پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

   هواپیما رد می شود و اتوبوس نمی آید. ولم کرده اند بی امانِ خدا. نشسته ام منتظر با دلی چرکین. چرکین از چرکابی که در آن غلط می زنم. به سالیانِ بعد فکر می کنم و بی اهمیتی نمره پشت نمره ای که کم آوردم و درس پشت درسی که افتادم. به دوستی می گفتم هیجانی ام. دلم که با چیزی نباشد در برابرش مقاوت می کنم بی اندیشه به پیامدها و بعد صرفا مواجه می شوم. می گذرند همه ی این روزها و کم می شود از اهمیت نمره ها و درس ها. آنچه نمی گذرد آنچه است که گذشته است. آنچه می مانَد فرسودگی است در ابعادی فراتر از دانشگاه و حدودش. آنچه می مانَد و نمی گذرد و نمی گذرم تنفر از نظامی است که فرسوده ام کرد. فکر و ذکر و عملم را آلوده ساخت. به منجلاب کشاندم. از آموزش و از نظام آموزشی بیزارم. از هر که به قصد درس دادن درس پس می گیرد. از همه ی شماهایی که انزجار و پلیدی تان را پشت نیات خیر پنهان نمودید. از همه شما که دم از چیزی می زدید که خود به فروپاشی اش واقف بودید. از همه شما که شعار دادید و خوب حرف زدید و کلمه در دهانتان به ناچار روسپی بود. محمود درویش از سرزمینش می گفت، دربند اسطوره ها و من از عمری که به اسطوره باختم. سر به زیر از آفتابِ جهنمی به سرنوشتی فکر می کنم که بتی نه، دیگرانی رقم زدند که تظاهر به پرستیدنش می کردند!  

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۵:۰۴
شایان تدین

 بگو مگو. هی بگو. هی مگو. از حساسیت، ناراحتی، فحش و خشم تا آشتی، مهربانی و دوستی. شب را مانده ام در خوابگاه. هوای خوابیدن نیست. به هر دری می زنم بسته. سرشکسته حالا مانده ام چه کنم؟ فکر، هزار و یک فکر، هزار و یک شب بی خوابی. به ریزاریزِ زندگی فکر می کنم. به تیزیِ مسیر. به خردی هر اتفافی که مسیری به قامت عمر دارد. انگار خرده خرده خورده می شویم. به نیلوفر گفتم باید ایده آل داشت. ایده آلی داینامیک. چون اگر نباشد قوه ی سنجشِ انتقادی از دست می رود. عادت می کنی. تحمل می کنی. طبیعی می انگاری. اگر نباشد تن می دهی. هم بهش گفتم هر چند، مدتی که گذشته است، بعدِ آمدن به دانشگاه، سعی کرده حفظ کنم ایده آلم را و بپرورانمش، اما آنچه از سر گذرانده ام،  سر گذرانده ام، فاصله ام را بیشتر کرده. حالا یادِ حرف فروغ می افتم. ما پیش نرفتیم. فرو رفتیم. شعرش حرفش و حرفش شعرش بود. چه ایده آل. چه ذهنم پر از غبار است. چه قلبم مار زده است. به علیرضا گفتم ذهنم درگیر است. درگیرِ چیزی نیست اما درگیر است. سنگینی افتاده به سرم. چشمم خماری است. رنگ ها را گم می کنم. تاریک شده ام. به چند شعرِ بلند مشغولم. شبانه روز مرور می کنم. در سرم می نویسمشان. زیر دوش با صدای بلند می خوانم. سعی در حفظِ طنین دارم. در خواب عبارتی را گم می کنم. در بیداری عبارت می شوم به راه می افتم. سر چهارراه مسیر می شوی طی ات می کنم. فکرِ چند شعر بلند با چند صدای نامعتبرِ بلند. هر صدایی به طنینی. هر عبارتی به کمینی. شعری که شهری بیفتد در سرش. شعری که شهری بیفتد دنبالش. شعری که از شهری فرار کند. شعری که شهری باشد پر از مسیرهایی برای گم شدن. تا می آیم به نوشتن، حرف دیگری می پرد وسط. با این وسطی ها مگر می شود زد کنار. خوابم نمی برد و خوابگاه، مجال خواب نمی دهد. خواب-گاه. سرگرمی. سر-گرم. به جانِ کلمه ها می افتم این روزها. آنقدر خودم را تکرار کرده ام که از تاب و تمنا و معنا افتاده ام. باید از کلمه ها استخوان های پوک ساخت و بعد، از آن استخوان ها، پوکه های شلیکِ کلام تازه. باید فرو رفت. و تکرار کرد. باید گشت. تا تهِ تاریخِ هر کلمه فرو رفت و برگشت. باید بخوابم فردا شهر شلوغ است. فردا پسفردا نگرانی ها دارم. همه چیز وبال. خودم وبال. شهر وبال. زندگی وبال. مجال. مجال. مجال. 

خوابگاه مفتح

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۶
شایان تدین

  این روزها، بی تابِ تماشایِ خانه ای که جک ساخت. این مختصر، یادداشتی شخصی است که مدتی پیش، پس از تماشای اولین قسمت از سه گانه ی قلبِ طلایی، Dancer in the Dark، درباره اش نوشتم.

  پرده کشیده می شود. و آن پشت، کَسی از رمق افتاده است و دیگر نمی تواند خیالی بورزد. آنچه دیده ایم البته یک نمایش است. یک نمایش تمام عیارِ دو ساعته. و کشیدنِ پرده در اختتامیه، تاکید مضاعفی است بر همین. همین که در طرز برخورد دوربین با سوژه ها و جامپ کات ها از همان ابتدا عیان بود و البته در خیال ورزی های سلما که امکانِ زندگی و در نهایت امکانِ مرگ را برایش فراهم کرد.

 فیلم، کم و بیش یک معجزه است و قدرِ هر معجزه به صراحت آن است. رقصنده ی تاریکی، خلاقیتی است کم نظیر و صراحتی نیز کم نظیر دارد. تاکید بر نمایشی بودن، راه بر تخلیه ی روانی می بندد. راه بر آنچه قدما کاتارسیس گفته اند. و نه تنها راه بر آن می بندد، که یادمان می اندازد چه اندازه می توانیم، وقتِ مشاهده، بی اخلاق باشیم! و البته موضعِ سیاسی اش، در وانفسایِ عصرِ تحتِ نفوذِ رسانه های بی طرف، صراحتِ دیگری را نیز در خود دارد. صراحتِ فهم و امرِ سیاسی. به واقع فیلم به تبعِ فیلمساز، نیتی برای نشاندنِ اشک در چشمِ مخاطب و برانگیختنِ شفقتِ او ندارد، آنچه طلب می کند، اندیشیدن است و رسوخِ آنچه نمایش داده در چشم اندازِ تفکراتِ ما. نمایشی است خلاقه و در عینِ صراحت، که تفکرِ انتقادی را تقویت می کند و احساسات را نه که صرفا بربینگیزد، وسعت می بخشد.
 
 اولین قسمت از سه گانه ی قلبِ طلایی فون تریه، فیلمی است تمام عیار که بر فیلم بودنِ خود تاکید دارد! روایت زندگی سِلما، مُهرِ انقضایی است بر رویای آمریکایی. رویایی که جهانی را بی خواب کرده بود. رویایی که سِلمای بلوکِ شرق نشین را نیز، از سرِ ناچاری به بلوکِ غرب کشانده بود. رویایی که سینمای موزیکال دهه های ابتدایی مروجِ آن بود. و پدرِ خیالیِ سلما، ستاره ی سینمای موزیکال، شهادت می دهد به دروغ و این شهادتی است راستین بر کابوسِ آمریکایی. کابوسی که در باد تکان می خورد و خدایی است، شاهدِ آنچه پدیدآورده. رقصنده ی تاریکی مرزها را مخدوش و مبهم نمی کند. بر مرزها تاکید می گذارد. بر مرزِ میان خیال و واقعیت، شرق و غرب و در نهایت سینما و واقعیت. و اخلاق و تفکری را از ما طلب می کند که خیلی امروزی و این جهانی نیست. سلما، زنی که به ندای قلبش ایمان دارد. و لارس فون تریه، فیلمسازی که راهِ خودش را می رود حتی اگر طرد و انکارِ جهانی را برانگیزد. حتی اگر بیراهه باشد. 

 رقصنده ی تاریکی، موزیکالی غوطه ور در سیاهی است. بی نیاز به چشم، سیاهی، در جایی پسِ ذهن ته نشین می شود. سیاهی برای فراموشی نیست. رقصنده ی تاریکی فیلمی برای دیدن و فراموش کردن نیست. لکه ی سیاهی از آن می مانَد؛ آغشته به آواز و رقص، در گوشه ای از ذهن، برای همیشه.
رقصنده ی تاریکی
۰ نظر ۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۱
شایان تدین

  جام جهانی آغاز شده است. فوتبال، به مدت یک ماه، برای بسیاری، در سر تا سرِ عالم، کلام اول و آخر است. در این دنیای تکه تکه شده ی پر از فاصله ها، چنین گردهمایی و هم حسیِ عظیمی تنها از یک افسانه بر می آید و آن فراتر از افسانه، با سادگی حیرت انگیزش، در برابر چشم های دنبال کننده ی ماست: فوتبال. کلام اول و آخرِ ماهِ پیشِ رو!



