پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

   

چنان که از عنوان مشخص است نوشته های زیر یادداشت هایی روزانه اند با کمی ناخالصی. چرا ناخالصی؟ چون از ویژگی های تنگاتنگِ یادداشت های روزانه برای من خامی، موجزی و حاشیه رویی آن هاست که فراتر از این یادداشت ها، هر سه از صفاتِ کلی و بدِ من هم شاید باشند. آن ها معولا پیش خودم و برای خودم اند. این ها اما حولِ محورِ مشخصی اند اگر چه همچنان از خامی و کاستی و پراکندگی در امان نیستند!

 

روز اول:

 عربستان، تیم بی دفاع. تحقیر. تمام.

 

روز دوم: 

 ما بُردیم. نمردیم و برد ایران در جام جهانی را هم دیدیم.

امید ابراهیمی. نقش اول میدان. گلادیاتور اعظم.

شگفتی و شادمانی. جمله ی همیشگی. شادمانی فراتر از شادمانی وجود ندارد!

 

روز سوم: 

 رونالدو برای تیم ملی. همه ی تیم ملی برای مسی. برای مارادونای یک مملکتی شدن باید بیش از یک فوتبالیستِ خوب بود.

 

از یک مکالمه:

_میلاد خوب حرفی می زنه ها. میگه اگه بیست و دو نفرم باشید رونالدو گلو رو می زنه

_ها.. همو سیاهه.. همو سیاهه رو میگی.

_سیاه که نیس حالو... یه کم برشتن.

 

 

روز چهارم:

  ساعتِ اشتباهی رفتم سر جلسه ی امتحان. روزهای فوتبالی، روزهای بی خودی. اعصابم ناراحت بود تا باختِ آلمان در روز رویایی مکزیک. حضورِ پر شور و طراوت. مکزیک یک آلمان صفر. ادامه ای بر شروعِ بدِ بزرگان.

 

روز پنجم:

 دقیقه ی نود و یک. دوباره کرنر. دوباره توپ دوم. دوباره هری کین. انگلیس دو. تونس یک. افسوس برای تونسی ها. فوتبال بیش از نود دقیقه است.

 بلژیک سه پاناما صفر. جام جهانی، در انتظار قهرمان تازه ای است؟

 طلسم حدس های نادرست شکست!

 

روز ششم:

 این تنها جایی است که جزئی از جماعت بودن را دوست دارم. چرا؟ شاید چون که اطوار و ادایی در کار نیست. هر چه هست، بی تفاوت، بروزِ طبیعی هر هیجانی در رفتار است. بدون محدودیت و بی هیچ انگی.

 

 تماشاگری. تماشاگری چه ابعادی دارد و چه گستره ی فوق العاده ای را از زندگی هر روزه در بر می گیرد؟ در برابر هر تصویر، سینما و تلویزیون، در برابر تمامِ آنچه در خیابان ها و کوچه ها رویارو و در کناره می بینیم، در استادیوم های فوتبال، در برابر یک مجسمه، یک پرده ی نقاشی، صحنه ی تئاتر، یک کنسرت، در برابر چهره ای دیگر، با علاقه، بیزاری و بی تفاوتی. تماشاگری حجم بزرگی از زندگی هر روزه ی ماست!

 

 روسیه ۳ مصر ۰. والسلام. الوداع محمد صلاح و یارانش. ما مردم این طرفِ تاریخ و جغرافیا، زنده به خیال و خیالاتیم. تجربه های عقیم مان را در خواب ها و رویاها تکمیل می کنیم. مصر، به سادگیِ هر چه تمام تر، بی هیچ درخششی حذف شد. ما، به معجزه ی نایابِ فردا شب، امشبمان را در خواب و بیداری می گذرانیم.

 

روز هفتم: 

 مراکش.  ۱۸۰ دقیقه تلاشِ بی وقفه. ۱۸۰ دقیقه دوندگی بی امان. ۱۸۰ دقیقه حمله. حاصل: گل به خودی و گل از رونالدو. دو باخت و حذف. فوتبال بسیار بی رحم است.

