلدِ زخمآروز نقش بسته، به بارانِ پاییزی در پاریسی فکر می کنم که عزالدین را خیس می کرد. از آن پاریسِ خیالباف های دهه ی شصتِ میلادی تا این شیرازِ تکیده ی در آستانه ی سنه ی چهارصدِ شمسی. به سرنوشتی فکر می کنم که انگار از دلِ باران جهیده بود. به استعاره ای که انگار سرنوشتی را مقهور می کرد. به آینده ای که برای همیشه در گذشته مانده است. به اولین نامه:

 

غزل بانو جان! فرشته صفت جان!

این جا شدید باران می بارد. باران را دوست دارم. باران را عاشقم. اما ته ته ته دلم می گوید روزی یا شبی در باران، مصیبتی خواهد آمد. بارانِ این چند روز از همان هاست انگار. باران نیست شاید. زهرابه ی آسمان است. شاید هم دعاهای همه ی این چند سال است که راهی به بالاتر پیدا نکردند و مایوس شدند و خود را رها کردند. عجیب است. واقعی شاید. فکر کن! دو شبانه روز است که از آسمان دعاهای مرده به زمین می خورد.  

 

عزالدین تو

پاییز در پاریس

بیست و پنج شهریور هزار و سیصد و سی و هفت

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۰
شایان تدین

  در نا به سامانیِ پیش آمده نابخردی ها دخیل اند. از جمله از جانبِ اصلاح طلبان. آگاهیِ کاذبی که حباب های چرکینِ آن زبان و واقعیت را در هم ریخت و حالا یکی یکی می ترکند. حالا با چه رویی، با کدام ترفند می شود اعتمادِ فروریخته در بسترِ خشم، نفرت و فقرِ فزاینده را جمع و جور کرده دوباره به دست آورد؟ بشارت دهندگان، بشارت را به قربانگاه آورده اند. جای مژدگانی حالا چرک و خون و دشنام نصیبشان.

 

 یکی از آن تحریف ها در مسیرِ چالش و بحث و تفکر، مساله ی حضور یا عدمِ حضور پای صندوق های رای بود. هنوز هم کسانی، به هر بهانه ای، بر سر دیگرانی می کوبند سرِ رای دادن یا ندادنشان. مساله اما این نبود. چیزِ دیگرِ مهم تری بود. تزریقِ امیدهایی واهی در راستای منافعِ گروه کوچکی که از جنسِ غالبِ جماعت، حتی غالبِ هوادارنِ سینه چاکشان نبودند. بحثِ رای دادن یا ندادن حاشیه روی بود. طفره رفتن است. مرض در شکلِ استدلال پنهان است و کاربردِ در هم ریخته ی زبان. ای کاش اصلاح طلبی ممکن بود. ای کاش اعتماد چنین در هم کوفته نمی شد. ای کاش آلترناتیوِ مصلحانه ای از بدنه در کار بود. اما خودمان را باید به خریت زده باشیم تا چنین مسلخی را نبینیم. حالا عده ای که خود به کناری خزیده بودند از لزومِ چه و چه صحبت می کنند. مساله این است که آری. حتما خیلی حرف ها، خیلی کارها، خیلی فکرها لزومشان احساس می شد، می شود، اما شما خود با آن سیدِ خندانِ مضحکتان تیشه به ریشه ی ملزومات زدید. وضعیت ورای تحلیل است. خیابان ها دیگر تحلیلی را بر نمی تابند. خاصه از جانب منطقِ پوسیده ی اصلاح طلبانی که هر بار سکوتشان سرِ بزنگاه، مسببِ سقوطشان گردیده است. نتیجه ی آن همه کجی در فکر و آن همه بی تفاوتیِ انزجار بر انگیز، این همه خیابان، این همه فقر، این ایرانِ در آستانه ی فروپاشی. 


دشت ها اینجا، مردابی و پوک/ جاده ها، کوتاه/ در رگ اسب و دل من پوسید/ هوس تاخت و تازی دلخواه
م. آتشی 



  به خودِ در خطرم فکر می کنم. به شبِ درازِ مردد. به پیوندهایی که باید برقرار کنم. به الکن بودنم از هر جهت. امیدی نیست. چندی است بقایی بی امید دارم. این اما مانعِ سخت و ثابتی نبوده است سرِ راهِ فکرها و عمل هایم. مانع حالا جای دیگری است. خستگی، کلافگی و بی انگیزگی چیره گشته اند. سیطره شان نفسِ مغزِ آدم را می گیرد.



  همین حین سارینا آمده نشسته بود کنارم. پرسیدم به چی فکر می کنی؟ جواب داد نمی دونم. چیزی نگفتم. خودش ادامه داد که چرا اینجوری میشه بعضی وقتا؟ تو هم میشی؟ گفتم آره. تموم دنیا هم میشن؟ تو دلم باز گفتم آره. ساکت از اتاق رفت بیرون. سیطره ی این سنگینی آمده تا تو سرِ سارینا. حداقل من چنین احساسی دارم. نفوذش اجتناب ناپذیر گردیده است. در سیمای دوستانم می بینم. در سیمای غریبه ها می بینم. در ادای کلمات و در اطوار. در همه هویداست. در همه حاکی است. گوشه ی دفترچه ی یادداشتِ روزانه چند روز پیش نوشته بودم:  ذهنی مه آلود. در فضایی معلق. فرو رفته در ابهام. خود، ابهام. خیره می شوم اما چیزی نمی بینم. ساکت مانده اما فکری نمی کنم. همه این ها وقتی بی انگیزگی چیرگی کند آدم تباه می شود. خالی می شود. انبوه می مانَد. این در خود ماندگی خودخوری می آورد. حالتی است که باید جگر سوزاند تا فکرِ بکری برآید.



  آن گاه که زندگی سخت تر است/ حیات قطعی تر است؟ عبارتی، پرسشی، از زبانِ پازولینی. زندگی سخت شده است. فعالیت سخت شده است. پیش بردنِ مسیری در درون سخت شده است. فرو رفتن در اعماق سخت شده است. اکنون مرداب، آینده گرداب. گذشته مغشوش، آینده مخدوش. چاره اما در دشواری است. در هر آنچه امیدی دیگر بدان نیست. در رفتنِ مسیری بیراهه، دررفتن از این کنجِ خراب آلودِ پر از ارتباطات و غم های لزج. حیاتِ در ناامیدی، هر چه دشوارتر، قطعیتش افزون. باید که همچون روسپیان از پرسه گردیِ بی امید بازگشت. بر کرانه های شبانه ی حواسی گنگ متمرکز شد. و در پرتوِ پر شکوهِ حیات عمق گرفت. باید زنده ماند. اکنون بی رمق...

۰ نظر ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۶
شایان تدین

  با گزیده شعرها سرِ سازگاریِ چندانی ندارم. مگر این که گزینش از پیِ پختنِ فکری باشد و به سوی چیزی دیگر ورای شعر. مجموعه شعرهای یک شاعر نیز بابِ میل نیست. بهترین اتفاق، دفتر شعری مجزاست از شاعرانی که دوست می دارم یا دوست خواهم داشت.

