پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

 یادداشت زیر از سری #عکس_خوانی های اینستاگرام است.

 

آنقدر عزا بر سرمان ریخته اند که فرصتِ زاری نداریم.
#هوشنگ_گلشیری
__ 
 مرگ بیدادی است که مگر در آگاهیِ آدمی، در هیچ کجای این جهان نمی گنجد. در تصورِ آدمی در برابر مرگِ دیگری. و فرصتی که برخاسته از این آگاهی، حق اوست برای به سوگ نشستن. و اندیشیدن از مرگ تا اندیشیدن به مرگ. در این سرزمین اما مرگ به هیچ کجا غیر آن دهان سردِ مکنده ختم نمی شود. #مرگ_اندیشی لزوما شهید پرورانه یا مظلوم نمایانه نیست. سنتِ شهید نمایی، خود متهمیِ مدام با احساسِ گناهی تاریخی پیوند خورده است. احساسی که نه تجربه ی مرگ، که تلفِ زندگی است. مرگی که تجربه نشود، حضورِ مدامِ غیر قابلِ انکارش، هر نفسی را در گودیِ خودش فرو خواهد برد. چنین سنتی نه در پیِ پذیرش مرگ، که در پیِ انکار زندگی است.
__ 
 ما هرگز مرگ را که تجربه ای است غم انگیز، به سالیان و سالیان و سالیان، به تمامی تجربه نکرده ایم. همیشه سرِ بزنگاه، حرفی، عملی، ناشیانه یا از سرِ خباثت در تجربه ی شخصی یا همگانی سوگواری خدشه ای وارد کرده جبران ناپذیر. ماجراهای اخیر شاهدان تپنده ی این واقعیتِ مکرراند.
__
 حاکمیتی که از تختِ خوابِ آدمیزاد هم نمی گذرد و در عین حال، کلافِ سردرگمِ فکریش همچون وضعیت اقتصاد به بن بست و بهتر که بگویم به رسوایی و زور و وقاحتِ آشکار رسیده، طبعا، چنان که می کُشد، دست از سرِ مرگ، پس از واقعه هم بر نمی دارد. مرگ و ماجرایش حتی در ایدئولوژیک ترین شکل ممکن هم جز به دستور و اجازه و جز در چارچوبِ مد نظر اجازه ی هیچ بروزی ندارد. چارچوبی که هر محرم، افسارگسیخته تر، بروزِ خودش را به روز می کند. حتی اگر فرسخ ها دورتر رفته باشد از آن چه معنوی و مذهبی گمان می کنیم... ورنه رویدادهای طبیعی در طبیعی بودنِ خود دشوارترین مساله نیستند. دشواریِ واقع، رفتارِ پس از واقعه است. آبِ سردی که در آن، صد وجب غرق شده ایم. آب سردی که هرگز طبیعی نیست و غریقان مگر اجتماع –فرد به فردمان- نیستیم. فاجعه البته محدود به جغرافیایی نیست و تا آدمی هست، فاجعه، صراحتِ معنای خودش را حفظ می کند. مساله، رویکرد قدرت و اجتماع در برابرِ فجایعی است که گاه، حتی در طبیعی ترین شکلِ ممکن، خود از مسببانِ اصلیِ آن است. مرگ هم در قاطعیت حضورش طبیعی است، مساله بر سر چگونگیِ برخورد و چگونگی رفتار، رفتارِ یک سیستم با بازماندگان، در برابر جامعه، با جسدهای حاضر یا مفقود مردگان و در نهایت با سنگِ قبر و یادِ مردگان است. و لبِ کلام من این است: حاکمیتی که فرصتِ سوگواری را تلف کرده است. جماعتی که سوگواری را در چنین مهلکه به چنین مضحکه ای کشانده اند.
____
 به مرگ و فرصتِ سوگواری که فکر می کنم یادم به روزِ تلخی می افتد که در تلخی و غم انگیزی اش هر بار تجدید می شود که کم نمی شود. بیانگرِ صریحِ نوعی جنایتِ سیستماتیک که رفتارِ نوعیِ این حاکمیت است. یازدهم خرداد هزار و سیصد و نود. مراسمِ خاکسپاری #عزت_الله_سحابی. پیش خودم، گاهی زمزمه می کنم #هاله_سحابی! مرگی که غم انگیز است نه در ذاتِ مرگ بودنش. مرگی که نوعی است از رفتارِ حاکمیت، رفتارِ مکررِ حاکمیت در قبالِ مرگ. هاله ای که کشیده ایم به دورِ یادِ مرگ او و یادی که نمی شود و نباید انگار باز زنده شود و تجربه ای که محکوم است به نقص، به سرکوب و به رنگ پریدگی. در هر شب و روزِ متورم از حماقتِ سکوت!
__
 پس ندادن جنازه، ممنوعیتِ هر گونه حقِ عمومی سوگواری، و برخوردِ عجیب اما نه غریبِ صدا و سیما با مرگ نفت کش ها و جنازه هایی که در دریا گم شدند. از دو ماجرا سخن نمی گویم. #سارو را به #نفت_کش ها پیوند نمی زنم. یک زمینه است و شکلی از رفتار که عیان کننده ی ماهیتی اساسی است. از شکستن سریالی سنگ قبرِ بسیاری اهالی فرهنگ، تا حضور همه جانبه ی نیروهای امنیتی در سالگردهایی حتی با گذشتِ سالیان، از طوفانِ به سخره گرفتن ها تا مفقود نمودن جنازه های کشته شدگان، تا سارو و حکایت مکررِ تحریم از هر گونه مراسمِ ختم، تا جنازه هایی که در آتش می سوزند، تا مردمانی که آوارِ زمین سرنوشت شان می شود، کانکس های زوار دررفته عاقبت شان، و 30 تنی که در معمای ابدی دریا غرق می شوند. همه را، گونه به گونه، به یک چشم می نگرم. و به روزی می اندیشم، به فرصتی که بتوانیم عمیقا، یگانه و در کنار یکدیگر سوگوار باشیم.


https://www.instagram.com/p/BeJaQ-TnQTy/?taken-by=shayan_tadayyon

۰ نظر ۳۰ دی ۹۶ ، ۰۲:۰۳
شایان تدین

فساد عظیمی که زبان رایج آن روزگار به آن دچار شده بود سرانجام آدم هایی تربیت کرد که از درک میزان حقارتِ خود عاجز بودند.

کولاکوفسکی

 

 آن چه از گودالِ ترس برخاسته بود، در چاهِ نفرتی تو به تو فرو رفته است. و این حکایتِ تلخ، شگرف و _تا بدینجا البته قابلِ پیش بینیِ_ جامعه، سیاست و اقتصادِ ماست. وضعیتی ملتهب که قطعا دوامِ چندانی نخواهد داشت و ستون های غایی اش یکی یکی فرو ریخته اند. پس از واقعه چیست؟ نامعلوم. یک نامعلومِ متعجبِ ورم کرده از غبارهای انباشته. پیش از واقعه، آن چه در سطحِ آرامش، امن و امان به نظر می رسد با کوچکترین لرزه و بحران، چه بی امنیت و چه متزلزل می نماید. وضعیت مگر ترس خوردگی سراسری نیست. ترس خوردگی گره خورده با نفرتی کور، فراگیر و فزاینده.  