 

 پرچم. سوت. وار. ما اما شادی مان را کردیم. 

خواب بود یا رویا؟ پریدیم از واقعیت. شادیِ ناتمامِ ما. آغوش های غریبه، باز به روی هم. پریدیم و دویدیم. در اتاقی کوچک. در خیابانی طویل. در هر کافه و برزنی. دویدیم در خیال و خاطرات. از گذشته به فردا. بی خود. کنارِ هم. خواب بود یا رویا، لحظه ای بود و تمام. گل که مردود اعلام شد انرژی مان تمام شده بود یا انرژی مان که تمام شد، گل هم از دست پرید.

 

 عجب شبی بود. یک نیمه دفاع کردیم. زدیم زیرِ توپ. جانانه و تن به تن و فشرده. حد اعلای خودشان بودند هر کدام از بچه ها. یک نیمه ی دیگر، برازنده ی نباختن بودیم. برازنده ی بردن حتی. ایران. ایران. ایران.

 

روز هشتم: 

 ناخن می جود مارادونا. پاش به لرز افتاده مارادونا. حرص می خورند یک ملت. آرژانتین، تیم بازنده ی زمین و تیم بازنده ی جام. این ضعیف ترین تیم ممکن بود. بی برنامه. سردرگم. پر از حماقت. و مسی. مسی، نا امیدی است که نود دقیقه قدم می زند!

 

روز نهم: 

 خوابیدم. جلوی تلویزیون. دقیقه ی ۹۰ بیدار شدم. پتو روم بود و بابا کنارم بازی را می دید. صفر صفر. پیش بینیِ من، دو هیچ به نفعِ برزیل بود. ۹۰ تا ۹۶ دو بار دروازه ی کاستاریکا باز شد. منتظرِ بیدار شدنِ من بودند. نیجریه با بردش، بی تابیِ آرژانتینی ها را کمی فرو نشاند تا فرصتِ نهایی را ببینیم چه می کنند. سوئیس هم دقیقه ی ۹۳ گل دوم را واردِ دروازه ی صرب ها کرد. شکیریِ کوزوویی چنین کرد تا این بار پیش بینی یک یکم را خراب کند. فوتبال ۹۰ دقیقه به اضافه ی دقایقِ اضافی است. آن لحظه های نهایی چه شدتی به احساسات، به شیرینیِ برد و تلخیِ باخت، به هیجانات و رفتارهای ناشی از آن می دهد.

 

روز دهم: 

 _یعنی بلژیک قهرمان بشه؟ بلژیک نامِ تازه ای در تاریخِ فوتبال در سطحِ جهانی است. کشوری با سه زبانِ رسمی، با استعدادهای نابِ مهاجرانش به پیش می تازد. فوتبال فقط در گذشته نیست! آینده، فرصتِ برنامه ریزی، جهت یابی و پی گیری است. فوتبال به روی هر نام و روایتِ تازه ای گشوده است.

 

 آلمان علی الحساب در امان از حذفی تاریخی و جریحه دار شدنِ غرورِ همیشه از موضعِ قدرتش. شانس همیشه با بزرگان است!

 

روز یازدهم: 

 انگلیسِ یکدست. شاداب. انگلیسِ همیشه ناکام در تورنمنت ها با ستاره های بزرگ. حالا تیمی جوان، بدون فشارهای معمول، فوتبالش را بازی می کند. تا کجا پیش خواهند رفت؟ صبر می کنم تا ببینم. در شبی که همه چیزِ این مملکت در آستانه ی فروپاشی می نماید. دلارِ ده هزار تومانی. وقاحت ها و حرامزادگی های بی پایان. بی آبی و خوزستان و بوشهر و بازار که آواری گردیده است. ما مردمِ امیدهای بزرگ و شکست های بزرگتریم. فردا، پای تلویزیون، دو ساعتِ تمام میخکوب خواهیم بود. برای تحملِ شکستی دوباره؟ یا سرخوشیِ به در شده ای از انبوهِ خیانت ها و آوارها که در هر دو نشانه های زخمیِ بیماریِ عمومی مان نمود خواهد داشت.