 

 شعر خواندن این روزها خیلی شخصی تر از همیشه است. شعر دیگر بسته به نظم و طنین آهنگینی نیست. دیگر ستونِ فرهنگی شفاهی و در پی تحکیم و تحکمِ آن نیست. شعر دیگر ابزار نیست و منتِ هیچ تعلق و تعهدی را بر نمی تابد. جهان مدرن گوشه گیری شعر را پذیرفته. من پیش تر بی فکر و مداقه ای شعر و شاعری ام را به گوشه ای بردم. انگار به تاسی از روحیه ی تاریخی که در آن زندگی می کنم. شعر در جهان امروز بیراهه ای بیگانه است که به کارکردهای زبان خیانت کرده است. به نشانه بودن و در نشانه ماندن. به انتقالِ مستقیمِ پیام. و البته با ذات رسانه های مسلط بر اذهان نیز در تضاد و تقابل است. در رسانه رمزگان از پیش گشوده اند. و مخاطب نیز به طور خودکار دریافت می کند. ماهیتِ فراگیر بودن چنین است. باید دو، مشخص، دوی دیگر، مشخص و چهارِ نتیجه نیز مشخص باشد. قواعد و قراردها مابینِ گیرنده و رساننده به طور ضمنی پذیرفته شده اند. کسی پاپیچِ کلمه ای نمی شود و کلمه مضمونی تهی است. چرا که حامل دریافتی واحد و مکرر است. شعر اما با زبان، با خانه ی وجودی اش، سرِ جنگ دارد. زبانِ مسلط، امروزه، فکرِ مسلط است و شعر عنصر نامطلوبی است که تسلط از زبان می زداید و کام نمی بخشد. به کلمه ی نشانه شده ای تن نمی دهد و محتوا در آن بسیط و متکثر است. شعر منشوری است گریزان از خود. لعنتی است دچار به جهان و تاریخ. در پذیرش این لعن و نفرین شدگی، قوای شعر حالا در تن دادن به هبوط و تبعیدی است که افلاطون برای شاعران خواست. شاعران رانده شده گان از درگاه اند. شعر در عصر ما بیهوده ترین چیزهاست و قدرتِ مقابله اش در همین نهفته است. هرگز شعر چنین سرِ ناسازگاری نبوده. چنین در محنت گرفتار نبوده. چنین بیهوده و چنین حیاتی نبوده است!

 

 منظور از شعر، شعرِ مدرن و منظور از عصرِ ما، طوفانِ فراگیرِ مدرنیسم است. منظورِ از شعرِ مدرن البته به روشنی و سادگی مشخص نیست و تناقضاتِ بسیاری در اعماقِ آن نهفته است. پی گیریِ ترجمه ها و تفسیرهای فرهادپور روشنگر خواهد بود. به ویژه  در کتابی به نامِ شعر مدرن که چندی است گِرد آمده، مستقلا منتشر گردیده است. سطرهای بالا قوتِ قلبی است نظری برای من و نه تحلیلی بر اوضاع شعر در کشور خودمان. منظور فرصتی است که بالقوه پیش آمده، طی سال ها و نه آنچه مرتجعانِ فرصت رُبایِ فرصت کُش سرِ بازارهای مکاره به وقاحت می فروشند. منظور از گوشه گیریِ شعر نیز، کشیدنِ هاله ای به دورِ خود، صومعه نشینی و مقدس بازی و اطوارِ شاعری نیست که باز پر از تکرار و حماقت باشد. آن تفاله ای تاریخی است. خرقه پوشی و صوفی بازی حالا بازاری شده. این رانده شدن، فرو رفتن در متنِ تاریخی و به در آوردنِ متن از تنِ تاریخ است.  اوضاع البته مشخص است. اینجا نیز سال هاست که شعر آشکارا هنر اول نیست و در عوض، حرکت های مدرنیستی در شعر ما نیز از جایی متوقف گردیده است!

 

 خواندنِ قطعه شعری، حتی برای چندمین بار، در کانالی تلگرامی یا در پستی اینستاگرامی هنوز برای من کار شاقی است. به سطرِ آخر و نقطه ی پایان می رسم هر بار و باز از نو می خوانم. چیزی این میان می پَرد. از دسترس خارج می شود. آن، هشیاریِ من و تمرکزِ ذهنیِ من است. خواندنِ دفتر شعری ناب خود نوعی مقاومت است. گشت در دنیایی پیوسته و متجسم و گذار از متن به سوی تداعی ها، به واسطه ی تمایلات. خواندنِ یک دفتر شعر حتی در عصرِ حواس پرتی مطالعه ای عمیق می طلبد. غوطه ور شدن در خیالی متجسم و تو به توی سیاه و سپیدِ کتاب رفتن و در نهایت، بخشی از کتاب شدن و افزوده ای بر کتاب شدن و کتاب شدن!

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷
شایان تدین

    همه چیز ادامه دارد. به بدیِ فیلم هایی که در جشنواره ی فیلم کوتاهِ شیراز دیدم. بدونِ آغاز. بدونِ پایان. کشدار و مریض. کج دار و مریض زندگی می کنم. تابستان در ناتابستانیِ خود و زندگی در نا به سامانی است. می گذرم و می خورم از خودم. از ناخن و پوستِ دستم. از نفرت و حسادت و هزار و یک جور خیالِ ناجور. می خورم و می گذرانم. فکر به فکر، خیال به خیال، کتاب به کتاب و کلاس به کلاس. همه چیز به طور مهلکی ادامه دارد و هلاک نمی شویم. تمام نمی شود. دانشگاه، نظام آموزشی و اداری و کل مملکت در تعلیقی دائمی است. میلِ جنون آمیزی به پایانِ کار دارم. به خطِ آخر. به نرسیدن و حجتِ تمام. اما هیچی. در تابستانی که حالِ تابستان ندارد کلاس های عمومی و زبانم را می روم، کلاس های رانندگی را باید بروم و کتاب به کتاب سر می چرخانم و فیلم پشتِ فیلم می بینم. این روزها بیشتر از فون تریه. یادداشت ها و شعرها در سرم سرگردان اند و گاهی خطی به میلی می رسد و کشیده می شوم به رویِ زمینی سوخته. بیشتر اما بی امان در جای خود مانده سر از فکری به فکری می برم و از خوابی به خوابی می روم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاهِ زنگِ تفریح، به فکر کردنِ خودم فکر می کنم. به این که چیست و کجاست این فکر که به خودش فکر می کند. به انتزاعی که برخاسته از مادیتِ محضِ است و به تو به تویِ سرگردانی مان. سرگردانی. در کلمه ها فرو می روم و کلمه می شوم گاهی. کلمه ی محض. پوشالی. تو خالی. بی سر. پرکَنده. ترکیب ها را جذب می کنم و ترکیب ها را تحلیل می برم و حل می شوم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاه به نوعِ تازه ای از فکر کردن فکر می کنم. فکر کردنِ امروزی مان که مثل هر چیزِ دیگری ماهیتش در شکلش است. اینترنت و شبکه های اجتماعی با ما چه کرده اند؟ مدتی مدید آزار می دادم خود را محضِ عدمِ تمرکز و پراکندگی و سرگردانی. ابرداستانی اما در کارِ ابررایانه هاست. فکرها در عصرِ ما کدهایی سرگردان اند. به کارِ این جهان این امتداد نمی آید. طورِ دیگری شده ایم و تمرکز و خطِ پیوسته عناصری نامطلوب اند. عناصری پس زده شده اند. اینترنت حتی در ابتدایی ترین شکلش صرفا ابزاری در دستِ بشر نبود بلکه ارائه ی نوع تازه ای از فکر کردن بود، متفاوت از عصرِ کتابت، عصرِ تفکرِ خطی و متمرکز. با این سرگردانی عظیم و با حسِ آزاری که نشترش به جانم فرو می رود چه کنم؟ فکر کردن به خودِ همین مساله مرحله ای تازه است. جویای احوالِ بیمارِ خود شدن در بی نهایتِ امکانات و سرعت. جویای احوال خود شدن در حسِ تعلیقی که در جانِ این سرزمین فرو رفته و ادامه دادنی صرف به بیهودگیِ محض. میلِ مضری به پایان دارم. به فروپاشی. و فکر می کنم بیهودگی باید کلیدواژه باشد. واژه ای که منافذ را باز کند و جا برای کاوش بیابد. پذیرشِ این که چقدر بیهوده سر به سودا می کوبیم باز فکری است درباره ی فکر و جویای ناخوش احوالیِ خود شدن. همه چیز، مریض، ادامه دارد و هر کدام، زیر به زیرِ ستون های پی افکنده ی ابرداستان، پی کار خود می رویم و سر در سودای خود فرو کرده ایم!