 

 نفرت. نفرتی که منزل به منزل، مدرسه به مدرسه، کوچه به کوچه، کلاس به کلاس و خیابان به خیان پراکنده گشته است. نفرتی از همه چیز و همه کس. نفرتی از خود. نفرتی از دیگری. چرک و چروکِ این نفرت های آماسیده و تلنبار شده، هر آن و به هر بهانه خود را به در و دیوار و سنگ و گلوله خواهد سپرد. اصلاح طلب، فکر و زبانش قاصر است از درک مساله. گم شده است در مواضع و تخیلات شر و خیرش. وقتی دیگر نه شر معنایی دارد و نه خیر، برای آن هایی که بی مهابا تپشِ تندِ خیابان اند. انکار این نفرتِ همگانی، انکار مردم است. انکار حاشیه است و حتی حالا انکارِ موجودیتِ مرکز. نفرت دیگر یک سویه نیست. محدود به قشر و گروهِ خاصی نیست. نفرتی بی امید که در خیان ها راه می رود و به هر چه بر می خورد، بر می گیرد. نفرت به قولِ رفیقِ دانا و دانشمندی گاه از هر امیدی قوی تر است. و البته مسیرش نامعلوم و آماجش، متغیر و عمقش، هر دم فزاینده. این ها همه مگر نتایج حاکمیتی به چهار دهه نیست. مگر نتایج یک عمر نفرت پراکنی از هر غیر خودی و محدود و محدود تر شدن دایره ی بسته ی خودی ها نیست. مگر نتایجِ بسته ی اقتصادی واحدی نیست که از دهه ی هفتاد آغاز گردیده است. مگر نتایجِ فسادِ اقتصادی پر دامنه و نامحدودی نیست که هر قشری از این حاکمیت را در برگرفته است، مگر نتایجِ فسادِ عمیق تر زبان و فکری نیست که اصلاحِ طلبِ دست از طلب کشیده ی به ظاهر خیرخواهِ حافظِ منافعِ قدرت، از بانیان اصلی آن است.

 

 بازی کثیفی که ناقوس مرگش به صدا در آمده بود، جدالِ دو جریانی است در حاکمیت که از ارزش ها، ارزش های خودشان تهی گشته اند. همراهیِ جماعت از هر جناحِ مدعیِ چاره گری با منافعِ قدرت است که در همچین مواقعی، وقاحتش آشکارتر می شود. وَ زبانی که به کامِ قدرت، مفاهیم و واقعیات را قرقره می کند. ناغافل از عملیاتی شدن یک بسته ی اقتصاد واحد، حرف های مان را در خلا پرتاب می کنیم و واقعیت را به نفعِ نیاتمان کنار می زنیم. جهان اما، با آنچه از سر گذرانده، بارها ثابت نموده که عدم رویارویی با واقعیات و انکار و واپس رانی اش، حتی از سر خیرخواهی و خاصه از سر خیرخواهی به چه بلاها و فجایع که نمی انجامد. نادیده گرفتنِ حواشی. تسلطِ همچنان ارزشیِ توهم های اقلیت/اکثریت. مرکزگرایی همه جانبه از شهر ها به حومه ها و از پایتخت به مرزها. عدمِ درک مسائلِ واقعیِ یکدیگر. و غرقه شدن در انتزاعی با همه ی آنچه سرکوب کرده ایم. برآوردِ همه ی این ها و بیش از این ها، آشکارا، در بابِ مردمیت مان، چنین می اندیشم، که ما نه به یک زبان صحبت می کنیم و نه بیانِ مشترکی داریم. به دگردیسی های اشخاص در حاکمیت موجود باز بیندیشید. به بن بستی که گره خورده به دگردیسیِ مفاهیم، دگردیسی جایگاه و شانِ افراد. بی آن که تناقض گویی به نظر برسد. به مفاهیم و الگوهای نخ نما شده ی رسانه های رسمی و غیر رسمی. به آنچه مشترک است میان موافق و مخالف. و به ارزش هایی که معنا باخته اند و آدم هایی که خود را به معناهای باخته. حاکمیت همچنان که نان از سفره ها برگرفته، وجدان ها را نیز به مخاطره، فساد، معناباختگی و زوال کشانده است. و ما مردم، مردم نشده، از درک مشترک به دور و گودال های میانمان گود و گودتر می شوند!

 

 به آنچه برش تاکید دارم بر می گردم. در تحریفِ پیوسته ی تاریخ، در عدمِ فرصت برای دقت در تاریخ و تاریخ ورزی، در این سال ها، اصلاح طلبان بیشترین خیانت ها را نموده اند. ناغافل از آن که اِسنادِ معیوب، ذهن و تفکر معیوب به بار می آورد و از قدرت، مگر قدرتِ عریان تر تقاضا نمی کند. شکافِ حائل میان واقعیت و زبان در میان اصلاح طلبان گودال غریبی شده است. هوشنگ گلشیری درباره ی وقایعِ پیش از انقلاب و درک پس از واقعه اش، در قصه ای به نام فتح نامه ی مغان می نویسد: تاریخ اصلا زباله دانی ندارد. و ما که نسلِ پرتاب شده ایم. نسلِ بی پشتوانه، بی شانه ای به بلندی که بر فراز آن بنگریم، به تکرارِ وخیم ترِ اشتباهات دچاریم و به قولِ میلانی در مقدمه اش بر کتابی، چند گفتار درباره توتالیتاریسم، که خاصه این روزها خواندنش از واجبات است: به نوعی گسست و انقطاع نظری نیازمندیم تا گرد مقولات منسوخ را از ذهنمان بشوییم...

 

 فی المثل در ماجرای استقلالِ کردستان و همین ماجرای اخیر، شگفتا که آشکارا مواضعِ اپوزیسیون ها، همراه با مواضعِ قدرت و در راستای ادامه ی قدرت های فاشیستیِ منطقه است. و این شگرف و غم انگیز حکایتی است. که در مقامِ مخالف، آن چه را بطلبی که قدرت های فاشیستی کرده اند و در عین حال، ژست و بلکه نیتت چیزِ دیگری باشد. ژست و نیتِ مخالف. کنار کشیدن از این بازیِ کثیف اول مرحله ای است که گاه با صدای بلند باید اعلام کرد. که نه تنها درون نگریِ تاریخی نداشته ایم، باالکل انگار بی خبریم و باز قولِ مشهور شاملو که ما ملت حافظه ی تاریخی نداریم. ما هویت اجتماعی تاریخی خود را گم کرده ایم. در زبانِ مسلطی که از آن رهبران است و رهبرانی که به قولی مالکانِ گذشته اند. مالکانی حاکم بر ادبیاتِ کسانی که حتی خود را منجی، مصلح، اپوزیسیون و آلترنانیو می پندارند. بدا به حال ایشان! بدا به حالِ ما! 

