پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

 ژوزه مورینیو یک ستاره بزرگ است. اولین باری که مورینیو همسرم را دید، به او گفت:  "هلنا، یک ماموریت داری. به زلاتان غذا بده، بگذار بخوابد، او را خوشحال نگه دار". این مرد هر آنچه که بخواهد را به زبان می آورد. او را دوست دارم.

زلاتان ابراهیموویچ

 

 منچستر امسال شهر پر سر و صدایی ست. کسانی آمده اند تا غرورِ یونایتدی ها را بهشان بازگردانند. این کسان اما معمولی نیستند. آقایانی خاص اند. مردانی متکبر، شوخ طبع و بابِ میلِ رسانه ها. یکی ژوزه مورینیهو و آن دیگری زلاتان ابراهیمویچ.

 از شما چه پنهان که کم از دستِ مورینیهو حرص نخورده ام. لاجرم که سرمربی چلسی بود و صف کشی تیمش، اینتر را در برابر بارسلونا از یاد نمی برم. یا آن بازیِ کذاییِ چمپیونس لیگ. آخرین حضورِ سر الکس. که البته مرد و مردانه مورینیهو با صدای بلند ابرازِ همدلی کرد. با فرگوسن و منچستری ها. او با خیلی از ستاره ها بی مروتی کرد و از اهانتش به ونگر عُقم می گیرد. حالا اما پای یونایتد در میان است. حالا اما او به حاشیه ی امنِ ذهنیاتِ من پیوسته. حالا اما اعتراف می کنم که پشتِ همه ی حرص و جوش هایم ناچار بوده ام به ستایشِ قلبیِ ژوزه. از همان روزی که رو در رو با خبرنگارانِ بریتانیایی از سپشل من که خودش باشد گفت. از همان روزی که او محبوبِ دلِ رسانه های انگلیسی شد. برای همه ی احترامی که همیشه برای یونایتد و سر الکس قائل بود. او که پورتو را اعتلا بخشید. پس از نیم قرن چلسی را به جمع مدعیانِ فوتبال جزیره بازگرداند. با اینتر بارسلونای مهارناپذیر را متوقف کرد. فاتحِ دو باره ی چمپیونس لیگ. حالا او جانشینِ فن خال شده است. دستیارِ قدیمی حالا زخمِ زبان هم می زند که "من هرگز در قایم شدن پشت کلمه ها و فلسفه ها خوب نبوده ام..." حالا او آمده. نه اما برای به جایی رسیدن که محضِ دفاع از خودش چهارمی لیگ برتر و قهرمانی جام حذفی را علم کند. بلکه آمده برای ثابت کردن دوباره ی خودش. نه به دیگران که به خودش. ژوزه مورینیهو. مردی که مکررا گفته نه به فوتبالِ هجومی یا دفاعی که به فوتبالِ متعادل یا نامتعادل اعتقاد دارد. حاضریم. حاضریم تا تعادل را به منچستر و منچستری ها بازگرداند.