 

روز دوازدهم:

دار و ندارِ مردم عرصه ی نمایشِ عمومی.

 نمایشِ بازی در پارکِ آزادی، بی مسئولیتی شهرداری به مردم و مردم به مردم. آن روی شادیِ عمومی، خشم و نفرتِ افسارگسیخته است و همه چیر به آنی به ضد خودش تبدیل می شود. شهری در شرایطِ اضطراری!

 نیمه ی اول را اصلا ندیدیم. نمی شد دید. در آن غوغای بی سر و ته و انبوهی که کش می آمد تا بر سر یکدیگر خراب شویم. نیمه ی دوم نمایشِ خوبی نداشتیم. گلِ استثنایی کوارشما در دقایقِ پایانیِ نیمه ی نخست کارمان را زار کرد. فوتبالیستی که هربار در کمترین دقایقِ حضور چیز تازه ای در چنته دارد. از بدِ بخت این بار نصیبِ ما! در رفته بودیم به سمتِ منزلِ کامران. پنالتی. آیا فرو می پاشیم؟ اوجِ بازی. عکس العملِ عالیِ بیرانوند و جای خوشِ توپِ آغشته به تحقیر، امید و آرزو و دیگر تقریبا هیچ تا آن پنالتیِ زورکی و آن حسرتِ نهایی از عدم دقتِ طارمی و تکرارِ مکررات و حسرت های دوباره و ای کاش و اگر و چنین و چنان. به معجزه های خاموش عمری است دلبسته ایم. نیمه ی دوم خوب بازی نکردیم و تنها در تعلیق های پر شمار منتظر نشستیم. همیشه باید حسرتِ نهایی سنگین باشد و بشکندمان. و اما مردم. و خیابان هایی که خلوصِ شادی، ایمانِ از دست رفته شان است. بارِ سنگینِ شکست را همیشه زده ایم کنار و فرافکنی کرده ایم. ورنه باخت و حذف غم انگیز است و حسرت بار. ما معتادِ حسرت هایمان شده ایم و سرخوش از بیماریِ عمومی، سرریزِ خیابان ها می شویم.  شکست بهایی دارد و ما از رو در رو شدن با آن همیشه ترسیده ایم! 

 

روز سیزدهم:

 حمیدرضا صدر به نقل از رسانه های آرژانتینی از تئاتر شکنجه گفت. بهترین عبارت برای توصیفِ بازی آرژانتین. برد اما بدونِ شکل، ساختار و اشتیاق. فوتبال ترکیبِ جالبی از منطق و اشتیاق است. این آرژانتین نه اولی را دارد و نه دومی. برد و این خبر خوبی است برای من. برد و مسی هم گل زد، گلِ خوبی هم زد اما هنوز مانده تا آن آرژانتینی باشد که دوستش دارم. سیمای خونیِ ماسکرانو، در طول نیمه ی دوم، شِمایی از آن شور و اشتیاقِ بی نهایتِ آرژانتینی ها به فوتبال بود. آن را به خاطر می سپرم و امیدوارم به دورِ بعدی. به بازی در برابرِ فرانسه و به اعجازِ مسی و به رد زخم های زنده.

 

روز چهاردهم:

این طرف زمان به سرعت می گذرد. آن طرف به کندی. دقیقه ی ۸۲.

ده دقیقه ی پر التهاب برای سه ملت. مکزیکی ها، سوئدی ها و آلمان ها. سرنوشت را اما کره تغییر می دهد. روسیه، توقفگاهِ ابدی، پیشِ روی منطقِ مغرورِ آلمانی.

فوتبال امروز یکی از درام های پیچیده، تو در تو و به یاد ماندنی خود را تجربه کرد.