 

 آن گسستی که عباس میلانی دو دهه پیش تر طلب کرده بود، گسستِ اندیشه گانی از گردونه ای که هر چه فراخ تر و چرکین تر می شود، امری است واجب و صد البته دشوار. چشم گشودن بر حواشی، و غرقه نشدن در فسادِ زبانی که مگر بازتولید قدرتِ مسلط نمی کند از راه های پرمخاطره ای است که باید برگزید، خواست و پی گرفت. ترس ها را باید در این راه به کناری نهاد و در زبانِ دیگری اندیشید و وجدانِ خود را پس گرفت. سری باز می زنم به آن کتابی که اشاره کردم. به مقاله ی آخرِ آن که از کولاکوفسکی است. توتالیتاریسم و فضیلتِ دروغ. پاراگرافی را از آن بر حسبِ دقت و اهمیتش درباره ی یکی از آرمان های تولیتاریسم دقیقا لازم به ذکر می دانم:

 

 مردم فقط آن چیزهایی را که آموخته اند به خاطر خواهند آورد و در صورت نیاز مضمون خاطراتشان را می توان یک شبه تغییر داد. براستی باور خواهند کرد که آنچه پریروز رخ داد و در خاطره شان ضبط شد، در واقع اتفاق نیفتاد و چیز دیگری به جای آن به وقوع پیوست. آنها در واقع دیگر عملا انسان نیستند. به قول برگسن، آگاهی یعنی خاطره. آن ها که خاطراتشان در عمل از خارج برنامه ریزی و کنترل و دگرگون می شود، در مفهوم شناخته شده شخصیت ندارند و انسان نیستند.

 

 و امروزه، سی و اندی سال گذشته از این مقاله، چه نیروها، سیستم ها و سازوکارهای شگرفی در اختیارِ این آرمانِ شوم است. و این پیچیدگی ها که در سطحی گرایی های متعدد در گوشه کنارِ این سرزمین، جریانی جدی پیدا کرده است به یک شوخیِ زشت و غم انگیز شبیه است! بیایید شجاعت بورزیم و صادق باشیم و باور کنیم آینده، اسطوره ای با خود به همراه نخواهد داشت و معجزه از دستانِ نجات دهنده ای که نیست سال هاست گریخته. بعد، ادامه ی حال است و حال، غریبه ای با هزار و یک شاخکِ خونین و چرکین. جامعه ی فروپاشیده به ذهن و زبانی نیازمند است که با پس گرفتنِ وجدانش، جرات فراهم نمودنِ فرصتی برای پذیرشِ فروپاشی را به خود بدهد. بس کُند انکار و وقاحت و نادیده گرفتن ها را. و معترف به حقارتِ خود، رویاروی شود با لخته های خونینِ چشمِ اسفندیار!

 

 

 

 و ختمِ مقال حیف که باز ختمِ مقال کولاکوفسکی نباشد:

 

 این واقعیت که استبداد کمونیستی (بخوانید آن چه باید را!) دیگر حتی پروای اثبات مشروعیت خود را ندارد و ناچار شده است بدون حجاب ایدئولوژیک خود، بسان زور عریان رخ بنماید، خود نشانی حیرت آور از زوال نظام قدرت توتالیتاریستی است.

 

 زوالی در عین شکوه و تسلطِ آشکارا باسمه ای. چنان که حکایتی آشناست.

 

 و پس از واقعه به رهِ ناهموارِ کدام مسیر؟

 

 پیش تر نوشته ام: سرنوشتِ ما از سرنوشتِ منطقه ی جغرافیایی مان منفک نیست و تقاصِ حضورِ گسترده ی نظامی و نفرت پراکنی ایدئولوژیک را ما مردم پس خواهیم داد. 

 

 و گودال های ترس و نفرت عمیق تر داخلی. و آنچه نایده گرفته ایم. و آنچه به سالیان واپس زده شده است. و بن بستی که گره خورده به مسائل امنیتی، بالطبع، از دو سوست! باز نوشته بودم: خوش بین بودن تحتِ این شرایط اما کفری است که به واقعیات ورزیده ایم. آنچه در این راهِ درازِ پرپیچ و خم و مه آلود به گوش می رسد، آوای وحشتِ فراگیر است و سخت است، سخت است، سخت است و سخت است بارانی که خواهد بارید.

 

 

دی 1396

۱ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۰۰:۰۱
شایان تدین

 خانواده، بستر عمیق ترین تناقضات و دیرینه ترین عشق ها. نهادِ نامقدسی که در آن پا گرفته ایم و پا بند شده ایم. ریشه های روان رنجوری مان را جز در بسترِ ناسلامتش نتوانیم یافت و یافتنش صعب العبوری است نه تهِ آن پیدا.

 

 شبِ یلدا، شبِ خانواده است! در همه ی این سال ها این یک شب را سعی کرده ام در خانه، حاضر بمانم. حاضر به دیدار و هم نشینی پدر، مادر، برادر و خواهرم. ورنه در خانه بودن و نبودن میان خانواده کارِ هر روز و هر شبِ من است. از کسی پنهان نیست که از بینِ مناسبت ها دو تا را دوست دارم. هر یک به دلایلی پیدا و پنهان. یکی یلدا و آن یک، رمضان. در این سال ها، یلدا توی تاریکی دلم آب شده و روان گشته. هر سال، اندکی مانده به زمستان، در خاطرِ شادی، غمش را به جد طلبیده ام. اما نه شادی میان خانواده زلالی دارد و نه غمش، غمی است به یکدستیِ یلدا. خانواده، بمبی است ساعتی. نه به آسودگی اش اطمینانی هست و نه می توان از خیالِ امن و امانش رها گردید. پیش تر در شعری که حالا نمی یابم چنین مضمونی را نوشته بودم: ای کاش خاطرِ خانه را در خیالمان نکنده بودند. خانه، خانواده، خیالی است واهی که عمیق ترین عشق ها از آنِ اوست و گودترین نفرت ها در گورِ باطلش سرگردانِ ابدی است.

 

 شبِ یلدا. شبِ شیرین. شبِ گس. شبِ طولانیِ سال. شبِ کوتاهِ خیال. شبِ دانه دانه انار و بیت بیت حافظ. شبِ اندیشه ی پیوندها. پیوندهای ناگسستنی. شبِ اندیشه به اعتیادی به نامِ نامیِ خانواده. شبِ بابای خوش نیت. شبِ مامای کوشا. شبِ خواهرِ از ذوق پَر. شبِ برادرِ آن ورِ دریا. شبِ یلدا. شبِ دم فروبستنِ غنچه ها. شبِ گشایش سوسن ها. شبِ سیاهِ رنگارنگ. سرخِ سیاهِ آب شده در دلِ من. شبِ زمستانی که همیشه در راه است و همیشه در راه است و همیشه در راه...

 

 خانواده، اعتیادی است که به ناچار به آن مبتلاییم. ابتلایی به سالیان و به سالیان. همه ی آن روزها که گذرانده ایم و همه ی آن مسیری که در پیش است. حاضر و غایب. هم نشین و دور، فرقی نمی کند. خانواده بسترِ تحمیلِ ارزش هایی است که از آن چیزی نمی دانستیم. البته تلاشی است ناموفق به ظاهر! بسترِ تناقضی است که در خودش ریشه داشت و در پیوند با جامعه و مدرسه، عمیق تر و پر شاخ و برگ تر شد. خانواده تنشی است نهادینه در گودترین زاوایه های ذهن و خاطره. ترسی است از مبدل شدن به آنچه سال ها پس زده ایم. میلِ تمامی به دوست داشته شدنِ بی قید و شرط که دوست داشتن های بعدی مان را بسته به قیود و شروط می کند. دار و ندارِ ما از آن است و چنین است که مقدس نیست و کاویدنِ بی پرواش نه کاری است سهل و تاب و توانی می طلبد بلند همت. به سالیان و به سالیان.

 

 

یلدای 96  

۰ نظر ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۹
شایان تدین

در خودم مثل یک خاطره گم می شوم. در خاطره ای از خودم.