 جام جهانیِ امسال جامِ جاهای خالی است. جای خالیِ ایتالیا. هلند. شیلی. کامرون. سنگال. ترکیه. جای خالی وریا غفوری و سیدجلال حسینی و می رفت که جای خالی محمد صلاح هم باشد که به خیر گذشت. بیش از همه شور و اشتیاق من به فوتبال بسته به ایتالیا بوده است. زیبایی گاهی خلاصه می شد در تصویر تمام عیاری از تیم ملی قهرمان. از ۲۰۰۶. تصویری نقش بسته بر یکی از عزیرترین تی شرت های بچگی ام. از دومین جام جهانی زندگی ام و اولینِ آن که به تمامی در خاطر دارمش. از آن تیم که البته بهترین تیم ایتالیا نبود اما چنان که اوجی بود بر شادی و شکوه حرفه ی ایتالیایی ها، همچنان پایانی بود بر آن همه. جای خالی ایتالیا و جای خالی هلند که حضورش از هر قهرمانی پرقدر تر و پر خاطره تر بوده همیشه جاهای خالیِ بزرگی اند. هیچ جوره نمی شود پُرشان کرد و لحظه ای حتی در طول این یک ماه، حسرت از خاطر نخواهد رفت. جام جاهای خالی اما نباید از کیفیت فوتبال و خاصیات بزرگ جام جهانی و حضور ایران کم کند. منتظرم کیفش را بکنم و حظش را ببرم. منتظرم سمتِ سرزمین های ناشناخته برگردم و گوش به راویان سرکش بسپارم. معجزه ی عصر ما در قامت بلند مستطیل سبز رقم می خورد.

 

 تصویرهای ثابت از گریزِ هماره پُر شتابِ جام های جهانی در خاطر فوتبالی ها نامحدود و پُر جریان اند. از دوهزار و شش است که تصویر قهرمان در ذهنم ثبت شد و قرار گرفت. پیش از آن، تصاویر مخدوش اند. در حال حرکت، مواج و گریزان اند. شبحِ یادهایی در تقلای زنده ماندن اند. دو هزار و دو چنین حکایتی دارد. اصلا یادم نیست فینال را. قهرمان را. از رونالدوی برزیلی، هشت گلِ کم نظیر و حرکات افسانه ای نه، که مدل مویش یادم است. از الیور کان، سیمایِ ماتِ بوری! از ویری بگویم. ویری اولین فوتبالیست مورد علاقه ی زندگیم بود احتمالا. پی به رازش هنوزم که هنوز است نبرده ام. تصویر او بیشتر در پیراهن اینتر و کنار به کنار رونالدو و پیش تر از اوست که از خاطرم نازدودنی است تا بازی های آن دوره. ایتالیا و آرژانتین، به خصوص دومی در آن دوران، کلیت های مورد علاقه ام بودند. یادش به خیر. آرژانتینِ موبلندها و سرکش ها. خلاصه حتی اشتباهات بزرگ و تاریخیِ داوری از حرف های بعدی و خاطرات دیگران راه به خاطراتم یافته اند. اشتباه اگر نکنم مال خودم نیستند. نقش بازی کردن ریوالدو را هم یادم نیست. تصویرِ مالِ من، تیمِ ملی سنگال است. بازیِ افتتاحیه. آن اشتیاق به بردن. و آن رقص دسته جمعیِ ملی. از مستطیل سبز به همه میدان ها، کوچه ها و پسکوچه های سرزمین سیاهان. سرزمین فراموش شدگان. مستعمره بر استعمارگر می شورد. این حرف ها مالِ حالاست. مغلوب، غرق در شادمانیِ حسِ غالب بودن. در عینِ سادگی قضیه حتی پیچیده تر از این حرف هاست. تصویر دیگری نیز به دنبال می آید. مسیر ذهن خودم را دنبال می کنم. تصویرِ کاملا دیگری. مرگ مارک ویوین فو. سیه چرده ای دیگر. در وسط میدان. این بازیِ دیگری است. چند ماه بعد است. اصلا اهل کامرون است. جام جهانی تمام شده دیگر. من اما همیشه قاطی می کنم سنگالی بودن یا کامرونی بودنش را. پیراهن سفید با پیراهن سبز را. پشتک وارو با آن تنِ تختِ افتاده را. من اما همیشه مرگ را با زندگی قاطی کرده ام. برمی گردم به روشنی. به واقعه. به میدان زندگی. تیری انری، ترزگه، زین الدین زیدان، بارتز، ویرا، تورام، ناکام در برابر پاپا دیوپ. خروس های گریان، یک ورِ میدان. سیاهان، همچون اعماقِ آفریقای خودشان، یک ورِ دیگر، از عمقِ جان و تهِ دل، می خندند. این تصویرِ معناداری از شگفت انگیزیِ علاقه ام به جام های جهانی است. برای همین پیش بینی مسابقات را دوست ندارم و همیشه در انتظارِ شگفتیِ تازه ای چشم و دل به تلویزیون می سپارم. بازیِ بی شگفتی بازیِ مرده است در خاطرم و بازی جانانه، با تازگیِ هر دم تازه شونده اش، تصاویر جانانه ای دارد از مردمانی ساده، مردمانی مردم، در دل یک افسانه. تقلایی برای بردن، جان کندن تا سر حد توان، و در نهایت یا برنده ای یا بازنده! این آخرین تصویر نیست. ماندنی ترین تصویر هم شاید نباشد. هر کس سهم خودش را دارد، حق خودش را دارد و یادمان های خودش را.

 

 جام های جهانی بزرگی را ندیده ام و جام های بسیاری را از دست خواهم داد. در این بین اما فرصتی هست علی الایحال که خیری در چشم بستن نمی بینم و به تماشا مشتاقم. یک ماهِ تمام. خیره به تصویر. در انتظار معجزه. در نبودِ ایتالیا، که اگر می بود، با همه وضعِ ناامید کننده اش، به هر حال ایتالیا بود، طرفداریِ من شکلِ سیالی دارد. از آرژانتینی که فعلا چنگی نمی زند به دلم و کاش مهیج حاضر شود تا مصر و محمد صلاح و دل خوش به شگفتی های نامنتظر. یا برزیلی که دلم می خواهد غرورش را باز بیافریند و حتی کاش انتقامی بگیرد از آلمان تا فرانسه، سرحال ترین و جذاب ترین تیم حاضر که بیشترین احتمال قهرمانی را برایش در نظر گرفته ام. بلژیک و انگلیس هم می توانند قدرتمند ظاهر شوند. و البته و صد البته ایران. کم تر از بیست و چهار ساعت مانده به حساس ترین بازیِ جام برای هر ایرانی. ایران-مراکش. سخت ترین بازیِ ممکن. بازیِ اول همیشه سرنوشت ساز است. و گروهی که در آن قرار گرفته ایم کنار به کنارِ مراکش همه چیز را برای دو تیم و برای بازی فردا سخت تر هم می کند. مراکش تیم قدرتمندتری است از ما. ما به سرحد توان و اشتیاقِ بی نهایتی به پیروزی احتیاج داریم. دو تیم باید که برای بردن بجنگند و همین کار را دشوار می کند. بازی پرفشاری خواهد بود برای تک تک بچه های ما و مراکش. کاش اقل کم نبازیم. کاش پبینی اولیه ام که ما به مراکش و اسپانیا می بازیم و از پرتغال امتیاز می گیریم درست از کار در نیاید و مثلا دو یک ببریم. کاش سردار گل بزند. جهانبخش گل بکارد. کاش گلی نخوریم و مثل همه ی این سال ها، با اطمینانی محکم دفاع کنیم. کاش فردا جشنی بشکفد از این روزهای بد برای اندکی سرخوشی. برای بیشتر از اندکی شادمانی. برای لبخندهای رویارو. رقص های دسته جمعی. اعتراض های بلند و شادی های بلندتر. و امیدی به صعود البته. نه تمام شدن که ادامه دادنی سخت تر و پیگیرتر. آرزو بر این ملت عیب نیست. آرزو بر هیچ مصیبت زده ی سوگواری عیب نیست! 

 

 جامِ حاضر، جامِ جاهای خالیِ بزرگ است. جاهایی که کسی انتظارِ خالی بودنشان را نداشت. ورنه به هر حال اگر حضوری در کار هست غیبتی هم باید که باشد. دلِ شکسته را به مدت یک ماه می گذارم کنار. دل خوش خواهم بود از این فرصتِ فراغت و لذتِ ناکافی و ناکامل. این تنها جایی است که جزئی از جماعت بودن حسِ خوبی را بر می انگیزد. و البته حسِ خوبِ خوش بختی دارم که قهرمانیِ تیمِ محبوبم را دیده ام، ناکامی تمام عیارش را هم. حالا که می نویسم غرور و حسرتی توامان در من جریان دارند. فوتبال آمیخته به تعارضات بی پایان است و آموخته که صبور باشیم، دل نگران و پای بند. و همیشه علاقمند به شگفتی ها و معجزه هایی که قامتی سبز و بلند دارند. سرسبز و سربلند.