 

روز پانزدهم:

 این ور آن ور، دنبالِ دردسر و دکتر، با ناصر و تنها. حواسم به بازی ها نبود. بلژیک انتخاب شجاعانه ای کرد. اول شد اما به سمتِ پُر خطرِ جام راهی.

 

روز شانزدهم: 

 وقفه. حین تورنمت روزِ بی بازی روز عجیبی است. تعلیقی که طبیعی نیست. یک چیزی کم به نظر می رسد. هر جامی چند روز اولش کِش می آید. باقی به چشم بر هم زدنی می گذرد و تا به خودمان بیاییم کاپ در دستِ کاپیتان می درخشد. قهرمان را بلژیک پیش بینی کرده ام اگر برزیل و فرانسه امان بدهند. قهرمانی کرواسی اما همه را به صلح می رساند و اگر این آرژانتینِ ضد تیم به جایی برسد شگفتی بزرگی رقم خورده است.

 

 حالا باید از مساله ای دیگر با خود بگویم و حل و فصلش کنم. مساله ی شانس. chance. اتفاق، موقعیت و موقعیت های اتفاقی در فوتبال. دوستانِ هوادارِ آلمان از این که بردشان را در بازیِ دوم در برابرِ سوئد با گلِ دقیقه ی نود و چهار، آن ضربه ی مطمئن از کروز، به شانس نسبت داده بودم بهشان برخورده بود. نوشته بودم شانس همیشه با بزرگان است! درست تر آن که شانس اغلب با بزرگان است. این اما به معنای الابختکی بودنِ فوتبال و انکارِ چیزهایی واضح نیست بلکه به گمانم، پیش از همه، از ویژگی های ماهوی هر مسابقه ی فوتبال است و آنچه فراگیر و جذابش می کند، همین شانسی بودن هاست. فوتبال پر از موقعیت های اتفاقی است. یک بازی فوتبال پر از پتانسیلِ اشتباهات بزرگ است که ممکن است برای هر کسی پیش بیاید. هر اشتباه ممکن است به شکست تیمی بینجامد. میلی مترها و صدم ثانیه ها تاثیرات بزرگ می گذارند. جام جهانی فرصتی برای امید تیم های کوچک تر است که در طول یک نود دقیقه به اضافه وقت های اضافه دلخوش به شانس باشند. قدرت یک تیم در طول زمان شانسی نیست اما بردِ همان تیم در یک بازی از تیمی کوچکتر هم گاهی شانسی است. البته این به معنای در نظر نگرفتنِ قاعده، تاکتیک و دیسیپلین نیست. تفاوت بین تیم های بزرگ و تیم های کوچک در همین هاست. حرف من سر یک بازی و یک نود دقیقه است. تاریخ قهرمانی ها بیش از آنکه تاریخ لیاقت ها باشد تاریخ اتفاق هاست. جذابیتِ ورزشِ ساده ای مثلِ فوتبال در شانسی بودن آن است که هر تیمی را در برابر هر تیم دیگری می تواند امیدوار نگه دارد. ورنه فوتبال محدود و تکراری است و هر تکرای قاعدتا ملال انگیز. آنچه از ملال می کاهد و به سمتِ خلاقیت های آنی می کشاند درکِ ظرفیت های شانس و بهره وری از آن در یک مسابقه است. چنین است که هیچ تیمی نباید پیش باخته به میدان بیاید. اخلاقیاتِ یک مسابقه از اینجا آغاز می شود.

 

روز شانزدهم:

فرانسه ۴ آرژانتین ۳

 قهرمانی هنوز سایه های خاطره در دستِ خداست. نصیبِ آرژانتین از این جام دست های گشوده ی مارادونا و تیمی بازنده به خودش بود. نه اورتگا نه باتیستوتا نه ریکلمه و نه مسی. تاریخ برای آرژانتینی ها تکرار نمی شود و یکتا قبله همچنان اوست و نه غیر او. دیگو آرماندو مارادونا.