 

 آدمی زاده بسته به ریزترین واقعات و حسیات، لحظه ای، برای همیشه دگرگون می شود. در خودی محدود نیست و گاه، گمانِ یکپارچگی برش مسلط است و همین. ورنه گردبادی است در جستجوی منزلی که نه کجایی اش را دانسته و نه چگونگی اش را. هر اتفاقِ ساده، هر لحظه ی مرده زیر و زبرش می کند که نه هیچ اتفاقی ساده است و نه هیچ لحظه ای مرده. آدمیزاده بندیِ باد است و بس و غیر این، خیالِ خامی بیش نیست.

 

غارِ پشتِ همه فکرهایم زار می زند. رد صدایش را در خواب و خیال و خاطره جستجو می کنم. خواب و خیال و خاطره ای هستم که قدم ها را گاهی تند، گاهی کند بر می دارم به خیالِ پیش رفتن. فکرهایم دچار اند به آنچه شمه ای از آن گاهی تویِ روزمرگی می لغزد و آزارم می دهد. آزاری که می خواهمش. آزاری که دچارم به آن. آزاری که منم!

 

 آدمی زاده را راه نیست. نه راهِ درازِ پیش رویی و نه راهِ در رو. آدمی زاده با توهماتش پست و بلندِ دنیایش را خلق می کند. راهی می سازد به ناکجا به گمانِ جا. و پیش می رود و پس می افتد و لحظه ای، شمه ای از خود را بروز می دهد به خود و بلکه به دیگری و بلکه در چشم های دیگری برای خود. لحظه ای که می گذرد و خاطره نمی شود اما وقتی، پس از چندی، در لحظه ای دیگر، نبضِ آن به کار می افتد، آدمی زاده گم می شود. در برهوتی که بی خود است و بی جهان.

 

 دستی دراز می کنم. دستی به سوی هیچ. تا بوسه ای که از خیالم بلغزد به واقعه. تا بوسه ای که بلکه عمرش درازتر از فرصتِ کوچکِ من باشد.

 

 بیا نزدیک تر. وقتِ روانه کردن است.

 

 در بی خودی مثلِ یک خاطره گم می شوم. در خاطره ای از بی تو. 

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۳۷
شایان تدین

یادداشتِ زیر افزوده ای است بر دفترچه ای به معرفیِ اتفاقِ سه روز با سینمای تجربی ایران که اول بار، شهریور ماه در تهران و بعد، آذرماه در شیراز برگزار گردید.

 من اصلا پایبند به هیچ دستاوردی نیستم. این دستاوردها می‌توانند افزوده شوند اما نمی‌توانند تثبیت شوند.
محمدرضا اصلانی
 
 اواخرِ دهه ی 40، اوایلِ دهه ی 50: شیراز از اولین شهرهایی بود که از سینمای آزاد حمایت کرد. از بر و بچه های جوانِ دانشجویی که در تهران و اصفهان سوداها در سر داشتند. سال ها را که زیر و رو کنیم به چشمانِ نافذی می رسیم زیرِ آن عینکِ جذابِ ته استکانی اش. شوریده ای از جنوب و خشک ترین صحراهایش، که با شوری دو صد، دانشجویی از دانشجویانِ دانشگاه شیراز (پهلوی) بود. حسن بنی هاشمی. موسس انجمنِ فیلمِ دانشگاهِ شیراز. از پیوستنِ شیراز (یا هر شهرِ دیگری) به سینمای آزاد در آن سال ها که صحبت می کنیم، بحث سرِ چند جوانِ مستعدِ در جستجوی تجربه و یادگیری است که به پیغام هم نسلانِ خود در شهرهای دیگر سلامی گرم سپردند و در آن راه پیمودند. حسن بنی هاشمی در آن چند سال شوریدگی، که عاقبت خوشی برایش به عنوانِ دانشجو نداشت، از هیچ، سعی در ایجادِ بستر و فرصتی نمود که پس از او فراز و نشیب های بسیار داشت که قصد از این نوشته پرداختن بدان نیست! خلاصه آن که در آن سال ها چند جشنواره برگزار نمودند، فیلم هایی ساختند که گاه از آثار برتر سینمای آزاد بود، فرصت های آموزشی ایجاد کردند و البته چند کتاب و گاهنامه نیز فراهم آوردند که همچنان، بعضا، بسیار خواندنی اند.
 
 اواخر دهه ی 50، اوایلِ دهه ی 60: تراژدی زندگیِ حسن بنی هاشمی، تراژدیِ نسلی بود که هر چه رشته بود آنی به طوفانی پنبه شد و به هوا رفت. نسلی که آموخته ها، تجربه ها، دانش و بعضا نامشان بلعیده شد. نسلی که چشم اندازش را از دست داد و دورنمایش از نسل های بعد نیز دریغ گشت. همه چیز به سوی بحرانی هر چه فراگیرتر پیش می رفت. نه سرنخی مانده بود و نه کسی، که حواله به طی طریقی کند. 
 
 نیمه ی دوم دهه 90، چیزی نمانده به سالِ صفر: روز اولی نیست که به این ماجرا می اندیشم. به این که چقدر دستمان کوتاه است. چقدر پایمان می لنگد و چقدر استعدادِ فکری مان، سرِ این نظامِ آموزشیِ از سر تا پا هرزه، هدر رفته است و همچنان، به غایت، می رود و می رویم. ما سال ها پس از طوفان، بدونِ آن که ردی از راه مانده باشد، با داغِ بی معلمی بر پیشانی هامان، سر از سودا در آوردیم. 
 
 پُرگویی نمی کنم؛ شیراز شهری است با پشتوانه ای روشن و سال ها خاموشی و تاخیر. نیت از زیر و رو کردن تاریخ هم هرگز نازیدن بدان نیست. برگرفتن گرد و غبار است و بلکه پل زدن، بر شانه ایستادن و در حد و اندازه ی آن قدر، سعی به عمل نمودن. غرض تجربه اندوزی است و ایجاد فرصتی برای خود و دیگران. غرض، مهیا نمودنِ بستر است؛ بستری که هرگز ندیده ایم و نداشته ایم. پُر واضح است که در این میان، موانع، کم نیستند!
شایان تدین
شیراز
30/8/96
۰ نظر ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
شایان تدین

 امشب رویایی به پایان رسید که پیش از این تمام شده بود. در واقعیت تمام شده بود اما نه برای عشاقِ خیالباف. نرفتنِ ایتالیا به جام جهانی (چه عبارتِ سخت غریبی!) و خداحافظیِ بوفون، حکمِ رسمیِ پایان رویایی بود که با آن بزرگ شده بودیم. ایتالیا پس از 2006 به سراشیبیِ ممتدی گرفتار شد که گه گاه اشتیاقِ مهار نشدنی بوفون و یا ذکاوتِ کونته مانع از سقوطِ سراسری اش گشته بود. حالا اما اتفاقی که باید افتاد. ایتالیا از رفتن به روسیه بازماند و ایتالیایی ها ناکامی را عمیقا تجربه کردند.