۰ نظر ۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۵۶
شایان تدین

 آذر ماه، در سوزِ سرما، برای ساختن فیلمِ مستندِ کوچکی برای یکی از کلاس های مرضیه به چند تا از روستاهایی که در همین نزدیکی شیراز واقع شده اند سری زدیم. یکی از آن ها چهل چشمه ی کرونی بود. روستایی کردنشین در ۳۵ کیلومتری شیراز، از توابع بخش دشت ارژن. جالب و مهم است بدانید استان فارس چند روستای کرد نشین دیگر هم دارد که انگاری سه چهار قرنی می شود به قول خودشان تبرئه، یعنی تبعید شده اند. البته ساکنانش چندان اطلاعی از پیشینه ی  خود ندارند مگر اینکه کریم خان زند را، که از طوایف لک بود، به خود نسبت می دهند. و این عدم اطلاع، از برکت سنتی شفاهی است و شاهدی است زنده بر آن. ما مردمانِ منابع مکتوب و ثبت و ضبط نبوده ایم خاصه در زمانه و نواحیِ کشاورزی و روستایی. منابعی را که سرگذشت مردمان و ساکنان این جغرافیا را بر ما آشکار کند یا نداریم یا اگر هم تحفه ای باشد قطعا برای درک اوضاع و فهمِ آن چه بر سر آمده ناکافی است. از این ها گذشته آن چه برآنم داشت که از آن روزها بنویسم مساله ای دیگر است. مساله ی #اعتصاب_سراسری.

____
 نرسیده به چل چشمه، سر درِ روستا، اولین چیزی که توجهمان را جلب می کرد رفت و آمدِ بسیارِ ماشین های سنگین در همان چند دقیقه ای بود که زده بودیم کنار تا مشورتی بکنیم. حدس زدیم این مسیر به کارخانه ای، معدنی چیزی لابد می رسد که این خاک هر چقدر نفرینی، همان اندازه متبرک است. واقعیت ماجرا اما هیچ وقت در نگاه اول و برش ابتدایی آشکار نیست. آن مسیر به جایی می انجامید اما آن روستای بعدی بود و روستاهای بعدی. مثلا #موردراز، روستای خالی شده از سکنه که زمین سوخته ای داشت. یا #زنگنه، که باغاتِ سیبش زیر باران رها شده بود و باغ داران تشویقمان می کردند که بخوریم و ببریم. حالا چه ما می بردیم چه گراز تلف می کرد. مشتری که در کار نبود! کار اصلی مردم #چل_چشمه_کرونی، در کنار کشاورزی بی رونق، کارِ جاده بود. کارِ کامیون و حمل و نقل. تقلایی سخت، دور و دراز. برای مردمی پوست کلفت. در نگاه اول، کار پر رونقی است که سرمایه ی اولیه ی گرانی هم باید داشت. و لابد ساکنانی دارد که دستشان خوب به دهنشان می رسد. واقعیت اما درست بر خلافِ آن چیزی است که می نماید. درهای بسته فهم کُش اند. درِ بازِ منزلی بود که قضایا را آشکار می کرد. بد نیست اینجا مساله ای مطرح شود. آشنایی ما با روستا از طریق برنامه ای تلویزیونی بود و گزارشی که در آن خبر از روستایی می داد بدونِ بیکار. اولین روستای بدون بیکار در کشور. ضمنا شخصِ کارآفرینی باد در آستین، پزِ خلاقیت و زحمتش را نثار چشم های مانده به تصویر می کرد. الامان. ما اما دیر رسیده بودیم. نمایش، به پایان رسیده بود. همه ی آن گزارش و همه ی آن غرفه ها و زنبور داری و فلان و بهمان، چند روز بعد از آن گزارش، که می توانید سرچ بفرمایید و مشاهده کنید، جمع شده بود. و البته غیر این بعید است. و چه چشم ها که نمی بندد بر خودمان و وضعیتمان این صدا و سیما و تلویزیون. که اگر قرار باشد از دریچه ی آن ها بشناسیم، چه بیراهه ی ناگواری بر سرمان خراب خواهد شد. که شده است! خلاصه به منزلی رفتیم و در کوچه پسکوچه ها هم به پای صحبت پیرها و جوان ها نشستیم. مساله ی کامیون، که روزی کسبِ نانی بود از برای گذرانِ بهتر روزگار، حال بحرانی گردیده بود لاینحل. مساله ی راننده ها مساله ی روز بود. از صدها میلیونی که از مردم هدر رفته سرِ کلاه برداری که قرار بود کامیون ها تحویل دهد و مال باختگان دستشان به جایی بند نبود تا ماجرای کامیون های چینی، برادرانِ قاچاقچی و آقازاده ها. تا امشب. بیانیه ی اعضای انجمن صنفی باری یکی از شهرستان ها را که می خواندم عینا به همان مطالب برخوردم. و بهانه ی این نوشتن شد. فقط شماره ی یک را ذکر می کنم و حواله تان می دهم به خواندنِ تمامش. یک: تراژدی حمل و نقل در ایران از روزی آغاز شد که با طرح نوسازی ناوگان حمل و نقل، آقازاده ها رانت انحصاری واردات کامیون های بنجل چینی را به دست آوردند و کامیونهایی را که حتی از کامیون های فرسوده قبلی هم بی کیفیت تر بودند به چندین برابر قیمت برندهای روز دنیا به مصرف کننده ایرانی قالب کردند. 

____

 چنین است ریز و درشت حکایت هایی که در این خطه در جریان است. چنین است همه ی آن چیزها را که از خودمان نمی دانیم. چنین است در سالی که برچسپی به درشتی و وقاحت بر آن زده اند: حمایت از کالای ایرانی. راننده هایی که تبِ جاده افتاده به شبِ کابوسشان و جاشوانی که حقی از دریا ندارند. و چین و ماچین دست در دست دزدانِ وطنیِ دریایی و هوایی و زمینی، به غارت مشغول اند. و آتشی البته منتظر است. آتشی بدونِ توقف. که مثل طوفانِ ریزگردها می رود و گندش می مانَد. آتشی که حریصانه ولع بلعیدن دارد. مساله این است که پس از انفجار، ما کجای این حکایت، دلخوش به چه گوشه ای، در کدام زاویه، به چه می اندیشیم و به کجا خیره شده ایم؟ ما که تنها نشستیم و تماشا کردیم. 

____
دوم خرداد 1397
https://www.instagram.com/p/BjKqKMZHZTK/?taken-by=shayan_tadayyon
۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۸
شایان تدین

ماجرای دی ماه آزمون سختی بود که از سر گذشت. برای طبقات مختلفِ اجتماعی و گروه های مختلفِ سیاسی. آزمونی که رسوایی ها به بار آورد و یک بار دیگر، شکست ها و سقوط ها را بهمان گوشزد کرد. واکنشِ اصلاح طلب ها، به طور خاص محمد خاتمی، فاتحه ی اصلاح طلبانِ حکومتی را خواند و تحقیرهای طبقاتِ متوسط رو به بالا نیز توخالی بودن بسیاری ادعاها و وقاحت بسیاری دیگر را در برابر تماشاگری مان قرار داد.


 آنچه کمتر در آن روزها به چشم آمد میلی به فهمیدن بود. به درک وضعیت. و دقتِ نظر در تاریخ اخیر و آینده ای که به ابهامی ترس خورده و جنون آمیز مبدل گردیده است. نشنیدن و ندیدن از انبوه شنیدنی ها و دیدنی ها از عادات روزمره ی ماست و واکنش های کجِ ناشی از فهم های ناقصِ پر از تناقض و تنفر و حرص از آفاتِ روزگاراند انگار.


 کتابِ حاضر، جنبشِ خستگان، به قلمِ امین بزرگیان، فتحِ گفتگویی است که عجالتا ما را به خود فرا می خواند. و نگاهِ نافذ نویسنده اش، بی هیچ رو در بایستی، از رو در رویی با واقعیت و صراحات آن نشات گرفته است و تلاشی است برای فهمِ موقعیتی که جامعه ی امروز ما به عنوان بخشی از منطقه ی خاورمیانه و دهکده ی جهانی در آن فرو غلطیده و در پیچ و تابی دردناک است. زبانِ نویسنده نیز پیراسته، دقیق و خوشخوان است. در جهتِ کاستن سوء تفاهمات و سوء شناخت هاست و اگر چه تاکید می گذارد و می کاود، بر تعارضات نمی افزاید.