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۳
شایان تدین

   

چنان که از عنوان مشخص است نوشته های زیر یادداشت هایی روزانه اند با کمی ناخالصی. چرا ناخالصی؟ چون از ویژگی های تنگاتنگِ یادداشت های روزانه برای من خامی، موجزی و حاشیه رویی آن هاست که فراتر از این یادداشت ها، هر سه از صفاتِ کلی و بدِ من هم شاید باشند. آن ها معولا پیش خودم و برای خودم اند. این ها اما حولِ محورِ مشخصی اند اگر چه همچنان از خامی و کاستی و پراکندگی در امان نیستند!

 

روز اول:

 عربستان، تیم بی دفاع. تحقیر. تمام.

 

روز دوم: 

 ما بُردیم. نمردیم و برد ایران در جام جهانی را هم دیدیم.

امید ابراهیمی. نقش اول میدان. گلادیاتور اعظم.

شگفتی و شادمانی. جمله ی همیشگی. شادمانی فراتر از شادمانی وجود ندارد!

 

روز سوم: 

 رونالدو برای تیم ملی. همه ی تیم ملی برای مسی. برای مارادونای یک مملکتی شدن باید بیش از یک فوتبالیستِ خوب بود.

 

از یک مکالمه:

_میلاد خوب حرفی می زنه ها. میگه اگه بیست و دو نفرم باشید رونالدو گلو رو می زنه

_ها.. همو سیاهه.. همو سیاهه رو میگی.

_سیاه که نیس حالو... یه کم برشتن.

 

 

روز چهارم:

  ساعتِ اشتباهی رفتم سر جلسه ی امتحان. روزهای فوتبالی، روزهای بی خودی. اعصابم ناراحت بود تا باختِ آلمان در روز رویایی مکزیک. حضورِ پر شور و طراوت. مکزیک یک آلمان صفر. ادامه ای بر شروعِ بدِ بزرگان.

 

روز پنجم:

 دقیقه ی نود و یک. دوباره کرنر. دوباره توپ دوم. دوباره هری کین. انگلیس دو. تونس یک. افسوس برای تونسی ها. فوتبال بیش از نود دقیقه است.

 بلژیک سه پاناما صفر. جام جهانی، در انتظار قهرمان تازه ای است؟

 طلسم حدس های نادرست شکست!

 

روز ششم:

 این تنها جایی است که جزئی از جماعت بودن را دوست دارم. چرا؟ شاید چون که اطوار و ادایی در کار نیست. هر چه هست، بی تفاوت، بروزِ طبیعی هر هیجانی در رفتار است. بدون محدودیت و بی هیچ انگی.

 

 تماشاگری. تماشاگری چه ابعادی دارد و چه گستره ی فوق العاده ای را از زندگی هر روزه در بر می گیرد؟ در برابر هر تصویر، سینما و تلویزیون، در برابر تمامِ آنچه در خیابان ها و کوچه ها رویارو و در کناره می بینیم، در استادیوم های فوتبال، در برابر یک مجسمه، یک پرده ی نقاشی، صحنه ی تئاتر، یک کنسرت، در برابر چهره ای دیگر، با علاقه، بیزاری و بی تفاوتی. تماشاگری حجم بزرگی از زندگی هر روزه ی ماست!

 

 روسیه ۳ مصر ۰. والسلام. الوداع محمد صلاح و یارانش. ما مردم این طرفِ تاریخ و جغرافیا، زنده به خیال و خیالاتیم. تجربه های عقیم مان را در خواب ها و رویاها تکمیل می کنیم. مصر، به سادگیِ هر چه تمام تر، بی هیچ درخششی حذف شد. ما، به معجزه ی نایابِ فردا شب، امشبمان را در خواب و بیداری می گذرانیم.

 

روز هفتم: 

 مراکش.  ۱۸۰ دقیقه تلاشِ بی وقفه. ۱۸۰ دقیقه دوندگی بی امان. ۱۸۰ دقیقه حمله. حاصل: گل به خودی و گل از رونالدو. دو باخت و حذف. فوتبال بسیار بی رحم است.

 

 پرچم. سوت. وار. ما اما شادی مان را کردیم. 

خواب بود یا رویا؟ پریدیم از واقعیت. شادیِ ناتمامِ ما. آغوش های غریبه، باز به روی هم. پریدیم و دویدیم. در اتاقی کوچک. در خیابانی طویل. در هر کافه و برزنی. دویدیم در خیال و خاطرات. از گذشته به فردا. بی خود. کنارِ هم. خواب بود یا رویا، لحظه ای بود و تمام. گل که مردود اعلام شد انرژی مان تمام شده بود یا انرژی مان که تمام شد، گل هم از دست پرید.

 

 عجب شبی بود. یک نیمه دفاع کردیم. زدیم زیرِ توپ. جانانه و تن به تن و فشرده. حد اعلای خودشان بودند هر کدام از بچه ها. یک نیمه ی دیگر، برازنده ی نباختن بودیم. برازنده ی بردن حتی. ایران. ایران. ایران.

 

روز هشتم: 

 ناخن می جود مارادونا. پاش به لرز افتاده مارادونا. حرص می خورند یک ملت. آرژانتین، تیم بازنده ی زمین و تیم بازنده ی جام. این ضعیف ترین تیم ممکن بود. بی برنامه. سردرگم. پر از حماقت. و مسی. مسی، نا امیدی است که نود دقیقه قدم می زند!

 

روز نهم: 

 خوابیدم. جلوی تلویزیون. دقیقه ی ۹۰ بیدار شدم. پتو روم بود و بابا کنارم بازی را می دید. صفر صفر. پیش بینیِ من، دو هیچ به نفعِ برزیل بود. ۹۰ تا ۹۶ دو بار دروازه ی کاستاریکا باز شد. منتظرِ بیدار شدنِ من بودند. نیجریه با بردش، بی تابیِ آرژانتینی ها را کمی فرو نشاند تا فرصتِ نهایی را ببینیم چه می کنند. سوئیس هم دقیقه ی ۹۳ گل دوم را واردِ دروازه ی صرب ها کرد. شکیریِ کوزوویی چنین کرد تا این بار پیش بینی یک یکم را خراب کند. فوتبال ۹۰ دقیقه به اضافه ی دقایقِ اضافی است. آن لحظه های نهایی چه شدتی به احساسات، به شیرینیِ برد و تلخیِ باخت، به هیجانات و رفتارهای ناشی از آن می دهد.