 

 فسادِ دامنه دار، عقب ماندن از قافله، مشکلاتِ بسیارِ مالی، واسپاریِ لیگ به سرمایه داران تازه کار، نبودِ استعدادِ درخشانِ تازه، مشکلاتِ جدیِ مدیریتی، ضعفِ بزرگِ آکادمی ها، ونتورا و همه ی این ها و بیش از این ها. هر چه بود شد آن چه شده بود. راهی جز رویارویی با واقعیتِ موجود نیست. اما هشدارِ بوفون را نسل های بعدیِ ایتالیا نباید از یاد ببرند: ایتالیا نباید به متوسط بودن عادت کند! عادتی که با رفتنِ او خطرِ جدی نهادینه شدنش احساس می شود. فوتبال با واقعیات سیاسی اجتماعی گره خورده است و ایتالیا به یک بازاندیشیِ عمیق محتاج است؛ بلکه در همه شئوناتش و حتما در فوتبال! نرفتنِ ایتالیا به جام جهانی غمی است که بر جانِ هر شیفته ی فوتبال چیره می شود و التیامش با وضعیتِ موجود چندان ممکن به نظر نمی رسد.

 

 با این همه، با هر چه منطق و هر واقع بینی جام جهانی بی ایتالیا رویدادِ غریبی است. نه برای همه آنان که عاشقی شان با آن تیمی گره خورده که هر کسی را می توانست عاشق فوتبال کند بلکه حتی برای سخت ترین رقبا. چیزی کم دارد روسیه و ما به خاطره باید سَر کنیم. خاطره هایی که با ما بزرگ شده اند. آتزوری بخش جدایی ناپذیری از ذهنِ تپنده ی ماست. با خاطره و نقشی از آن اما نمی شود واقعیت را نگه داشت یا بر آن غلبه کرد. آن چه از امشب باقی خواهد ماند اشک های موقرانه ی بوفون است و یادِ تیمی که خواست اما نتوانست در حد و اندازه ی کاپیتانش باشد. امشبِ تلخ، جایی از جهان است که با هیچ شادی جبران نخواهد شد.

 

 حالا، به آن آینده ای فکر می کنم، آن شب، آن روزی که سر یک بزنگاه یا در ملالِ لحظه هایی کشدار، نشانه ای، تلنگری یادِ شیفتگی نوجوانی ام خواهد انداخت. یادِ آن افسانه ای که شور می بخشید. بوفون. اطمینان دارم افسانه ی بوفون اما خود بوفون نخواهد بود. او جایی از جهان است که با هیچ قصه ای تکرار نخواهد شد. 

۱ نظر ۲۳ آبان ۹۶ ، ۰۳:۳۱
شایان تدین

 در یکی از روزهای 92، وقتی فقط شانزده سالم بود، رمانِ قبلی اش را، بدونِ آشناییِ قبلی خریدم. فقط به این خاطر که منچستر یونایتد را دوست داشتم و دارم. همان حوالی نیز یکسره خواندمش. جزئیاتِ کمی از آن در ذهنم مانده است همراه با یک لذتِ گنگ.

 

 باید، به نویسنده ای که عرقِ جان می ریزد تا کارِ خود هموار گرداند احترام گذاشت. مهدی یزدانی خرم در این دو رمان (رمان اولش را نخوانده ام)، تلاشِ بی وقفه ای را برای دست یابی به سبکِ بیانی و طرزِ روایی خاصِ خود دنبال کرده است. سرخِ سفید، بستگیِ عمیقی به تهران، تاریخ، حال و هوا، جغرافیات و تحولاتِ آن دارد و هر یک از این ها از حلقه های اساسیِ معمولا نادیده گرفته شده در بسیاری داستان های کوتاه و بلندِ فارسی است. زبان، ضرباهنگِ تندی هماهنگ با ویژگی های رواییِ رمان دارد اگر چه همچنان می تواند، با ویرایشِ بهتر و بیشتر، پیراسته تر باشد.

 

 سرخِ سفید پر از جزئیات است. جزئیات، مایحتاجِ اصلیِ هر رمانی است. سرخِ سفید از این حیث رمانِ پرداخته و جان داری است. جزئیاتی پر دامنه که نویسنده همه ی سعی اش را نموده سازنده ی یک کلِ واحد نیز باشند. با این همه برخی فرازها و فصل های کتاب، مستقلا ارزشمندتر، جذاب تر و خواندنی تر اند. (درباره ی سه چهار تا از آن ها به طورِ خاص بعدتر خواهم نوشت!) و همه ی فصل ها طبعا با یکدیگر برابر نیستند و همه ی پیوندها هم استحکامِ کافی و به یک اندازه ای ندارند.

 

 " هر کس جنونِ شخصیِ خودش را دارد و ژاپنِ شخصی اش را..."

 در این رمان 226 صفحه ای، زمان، کاویده و بازکشف می شود. از فاصله ی بین راندها، تنفس ها و مصدومیت های 15 مبارزه ی رزمی کارِ سی و ساله در خیابان شانزده آذر در سال 91، بارها به آستانه ی انتخابات اولین دوره ی ریاست جمهوری، آن روزهای برفی دی ماهِ 58 بُرده می شویم و این طور، زمان کِش می آید و کاویده می شود. اطلاعات درباره ی شخصیتِ محوری نیز، در همان اوایلِ رمان، جا به جا داده می شود. طی همراهی با مسیرِ ترسیم شده کم کم با روحیات و موقعیتِ رزمی کارِ سی و سه ساله بهتر آشنا می شویم از جمله با ژاپنِ شخصیِ دامنه دارش که از بن مایه های تکرار شونده ی کتاب است. "هر کس جنونِ شخصیِ خودش را دارد و ژاپنِ شخصی اش را."

 

 از برجستگی های رمان، توصیفِ جسورانه اش از روحیه ی روزهای پس از انقلاب، متمرکز در یک ماهِ خاص، دی، ماهِ به دنیا آمدن نویسنده، راوی و ماهِ شکل گیری نطفه های متعددِ فصل های کتاب است. یزدانی خرم آن روحیه را با طنازی واقع گرایانه ای در جا به جای کتاب توصیف نموده است. روزهایی که همه در یک شوک و هیجان فرو رفته اند و همه چیز تند و بی قفه و غیر قابلِ تصور پیش می رود. "شور انقلابی چیزِ عجیبی است. جان را می گیرد و تاریخ را کنار می زند." با این همه او به روحیاتِ تاریخیِ آن روزگارِ پر تلاطمِ خونین وفادار مانده است.

 

اقبال و بخت باید، فضل و هنر چه سود ...

 ماجراهای رمان در جهانی است که اتفاقات بر سرِ آدم ها خراب می شوند. اتفاق گاهی، جنازه یخ زده ی لک لکی زیر برف است، گاه تیرِ بر سینه فرو نشسته، گاه تصادفی هولناک، گاه استخوان های رضا خان و استالین، گاه جنازه ی دریده شده ی هویدا، گاه نشستِ زمین و بسیار ریز و درشتِ دیگر. ترجیع بندِ رسمِ روزگار است شاید بیانگرِ جهان بینیِ حاکم بر جو رخدادهای کتاب است. جبر و اتفاق (بخت و اقبال) عناصر محوریِ این جهان بینی اند. آدم هایی در زمانی نامناسب و مکانی نامناسب با ترس های فراگیر که امکانِ بهترین انتخاب از آنان سلب شده است. 

 

 وضعیت و ویژگی مشترک بین همه ی شخصیت های حاضر در این رمانِ پر پیچ و خم، سرنوشت و عاقبتِ دخترِ نه چندان زیبایی است، در صفحاتِ ابتدایی، که در یکی از روزهای دی ماه 58، دارد برای خودش چای می ریزد و اتفاقی گلوله ای که دیگری را نشانه رفته بود، بر سینه ی چپ او می نشیند و دختر به سادگی جان می دهد. مریم بابایی می میرد و هیچ چیز از او به یاد نمی مانَد. تاریخ فوتش را حتی به اشتباه ثبت می کنند و راوی، شوخی روزگار تعبیرش می کند. دختری که راوی هم درباره اش چیزی به یقین نمی داند و تنها یک سری احتمالات ردیف می کند و بلاتردید، قرار است فراموش بشود. شوخی روزگار است دیگر.