 کتاب از چهار فصل تشکیل شده است. هر فصل نیز آراسته به نقشی است که فرایندِ فراخوانی ماهیتِ فصل را گوشزد می کند. فصل اول، آزاد سازی، که به ریشه های اعتراضات دی ماه می پردازد و مروری است بر سیاست های نئولیبرالیستیِ مسلط. هر تحلیلی از گفتمان های مسلط در جمهوری اسلامی منهای درک سیاست های نئولیبرالیستیِ و بسته ی اقتصادیِ واحدِ حاکم که از دولت رفسنجانی به بعد فراجناحی بوده است تحلیلی ناقص، ابلهانه یا مغرضانه است. اصلاح طلبان، چنان که دیده ایم، فکر و زبانشان از درکِ مسائل موجود قاصر است و در سطح کلان البته منافعشان را در خطر می بینند. ناگفته نمانَد درکِ درستِ این سیاست ها، که با هر رنگ و رو و ترفندی، به چیزی نینجامیده است مگر فقیرسازیِ جمعی، در پرتو جهانیِ آن است که شباهت ها و تفاوت ها را آشکار می کند. و این همان کاری است که نویسنده در فصل های ابتداییِ کتاب انجام می دهد. در فصل اول نویسنده دو مورد را نیز می کاود. یکی طرح کاروزی و دیگری، با کاربستِ استعاره هایی تنانه و عینی، شب های کارگران کارواش.

 

 فصل دوم؛ بردگی. در واقع تعیین جایگاه و موضع دولت کنونی است و شعارهای اصلی و ادعاهای آن. دولتی که خود را اعتدال گرا و میانه رو می داند. بزرگیان با هوشمندی میانه روی را می شکافد و مبانی آن را تعیین و گاه تفسیر می کند. در بخش دیگری نیز به مساله ی آقازادگان می پردازد و از نیچه برای طرح نظریه اش وام می گیرد. فصل سوم که همنام کتاب است جنبش خستگان نام دارد و خود سه قسمت دارد. فقیرسازی، تماشاگران، زوال آینده. ایده های اصلی نویسنده در شرح و شناخت و قضاوت وضعیت در این فصل گنجانده شده است. از مهم ترین مسائل مطرح به گمان من، مساله ی تماشاگران و موضع و جایگاه آن ها در برابر اعتراضات دی ماه است. در واقع همان گروهی که به اعتراضات و معترضان با تحقیر و انکار نگریستند یا ننگریستند و با آن همدلی نداشتند. بزرگیان از آن ها به عنوان مخالفانِ تماشاچی یاد می کند. حال مساله ی مهم. برای شناخت وضعیت موجود. جنبشی که اکنون در شهرهای کوچکتر به راه افتاده است، نه فقط عکس العمل به هیات حاکمه که به شیوه ی زیست خود همین تماشاچیان مخالف حکومت هم هست، عکس العملی به شکاف طبقاتی و آن سبک زندگی یی که طبقه متوسط دست کم در سازه اش نقشی ویژه و موثر داشته است. هر تحلیل و موضعی منهای این درک ناقص و ناکار آمد است. باید بدانیم جنبش خستگان، توامان از دل اعتراض به فساد حکومت و همچنین سبک زندگی طبقه ی متوسط سر بر آورده، و مخاطبانش حتی مخالفان طبقه ی متوسط حکومت است.

 

 رفیق عزیز و دانشمندم، مهران چهرازی، در همان روزهای پر تنش، در مطلبی به شجاعت و روشنگرانه، از لزوم تحلیل نرفتنِ انرژی موجود گفت و همچنین دوری از منطق های تحلیل گرا تا حفظ و ارتقای انرژی. طبقه ی مسلطِ متوسط اما مسیری دیگر در پیش گرفت. مسیری که پیش تر آغاز کرده بود. مبارزات خیالی، فصل پایانی کتاب است و نقدی است وارد به شکلِ مبارزات طبقه ی متوسط، حتی وقتی که ادعاهای بادکرده ی چپ گرایانه را یدک می کشد. بزرگیان خلاصه ای از گفتمان چپ را در دهه های اخیر، از شصت و هفتاد به بعد، شرح می دهد تا به دچاریِ امروزمان برسد. خلقِ شکل تازه ای از تفکر انتقادی. مبارزه ی تخیلی مجازی. به سبب فقدان واقعی جنبش های سوسیالیستی و مردمی و انتزاعی شدن مبارزه، زبان به هدف جبران این کمبود دست به کار شد. در فضایی که مخاطب و مشتری هر دو از یک طبقه بودند. طبقه ی متوسطِ رو به بالا. بازیگرانی که به سبب جدایی عینی از مناسبات بیچارگی و فقر، به جمعیت بی شکلی از هورا کشان و نفی کنندگان هر آن چیزی بدل شده اند که برچسپ چپ و راست به خود گرفته است. و این زنگِ خطری است که هر روز بلندتر به گوش می رسد. نویسنده با ذکر مثالی سعی در فهماندنِ موثرتر مطلبش دارد. دیدیم چگونه رخدادهای دی ماه سال ۹۶ درون رویداد دختران خیابان انقلاب هضم و فراموش شد، و رسانه ها و روشنفکران به جای پیوند زدن مساله ی زنان به تهی دستان، توجه ها را از مساله ی بی صدایان منحرف کرده و به خواست حجاب اختیاری یا آزادی پوشش، تصعید دادند. و این یعنی کاهشگری. و کشتنِ پتانسیل های پنهان و آشکار. و نه تنها تحلیل انرژی بلکه انکارِ مساله. در این وانفسای موضع گیری های پرشمار، پرشتاب و بی تامل و بی ارزشِ فضاهای مختلفِ اجتماعی خواندنِ این کتابِ 170 صفحه ای و بحث و گفتگو پیرامونِ مسائل آن ضرورت خاصی دارد. نه صرفا برای افزودن به کلکسیونِ فضاهای مبارزاتیِ تخیلی مان، که برای سنجش درکمان از وضعیتی که در آن غوطه وریم و چشمِ دیدنش را نداشته ایم و فراتر از آن، عمل کردنی که ناشی از درکی حتی الامکان درست و دقیق باشد. 

 فصل پایانی در واقع نوعی هشدارِ آگاهی بخش نیز می باشد. به خطری که امروزه گفتمان چپ را تهدید می کند. خطری که بیش از هر عاملی ناشی از واکنشی شدن و تجملاتی شدنِ آن است. مسائلی که نویسنده پیش تر نیز درباره ی آن نوشته است. غسل تعمید دادن و خالی کردن هر گفتمان و تفکر انقلابی از اصلی ترین مکانیسم هایی است که سیاست های نئولیبرالیستی در سر تا سر جهان برای دفاع از ماهیتِ خود از آن استفاده می کند. روانکاوی از نمونه های برجسته ی این مساله است. که امروزه به نفعِ وضعیتِ موجود و در جهتِ تایید و تحکیمِ آن، تنها با خالی شدن از خاستگاهِ انقلابی و ماهیتِ ساختار شکنانه اش، در مقام کالایی تجملاتی، رخصتِ بروز می یابد. 

 

 در پیوست، بخشِ نهایی، نویسنده ما را با مقاله ای از والتر بنیامین مواجه می کند. آموزش پرولتری. ای کاش مقدمه ای هر چند مختصر بر آن می نوشت یا در طول کتاب دقیقا علت ترجمه ی چنین مقاله ای بر خواننده معلوم می گردید.

 تقدیمِ کتاب نیز به یونس عساکره است. مردی که در روز یک شنبه 29 اسفند 1393، در اعتراض به مصادره ی دکه ی میوه فروشی اش، در مقابلِ ساختمانِ شهرداری خرمشهر خود را به آتش کشید. قاضیان ماجرای او و ماجراهای دیگری را که شرح می دهد، حاوی معانی روشنی از وضعیت امروزمان می داند. اشاراتِ کتاب فراتر از طرح کلیات اند و با بررسی مواردی سعی در فهم دقیق تر و جامعه شناسانه ترِ ساز و کارهای مسلط و کنش و واکنش های اقشارِ فراموش شده دارد. سوال هایی را مطرح می کند. مواردی را شرح می دهد و نظریات و قضاوت هایش را بسط داده حتی به ارائه ی پیش نهاداتی در این تنگنای پر آشوب می پردازد.

 نویسنده در طولِ کتاب، از متفکران برجسته ای چون نیچه، هانا آرنت، کلاین و دیگرانی که در کتابنامه آن ها را بر شمرده برای درک جامعه شناسانه اش از وضعیت موجود یاری می گیرد و برای فهم بیشتر، به اختصار، وام های نظری اش را توضیح می دهد تا به بسطِ آن بپردازد.


 نهایتا این که درک پیچیدگی های وضعیت موجود از ضروریات است. تا در خلا حرف ها و موضع گیری ها را به سمت یکدیگر پرتاب نکنیم و واقعیات را به نفع نیاتمان کنار نرنیم. زبان، در چنین وضعیتِ پر از گسست و مخدوشی، به کامِ قدرت، مفاهیم و واقعیات را قرقره می کند. پرده برداشتن از مبانی و درک مسائل واقعی یکدیگر و پیوند زدن آنها از مسیرهای دشواری است که باید در آن، قدم های شمرده مان را سِفت گردانیم. خواندنِ چنین کتابی علاوه بر آنکه مایه ی خرسندی است ترسی را دوباره بر می انگیزد و البته میلی به جنبیدن. مسائل آن با امور روزمره عجین اند و بنابر این به نوعی لمسِ ذهنیاتِ تک تکِ ماست. لمسِ خستگی ها، ترس ها و نفرت های روزمره ی همگانی. جنبش خستگان، جنش انرژی های فروخورده و انکار شده است. جنبشی از سر ناامیدی که گاه از هر امیدی قوی تر عمل می کند.