 

روز دهم: 

 _یعنی بلژیک قهرمان بشه؟ بلژیک نامِ تازه ای در تاریخِ فوتبال در سطحِ جهانی است. کشوری با سه زبانِ رسمی، با استعدادهای نابِ مهاجرانش به پیش می تازد. فوتبال فقط در گذشته نیست! آینده، فرصتِ برنامه ریزی، جهت یابی و پی گیری است. فوتبال به روی هر نام و روایتِ تازه ای گشوده است.

 

 آلمان علی الحساب در امان از حذفی تاریخی و جریحه دار شدنِ غرورِ همیشه از موضعِ قدرتش. شانس همیشه با بزرگان است!

 

روز یازدهم: 

 انگلیسِ یکدست. شاداب. انگلیسِ همیشه ناکام در تورنمنت ها با ستاره های بزرگ. حالا تیمی جوان، بدون فشارهای معمول، فوتبالش را بازی می کند. تا کجا پیش خواهند رفت؟ صبر می کنم تا ببینم. در شبی که همه چیزِ این مملکت در آستانه ی فروپاشی می نماید. دلارِ ده هزار تومانی. وقاحت ها و حرامزادگی های بی پایان. بی آبی و خوزستان و بوشهر و بازار که آواری گردیده است. ما مردمِ امیدهای بزرگ و شکست های بزرگتریم. فردا، پای تلویزیون، دو ساعتِ تمام میخکوب خواهیم بود. برای تحملِ شکستی دوباره؟ یا سرخوشیِ به در شده ای از انبوهِ خیانت ها و آوارها که در هر دو نشانه های زخمیِ بیماریِ عمومی مان نمود خواهد داشت.

 

روز دوازدهم:

دار و ندارِ مردم عرصه ی نمایشِ عمومی.

 نمایشِ بازی در پارکِ آزادی، بی مسئولیتی شهرداری به مردم و مردم به مردم. آن روی شادیِ عمومی، خشم و نفرتِ افسارگسیخته است و همه چیر به آنی به ضد خودش تبدیل می شود. شهری در شرایطِ اضطراری!

 نیمه ی اول را اصلا ندیدیم. نمی شد دید. در آن غوغای بی سر و ته و انبوهی که کش می آمد تا بر سر یکدیگر خراب شویم. نیمه ی دوم نمایشِ خوبی نداشتیم. گلِ استثنایی کوارشما در دقایقِ پایانیِ نیمه ی نخست کارمان را زار کرد. فوتبالیستی که هربار در کمترین دقایقِ حضور چیز تازه ای در چنته دارد. از بدِ بخت این بار نصیبِ ما! در رفته بودیم به سمتِ منزلِ کامران. پنالتی. آیا فرو می پاشیم؟ اوجِ بازی. عکس العملِ عالیِ بیرانوند و جای خوشِ توپِ آغشته به تحقیر، امید و آرزو و دیگر تقریبا هیچ تا آن پنالتیِ زورکی و آن حسرتِ نهایی از عدم دقتِ طارمی و تکرارِ مکررات و حسرت های دوباره و ای کاش و اگر و چنین و چنان. به معجزه های خاموش عمری است دلبسته ایم. نیمه ی دوم خوب بازی نکردیم و تنها در تعلیق های پر شمار منتظر نشستیم. همیشه باید حسرتِ نهایی سنگین باشد و بشکندمان. و اما مردم. و خیابان هایی که خلوصِ شادی، ایمانِ از دست رفته شان است. بارِ سنگینِ شکست را همیشه زده ایم کنار و فرافکنی کرده ایم. ورنه باخت و حذف غم انگیز است و حسرت بار. ما معتادِ حسرت هایمان شده ایم و سرخوش از بیماریِ عمومی، سرریزِ خیابان ها می شویم.  شکست بهایی دارد و ما از رو در رو شدن با آن همیشه ترسیده ایم! 

 

روز سیزدهم:

 حمیدرضا صدر به نقل از رسانه های آرژانتینی از تئاتر شکنجه گفت. بهترین عبارت برای توصیفِ بازی آرژانتین. برد اما بدونِ شکل، ساختار و اشتیاق. فوتبال ترکیبِ جالبی از منطق و اشتیاق است. این آرژانتین نه اولی را دارد و نه دومی. برد و این خبر خوبی است برای من. برد و مسی هم گل زد، گلِ خوبی هم زد اما هنوز مانده تا آن آرژانتینی باشد که دوستش دارم. سیمای خونیِ ماسکرانو، در طول نیمه ی دوم، شِمایی از آن شور و اشتیاقِ بی نهایتِ آرژانتینی ها به فوتبال بود. آن را به خاطر می سپرم و امیدوارم به دورِ بعدی. به بازی در برابرِ فرانسه و به اعجازِ مسی و به رد زخم های زنده.

 

روز چهاردهم:

این طرف زمان به سرعت می گذرد. آن طرف به کندی. دقیقه ی ۸۲.

ده دقیقه ی پر التهاب برای سه ملت. مکزیکی ها، سوئدی ها و آلمان ها. سرنوشت را اما کره تغییر می دهد. روسیه، توقفگاهِ ابدی، پیشِ روی منطقِ مغرورِ آلمانی.

فوتبال امروز یکی از درام های پیچیده، تو در تو و به یاد ماندنی خود را تجربه کرد.

 

روز پانزدهم:

 این ور آن ور، دنبالِ دردسر و دکتر، با ناصر و تنها. حواسم به بازی ها نبود. بلژیک انتخاب شجاعانه ای کرد. اول شد اما به سمتِ پُر خطرِ جام راهی.

 

روز شانزدهم: 

 وقفه. حین تورنمت روزِ بی بازی روز عجیبی است. تعلیقی که طبیعی نیست. یک چیزی کم به نظر می رسد. هر جامی چند روز اولش کِش می آید. باقی به چشم بر هم زدنی می گذرد و تا به خودمان بیاییم کاپ در دستِ کاپیتان می درخشد. قهرمان را بلژیک پیش بینی کرده ام اگر برزیل و فرانسه امان بدهند. قهرمانی کرواسی اما همه را به صلح می رساند و اگر این آرژانتینِ ضد تیم به جایی برسد شگفتی بزرگی رقم خورده است.

 

 حالا باید از مساله ای دیگر با خود بگویم و حل و فصلش کنم. مساله ی شانس. chance. اتفاق، موقعیت و موقعیت های اتفاقی در فوتبال. دوستانِ هوادارِ آلمان از این که بردشان را در بازیِ دوم در برابرِ سوئد با گلِ دقیقه ی نود و چهار، آن ضربه ی مطمئن از کروز، به شانس نسبت داده بودم بهشان برخورده بود. نوشته بودم شانس همیشه با بزرگان است! درست تر آن که شانس اغلب با بزرگان است. این اما به معنای الابختکی بودنِ فوتبال و انکارِ چیزهایی واضح نیست بلکه به گمانم، پیش از همه، از ویژگی های ماهوی هر مسابقه ی فوتبال است و آنچه فراگیر و جذابش می کند، همین شانسی بودن هاست. فوتبال پر از موقعیت های اتفاقی است. یک بازی فوتبال پر از پتانسیلِ اشتباهات بزرگ است که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. هر اشتباه ممکن است به شکست تیمی بینجامد. میلی مترها و صدم ثانیه ها تاثیرات بزرگ می گذارند. جام جهانی فرصتی برای امید تیم های کوچک تر است که در طول یک نود دقیقه به اضافه وقت های اضافه دلخوش به شانس باشند. قدرت یک تیم در طول زمان شانسی نیست اما بردِ همان تیم در یک بازی از تیمی کوچکتر هم گاهی شانسی است. البته این به معنای در نظر نگرفتنِ قاعده، تاکتیک و دیسیپلین نیست. تفاوت بین تیم های بزرگ و تیم های کوچک در همین هاست. حرف من سر یک بازی و یک نود دقیقه است. تاریخ قهرمانی ها بیش از آنکه تاریخ لیاقت ها باشد تاریخ اتفاق هاست. جذابیتِ ورزشِ ساده ای مثلِ فوتبال در شانسی بودن آن است که هر تیمی را در برابر هر تیم دیگری می تواند امیدوار نگه دارد. ورنه فوتبال محدود و تکراری است و هر تکرای قاعدتا ملال انگیز. آنچه از ملال می کاهد و به سمتِ خلاقیت های آنی می کشاند درکِ ظرفیت های شانس و بهره وری از آن در یک مسابقه است. چنین است که هیچ تیمی نباید پیش باخته به میدان بیاید. اخلاقیاتِ یک مسابقه از اینجا آغاز می شود.