 ایبرا اما در جای دیگر می نشیند. او از سرمایه های فوتبال است. بازیکنی با توانایی هایی خارق العاده. با یادآمدهایی فراوان. نام او حالا به فرهنگِ لغاتِ سوئدی هم افزوده شده. نه در حد یک نام. بلکه به عنوان فعل. زلاتانِرا یعنی حکمفرمایی کردن. او تا به حال در هر باشگاهی که بوده قهرمان شده است. آنِ خاص او را می توان مشاهده کرد. نه از الان. نه پس از هر آقای گلی و قهرمانی اش. که در همان عکس هایی که از او دیده ایم. از سال ها پیش تر. پیش از آن که راهیِ آژاکس شود. اعتماد به نفس او نمایان است. در همان تصاویر. چیزی غریب و غریضی در حالتِ چشم های او در جریان است. او با ودیعه هایش متولد شده است. قدرِ او اما به سعیش است. سعی مداومِ او. عطشِ خلاصی ناپذیرِ او به پیروزی. همان چه که وجهِ مشترکِ او با ژوزه است. آن ها بیش از آن که غریقِ لذتِ قهرمانی باشند، میلی مداوم و بیمارگونه به رقابتِ بعدی دارند. که "در برابر برد نباید احساس کامل بودن داشته باشید و در مواقع شکست نباید نا امید شوید." زلاتان مردی ست که توانایی هایش را نمی شود در اعداد خلاصه کرد. تونایی های هیچ فوتبالیستِ بزرگی در اعداد خلاصه نمی شود. حالا اویِ سی و پنج ساله زوجِ راشفوردِ هجده ساله است. و قرار است با آدمِ مومنِ منچستری ها، وین رونی هم تیمی باشد. حالا ایبرا کم ذوق ندارد که همبازیِ مردی چو اوست. پیش از این هم از رونی خواسته بود تا به پاریس بیاید. به باشگاهِ پاریسن ژرمن. حالا اما او پا پیش نهاده تا بلکه بتواند در منچستر، در بهترین لیگ جهان هم خدایی کند. تکبرِ سرخوشانه ی او نیز برای منچستری ها چیزی غریب نیست. ما پشتوانه ی کانتونا را داریم. همو که این روزها کلیپش دست به دست می شود. که به سبک و سیاقِ خودش خوشامد گفته. از خودش و انحصارِ پادشاهی اش در اولدترافورد تا "زنده باد شاهزاده". منچستر به بزرگانی از این جنس عادت دارد. ایبرا همیشه با آقای خاص هم سرِ سازگاری داشته. در اینتر روزهایی رویایی را با هم سپری کردند. حالا آن ها از همه خوش حال ترند. از این که در کنار یکدیگرند. در پایتختِ فوتبالِ جزیره. مردانی متکبر، شوخ طبع و حریصِ پیروزی. تازه واردهایی که آمده اند تا غرورِ ما را بهمان بازگردانند.

۱ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۰۲:۳۳
شایان تدین

 این مطلب کوتاه در باره ی آخرین ساخته ی زویاگینتسف در مجله ی کورسو/ سال ششم/ شماره شانزدهم/ آذرماه 94 منتشر شده است:

 تامِس هابز نویسنده ی اثر فلسفی سیاسی لِوایِتان در این کتاب نوشت: زندگی "زشت، خشن و کوتاه" است و همین جمله ی کوتاه، نگاهِ حاکم بر این فیلم را به بهترین شکل ممکن در خود دارد.

 نهنگ، فیلمی ست بدبینانه که بیننده را از نظام اداری و سیاسی جاری و جو غالب مذهبی حاکم، منزجر و عصبانی میکند. فیلمی که آدم هایش نه شورشی هایی برای تغییر که عنصرهایی حاکم و محکوم اند که در قاب های بزرگ طبیعتِ مطلقا بی اعتنا و حاکمیت بی اعتنا و خشونتِ جاگرفته در دل همین بی اعتنایی، محصور شده اند.

 فیلم از دل قاب های بزرگی شروعی میکند که بی کرانگی طبیعت  را توامان با موسیقی دلهره آور فیلیپ گلاس در برابر مخاطب میگذارد. استخوان های پلاسیده ی موجودی غریب در دلِ این بیکرانه اما نشانه ی خوبی نمیتواند باشد. بلافاصله پس از آن خانه را میبینم. همان خانه ای که قصه حول آن میچرخد. همانی که شهردارِ فاسد قصد خراب کردنش را دارد و دلبستگی آبا و اجدادی کولیاست. برای همین خانه است که دمیتروفِ  وکیل، دوست قدیمی کولیا، از مسکو آمده تا به او در مقابله با شهردار کمک کنند. ماجرا اما به همین ختم نمیشود. رابطه ی کولیا و لیلیا ،همسر جوان و زیبایش، و علاقه ی صادقانه ی کولیا به او و رابطه ی لیلیا با روما (پسر کولیا که از همسر پیشین اش است) و هم چنین رابطه ی پنهانی کولیا با دمیتروف (وکیل به ظاهر خیرخواه داستان) و ارتباطات دیگری که در فیلم نمایش داده میشوند، همه و همه از دریچه ی نگاه بدبینانه ی کارگردان آمده اند. نگاهی که نه تنها شهردار و قاضی و پلیس و کشیش را محکوم میکند بلکه کولیا و لیلیا و دمیتروف و... هم از گزندگیِ نگاهش در امان نیستند. فیلم، عامدانه اوج های دراماتیکِ خودش را پنهان و تنها به مخطاب القایشان میکند. و همین شور و حرارت را از نهنگ گرفته و سرمایی متفکرانه به آن داده است. 