 برای دانلودِ رایگان و چگونگی پرداختِ هزینه ی اختیاری و حائزِ اهمیتِ آن آدرسِ زیر را جستجو کنید:

https://aminbozorgian.wordpress.com/2018/05/28/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86/

۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۵
شایان تدین

 

 تک نگاریِ زیر مطالبی اند پرت و پراکنده طیِ یک شب. با محوریتِ فوتبال و شکست. و با تمرکز بر بازیِ رئال مادرید و لیورپول و نقش پر رنگِ محمد صلاح با همه ی حضورِ کوتاهش در زمین. قابلِ ذکر است مطلبِ زیر، حق به جانبانه و سوگیرانه است و هم جنسِ تقابل ها و تعارض های بی پایانِ فوتبال. میزان اما، اقل کم به گمانِ خودم، خودِ فوتبال و قدر و کفایتِ آن است و نه طرفداریِ صرف. قضیه اما خیلی ساده است: رئالی ها می توانند نخوانند! 

 

 فوتبال، چرخشِ روزگار است. از آن شبِ کذاییِ استانبول، در آن فینالِ بی نظیر، که لیورپول با معجزه ی بازگشتش آب سردی ریخت بر رویای کودکانه ام تا امشبِ کیِف، که خرابیِ فوتبال و جهانی را، همان لیورپول و نه همان لیورپول، لحظاتی، با از دست دادنِ قهرمانی اش تشدید کرد.

 

 فوتبال چرخش روزگار است. فوتبالیست هایی که در اوجِ محبوبیت به تیم حریفشان می پیوندند. مربیانی که در برابرِ تیمِ سابقشان به پا می خیزند. تیمی که در بحبوحه یک انقلاب، با تغییرِ نام، حفظِ هویت می کند و همه تیم هایی که در جریان اند با فرازها و فرودهاشان. فوتبال، روزگارِ در حالِ سپری است. به سرعتِ همان شلیکِ روبرتو کارلوس و لغزنده تر از آن کاتِ بی نظیرش. در این سال ها، جهان چرخش های بزرگتری هم طبعا داشته. بر دَوَرانش افزوده شده و حالا بیشتر به خودش می پیچد. آشوب ها آشکارتر گردیده و دهکده ی خیالیِ جهانی، جهانی را در خود بلعیده است. دندان های خشم، خون از جگرِ روزگار می چکانند و همه چیز از هیچ چیز پر می شود و همه از همه خالی می شویم. فوتبال، لذتی است در زمانه ی آشوب. نه برای چشم بستن بر آشوب ها، که برای کمی کیف کردن، بازتابی از انسان بودن و البته گذرانِ ساده ترِ روزگار. و نمی گذرم از آنچه شخصی تر است و دریافت هایی پر قدرند از صدقه سرش. فوتبال، چرخشِ چرخ دنده های خونیِ روزگار نیست. چرخش های تلخ و شیرینِ آن به چرخش هایی بیشتر شبیه اند از جنسِ دلتنگی های کودکی، میلِ سفرهای طولانی، ناچار به آخر رسیدنِ رابطه ها، تغییرِ خود برای ملزوماتی که به هر حال وجود دارند، احساسِ خوبِ سرشاریِ شکننده و در نهایت، مرگِ عزیزان! حسی است شامل و در برابرِ فجایع. طعنه بر این لذاتِ کوچک، طعنه بر همه ی لذاتِ زندگی است و باختنِ بی چون و چرای خود به فجایع و جنایات. فوتبال، خلسه و خلوصی است توامان. خلسه در اوج شکست ها و پیروزی ها. در لذات و رنج ها. و خلوصی در یادمان هایش. خلوصی کودکانه از بهتی در برابرِ تصویر. همان حسِ نابِ اولیه در برابرِ تصویرِ اولیه. با همه صداقت و بی تابی اش.

  در سمتِ راستِ تصویر. نیمه ی زمینِ رئال مادرید. عرضِ زمین، شش بازیکن لیورپول در دو ردیف. پرسینگِ پرفشارِ لیورپولی ها حریف را سراسیمه کرده. توپ را از دست می دهند فوری. و پاس های اشتباهِ مکرر. پرسینگِ جانانه. کلوپی ترین شکلِ فوتبال. و حضورِ فعال، پرهیجان و شورمندِ محمد صلاح. بازی جانانه ادامه دارد و لیورپول فرصت هایش را به تمامی مهیا نمی کند. فیرمینو کم تجربه و معمولی است و مانه، پاس تودَرَش را برای فرار نهاییِ سیمای اصلی میدان نمی سپارد. تا یک لحظه. یک لحظه توقف. ترس. ترس. صلاح می نالد. راموس بی مهابا خودش را به سمت او می کشد و با رد توپ سعی در نگه خود ندارد. با سرسختی، سنگینی و صلابتش را، در یک فنِ جودوکارانه، بر تن صلاح خراب می کند. چنین کنند بزرگان؟ صلاح به بازی بر می گردد اما ناتوان تر از آن است که ادامه دهد. توقفِ بازی. توقفِ جانِ بازی. عرقِ شرمِ فوتبال. مردِ مهاجری از سرزمینِ فرعونیان، اشک ریزان از میدان به در می شود و دوربین نمای نزدیکی از راموسِ آندلسی را در برابر نگاه جهانیان قرار می دهد. سیمای محبوب می رود. سیمای منفور می ماند. حتی رئالی ها هم نباید به چنین بازیکنی افتخار کنند!

 

 دلخوشی به پایان رسیده بود. شوری که شورش را در آوردند. از شلوغی، از فوتبال، از خیالبافی، کشیدم کنار. از طبقه ی دوم آمدم پایین. حالتی در خود مانده داشتم. آبی خریدم و رفتم به پیاده رو. نوش. که دیشب نخوابیده بودم و روزِ بدی بود. همه ی انگیزه ام به تماشای فوتبال بود و درخشش صلاحی که به صلاح فوتبال تمام شود. آرام نگرفته زنگی به ناصر زدم. و هی اس ام می دادم. یک مشت بد و بیرا و خنده های پرتنش. و بعد طیِ یک مسیر کوچک هی برو هی بیا. تا بچه ها آمدند دنبالم. نیما و علیرضا. دوستانه. بازی هنوز تمام نشده. خود واقفم. سیگاری می گیرم. می گیرانم. دود می کنم. تا مزه ی تلخی بدهم. دود می کنم. تا به تباهیِ روزم مبتلا شوم.

 

 این برخوردی احساسی است و فوتبال گاهی فورانِ هیجانات و غلیانِ احساسات است. هیچ چیز در میدان سبز و جریانِ بی وقفه ی فوتبال ماندگار نیست و حکمِ مطلقی وجود ندارد. فوتبال گذرِ روزگار است و دقایق بسیاری مانده. بازی، خصوصا برای سرخ ها، در شوک عمیقی فرورفته است و رئال حتما به تدریج میدان دارِ بازی می شود. معجزه اما برای من تنگاتنگِ شکست است. معجزه ی دیگری از بندری های بریتانیا آیا؟ بعید می نماید. بین نیمه می نویسم. حین ماجرا می نویسم. تا در دل اتفاق، از اتفاق فاصله ام را حفظ کنم.

 

 سکوت بین دو نیمه. بازی، بی صلاح، به هدر رفته است آیا؟ مسلما ادامه ای در کار است. طاقت فرسا و جان کاه. ترسِ پشتِ پاها، لرزِ پشتِ قلب ها. و فوتبالی که خلاصه در طرفداری و تصویرِ برنده نیست. به باختن، شکست خوردن و تنها شدن در تلخیِ کشیده ی آن فکر می کنم. زود می گذرد اما. فوتبال در جریان معنا پیدا می کند. و توقف ها، فقط سیمای برنده ها را نشانه نگرفته اند. گریه می کند مدام در سرم محمد صلاح و گریه می کرد رونالدو در آن فینالِ دیگر. نشانه ی خودم را نگه خواهم داشت. فوتبال در وسعت دیگری جریان دارد. جریانی جدی ورای برنده ها و بازنده ها.

 

 نیمه ی دوم. لیورپول از هم گسیخته است. دستِ بسته ی یورگن. لالانا غلت می خورد و فرصت مسلم گلزنی برای ایسکو. بد اقبالی و دروازه ی تقریبا خالی. توپ به تیر می خورد. چند دقیقه بعد پاس عمقی برای بنزما. آفسایدِ معلوم. پرچمی بالا نرفته. گلرِ لیورپول تاریخ شکست را به نمایش می گذارد. توپ را می کوبد به بنزما. گل. تکرار ماجرای بازی های قبل. مصدومیت بازیکن های کلیدی حریف. اشتباهات هولناک دروازه بان ها. تصمیمات عجیبِ داوری. گل برای رئال مادرید. چنین کنند بزرگان!