 

روز شانزدهم:

فرانسه ۴ آرژانتین ۳

 قهرمانی هنوز سایه های خاطره در دستِ خداست. نصیبِ آرژانتین از این جام دست های گشوده ی مارادونا و تیمی بازنده به خودش بود. نه اورتگا نه باتیستوتا نه ریکلمه و نه مسی. تاریخ برای آرژانتینی ها تکرار نمی شود و یکتا قبله همچنان اوست و نه غیر او. دیگو آرماندو مارادونا.

 جام های جهانی را با اروگوئه به خاطر می سپرم. هر بار سوارز، این بار کاوانی.

 

روز هفدهم:

  هر چقدر عجیب به نظر برسم، بازی اسپانیا واقعا برای من خسته کننده است. تکراری ملال آور است. هر سبک تازه در ابتدا شوق انگیز است و اسپانیا در دهه ی اول هزاره ی دوم در اوج سبک و اشتیاق بود. سبک و اشتیاقی برگرفته از آن بارسلونای رویایی . حالا اما عبارتِ بازی ماشینی را باید وام گرفته، به آن ها، نسبت بدهیم. پاس کاری ها بی شمارِ عرضی در هر کجای زمین تنها الگوی ظاهریِ آن تیکی تاکاست. حرفم شاید کمی سوگیرانه باشد اما چاره ای نیست. سوگیری بخشی از هر نظری درباره ی فوتبال است! بازیِ اسپانیا به تمرین های مدرسه  فوتبالی می ماند. خام در عین اتوماتیک بودن و در نهایت بی نتیجه. آنها دیگر طوری بازی می کنند که هم تکلیف خودشان مشخص است و هم تکلیف حریف از پیش تعیین شده. روسیه با تلاش بی امانش مستحق چنین بردی بود.

 

 دانمارک باخت. در روزی که بهترین عملکردش را داشت و کرواسی روزِ خوبش نبود. دانمارک باخت اما کسپر اشمایکل برنده بود و پسر در برابر چشمان پدر و شور و اشتیاق و فریادهای او، کو ندارد نشان از پدر...

 

روز هجدهم:

 بدونِ سوباسا، بدونِ کاکرو، ژاپن دو بر صفر پیش افتاده بود از بلژیک. در این تورنمنتِ نامتعارف، بزرگترین شگفتی در راه بود. سامورایی های آبی، عالی بودند در این بازی. تحسین جهانی بی کم و کاست و بی استثنا نصیبشان می شود. یک فوتبال شناور، تاکتیکی و بدون محافظه کاری های گاه لازم. لازم نبود برای کرنر دقیقه ی ۹۴ همه به پیش بتازند تا چنین در ضد حمله اسیر شوند و بلافاصله تمام. لازم نبود اما ژاپنی ها ذهنیت پیروزمندانه شان را به تجربه گذاشتند با اندکی خامی. لازم نبود اما آن ها عالی بودند. این بهترین نمایش آسیایی ها و آفریقایی ها بود. آن ها لایق پیروزی بودند.

 

روز نوزدهم:

  انگلیس خرقِ عادت کرد. از جهنم ضربات پنالتی این بار در امان ماند. خاطرات خوش برای انگلیسی ها هرگز با ضربات پنالتی عجین نبوده اند. این بار اما خاطرات را شکافتند و رد تازه ای بر جای گذاشتند.

 

روزهای استراحت:

 طرفداری در فوتبال و ماهیتِ روان شناسانه ی آن که در اجتماع ظهور پیدا می کند مساله ای قابل مطالعه است و کم روشنا به زوایای تاریک و ناشناخته ی عصرِ حاضر نخواهد انداخت. علاوه بر ابعاد بین المللی و باشگاه های هواداری و آشوب های هولیگان ها و تفاوت های این خرده فرهنگ ها با یکدیگر در جوامعِ مختلف، این مساله را باید به تاریخِ فوتبالِ خودمان نیز بسط بدهیم. از دو تیم پر طرفدار استقلال (تاج) و پرسپولیس گرفته تا تیم های کوچک ترِ شهرستان های کوچک تر که گاه طرز طبیعی تری دارند و باشگاه ترند. هم چنین اصطلاحاتِ موجود در توصیفِ هواداران را باید بررسی کرد. مثلا مساله ی تماشاگرنماها که ترکیبی است غیرواقع نگرایانه و فاشیستی و البته مساله ی عدم حضور زن ها در استادیوم که علاوه بر ابعاد سیاسی اش ابعاد جامعه شناسانه ای در پیوند با تاریخِ فرهنگِ حذف گرایانه ی ما دارد و  تبعیض و جنسیت زدگی نه تنها در هیهات و وا اسلامای مخالفانِ سنتی حضورِ زنان در استادیوم ها که در منطقِ موافقان نیز دیده می شود. آنچه حالا می خواهم از آن بنویسم اما کمی شخصی تر است. ریشه های طرفداری در خودم را سعی می کنم بکاوم. بلکه روشنگر باشد و دیگرانی نیز بتوانند تعمیمش بدهند. با عبارتی دقیق، روشنگر، سوگیرانه و جزمی از اریک کانتونا شروع می کنم. عبارتی که چند سال با خود مرورش کرده، بارها نقل کرده ام. تو می توانی همسرت را تغییر بدهی. می توانی دیدگاه سیاسی ات را عوض بکنی. تو می توانی دینت را عوض بکنی اما هرگز، هرگز نمی توانی تیم محبوبِ فوتبالت را تغییر بدهی. چه چیزی در این طرفداری ظاهرا بی منطق نهفته است؟ این از آن چیزهایی است که غیر فوتبالی ها معمولا به هیج وجه نمی توانند درکی از آن داشته باشند و هیچ توجیهی نیز کارآمد نیست.