لوایتان

 
۰ نظر ۲۸ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۷
شایان تدین

 کیارستمی: فکر نمی‌کنم ما به این روز بیفتیم. یک بخشی از این، نه به‌دلیل خِرد بلکه به خاطر کودکی است. ممیز به خاطر اینکه سن و بیماری‌اش را قبول نمی‌کرد، باورش نمی‌شد قرار است بمیرد. مگر بچه‌ها بیماری و سن را قبول می‌کنند؟ به این دلیل فکر نمی‌کنم این خطر ما را تهدید کند که به التماس بیفتیم. البته ما که رفتنی نیستیم. مرگ مال همسایه است!

 
حالا برای سومین بار این گفت و گو را می خوانم. که بخش اعظمش به دست انداختنِ مرگ می گذرد. که ": فرهادیان می‌گفت: این همه شاهد بودیم دیگران مردند و ما نمردیم. پس دیگر نمی‌میریم." که چقدر مرگ را جدی نمی گرفت. که "خوش گذشت. باز هم خوش خواهد گذشت." 
 
 
گفتگویی منحصر به فرد با دو همشاگردی و دو رفیقِ باب

عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو

ویژه نامه نوروزی روزنامه شرق (93)

 

 

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۵ ، ۱۹:۲۲
شایان تدین

 برای نوشتن دیر میشه؟ _هیچ وقت.

 برای خوندن؟ _همیشه.

                            

 کتاب هایی خوانده ام که یک کلمه ازشان یادم نیست. که دیگر نمی دانم درباره ی چه بوده اند و چه وقت کجایم را زده اند. شاید باقیِ عمرم بی یادآمدی از آن ها سپری شود. بی این که جایی ازشان نقل قولی کنم و حتا نام نویسنده اش را پشتِ سر یک سری ذهنیاتِ تنگ جا بدهم.  همیشه در هر نوشتنی اغراق هست اما بی تعارف بارها خواسته ام نظم و ترتیبِ دامنه داری بدهم به مطالعاتم. نشده. سری به کتابفروشی زدن. دیدی به کیوسکِ مطبوعات انداختن. مکثی برای یک بازارچه ی کتاب. گشتی در هر کتابخانه ای. گذری به خانه ی هر رفیق. سری دوباره ی به منزل قدیمی و همیشگی خودمان زدن و گاهی حتا یک لینک. یک عکس. همه ی معادلات را به هم زده و باز همه چیز توی هم بُر خورده. زمان و زمین. ذهنیات و عینیات. ای دل غافل که صفحه ای فلان از کتابی فلان هستم که نه نامی ازش شنیده ام و نه قرار است به جایی برساندم. خب انتخاب هایی هم بوده اند. هستند. طیِ طریقی هم کرده ام. می کنم. اما همه ی این ها سعی بوده اند. به جد و جهد. و آن یکی تلنگری. از سر میلی گنگ. شدید. صمیمی. همیشگی و روزافزون.