 چیزی نمی گذرد از این گل، همه مبهوت و در این بهت، گلی برای لیورپول. از گور برخاسته اند. تازه می شوند برای پیروزی. تغییر اما این بار در جای دیگری است. روی نیکمت ها. دستِ بسته ی کلوپ و نیکمتِ درخشانِ رئال. تعویض طلایی، بیل است. چیزی نمانده به مرد شماره ی یکِ میدان شدنش. بار دیگر بندری ها در بهت فرو می روند. یک ضربه ی اسثنائی. یک گل فوق العاده. یک فوتبالیست کم نظیر. مردی آمده از نیکمت با اعتماد به نفسی ستودنی و حافظه ای از بی مهری. لیورپول نفسش بریده می شود. بار دیگر بهت. و از هم پاشیدگی. تغییر بعدی لیورپول همزمان است با ضربه ی کات دار دیگری از بیل. یک خیالبافی تمام عیار با شگفتی هایی که گلر لیورپول به بار می آورد. تمام. بهتِ مصدومیتِ صلاح. بهتِ گلِ بنزما. بهتِ بازگشت به بازی. بهت یک ضربه ی محیر العقول. و حالا بهتِ شکست. آنفیلد غرقه در اشک. و نیل، غریقِ شوریِ بختش. یورگن باز، بازنده ی فینال و صلاح، غایبِ حاضر. و آری. فوتبال، سخت تلخ است آقا!

 

 هر کدام چایی سفارش داده، لبه ی خیابان نشسته ایم. شاشِ تندی دارم. کوچه ای است کمی آن ورتر. تا انتها می روم ومی زنم به دیوار. تا بر می گردم طرف بچه ها. نشسته ایم تنگِ هم. آن ورتر کیمیا عکس می گیرد. می خندیم. خسته ایم. بیخود، بیهوده و تلف. کیمیا بطری را چرخی می دهد تا عمودی بایستد. هی می چرخاند و هی می دهد هوا. بازی می کنیم نوبتی. من با بی خیالیِ تمام. بی خیالِ شکست. بی خیالِ برد. بی معنی. یکی پس از دیگری. بطری آب معدنی بیشتر شکل جنازه می گیرد و می چسپد به آسفالت تا این که ایستاده سرخوشمان کند. ساعت دوی نیمه شب است. خبر هولناک را شنیده ایم و همچنان می خندیم! 

 

 شکست تلخ است ولی لزوما چیز بدی نیست. تاریخ را می گویند فاتحان نوشته اند. در این زمانه و برای من اما تاریخ، قدرِ تاریخ، به حاشیه نویسی هاست. جزئیاتِ سرنوشت پرداز. و البته که تاریخ در هیچ فتح و سقوطی متوقف نشده است. و فوتبال با هیچ برد و باختی تمام نمی شود. غمی است مکرر و سروری بی حد. غم، سرشتِ حال این روزهاست و سرور، خیالبافی های شکست خورده. خیالِ سُرور و سَروَری حال خود غمی دیگر است. خبرِ نرسیدنِ صلاح به جام جهانی. و انزجار من از آن قابِ سرِ وقت. سیمای راموس. و زیدان، مستِ پیروزی. تعارض های بی پایان! و رئال صفحه ی بی تکراری در تاریخِ مسلط. تاریخ من اما امشب تاریخ شکست هاست. تاریخی که گره خورده به فوتبالی که گذر و گذارِ روزگار است. در سالیانِ سپری شده و سالیانِ پیشِ رو. از لیورپولی که در برابر ای سی میلان، شیرینیِ رویای کودکی ام را دزدید تا رئالی که مانع از ایمانِ دوباره ی رمانتیکم  به فوتبال شد. در برابر همان لیورپول. و نه همان لیورپول. تاریخ تکرار نخواهد شد اما جاری است و فوتبال، درکِ درست و سرشاری از این جریان است. جریانی جدی در عبور از همه ی نماهای نزدیکِ متوقف. ناگفته نمانَد؛ شکوهِ رمانتیسم در اوج شکست هاست و قهرمانان آن همه مقهورِ قهری مسلط بر سرنوشتشان اند!

 

 یکی مساله ی یگر. شکست، شهامتِ شکست متفاوت است با روان شناسیِ شکست. یکی تا سرحد توان تلاش می کند و دیگری از پیش باخته است. یکی تا اعماق فرو رفته و دیگری از سطح سُر می خورد. من شکست خواهم خورد. ما همه شکست خوردگان خواهیم بود. قدرِ ما به شهامت و تواناییِ شکست در مقیاسی خواهد بود که پیش از آن ممکن نبوده است. تار و پودِ تاریخِ ما از جنسِ دیگری است.

 

 فوتبال، نه چشم بستن، که لذتی آنی است در وسعتی بی نظیر. بهانه ی کوچکی برای خوشبختی های بزرگ. محمد صلاح قلب تپنده ی ملتی است و چشمِ جهانی منتظرِ درخشیدنش. چه خیالبافی ها. بی خبر که سخت بی رحم است آقا. و تلخیِ مکرری که می مانَد در دهان و بهتی که شکسته می شود در همه ی چشم ها. آب سردی نه بر پیروزی یک تیم که بر خیالبافی های یک ملت. محمد صلاح امشب قهرمانی شکست خورده است. شکستی ثابت و ثبت شده از جنسِ پیشانیِ کوتاهِ خاورمیانه. فوتبال در سطحی عمومی و در شخصی ترین خاصیاتش می تواند جشنی تمام عیار باشد و یا دلخوشی کوچکی که مرهم می نهد. و نکاسته از وقاحتِ روزگار اما از جنسی دیگر می تواند که باشد. که نبود. و نشد. تمام اما لفظ سرگردانی بیش نیست. شادی اگر چه پرنده ای جَسته و دور از دیدرس است، شادمانی ضرورتی است که در این سمتِ کور جغرافیا بسته به بهانه های کوچک است. فوتبال روزگاری است که می چرخد و می چرخد و تمامی ندارد. با همان حسِ نابِ اولیه در برابرِ تصویرِ کماکان اولیه. 

 

 چاره ی آنی هر شکست، خوابِ شوینده است. بعد از هر باختی سعی کرده ام سر بفشارم به زمینی یا بالشتی و در خواب عمیقی فرو بروم. فرایندِ بهت، غم انگیزی و پذیرشِ منتش را انگار خوابِ آمرزنده بر عهده می گیرد. سر می فشرم و از فرط خستگی با تنی نزار و ذهنی حاضر به خوابی فرو می روم که به طولی نخواهد انجامید. طولانی ترین خواب، چاره ی آن آخرین و تمام عیارترین شکست است. مرگ. زندگی اما کماکان فوتبالی جاری است!

پنجمِ خرداد نود و هفت 

۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۰۵
شایان تدین


 طرح مساله ی حمایت از کالای ایرانی در جنوب و به طور خاص استانِ هرمزگان به شوخی زشت و کثیفی می مانَد که زبانم بریده باد اگر در افشایش نکوشم و سکوت، هموار گردانم. 
 اگر بگویید چشم اندازت را وسعت ببخش و ملی نگاه کن، جواب صریح تر آشکار می شود. کاری به فروریختن صنایع و کارخانه ها و از بین بردن پتانسیل های محصولاتی که در واقع و به درستی باید از آنِ ما می بود ندارم. از ریاکارانه بودنِ این ادعا نیز فعلا بگذریم. تاکید من بر سرِ مرگز گرایی و کلان گرایی است، که مایه و پس زمینه ی کلام خاص و عام است و سالیان سال است که چنین است.
____
 بی رودربایستی، در این منطقه  قاچاق کراهتی ندارد، چرا که کسب نان است از برای ملت محتاج. درِ بسته ای که کمرِ این مردم را خم نموده، چنین وضعیتی را بار آورده. زندگی این مردم بسته به دریاست و دروازه های باز و تجارت. رونق این منطقه به مردمش است و آنچه از زور بازوی خود دارند. کیست که نداند جاده سازی و پروژه های کوچک و بزرگ تجاری و مسجدسازی و بیمارستان و هزار و یک ماجرای دیگر این منطقه غالبا از پول تاجران و خیرین بومی این ور و آن ور خلیج به دست آمده اند و البته آن نیز سراپا مسیری خالصانه طی نمی کند. حرف این که نیروهای وابسته به دولت و حاکمیت تا توانسته، فرهنگ و زندگی و ثروت و خون منطقه را چاپیده اند و می چاپند. برادران اعظم قاچاقچی نیز انگشت در کرده به هر کجا و ناکجا و به هر چه اندیشیده اند جز رونق پایدار و  واقعی منطقه.  تحت چنین شرایطی و تحت هر شرایط دیگری حتی کالای خارجی معمولا نه خطر، که فرصتی است برای این مردمان که از دم تولد، شیر نیدو نوشیده اند و هر اوریجینالی را ترجیح می دهند. 
____
 سوالی خدمت آقایان! ثروت اعظمی که از قشم و هرمز و بندر عباس، روزانه و طبق روال به دست آورده اید کِی و کجا خرج منطقه کرده اید که حالا گاه و بیگاه هار می کنید و به جان بازار می افتید و کم پیش نیامده، ناخداخورشیدی گِردِ بارش بگردد و در پس زمینه، مال و منال و زندگی اش بر آتش برود و سیگاری بگیراند بر فرونشاندن موقتی خشمش و عهدی با خود ببند بدین قرار که تا زن و بچه ی خواجه ماجد تو ای ولایت نون می خورن زن و بچه ی من هم باید بخورن... سخنی به گزافه نمی گویم اگر بگویم این مردم هر چه دارند از خودشان دارند و شما هم بسیاری از آنچه دارید از صدقه سرِ ایشان است و افسوس که چنین است. تقصیر اینان، سادگی و احترام بی حد و بی جایشان به کس و ناکس است و بی خبری از پیچ و خم سیاست، چه در معنای عامیانه اش و چه به معنای خاص.