 قبلِ گفتن از ریشه ها در خودم به دو تا از کلمه هایی می پردازم که در توصیف عبارت کانتونا به کار بردم. ماهیتِ طرفداری در فوتبال سوگیرانه است. سوگیری به معنای نگاهِ جانبدارانه به قضایا و در نظر نگرفتنِ دیدگاه های جایگزینِ طرف های مقابل. در این فرصت از آوردن مثالها صرفه نظر می کنم چرا که با اندکی آشنایی و تسلط می توان به این امور بی شمارِ روزمره در طرفداری پی برد. جزم اندیش بودن نیز در وفاداریِ طرفدارها به تیمشان، خاصه تیم های باشگاهی، تحتِ هر شرایطی نهفته است. هر کس بی چون و چرا و مستمرا خودش را طرفدارِ تیم خاصی می داند. قرار نیست مزایده ای صورت بگیرد یا مثلا نتیجه ی یک بازی به تغییر خاصی بینجامد. در واقع واقعیت عینی در فوتبال هیچ وقت به قضاوت مشترکی نمی انجامد. یا این که واقعیتِ عینی به نفعِ واقع گرایی به کنار می رود. یک واقع گرایی پیچیده تر و ضمنی تر. پس هر کس روایت خودش را خواهد داشت. سوگیری ها و جزم گرایی های ناشی از طرفداری سهمِ مهمی در چگونگیِ دیدنِ یک مسابقه، یادآوری و قضاوتِ صحنه های بحث برانگیزش دارد. حال به ریشه ها نقبی بزنم اگر چه قرار بود بیشتر از آن بگویم اما ریشه مثلِ روحی است تنیده در جزئیاتِ هر متنی و فعلا ذکرِ این مثال بلکه کافی باشد که من پیش از هر چیزی استقلالی ام. این از دیرینه ترین دلبستگی های من است و احتمالا، با اندکی تسامح، ریشه در دو چیز دارد. یکی مقابله با پدرم که تداوم نیز داشت سرِ هر مساله ی کوچک و بزرگی. و دیگری علاقه ی بی حد به یکی از عمه هایم که استقلالی دو آتیشه ای بود و هست و خواهد بود. مساله ی دیگر درونی شدنِ طرفداری است طوری که نمی شود با منطق یا ادعا آن را سنجید. غیر از خودم در بسیار کسان دیده ام که خود را طرفدارِ تیمِ خاصی می دانند اما از عدم تعصب یا به قولی بی اهمیت شدن نتایج می گویند. همان ها با شروع بازی تیم محبوبشان سرِ هر فرصتِ از دست رفته از کوره در می روند. داد و هوار و فحش راه می اندازند و قلبشان سرِ گل خوردن یا گل زدن تند و کند می شود. انگاری سوتِ آغاز هر مسابقه، فعال تر شدن و بروزِ ناخودآگاهِ آدمی را به همراه دارد. همه ی آن ادعاها و سرسنگین بودن ها رنگ می بازد. فوتبال ناگهان تخدیر می کند. منطق را می زند کنار و هیجانات در نهایتِ خلوص جلوه گر می شوند. گاه وقت دیدن یک بازی پیش آمده کسانی گفته اند که تصورشان از من عوض شده است یا خیال نمی کردند چنین چیزهایی از من ببینند. ساز و کارِ فوتبال اما همین است. طرفداریِ درونی شده ای که با سوتِ داور جنبه های ناآشکاری از هر شخصیت را فعال می کند. جنبه هایی را که خانواده، مدرسه و جامعه در قالبِ منطق و وجدان واپس رانده اند و حال، تماشای بازی فوتبال، موقعیتِ استادیوم ها، مفرِ نسبتا جامعه پذیری گردیده است برای آن تمایلات و تمناهای ابتدایی. بنا بر این در جوامعی همچون جامعه ی ما، که عقب افتاده ایم و اختلاف ها و تعارض های اقتصادی و طبقاتی روز به روز شدیدتر می شود نمی توان بی بررسی ساز و کارهای روانی در بسترهای اجتماعی، وضعیتِ استادیوم هامان را تبیین و قضاوت کنیم. طبعا، استادیوم، بالذات به محلی برای بروزِ خشم ها، کینه ها و نفرت ها و شادی های افسارگسیخته تبدیل شده است. و گاه این کارکرد به خیابان ها کشیده می شود. حتی وقتِ شکست. می بازیم و می رقصیم. چنان که انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. و این بار مرد و زن، دختر و پسر، کنار به کنار، تن به تن.  در شبکه های اجتماعی در لباسی دیگر فحش و فحش کشی به راه می افتد. خروار خروار نفرت از هم دیگر. از بازیکنان. از مربیان. فوتبال دیگر فوتبال نیست. محل تصادمِ تکانه های سرکوب شده است. در قامتِ نقشِ نمادینی است که خودمان را دنبال کنیم و محلِ مناقشاتِ جامعه شناسانه را بسنجیم. محلِ بروز کینه توزی ها، کاستی ها و شکست ها. آن روی این شادی، این نفرت است. هر دو یک از یک آبشخور اند و هر دو به یک اندازه بیمارگونه.

 

روزهای وقفه:

 اگر چه طرفداری بخشِ لاینفکی از تماشاگری در فوتبال است اما همه چیز، اقل کم برای من، در آن خلاصه نمی شود. پیش از هیچ کدام از بازی ها و وقت بازی هیچ کدام از این تیم ها، قلبم به شماره نخواهد افتاد و اراده از دست خارج نمی شود اما همین ذهنم را به سمت تماشای واقعیت های میدان باز نگه می دارد.

 

اروگوئه: جام های جهانی را با اروگوئه به خاطر می سپرم. بردن از این تیم برای هر تیمی کار شاقی است. دو ستونِ دفاعی مستحکم از اتلتیکو مادرید: گودین و خیمنز. دو فوروارد نابودگر: سوارز و کاوانی. کاوانی به دیدار با فرانسه نرسید.

فرانسه: حیران، بی تابِ قهرمانی این تیم است. من اما ترجیح می دهم یک روز با سرمربیگری زین الدین قهرمان جهان شوند. روزی که شاید خیلی دور نباشد. با اینکه ازشان هنوز نمایش درخشانِ تیمی ندیده ایم اما خطرناک تر از همه اند و مدعیِ قهرمانی. ام باپه ی تیزپا نیز خوش درخشیده. قهرمانی فرانسه دور از تصور نبوده و نیست.

بلژیک: دو هیچ باخته را برگرداندند. ناباوری عقب افتادن آنها بود نه کام بکشان. نیمکتِ طلایی بلژیک به کارشان آمده. تیم پر ستاره ای اند و روی کاغذ، مهارنشدنی. آن ها فرصتِ خوبی برای تاریخ ساز شدن دارند. برای ثبتِ نام تازه ای در تاریخ جام های جهانی.

برزیل: هیجان زده و پرشور آمده اند که اعاده ی حیثیت کنند. برای از سرگذراندنِ تجربه ی دردناک آن شکستِ تمام عیار از آلمان. آن شبِ نفرینی. رو به چشم های بهت زده ی تماشاگرانی که فرصت گریه کردن هم بهشان داده نشده بود. برزیل امسال با آن تیم تفاوت های بزرگی دارد. همه از نیمار حرف می زنند اما به نظر کوتینیهو و تیاگو سیلوا اساسی تر اند. مجموعا تیم خوبی اند و در حد مدعی هم ظاهر شده اند. برای بازی فردا اما چیزِ تازه ای برای رو کردن خواهند داشت؟ درخشش نیمار، مارسلو یا هر کدام دیگر آیا تسکینی برای برزیلی ها، پر افتخار ترین ها، فراهم خواهد کرد؟ باید نشست و دید.

انگلیس: با وین رونی، دیوید بکام، فرانک لمپارد، استیون جرارد، مایکل اوون، ریو فردیناند، گری لینه کر و باقی ستاره ها سرِ بزنگاه همیشه مردود بوده اند. این بار اما حتی خود رسانه های انگلیسی فشارها را برداشته اند و انتظاری نیست. قوتشان شاید از همینجا نشات بگیرد. تیم جوان و یکدستی است به رهبری گری ساوثگیت کنار زمین و هری کین توی میدان. من در طول جام علاقمندشان شدم. نه در حد مدعی قهرمانی البته اما حضورشان غنیمتی برای همه ی انگلیسی ها و این جام جهانی است. برای قهرمان شدن اما به خرق عادتی فراتر از برد در ضربات پنالتی احتیاج دارند.