 خواندن ورای تقریر است. خواندن به مثابه ی امری روزمره. پیش پا افتاده. نه سطحی که صمیمی. از سر غفلت. از سر وجد. خواندن ورای تقریر است. میلی ست ناگزیر به دانستن. درباره ی هر چیزی. هر کجایی. هر کسی. که " دانستن مثلِ هواست." و هر کسی به قدرِ خودش حقِ هوا دارد. جنگ داخلی آنگولا، وضعیتِ شهرهای محتضر، شرح حالِ یک فیلسوف قرن بیستمی و ... خب چه فرقی می کند. میلی که به علمی باشد حالا بگو لاینفع. اصلا چه بهتر. البته که ردهایی برجایند. فکرشان را که میکنم. همین حالا. ناخواسته اند. غالبا پیش آمده اند. ما که با دغدغه هایمان به دنیا نمی آییم. اما میلِ سرراست به دانستن همیشه بوده است. خب آدم بهتر است از چیزی بسیار بداند تا از هر چیزی اندکی. در کتِ رفتار من نرفته این حرف. و شاید نرود این یکی میخ آهنین در سنگی که نبوده ام. آخِر انتظارات فاصله ایجاد می کنند. این طوری راحت تر نیست که. وقتی در برابر هر رفتار عاشقانه انتظاری نباید داشته باشم. چرا که تنها رفتارِ من مالِ من است. در این وادیِ پیوسته هم قضایا همین اند. به سر رساندن، وقعی نمی نهم. به نتیجه هم فکر نباید کرد. که حالا به چه دردم می خورد؟ به کجای کارم می آید؟ نتیجه ها اخلاقی اند و اخلاق همیشه صمیمت را خدشه دار می کند. من به نفس کشیدن فکر میکنم. به امرِ رورمزه. و این طوری راحت ترم نیست. چرا که همه چیزِ دیگران سرسری می شود. می مانم در مواجهه با آدم هایی که خودشان را دستِ کم گرفته اند. پرسونایی از خودشان حتا نیستند. زندگی شان را کاسته اند. خودشان را تقلیل داده اند به یک سری نماد. و این هم خب طی طریقی ست. راهی ست برای خودش. البته که در رو! مواجهه یعنی گفتن نه به قصد اثبات. خواندن نه به قصد نتیجه. عشق نه به قصد سرانجام. و رفتار نه به قصد پاداش. این طوری سخت است. سعی می کنی همه را دوست داشته باشی. سخت سعی میکنم. و چاره در همین است. که تحتِ این اوضاع، همیشه نزدیکی، سینه می فشرد. باد می کنم و باقیِ ماجرا فروپاشی ست. حدتِ دوست داشتن قابل کنترل نیست. چرا که رابطه ای نیست و کنشی ست و واکنشی و البته یک جایجاییِ بزرگ. از تنفر به دوست داشتن.

 

 مساله فقط خواندن می شود اگر همه چیز را فعلا در آن خلاصه کنیم. شنیدنی ها و دیدنی ها هم. مساله فقط کتاب ها نیستند. همه چیز همین طور است. یک دو به یک، سه به دو، صفر صفر در فلان سال میلاذی، فلان شهر اروپایی فلان مسابقه ی فوتبال می ارزد به همه ی ضربه هایی که نخورده ایم و زخم هایش را پیراهن عثمان کرده به در و دیوارِ زمین و زمان می زنیم. برای رضایتِ خاطرِ رذیلانه ی لحظه ای. در رویدادی که بر سرمان می گذرد و ما را در خود منحل می کند. خیلی فکر کرده ام که هر چه منم اضافه ای به دوشِ شرایط است. و این خلع است و باز فروپاشی. صداقت اما حفظ می شود. دیگری بودن اما همیشه سهل است. چرا که دیگری را همیشه با کلیاتش باز می شناسیم و خودمان را با جزییات. از خودمان که طرحواره بریزیم نفیِ خودمان می شویم و این زندگیِ من نیست. من سر به سرِ جزییات می گذارم و میلم به نفس کشیدن است و حقِ هوا. بهتر است سری به شهر ها بزنیم. سری به کتابفروشی های همه ی شهرها. و از سرِ نوشتن بنویسیم. نه برای ادبیات. نه برای مشاهده شدن. بلکه برای دیدن. به مثابه ی امری رومزه. برای نشان دادن نهایتا. مساله فقط خواندن می شود اگر همه چیز را فعلا در آن خلاصه کنیم. و قدری قدر بدانیم حضورمان را. و امیالمان را. من از امیال خودم می گویم. که سخت ترین اند. چرا که مرزی برای پی گیری ندارند و گسترده اند و گسترنده. و همه ی آن چیزی اند که ما را به یک "آگاهیِ صدیق" رهنمون می شوند. به ایده آلیسمی پویا.