____
 اختلافی نمی پراکنم و فاصله و شری زورکی نمی چپانم در کلام. واقعیت، ناگزیر صریح است و حرف و حدیث، فراوان. به یاد خود می آورم سخنرانی اخیر رئیس جمهور و غیب گویی های بی خیالانه اش را و سماجت می ورزم که این دولت روحانی هم، خیانتی بود در حق مردم هرمزگان و سیستان و بلوچستان که همیشه حداکثر رای خویش را، تحت هر شرایطی به نفع اصلاح طلبان به صندوق ها ریخته اند. خیانتی از جانب دولت به مردم و مردم، به مردم. خیانتی که با این ادعای ریاکارانه ی تازه، حمایت از کالای ایرانی، آشکارتر می شود. مثلا با سکوت در برابر قراردهایی که مجوز غارت ثروت های دریایی سیستان بلوچستان و هرمزگان را به چینی ها داده اند، تازه کرور کرور ماهی و میگو از چین وارد می کنند و همه این ها، در شرایطی است که دریانوردانِ بومی خونِ جگر باید بخورند تا آقایان لطفی بفرمایند و رخصتی بدهند به صیادی.  همه این ها را به صراحت و با صدای بلند می گویم و همچنان سکوت را راه نمی دانم. سکوت ریاکارانه ای که طالبان چه و چه نیز بدان دامن زده اند.  بس است هر چه تاخته اند به واقعیات تاریخی منطقه و ثروت های طبیعی اش و حالا هم شعاری شبیه جُک، از سر سال تحویل، تحویلمان داده اند. جکِ تلخی که تعبیر روزگار را در خودش دارد و راه بر ستم های تازه باز می کند. در منطقه ای که به قول ساعدی به احسان دریا زنده است و احسان دریا نه فقط ماهی و میگو و خرچنگ و هشت پا (که از جان دریا هم نگذشته و بعضی را ممنوع و حرام فرموده اید!) که به تجارت آزاد است و کالای خارجی، نماینده ی این تجارت است. و البته شکوفا شدن محصولات بومی، که نیست مگر آنچه وابسته است به زیست بوم و خلاقیت های مردمانش، در پرتو تجارت آزاد است که خواهد درخشید. و نه بستن ریاکارانه ی دریا بر بومیان و گشودنِ هر چه فراخ ترِ آن بر برادران که هر غلطی خواسته اند با خاک و آب منطقه کرده اند و می کنند و کس یارای سوال، گوشزد و حتی اشاره ای ندارد.
____
 سوال دیگر و آخر این که از کدام کالای ایرانی حرف می زنید که به رونق بازار منطقه بینجامد؟ کدام کارخانه؟ کدام صنعت؟ دل خوش به کدام کالای ایرانی بی کیفیتی باشیم که گند بزند به طعم زندگی مان به اندازه ی طعمِ شکرِ مانده ی پپسی های تولید مشهد که زیر دهان ملتی مانده است. و آنچه بومی است، کیست که نداند از شر پاسبان هاتان در امان نیست. این منطقه را گِل آلود کره اید و فرصتی برای ماهیگیرانِ از آبِ گل آلود. انگشت در دهان می مانم هربار از شنیده ها و دیده ها. لطفا، خواهشا، به امان خدا واگذارمان کنید. بسیاری مردم این دیار عطایتان را بخشیده اند به لقایتان. خیرتان که نرسیده هرگز، شرتان کم اقل کم.
____
نوروزِ 97
بندر عباس
۰ نظر ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۸
شایان تدین

 مطلبِ زیر، در بهمنِ 96، به قصدِ انتشار در ویژه نامه ی جشنواره ی فجر، کارِ مشترکی از کانون فیلم و عکس دانشگاه شیراز و ارشاردِ شیراز، نوشته شد. بلافاصله پس از تماشای فیلم ها و خیلی فوری! آن ویژه نامه نیز به همتِ مهدی دواچی منتشر گردید و بخش هایی از این مطلب نیز، نه بدین ترتیب البته، در آن هست.

 اشاراتی در جای مقدمه

 

 از شلوغیِ چهارراه سینما سعدی، در دلِ شهر، تا طبقه ی سومِ زیرزمینِ مجتمع خلیج فارس، در انتهای شمالِ غربیِ شهر! از خاطره بازی که بگذریم، رسیده ایم به افتتاحِ هنرشهر، که شیراز را به یکی از مراکز اصلیِ پخش سینماییِ کشور تبدیل می کند. امید آن که امکاناتِ فراهم شده علاوه بر اکرانِ بیشتر و به روز ترِ فیلم ها، در سالن هایی لوکس و با کیفیت، به رونقی جدی در لایه های مختلفِ فضای سینماییِ شهر منجر گردد. و البته رونقِ واقعی با تک صدایی و انحصار، در هیچ سطح و با هیچ گروهی، قطعا که ممکن نخواهد بود.

 

 جشنواره ی فجر بیش از آن که اعتبار یا ساختارِ یک جشنواره ی هنری/سینمایی را داشته باشد، جشنی است برای دیدنِ فیلم ها، با هم دیدنِ فیلم ها و گپ زدن درباره ی فیلم ها، سینما، فیلم دیدن و حاشیه هایش. 10 روزِ تمام. بی وقفه. بی خستگی. بابِ دلِ عشاقِ سینما. و البته کم نبوده اند فرصت های تماشایی که به جشنواره محدود مانده اند و از تیزِ تیغِ توقیف و سانسور جان به در نبرده، به اکران عمومی هرگز نرسیده، یا تکه پاره رسیده اند. فرصتِ طلاییِ جشنواره بود که تماشای خانه ی پدری، یکی از برجسته ترین نمونه های سال های اخیر را، بعد از ساعت ها انتظار در همان صفِ دلِ شهر، برایمان میسر نمود.

 

دو فیلم، روزِ دوم

 

 نوشتن درباره ی فیلم ها، در اولین برخورد و با ذهنی دچارِ شلوغی و فراوانیِ اطلاعات، ظلمی است چند سویه. به فیلم، به مخاطب و به شمایِ خواننده. با این همه به ناچار، ظلم می کنم و علاوه بر دعوت به دیدنِ فیلم ها، قلم انداز درباره ی دو فیلمی که در روز دومِ جشنواره دیدم خواهم نوشت. مصادره کاری از مهران احمدی و امیر، فیلمی از نیما اقلیما.

 

مصادره: مصادره فیلمی است کمدی درباره ی یک کارمند دون پایه ی ساواک، با بازیِ رضا عطاران، که قربانیِ هپروتِ خودش در تلاطمِ روزهایی تاریخی، روزهای انقلاب می شود و باقی عمرش را به دربه دری و آوارگی در ینگه دنیا می گذراند. به گمانم اگر فیلمساز، جراتِ فکری بیشتری به خود می داد و چیدمانِ بهتری برای فیلمنامه اش می ریخت طرحِ نسبتا جذابش می توانست ثمره ای هم داشته باشد. با این همه مهران احمدی در کاریکاتوری که از گذشته نمایشمان می دهد سردرگم است و با همه شباهت هایش به نهنگِ عنبر، به اندازه ی آن حتی خوش ذوقی بصری نمی ورزد و سرگرم کننده نیست و فیلمنامه ای نیز به مراتب ضعیف تر دارد. مخاطبِ نه چندان جدی سینما، که برای ساعاتی تفریح به دیدن فیلم می آید مگر جذابیتِ عطاران و هومن سیدی و خوش مزگی های هپروتی، نصیبی نخواهد برد. شوخیِ فیلم با سرنوشتی که گره خورده بود به مهم ترین حوادثِ اجتماعیِ در تاریخ اخیرِ ما، می توانست به نتایجِ بهتری بینجامد. سهل انگاری فراوان در قصه گویی و عدمِ ایده ی محوری از مشکلاتِ اصلی فیلم است. با این همه، لحظاتی از فیلم دیدنی است. و باز، یادمان می آورد تاریخِ معاصرِ پر سوء تفاهممان را. و دچاریِ هنوزمان را به چنین سوء تفاهماتِ مضحکی.