 

 

 از شگردهای کتاب یکی تغییرِ جایگاهِ راوی است. دو فصل مانده به پایان، راوی از سومِ شخصِ غایب به مبارزِ پانزدهم، تغییرِ جایگاه می دهد. این جا به جایی به گمان من توجیهِ قابل قبولی در دلِ کتاب ندارد غیر اینکه تاکیدی است بر شخصِ نویسنده  که راویِ کتاب است است و متولدِ دی ماهِ 58. همان ماهِ کذایی که شخصیت های رمان در آن پرسه می زنند و اتفاقاتِ ناغافل یکی پس از دیگری بر سرشان هوار می شود.

 

 ارواحِ سرگردان در کتابِ حضوری سراسری دارند. رابطه ی میانِ ارواح مشروطه خواهانی که به فکرِ فتحِ دوباره ی تهران اند با  روحیاتِ شخصیِ رزمی کارِ سی و ساله خیلی از اشاره هایی در سطح فراتر نمی رود و شوخ طبعی های مابینِ دیالوگ های ارواح نیز برایم چندان قابلِ درک نیست. ارواح سرگردانِ اگرچه گاه بر جذابیتِ فضا افزوده اند اما چفت و بستِ لازم را ندارند و با این که جا به جا تکرار می شوند، شوخ طبعی های لوثشان قوت و توجیه خاصی ندارد و اقل کم برای من که نداشت.  

 

" گاهی آدم ها جوری فراموش می شوند که خودشان هم نمی توانند از این فراموشی نجات پیدا کنند."

 همه ی شخصیت های غمگینِ کتاب، به سوی فراموشی پیش می روند. سرخِ سفید با تکرارِ شعارِ پیشین، "گورِ پدرِ تاریخ..." رمانی است وابسته به تاریخ؛ آن جا که تاریخ نویسان برایشان جذابیت و لزوم ندارد. تاریخِ تنهایان، شکست خوردگان و عاقبت، فراموش شدگان. "همه ی گم شده ها روزی پیدا می شوند." یزدانی خرم در این کتاب، پیروِ کتاب قبلی اش، جدی تر و مستحکم تر از آن، با قلم و خیالاتِ خلاق و جسورش، گم شده های فراوانی را احضار می کند. باید، به نویسنده ای که عرقِ جان می ریزد تا کارِ خود هموار گرداند احترام گذاشت. خواندنِ سرخِ سفید، خاصه نیمه ی اولِ آن، لذتِ بی همتایی بود.

مرداد 96

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۲
شایان تدین

این نوشته در 35 میلی متر، کانون فیلم و عکس دانشگاه شیراز، سال دوم، شماره چهارم، دی و بهمن 95 منتشر شده است. در نوشتنِ این مختصر از کتاب موج نو سینمای فرانسه، ژان لوک دوئن، قاسم رویین، انتشارات نیلوفر بهره ی بسیار برده ام و جداگانه به معرفی آن  نیز پرداخته ام.

"موج نو اولین تجلی آگاهانه و عمومی نسل فیلمسازان آماتور بود."

میشل سیمان

 

 موج نو نام و عنوانی است برای یک جمع. جمعی فارغ از زیبایی­ شناسی منحصر یا ایدئولوژی یگانه. جمعی متشکل از چند جوانِ عاصیِ خسته از سینمای سنتی که مهم ترین وجه مشترکشان همین عصیانشان است. عصیان علیه سینمای مسلط. "سینمای کیفیت". سینمای سنتی. عصیانی که بیش از هر چیز به ارتقای خودشان انجامید. ارتقای نسلی که معتقد بودند سینما زیادی آکادمیک شده­ است. آن­ها می­ گفتند سینما دارد راه خودش را می­ رود و زندگی راه خودش را. جوهره­ ی اندیشه ی موج نو همین بود: ساختن فیلم متفاوت با سینمای سنتی. شمار شیوه ­هاشان هم در شمارِ فیلمسازان­شان بود. کایه دو سینما به شدت متکثر بود. مبنا هم ساده بود: با حداقل نور و دکور طبیعی هم می شود فیلم ساخت.  

 دست­ به قلم بودن وجه مشترک دیگر همه ی آن­ هاست. تروفو، گدار، ریوت، رومر، شابرول... همگی منتقدانی بودند که " با تهور و تمرد به جرگه ­ی فیلمسازان گام­ نهادند."  ریوت جستار­نویس قهاری بود. گدار شاعری با منش فیلسوفانه بود. تروفو به رمان نویس ها می­ مانست و رومر یک دانشگاهی بود. قرار اما بر این بود که فیلم بسازند. بر حول آهن­ ربای کایه دو سینما گرد آمده­ بودند. با نقد نویسی در واقع در جستجوی راه و روش آینده­ ی سینما هم بودند. می ­خواستند تنها آن چه را بسازند که قابلیتِ عینیت پذیرفتن داشته باشد و البته در گسترش این قابلیت بکوشند. چرا که سینمای مولف یعنی همین. هر کدام صد­ها فیلم دیده­ بودند. از سینمای تجاری آن دوره متنفر بودند و به فیلمسازان بزرگ آمریکایی و نئورئالیست­های ایتالیا و رنوآر و برسون و کوکتو عشق می ­ورزیدند. آندره بازن برشان تاثیر نهاده­ بود. چه در مرابطه ­ی مستقیم و چه از طریقِ نظریاتش. با این همه فیلمسازن موج نو شبیه هم نبودند. به هم کمک می کردند و هر یک راه خودشان را می رفتند. تاثیراتِ مشترکی پذیرفته بودند. بی پولی و نداشتن امکانات همگی­شان را در بر می گرفت اما سبک های متعددی داشتند.

 مساله­ ی قابل ذکر دیگر این که تا پیش از نو موج نو در فرانسه و غیر فرانسه سینما وسیله ­ای ارتباطی بود. یک وسیله­ ی ارتباط جمعی. پیام، اصل بود. چرا که سینما رسما وسیله ­ای  برای بیان و خلق اثر هنری به حساب نمی آمد. برای موج نویی ها سینما، خودِ سینما قدرِ بیشتری داشت. بیشترین قدر را داشت. " یک فیلمساز واقعی سینما را برای حرف زدن به خدمت نمی گیرد، وظیفه اش این است که در فیلم هایش سینما را از نو بیافریند." از آن پس در واقع این ایده قوت بیشتری گرفت که سینما کارخانه ­ی سازنده­ ی اسباب و اشیا نیست. بلکه ابزار بیان است. به قول ژان پیرکاست "موثرترین ابزار بیان افکار، خاصه در آن ایام." دوربین به مثاب ه­ی قلم. سینما به عنوان وسیل ه­ی نگارش جدید. چنان که الکساندر استروک ادعا کرده ­بود.خلاصه بعد از جنگ جهانی دوم علاوه بر نئورئالیسم ایتالیا، موج نوی فرانسه دیگر جنبشی بود که گستره­ ای جهانی یافت.  