سوئد: همه ی آن چه را که با زلاتان نتوانستند، حالا بدونِ او دارند. به شگفتی عادتمان داده اند. با حذفِ هلند، حذف ایتالیا. در مرحله ی گروهی هم بانی حذف آلمان شدند و پس از آن، سوئیس را کنار زدند. سوئد تا همین جا هم خوش درخشیده است. به سرسختی و شگفتی آفرینی ادامه خواهند داد؟

روسیه: آن ها حالا از هر دوره ای پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی امیدوارترند. تیم فوق العاده ای نه اما یکدست و پر تلاش بوده اند. حذف اسپانیا آن ها را به ادمه امیدوار تر کرده. دل من اما با کرواسی است.

کرواسی: قهرمانی کرواسی همه ی مان را به صلح می رساند. این را به شوخی بین هم می گفتیم. آن ها خوب بازی می کنند. بازیکنان خوبی دارند و مربی خوش فکری. دو سال پیش نیز همین اوضاع بود و شاید هم بهتر اما نشد. نتایج فوتبال همیشه بهای لیاقت ها نیست. حالا، این فرصتِ دوباره، فرصت خوبی برای این نسلِ طلایی، تیمِ پر ستاره ی کرواسی است که باید، باید قدرش را بدانند.

 

روز بیست و یکم و بیست و دوم:

 جامِ غیر متعارفی است. نیمه نهایی بی آلمان. نیمه نهایی بی آرژانتین. بی برزیل و بی ایتالیا. همین بس برای غیر متعارف بودنِ جامِ بیست و یکم در روسیه ی پوتین زده. مرحله ی یک چهارم نهایی اما همه چیز، به غیر از حذف برزیل، طبقِ کاغذ پیش رفت. حضور بلژیک هم البته در نیمه نهایی دور از تصور نبود. برای برزیل هم از این حدف، خاطره ی نیماری می مانَد که سیزده دقیقه به روی زمین غلط زد.

 

 

روز بیست و هفت و بیست و هشت:

 دو بازی نیمه نهایی تمام. کرواسی فینالیستِ ناخوانده و فرانسه در طلب دومین قهرمانی جهان. از بازی های نیمه نهایی اما چیز زیادی دستگیرم نشد. به گمانم به غیر از طرفداران چهار تیم برای بقیه ی تماشاگران چیز چندان خاصی نداشت این دو بازی. شاید از خود بی خودی مانژوکیج و ناباوری چهار میلیونی و عکاسی که زیر دست و پای شادی بازیکنان بی امان شده بود و همچنان ثبت می کرد ماندگار ترین لحظه ها از این دو دیدار بودند.

 

روز بیست و نه:

 شیبِ تندِ پایان، روزهای آخرِ جام جهانی است. صبور باید بود تا همه چیز حل شود و تحلیل به در آید. اما شاید سخت نشود گفت که کم، کم نداشت این جام جهانی. بازی های نیمه نهایی تاکید دوباره ای بود. جام جاهای خالی را نه فقط در نبودنِ بزرگان و حذف پی در پی شان، که لزوما بد هم نیست، بلکه در عدم درخشش بازیکنان باید حس کرد. از ۲۰۱۸ ضعفِ بزرگان و سر سختی تیمی دریافتی مان است و نه درخششِ بی چون و چرای ستاره ای در آسمانِ تاریخِ فوتبال. قهرمانی کرواسی برای من حکم نجات جام را دارد و تکمیلِ فرایندی که طی شده است. دیدار نهایی فرصتِ نهایی است!

 

روز سی و یک ام:

سومی بی چون و چرای بلژیک. حال، حالِ انتظار تا فردای نهایی. تا تکلیف قهرمان.

 

روز سی و دوم:

فرانسه 4 کرواسی 2

 فینال جام جهانی جایی است که می شود دلبسته ی فوتبال شد. بی دلیل و بی چاره باقی عمر را با عشقی نامعقول و حقیقی سر کرد. در تماشاگری و طرفداری. جایی که جدال دیگر نه بین مرگ و زندگی که چیزی فراتر از آن است. نود دقیقه ی بی امان برای حسرت و شوقی ابدی در اذهان. حافظه، قوه ی تشخیص و تمایز آدمی است. آن چه ما را به خودمان آگاه می کند و از دیگری مجزا. عرصه ی فوتبال و میدانِ فینال روایتی دست اول است که ذره ذره بی نهایت می پراکند و هر کس در گذرِ زمان به نوعی به خاطرش خواهد داشت.

 

 فینال، فشرده ی جام بود. همه ی آن اتفافاتی که در طول جام دیدیم، یکجا، در فینال، موکدا حضور داشت. گل به خودی، ضربات ایستگاهی، وی ای آر و چالش هایش، اشتباهات مهلک دروازه بان ها، یک بازی پرگل و شانسی که با فرانسه یار بود.

 

فرانسه در حد قهرمانی این جام بود. با همه ی خوب بودنِ کرواسی و دو گلِ مشکوک در نیمه ی نخست، آن ها لایقِ این قهرمانی بودند! آن بارانِ بی وقت نیز رنگی از رویا بر سطوحِ یادهاشان پاشید.

 

 عیش عیشِ فرانسوی هاست اما از کرواسی ۲۰۱۸  کلی تصویر و رد جان دار در خاطرها خواهد ماند. از ورسالیکو که طوری سر بر امانِ پرچمِ کشورش گذاشته بود، متبسم و آرام، انگار کودکی که همه ی رویایش را به آغوش بکشد تا بوسه ای که خانمِ رئیس جمهور بر کاپ می سپارد تا رویای قهرمانی را بگذارد کنار. ایوان پریشیچ نیز در نظرِ من موثرترین، یکی از پر تلاش ترین ها و در عمل بهترین بازیکنِ جام بود!

 

ورای قهرمانی، ورای فوتبال:

 

  حرف های علی مطهری توجهِ دوباره ام را جلبِ مساله ای اساسی کرد. یکی از دغدغه های همیشگی ام برای تعریف، درک و بازتعریف. ملت. پیش از هر چیز موکدا بگویم که پروژه ی ملت سازی پدیده ای مدرن و وابسته به تاریخ است. در مرتبه ی اول تاریخِ اروپا و سپس آورده ی استعمار برای کشورهای جهان سوم  که گاه خود مبدل به قوه ای شده است در برابرِ استعمار. ملت محلِ مناقشاتِ بسیاری است. نه ازلی ابدی است و نه محتوایی یگانه دارد. پیش از حاشیه رفتنِ بیشتر، باز می گردم به آنچه مطهری گفته است. انگار در تحقیرِ فرانسوی بودنِ آفریقایی تبارها و با برداشتی فاشیستی از ملت. گمان می کنم بیش از آن که مساله ی عدم درکِ فرانسه اهمیتی در میان داشته باشد عدمِ درک مردمیتِ ماست که قابلِ توجه است. پروژه یک زبان یک ملت که آغازگرش پهلوی بود در جمهوری اسلامی تثبیتِ خونینی گردید و زخم های پنهانش امروزه آشکارتر و رسواتر اند. پروژه ای که در اروپا بارها مورد جدی ترین نقدها قرار گرفت و اصلاح شد و در این مرز و بومِ ناپیوسته، با شعار و چماقِ حاکمیتی که داعیه ی مقاوت دارد، به شدت همچنان مورد تاکید است. تاکیدی به سالیانِ دراز که مانعی است بر سر راهِ مردمیتِ مان. بر سرِ راهِ حذفِ سرکوب هایی که بالقوه ی مفهومِ اقلیت اند. تاکید بر مرکرگزایی حال بیش از همیشه ناامیدوارانه و حماقت بار است که طبل نادانی اش، بر زبانِ نماینده ی مردم، بر سرِ همین مردم، کوبیده می شود.