 

                                

۵ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
شایان تدین

 سفر به هیچ کجا نمی انجامد. سفر آدم را از هیچ کجا و هیچ کس دور نمی کند. تنها بهشان فرصت می دهد تا مابینِ هر هجای خاموش، هر تاریکیِ مکتوم، جا خوش و خوش تر کنند. تنگ و تنگ تر. برای نفس کشیدنِ شبانه و بی خوابیِ از سرِ ناچاری. سفر آدم را دور نمی کند. او را به خودش، به حضورش، به کفایتش نزدیک و نزدیک تر می کند.  مجضِ راحتی نیست. سفر جانِ آدم را در می آورد. و باید هم.

 سفر به یاد می آورد. تنگنایِ آزادی را. حد و حدود را. سفر به آگاهی رهایت می کند. به این که نمی توانی. نمی شود. نباید. جانِ مرا در می آورد. سینه ام را تنگ می کند. تلنگری که یادم باشد چقدر محدودم. چقدر پوچم. چقدر ناتوانم. سفر آدمی را کش می دهد. پذیراترش می کند. مزه ها را شدیدتر می کند. یادها را حساس تر. گلوگاه را تنگ تر. مرا بادبادک می کند. به هر کجا سرک می کشم. بادبادکی اما بیش نیستم. بازیچه ی هوس های باد. بازیچه ی هر دل بخواهی. سفر آدمی را باز می کند آن قدر که خالی بماند. چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست؟ من اصلا لزومی ندارم! سفر این گونه جواب می دهد. هر بار.

۱ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۸
شایان تدین

 "عکس ها افسرده اند." این وقتِ شب از کجا یادم به این جمله افتاده نمی دانم. آن چه مرا  به پیش می برد این روزها، سراشیبی است. سراشیبیِ ممتدِ تصاویر و اتفاقات. یکی پشتِ دیگری. اتفاق ها مرا در بر میگیرند و از سر می گذرانند. یکی پشتِ دیگری. کلمه ها نه. کلمه ها همه حقیقت اند. همه ی حقایق همیشه شنیدنی بوده اند. اما آنچه هست، تصاویرند و اتفاق. هر کدام در فایلی جاسازی شده  تا سر انگشتان من حسب الاتفاق کلیکی بزند و تتمه ی ماجرا. آن چه بر جا خواهد ماند دیگر مالِ ما نیست. از این سیلِ روزمرگی. سَیَلانِ خاطر. نتیجتا مشتی فکرِ جگر سوز برای شب. یک عالمه تصویرِ تیز هم تویِ لب تاب. عکس ها افسرده اند و یادم نمی آید کدام عالِمی چنین اندیشیده که خواب از سرم به در برده بدین بهانه. بهانه این است که حالا فقط ماجرا دارم. عکس ها طبیعی نیستند. درمانده ام می کنند.

 سراشیبیِ ممتدِ تصاویر و اتفاقات. چنین خواسته ام. هرگز همه جای دنیا نخواهم بود. همه ی آدم ها را نخواهم دید. همچنان که سانتاگ نوشته بود اما " ایتس آن مای لیست." زندگی از اتفاق به اتفاقی پیش می رود. در سیری نا مشخص. به سمت هدفی نا معلوم. " فقط می خواهم همه چیز معما باشد." آن چنان که هست! عکس ها اما درنگ اند. خلجانِ جان اند. رازهایی اند نه سر به مهر. درباره ی یادهایی که نداریم. و جرقه ها... عکس ها طبیعی نیستند. واقعیت سرشان نمی شود. بهتر است چیزی درباره شان نگوییم. وَ مثلِ تردیدهای همه ی نویسندگان بزرگ، مخفی نگهشان داریم. آن ها خصوصی ترین اشیاءِ مایند. در جهانی که مگر شیء نیست. آن ها خصوصی ترین اشیاءِ مایند نه در تماشایشان. نه حتا در زخمی که برجای نهاده یا می گذارند. بلکه در التهابی که ایجاد می کنند. التهابی برای جستجوی خودمان، تاریخِ نگاهِ خودمان. برای ردی که برجا گذاشته/نگذاشته ایم. ردی محو. همچنان که عکس ها شهادت می دهند.

  کاش همه چیز تنها به پیش می رفت. سراشیبی. اتفاقات و تصاویر. یکی پشتِ دیگری. 

۲ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۶:۰۳
شایان تدین