 

حرف آخر:

 موج نویی ها به هر آنچه می گفتند جامه ­ی عمل نپوشاندند. اصلا شاید بیش از آن که انقلاب کرده ­باشند، مقاومت کرده ­بودند. اما تاثیرشان واقعی بود و هست. عصیانشان واقعی بود. موج نو به قول اریک رومر بیش از هر چیز احیا و ارتقای یک نسل بود. نسل برآمده از 1958. چند جوان خسته که در خستگی شان درمانده نشدند. فرو نماندند. عصیان کردند.

 

*نامِ مقاله ای جنجالی از تروفو. منتشر شده در کایه دو سینما. که مبدل به یکی از ارکانِ اصلی موج نو شد. آن را حتی مانیفستِ سیاسی موج نو نیز نامیده­ اند.
موج نوی سینمای فرانسه
۰ نظر ۰۱ آبان ۹۶ ، ۰۲:۱۷
شایان تدین

این نوشته بر 400 ضربه ی تروفو به همراهِ دو مطلبِ دیگر در رابطه با موجِ نوی فرانسه در 35 میلی متر، کانون فیلم و عکس دانشگاه شیراز، سال دوم، شماره چهارم، دی و بهمن 95 منتشر شده است.

 از اتفاقات خوب پارسال (منظور دو سالِ پیش است) کانون فیلم­ و­عکس دانشگاه شیراز نمایشِ چهارصد ضربه و گفتگوی دوستانه پس از آن در لابی تالار فجر بود. کاری که پی­ اش را امسال در پخش جمعه­ ها گرفته­ ایم و با کیارستمی آغاز نموده و با هانکه و خودِ تروفو ادامه ­اش می­دهیم. چهارصد ضربه را پیش از آن دیده بودم. پس از آن هم دیدم. ضربه­ ی اصلی اما سرِ همان پخش بود. اتومبیل به راه می افتد. موسیقی ژان کنستانتین مکرر می شود و در رفت­ و­برگشتِ دوربین، آنی همه چیز متوقف می شود. ثانیه­ ای بیش نیست و اشکی، قطره اشکی بیش نیست. آنتوان دوانل، پشتِ میله­های اتومبیلِ پلیس راهی دار­التادیب است و یک­ ساعت­ و ­نوزده دقیقه از فیلم سپری شده­ است. به شهر، به نور، به آزادی نگاه می­کنم. پشت سرِ آنتوان، همراهِ نگاهِ اویم و چیزی در دلم می­شکند. ذراتش به جانم می­ افتند و باید بگذرد؛ لحظاتی بگذرد تا اُختِ جانم شوند. آنتوانِ کوچکِ تودار، علی رغمِ انتظار، دست هایش را گره کرده به میله و گریه می­کند. آزادی در برابرش است. آن را مستقیما می بیند و کاری از دستش بر نمی­آید.

 

 صحبتِ چهارضد ضربه که باشد می­ شود درباره­ ی نوجوانی گفت. درباره­ ی نافرمانی. در برابر مدرسه و معلم و پدر و مادر. می­ شود به نظام آموزشی فکر کرد و بازدارنده­ هاش. می­ شود از شهر گفت. از نور. از سینما. می­شود از جزئیاتِ جان­ گرفته در ساختارِ فیلم نوشت و می ­شود از تاثیری گفت که این جزئیات بر عالمِ سینمای پس از خود داشته. می­ شود آن سکانسِ رو­در­روییِ دوانل با دوربین را به یاد آورد و کلمه به کلمه ی آن صداقت را. لحظه به لحظه ی آن جزئیاتِ رفتاری را. می شود هی به یاد آورد. تک به تک صحنه ها و شخصیت­ها را و دربارشان فکر کرد و نوشت و در میان گذاشت. می­ شود از کتاب نوشت و ادبیات. از بالزاک و آن پرستشکده ی کوچکِ خانگی. خلاصه که شدنی است از هر چیزی مربوط به تروفو نوشت. چه که چهارصد ضربه برای او فراتر از یک فیلم است. چه که فیلم­ های او از وصله زدن تکه های جمع و پراکنده ی زندگی­ اش نشات گرفته­ اند و علایق و سلایقش به خیلی از ماها مربوط است. فراتر از آن، غریبه نبودنِ آنتوان دوانل است. غریبه نبودن موقعیتِ دوانل. چه که ما هم تجربه­ های بیش و کم نزدیکی داشته ایم. اما در این فرصت محدود و در این نخستین یاد­داشتی که بر این فیلمِ محبوبم می­ نویسم ترجیحم آن است که تاکیدم بر عصیان باشد. عصاره­ ی موج نو (به گمانِ من) عصیان بود. عصیان علیه سینمای پدربزرگ­ها. سینمایِ کرختِ درمانده­ یِ رسمی. سینمایی که نشانی از خشکیِ مدرسه­ ی آنتوان داشت. ردی از نفس تنگیِ خانه داشت. سینمایی که باید در برابرش داد و هوار به راه می­ انداختند. که تروفو به راه انداخته بود. مساله که فقط سینما نبود. خانه و مدرسه و دانشگاه و جامعه هم بود. عصیان در برابر هر آنچه باز می­ دارد. هر آنچه پس می­ زند. چهارصد ضربه با همه شخصی بودن و سادگی اش از دلِ همان جریان است که آمده و در واقع چراغ افروزِ آن جریان است. و آنتوان با همه تو داری اش علمدارِ عاصی آن جریان است.

 

 "که چی؟ دو روزِ تمام عشق و حال کردم. الانم اگه فرصت گیر بیارم همینکارو می کنم." کَت-بسته برش گردانده اند. با سر و شکل درهم و کثیف. از پسِ میله ­های انفرادی در جواب یکی که می گوید شرط بسته که می گیرندش همچه جوابی می دهد. " که چی؟..."

 حالا نویتِ آنتوان است. سرِ بازی فوتبال اوت را پرتاب می­ کند و به دو می­ افتد. حالا وقتِ عمل است. وقتِ در رفتن. وقتِ پشتِ پا زدن. وقتِ دریا؛ دوردستی که ذوقش را داشت. دوانل در می­ رود. بی آن که از رهاییِ خودش مطمئن باشد. مساله عصیان است. هر چه باداباد. آنتوان به دو وَ جیر­جیرِ پرنده­ ها بلند. زیرِ پل. لای درخت. کنارِ چشمه. نفس نفس می ­زند و از رفتن باز نمی ­ایستد. می­ دود و می­ دود و می ­دود. دریا دریا دریا. دُورِ دوربین و آنتوانی که برای چند لحظه از دید­رس ما خارج می­ شود و نمایی از ابتدایِ دریا جایش را می گیرد. دوربین لحظه­ ای می مانَد و آنتوان هم. دستی به تنه می­ کشد و نفسی تازه می­ کند. می­ دود و می­ دود. از پله­ ها می ­آید پایین و چشمِ آنتوان به دریاست. چشمِ ما به آنتوان. می ­دود و می­ دود. موسیقی همان آشنای مکرر است. دریا همان دریای مد نظر است. همان امیدِ نهایی. پا به آب که می­زند چشمش به ظرافت و ترس به آب است و پای زده به آبش. آنتوان اما بر می­ گردد. سرش را بر می­ گرداند. به نقطه ­ی نهایی. "چشم در برابر چشم". پشت به دریا. پشت به امید. همه چیز ناگهان نگه ­داشته می ­شود. این نگاهِ آنتوان دوانل است. اگر نگاهِ پائولای زندگی شیرین فلینی یادآورِ مهربانی و معصومیت از دست رفته بود؛ چشم های آنتوان، حتا اگر درمانده، یادآور عصیان از یاد رفته است.