 

  حاشیه ی آخر: فوتبال و ملت. خواسته ناخواسته فوتبالِ ملی تاکیدی است بر تمایز و تقابلِ ملت ها با هم. نه که چنین برداشتی از فوتبال دربسته باشد اما یکی از نمادین ترین گستره هایی که فوتبال در آن نقش ها ایفا کرده مساله ی ملیت است. محدود به جایی هم نیست و محدود به دوره ی خاصی هم نبوده است. مثلا روزنامه ای ایتالیایی پیس از عدم صعودشان به این جام جهانی تیترِ درشتش چنین بود: شرمساریِ ملی. یا همین پر کاربردی صفاتِ نظامی و صفاتی از قبیل غیرت و حمیت و شرف و فلان و بهمان در توصیفِ بازی های تیم ملی. یا اولین جمله ای که سرمربیِ خروس ها، دشان، پس از قهرمانی بر زبان آورد. زنده باد جمهوری. تفاوت ها اما تیز اند و ناخودآگاه، هشیار. ملت هم مفهومِ دربسته ای نیست. مرورِ پیچ و خم های تاریخِ فرانسه، اگر عبرتی در کار باشد، به کار می آید. خاصه در این روزها که مرزها مطرح اند. هر کس سرِ خانه ی خود دارد و حق هم با اوست. می توان با انباشتِ نفرت و غرورهای بادکرده ی دروغین همچنان از هر جناحی بر طبلِ طرحِ ملتی واحد، یکپارچه، یکدست کوبید. این اما حماقت اندر حماقت است. قهرمانیِ فرانسه تاکیدی دوباره بر بازتعریفِ مساله ی ملت برای فرانسوی ها بود، در رویارویی با راست گراهای افراطی، با امثالِ لوپن ها، با همه ی گروه هایی که تاریخ را به مشیتِ الهی و ملی فروکاسته اند. کاش عبرت و فهمی هم برای برای ما در خود داشته باشد.

 

۰ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۷
شایان تدین

   هواپیما رد می شود و اتوبوس نمی آید. ولم کرده اند بی امانِ خدا. نشسته ام منتظر با دلی چرکین. چرکین از چرکابی که در آن غلط می زنم. به سالیانِ بعد فکر می کنم و بی اهمیتی نمره پشت نمره ای که کم آوردم و درس پشت درسی که افتادم. به دوستی می گفتم هیجانی ام. دلم که با چیزی نباشد در برابرش مقاوت می کنم بی اندیشه به پیامدها و بعد صرفا مواجه می شوم. می گذرند همه ی این روزها و کم می شود از اهمیت نمره ها و درس ها. آنچه نمی گذرد آنچه است که گذشته است. آنچه می مانَد فرسودگی است در ابعادی فراتر از دانشگاه و حدودش. آنچه می مانَد و نمی گذرد و نمی گذرم تنفر از نظامی است که فرسوده ام کرد. فکر و ذکر و عملم را آلوده ساخت. به منجلاب کشاندم. از آموزش و از نظام آموزشی بیزارم. از هر که به قصد درس دادن درس پس می گیرد. از همه ی شماهایی که انزجار و پلیدی تان را پشت نیات خیر پنهان نمودید. از همه شما که دم از چیزی می زدید که خود به فروپاشی اش واقف بودید. از همه شما که شعار دادید و خوب حرف زدید و کلمه در دهانتان به ناچار روسپی بود. محمود درویش از سرزمینش می گفت، دربند اسطوره ها و من از عمری که به اسطوره باختم. سر به زیر از آفتابِ جهنمی به سرنوشتی فکر می کنم که بتی نه، دیگرانی رقم زدند که تظاهر به پرستیدنِ بتی می کردند!  

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۵:۰۴
شایان تدین

 بگو مگو. هی بگو. هی مگو. از حساسیت، ناراحتی، فحش و خشم تا آشتی، مهربانی و دوستی. شب را مانده ام در خوابگاه. هوای خوابیدن نیست. به هر دری می زنم بسته. سرشکسته حالا مانده ام چه کنم؟ فکر، هزار و یک فکر، هزار و یک شب بی خوابی. به ریزاریزِ زندگی فکر می کنم. به تیزیِ مسیر. به خردی هر اتفافی که مسیری به قامت عمر دارد. انگار خرده خرده خورده می شویم. به نیلوفر گفتم باید ایده آل داشت. ایده آلی داینامیک. چون اگر نباشد قوه ی سنجشِ انتقادی از دست می رود. عادت می کنی. تحمل می کنی. طبیعی می انگاری. اگر نباشد تن می دهی. هم بهش گفتم هر چند، مدتی که گذشته است، بعدِ آمدن به دانشگاه، سعی کرده حفظ کنم ایده آلم را و بپرورانمش، اما آنچه از سر گذرانده ام،  سر گذرانده ام، فاصله ام را بیشتر کرده. حالا یادِ حرف فروغ می افتم. ما پیش نرفتیم. فرو رفتیم. شعرش حرفش و حرفش شعرش بود. چه ایده آل. چه ذهنم پر از غبار است. چه قلبم مار زده است. به علیرضا گفتم ذهنم درگیر است. درگیرِ چیزی نیست اما درگیر است. سنگینی افتاده به سرم. چشمم خماری است. رنگ ها را گم می کنم. تاریک شده ام. به چند شعرِ بلند مشغولم. شبانه روز مرور می کنم. در سرم می نویسمشان. زیر دوش با صدای بلند می خوانم. سعی در حفظِ طنین دارم. در خواب عبارتی را گم می کنم. در بیداری عبارت می شوم به راه می افتم. سر چهارراه مسیر می شوی طی ات می کنم. فکرِ چند شعر بلند با چند صدای نامعتبرِ بلند. هر صدایی به طنینی. هر عبارتی به کمینی. شعری که شهری بیفتد در سرش. شعری که شهری بیفتد دنبالش. شعری که از شهری فرار کند. شعری که شهری باشد پر از مسیرهایی برای گم شدن. تا می آیم به نوشتن، حرف دیگری می پرد وسط. با این وسطی ها مگر می شود زد کنار. خوابم نمی برد و خوابگاه، مجال خواب نمی دهد. خواب-گاه. سرگرمی. سر-گرم. به جانِ کلمه ها می افتم این روزها. آنقدر خودم را تکرار کرده ام که از تاب و تمنا و معنا افتاده ام. باید از کلمه ها استخوان های پوک ساخت و بعد، از آن استخوان ها، پوکه های شلیکِ کلام تازه. باید فرو رفت. و تکرار کرد. باید گشت. تا تهِ تاریخِ هر کلمه فرو رفت و برگشت. باید بخوابم فردا شهر شلوغ است. فردا پسفردا نگرانی ها دارم. همه چیز وبال. خودم وبال. شهر وبال. زندگی وبال. مجال. مجال. مجال. 

خوابگاه مفتح

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۶
شایان تدین