 شوخی با آوارگی، شوخی با مهاجرتِ اجباری، شوخی با اعدام، شوخی با ختنه کردن و کابوس هایی که عطاران را رها نمی کند، و ایرانیتی که خلاصه شده در کله پاچه، باباکرم و کف کرگی چیزهایی است از این فیلم، که خوب و بد به یاد می آورم. فیلمی با طرحی جذاب و چند لحظه ی شیرینِ گره خورده به تلخیِ تاریخی که از سر بدشانسی بر سرِ خیلی ها خراب شد. در اینجا نکته ای را ناگفته نمی گذارم. یکی از مشکلاتِ اساسیِ جشنواره ی فجر، چنان که ذکر شد، عدم تعیینِ تکلیف با ماهیتِ خودش است. ماهیتی که بر همه نامعلوم است. و ما نیز، در چنین فضای معلقی به تماشای فیلم ها می نشینیم. مصادره، فیلمِ اکرانِ بدنه است! فیلمی که با همه کاستی هاش، به لطفِ بازیگران و کارگردانش، با تبلیغاتی مناسب، احتمالا فروش خوبی نیز خواهد داشت. نمایشِ چنین فیلمی در جشنواره ای که مهم ترین جشنواره ی سینمایی یک کشور است از آن عدمِ تکلیفی نشات می گیرد که گریبانگیرِ ماهیت جشن/جشنواره ی فیلم فجر است.

 

امیر: امیر فیلمِ محترمی بود که به دیدنش ارزید و بلکه در فرصتی باز به دیدنش بنشینم. در فرصتِ اندکی که دارم سعی می کنم به نکاتی، در حد توانی که برخاسته از تماشای یک باره ی آن است، اشاره کنم.

 فیلم چنان که از نامش بر می آید قصه ی مردی است به نام امیر. و چنان که از چنین نامی بر می آید فیلمی شخصیت محور است، اگر چه شخصیتِ محوری ما درونگرایی است که کم توضیح می دهد و فیلم نیز سعی می کند در ساختارش، درونگرایی و کم گویی را محورِ خود قرار دهد. نمای اول نیز چنین است: مردی که به چشم اندازِ شهر می نگرد و ما که به چشمِ انداز او و خود او. مثبت ترین جنبه ی فیلم در میزانسن و دقت در پردازشِ تصاویر از جمله جایگاهِ شخصیت ها در هر کادر است و این نکته ی غریب در سینمای ما که فیلم، منطقِ تصویری خودش را، در بیشتر مواقع، حفظ می کند. قاب هایی تخت با شخصیت هایی محصور، در فضاهای بیرونی و داخلی، که معمولا در گوشه ی تصاویراند. و حتی دوربینی که از پشت به شخصیتِ اصلی و یکی دیگر از شخصیت ها (غزل)، که این بار در مرکزِ کادر قرار گرفته اند، زوم این می شود نیز تبدیل به الگویی چندباره، جا گرفته در فضای عموما تختِ فیلم می گردد.   

 

 فیلمساز در الگویی که در اولین فیلمِ بلندش طراحی کرده، جسارت به خرج می ورزد. و تن به عاداتِ معمولِ سینمایی، که خاصه مخاطبِ سینمای ایران به آن عادت دارد، نمی سپارد.

 

 و حالا درباره ی فیلمنامه، که بیشترِ ضعف ها نیز ناشی از آن است. امیر، در معرکه ای از چند سو گرفتار است. یک طرف خانواده ی درمانده  و خواهرش که دچار روان پریشی هایی است و از سویی دیگر، رفیقِ بی عارش که آمده دنبالِ زن و پسرش مثلا و در درماندگی و حقارتِ خود غرق است. و البته زن و پسرِ آن رفیق، که پناه آورده اند به امیر. در این معرکه، بیش از همه درماندگی در ایجاد رابطه و حفظ رابطه به چشم می خورد. صداها یک طرفه اند، رابطه ها، چه عاشقانه چه خویشاوندی، به بن بست رسیده اند و تنها رابطه ی قطع نشده، رابطه ای است که به تمامی شکل نگرفته. و آن نیز قربانیِ دروغی می شود. دروغی که پایان بندیِ بی منطقِ فیلم نیز از شدتش نخواهد کاست.

 

 و درباره ی خود امیر. آن چه بیش از همه شخصیتِ درونگرا، کم گو و بی گذشته ی امیر را برای مخاطب نمایان می کند در سکانسی به تمامی آشکار است. دستی که از کناره می آید تا نوازشی باشد بر مادرش، که درمانده است و زاری می کند. امیر، فرشته ی رحمتی است که از جنسِ این معرکه نیست. این نکته را نمی دانم به چشمِ عیب بنگرم یا مزیت. با این همه او نیز درگیر مرگِ تدریجیِ خودش است. مثلِ همه ی شخصیت های دیگرِ فیلم. و حتی چرخه ای که پایان بندی فیلم نیز بر آن صحه می گذارد. و چنان که در خلاصه ی قصه نیز آمده است: یکی با کار، یکی با پول، یکی با زندگی، یکی هم با سیگار. همه خودشونو می کشن. فقط راه هاشون فرق می کنه.

 

 در نهایت باز این که، بهترین جنبه ی فیلم، الگوهای تکرار شونده ی بصری و دقت در پردازش و حضور شخصیت ها در کادر است. و بدترین آن، همه ی آن چه نیست در فیلم، که از فیلمنامه نیز نشات می گیرد. همه ی آن سوال هایی که ناخواسته به ذهن می رسند و پاسخی به غیر از سکوت و سیگار می طلبند. و همه ی آن لغزش های گاه به گاهی که منطق تصویری فیلم را نیز خدشه دار می کند. 

۱ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۳۳
شایان تدین

 مطلب زیر، یک سال و اندی پیش، به سفارشی، سرِ مناسبتی، قلم انداز نوشته شد و در بروشوری برای ویژه برنامه ی جمعیت امام علی، به مناسبت روز جهانی کودک، چاپ شد. 

 

 نه غم انگیزترین انیمیشنی که دیده ایم، بلکه مدفن کرم های شب تاب، از غم انگیزترین فیلم های تاریخ سینما با سررشته قرار دادن جنگ و عواطف و ارتباطات انسانی در بحبوحه ی بلبشوی ویرانگرِ جنگ است. ویرانی، نه فقط در ساختارِ شهر و تنِ آدم ها که ویرانیِ عاطفه ها و روابط. منتقدانی این انیمه را از بهترین و تاثیر گذارترین فیلم های قرن بیستم قلمداد نموده اند و بیراه هم نگفته اند.

 مدفن کرم های شب تاب ماجرای  پسر جوانی است که بعد از مرگِ مادرش می خواهد از خواهر کوچکترش تحت هر شرایطی مراقبت کند اما با چالش هایی هر دو گلاویز می شوند. فیلم نوعی روایت جنگ است اما نه در بستری از نفرت و نه با نمایشِ سربازخانه.

 تاکاهاتا فیلم را در 1998، در آستانه ی قرن بیست و یکم ساخته است. با او همه ی ما کم و بیش آشناییم و خاطره هم داریم. می پرسید چطور؟ آنه شرلی با موهای قرمز را که در یاد دارید؟ تاکاهاتا سازنده ی آن مجموعه انیمه ی 50 قسمتی است. فیلمنامه ی مدفن کرم های شب تاب را نیز بر اساس رمانی به همین نام نوشته است. فیلمی که با سکوت و سرخیِ عمیقی آغاز می شود و با هن و هنِ درد آلودی در همهمه و شلوغی تداوم می یابد. مدفن کرم های شب تاب انیمه ی کم دیالوگی است که با تصویر، سکوت و موسیقی روایت می شود. در هیچ چیز افراط نمی کند و بنابراین تاثیرش را به سزا می گذارد. درجاتِ مختلفی از قرمز که در سرتاسر فیلم جاری است، جنگ و خاطره ی دردناکش را القا می کند. اجرای دراماتیک ترین لحظات فیلم مسحور کننده است؛ سرراست و موجز، عاطفه را در حد اعلا به حال خود وا می گذارد و می می گذرد.

 از همان سکانس ابتدایی تکلیف معلوم است. با یک انیمیشن معمولی شاد و پندآمیز طرف نیستیم. برادر و خواهرِ فیلم قهرمانی از جنسِ قهرمان های انیمشن های هالیوودی نیستند و عاقبت به خیر هم نمی شوند. تنِ لشِ نوجوانی در ایستگاه و بی تفاوتی مردمانی در مواجهه، هیچ شباهتی به قصه ی پریان و شاهزادگان ندارد. در جایی دخترک خطاب به برادرش می گوید چرا کرم های شب تاب باید اینقدر زود بمیرند؟ نامِ فیلم نیز خود بیانگر است. فیملساز از لو دادنِ قصه هم هراسی ندارد چرا که روایتش را در جایی دیگر و بر مبنایی دیگر چیده است. چیدمانی تصویری که یک ساعت و نیم مشغول به دیدنش می شوید و بلکه یک عمر در یادتان باقی بماند؛ با  همان غمِ سرخِ مکررش.

 تروفو جایی در ستایش شب و مه ژان ژنه نوشته بود "فیلم موثر جنگی فیلمی است که کنش [=روایت] آن اغلب پس از جنگ رخ می دهد، آنگاه که دیگرچیزی جز اندوه و ویرانی به جا نمانده است." مدفنِ کرم های شب تاب اگرچه در گیرودار جنگ است اما راوی (برادر) که حضورِ شبه واری دارد پس از تسلیم، خاطره گونه آن را روایت می کند، دقیقا زمانی که دیگر چیزی جز اندوه و ویرانی به جا نمانده است. راستی مگر جنگ چیز دیگری هم به جا می گذارد؟

۰ نظر ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۰۸
شایان تدین