تروفو
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۳:۲۱
شایان تدین
از نوشتنِ یادداشت زیر یک سالی می گذرد. در آن روزهای پر هیاهوی معاونتِ دانشگاه، چند نشریه قرار بود اقدام به در آوردن پرونده ای درباره ی اوضاع بکنند و این مختصر نیز در بین شان باشد. که نه آن ها در آمدند و نه پرونده ای شکل گرفت. این یادداشت هم که چندباری بازنویسی و اصلاح شده بود تاریخِ مصرفش گذشت و ماند روی دسکتاپ. نسخه ی زیر، اولین، تندترین و سراسیمه ترین نسخه ی یادداشت است.
 ویژگی ­های هر جمعیت و جامعه ای با ویژگی­ های مدیریتی آن جامعه رابطه­ ی متقابل دارند و یکدیگر را هم­پوشانی می­کنند. چنان که ترامپ از جامعه و فرهنگ آمریکایی جدا نیست، احمدی نژاد نیز منفک از جماعت نبود. امثال این­ ها با پوپولیسم به قدرت می­ رسند، جنسی از جوِ غالب دارند و چیزهایی را بر جو و جامعه، خاصه در دراز مدت تحمیل می­ نمایند. گفتمانِ احمدی نژاد، "ضد گفتمانِ احمدی نژاد" همچنان برقرار است. با سیاسی کاری و سیاست زدایی و دغل بازی و لمپنیسم. در همچین شرایطی تنها یک بخش، کانون یا تشکل مبتلا نیست؛ تا باقی مصون بمانند. ابتلا فراگیر و تعمیم پذیر است. خانه و خانواده و خیابان و دانشگاه و مجلس و دولت ندارد. فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و ورزشی نمی شناسد. "ضد گفتمانِ ابتذال" جو غالب است و معاونت فرهنگی دانشگاه شیراز نمونه­ ی برجسته ­ای است.
 با تهی کردنِ کلمه ها از معنا حالا دیگر همه اصلاح طلب اند! مساله­ ی مهم تر اما موضع کسانی است که داعیه دارند. آمده اند. حضور دارند. حضوری اما به غایت آفت گونه. مشکل و دشواری اصلی شیوه­ ی مدیریتی نیست؛ اگر چه دامن زده است به عدم درک و شعورِ فرهنگی و روابط غیر حرفه­ ای و برخورد سلیقه ­ای و توهین آمیز. نوکِ پیکانِ این قلم اما به سمتِ خودمان است. به سمتِ دانشجویانی که دغدغه دارند و لابد دغدغه دارند یا باید دغدغه داشته باشند که پا در این مکان نهاده اند. دغدغه­ ی فعالیتِ فرهنگی و یادگیری. دغدغه­ ی بسترسازی برای خود و دیگران که در این روزها مبدل به آسفالت شدن عده ­ای دغدغه مند گردیده است. دوستانِ من! مدیر و معاون، مدیر و معاون اند و وظیفه شان رسیدگی به مطالبه های ماست. بگذریم از جنابِ رئیس که کمتر اطلاعی از شرایط و برنامه ها ندارند و بی لیاقتی و محافظه کاری شان زبانزد خاص و عام است. مساله موضع گیری ماست. آلودگیِ فضا دامن گیر است. باید مراقب بود و فاصله نگه داشت. تحت شرایطی که نهاد مدیریتی کمتر اعتنایی به برقراری رابطه­ ی سالم و فعال ندارد و خلاصه شده است در طعمِ دمنوش و چای سبز و ژست های اینستاگرامی. تحتِ شرایطی که جایگاه ­ها مشخص نیستند و هیچ دستورِ کار و اساسنامه ­ای قانونی موجود نیست. تحتِ چنین شرایطی کارشناسان فرهنگی کمتر لیاقتی به جایگاهی که در آن هستند ندارند. اولویت­ ها و تشخیص ­ها از جنسِ فرهنگ و هنر نیستند. تحت چنین شرایطی پر­واضح است عادت به ولنگاری و ریاکاری و دخالت های بیجا و برخوردهای توهین آمیز پوستین می شود و خنثی بودن و محافظه کاری عمقِ چنین پوستینی. معاونت فرهنگی دانشگاه شیراز، جایگاهِ فرهنگی شیراز و دانشگاهِ شیراز با پشتوانه ی قوتِ قلب بخشی که دارد جایگاه خیلی از این آدم­ های حاضر نیست که بانیان و فعالانِ مهد کودکِ معاونتِ فرهنگی گردیده اند. برقراری گفتمان انتقادی را بر نمی ­­تابند و ظرفیت ­­ها را  بی مایه نموده اند. غرض، طبق معمول حذفِ تدریجی دغدغه ­مند هاست و حذف تدریجی با تخریب روانی همراه است. با عدمِ درک مشخص از وضعیت و عدم ارتباط و کناره گیری عده­ ای و متعاقبا کیسه ­کشی و دلقک­ بازیِ عده ­ای دیگر. آمال­ ها و آرزوها تهی شده ­اند و مدیران تنها به ابتذال و جنجال وقع می گذارند. نمونه ­ها عیان است و حاجت به گفتن و تک به تک برشمردن نیست. نمونه های واکنش و عدم واکنش آقایان نیز عیان است. رویکردشان هر چه بوده عملا منجر به حذفِ تدریجی شده و حذف هم کرده اند. قضاوت بر شرایطی است که مشاهده می­ شود. شرایطی که نتیجه ­ای بار نیاورده مگر جزیره­ ای کار کردن. مگر خود سانسوری­ هایی که به اختگیِ فرهنگی انجامیده است. شرایطی که دلقک بار آورده است و رزومه پُر کرده است. رزومه ی کاری هم که سازندگی نمی طلبد. ارتقا که برایشان اهمیتی نداشته است. ارتقایی که من و امثالِ من می طلبیم که برای حاشیه روی و تلفِ وقت و خوش گذرانی نیامده ایم. برای پیش­برد خود و علایق مان آمده ایم و تمام! کارمندِ کس و جایی نیستیم و برای خوشایندِ آقایان کار نمی کنیم. در چنین شرایطی باید با صدای بلند حرف زد. باید رو بازی کرد. باید مطالبه گر بود. پدرخواندگی در کار نیست. باید از این فضای بیمارگونه ­ی ریاکارانه ­ی متفرعنِ متحجر فاصله گرفت و با صدای بلند فاصله گرفت و فروتنانه و بی های و هوی کار کرد. معیار، شعار و کلماتِ توخالی نیست. معیار، رویکردی است که اتخاذ می شود و رویکردِ اتخاذ شده است که میان خاتمی و احمدی نژاد فاصله ایجاد می کند. نه پُستِ اینستاگرام عده ای و داد و هوار عده ای دیگر. رویکرد، فعالیت می آورد. گوریلِ بنفشِ انگوری، فرهنگِ پنهانکاری و تجدیدِ رویکردِ حذف گرایانه است. گفتمان احمدی نژاد است در پوستینِ خاتمی. ابتذال و لمپنیسم، ابتزال و لمپنیسم است. شارلاتانیسم شارلاتانیسم است. چپ و راست نمی­شناسد. باید از خود کَند و به جانِ این استخوان های مرده ملحق شد تا بلکه جانی دوباره بگیرد و کلمه ها در عمل از سر متولد بشوند.
۰ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۳۳
شایان تدین