 جام های جهانی را با اروگوئه به خاطر می سپرم. هر بار سوارز، این بار کاوانی.

 

روز هفدهم:

  هر چقدر عجیب به نظر برسم، بازی اسپانیا واقعا برای من خسته کننده است. تکراری ملال آور است. هر سبک تازه در ابتدا شوق انگیز است و اسپانیا در دهه ی اول هزاره ی دوم در اوج سبک و اشتیاق بود. سبک و اشتیاقی برگرفته از آن بارسلونای رویایی . حالا اما عبارتِ بازی ماشینی را باید وام گرفته، به آن ها، نسبت بدهیم. پاس کاری ها بی شمارِ عرضی در هر کجای زمین تنها الگوی ظاهریِ آن تیکی تاکاست. حرفم شاید کمی سوگیرانه باشد اما چاره ای نیست. سوگیری بخشی از هر نظری درباره ی فوتبال است! بازیِ اسپانیا به تمرین های مدرسه  فوتبالی می ماند. خام در عین اتوماتیک بودن و در نهایت بی نتیجه. آنها دیگر طوری بازی می کنند که هم تکلیف خودشان مشخص است و هم تکلیف حریف از پیش تعیین شده. روسیه با تلاش بی امانش مستحق چنین بردی بود.

 

 دانمارک باخت. در روزی که بهترین عملکردش را داشت و کرواسی روزِ خوبش نبود. دانمارک باخت اما کسپر اشمایکل برنده بود و پسر در برابر چشمان پدر و شور و اشتیاق و فریادهای او، کو ندارد نشان از پدر...

 

روز هجدهم:

 بدونِ سوباسا، بدونِ کاکرو، ژاپن دو بر صفر پیش افتاده بود از بلژیک. در این تورنمنتِ نامتعارف، بزرگترین شگفتی در راه بود. سامورایی های آبی، عالی بودند در این بازی. تحسین جهانی بی کم و کاست و بی استثنا نصیبشان می شود. یک فوتبال شناور، تاکتیکی و بدون محافظه کاری های گاه لازم. لازم نبود برای کرنر دقیقه ی ۹۴ همه به پیش بتازند تا چنین در ضد حمله اسیر شوند و بلافاصله تمام. لازم نبود اما ژاپنی ها ذهنیت پیروزمندانه شان را به تجربه گذاشتند با اندکی خامی. لازم نبود اما آن ها عالی بودند. این بهترین نمایش آسیایی ها و آفریقایی ها بود. آن ها لایق پیروزی بودند.

 

روز نوزدهم:

  انگلیس خرقِ عادت کرد. از جهنم ضربات پنالتی این بار در امان ماند. خاطرات خوش برای انگلیسی ها هرگز با ضربات پنالتی عجین نبوده اند. این بار اما خاطرات را شکافتند و رد تازه ای بر جای گذاشتند.

 

روزهای استراحت:

 طرفداری در فوتبال و ماهیتِ روان شناسانه ی آن که در اجتماع ظهور پیدا می کند مساله ای قابل مطالعه است و کم روشنا به زوایای تاریک و ناشناخته ی عصرِ حاضر نخواهد انداخت. علاوه بر ابعاد بین المللی و باشگاه های هواداری و آشوب های هولیگان ها و تفاوت های این خرده فرهنگ ها با یکدیگر در جوامعِ مختلف، این مساله را باید به تاریخِ فوتبالِ خودمان نیز بسط بدهیم. از دو تیم پر طرفدار استقلال (تاج) و پرسپولیس گرفته تا تیم های کوچک ترِ شهرستان های کوچک تر که گاه طرز طبیعی تری دارند و باشگاه ترند. هم چنین اصطلاحاتِ موجود در توصیفِ هواداران را باید بررسی کرد. مثلا مساله ی تماشاگرنماها که ترکیبی است غیرواقع نگرایانه و فاشیستی و البته مساله ی عدم حضور زن ها در استادیوم که علاوه بر ابعاد سیاسی اش ابعاد جامعه شناسانه ای در پیوند با تاریخِ فرهنگِ حذف گرایانه ی ما دارد و  تبعیض و جنسیت زدگی نه تنها در هیهات و وا اسلامای مخالفانِ سنتی حضورِ زنان در استادیوم ها که در منطقِ موافقان نیز دیده می شود. آنچه حالا می خواهم از آن بنویسم اما کمی شخصی تر است. ریشه های طرفداری در خودم را سعی می کنم بکاوم. بلکه روشنگر باشد و دیگرانی نیز بتوانند تعمیمش بدهند. با عبارتی دقیق، روشنگر، سوگیرانه و جزمی از اریک کانتونا شروع می کنم. عبارتی که چند سال با خود مرورش کرده، بارها نقل کرده ام. تو می توانی همسرت را تغییر بدهی. می توانی دیدگاه سیاسی ات را عوض بکنی. تو می توانی دینت را عوض بکنی اما هرگز، هرگز نمی توانی تیم محبوبِ فوتبالت را تغییر بدهی. چه چیزی در این طرفداری ظاهرا بی منطق نهفته است؟ این از آن چیزهایی است که غیر فوتبالی ها معمولا به هیج وجه نمی توانند درکی از آن داشته باشند و هیچ توجیهی نیز کارآمد نیست.

 قبلِ گفتن از ریشه ها در خودم به دو تا از کلمه هایی می پردازم که در توصیف عبارت کانتونا به کار بردم. ماهیتِ طرفداری در فوتبال سوگیرانه است. سوگیری به معنای نگاهِ جانبدارانه به قضایا و در نظر نگرفتنِ دیدگاه های جایگزینِ طرف های مقابل. در این فرصت از آوردن مثالها صرفه نظر می کنم چرا که با اندکی آشنایی و تسلط می توان به این امور بی شمارِ روزمره در طرفداری پی برد. جزم اندیش بودن نیز در وفاداریِ طرفدارها به تیمشان، خاصه تیم های باشگاهی، تحتِ هر شرایطی نهفته است. هر کس بی چون و چرا و مستمرا خودش را طرفدارِ تیم خاصی می داند. قرار نیست مزایده ای صورت بگیرد یا مثلا نتیجه ی یک بازی به تغییر خاصی بینجامد. در واقع واقعیت عینی در فوتبال هیچ وقت به قضاوت مشترکی نمی انجامد. یا این که واقعیتِ عینی به نفعِ واقع گرایی به کنار می رود. یک واقع گرایی پیچیده تر و ضمنی تر. پس هر کس روایت خودش را خواهد داشت. سوگیری ها و جزم گرایی های ناشی از طرفداری سهمِ مهمی در چگونگیِ دیدنِ یک مسابقه، یادآوری و قضاوتِ صحنه های بحث برانگیزش دارد. حال به ریشه ها نقبی بزنم اگر چه قرار بود بیشتر از آن بگویم اما ریشه مثلِ روحی است تنیده در جزئیاتِ هر متنی و فعلا ذکرِ این مثال بلکه کافی باشد که من پیش از هر چیزی استقلالی ام. این از دیرینه ترین دلبستگی های من است و احتمالا، با اندکی تسامح، ریشه در دو چیز دارد. یکی مقابله با پدرم که تداوم نیز داشت سرِ هر مساله ی کوچک و بزرگی. و دیگری علاقه ی بی حد به یکی از عمه هایم که استقلالی دو آتیشه ای بود و هست و خواهد بود. مساله ی دیگر درونی شدنِ طرفداری است طوری که نمی شود با منطق یا ادعا آن را سنجید. غیر از خودم در بسیار کسان دیده ام که خود را طرفدارِ تیمِ خاصی می دانند اما از عدم تعصب یا به قولی بی اهمیت شدن نتایج می گویند. همان ها با شروع بازی تیم محبوبشان سرِ هر فرصتِ از دست رفته از کوره در می روند. داد و هوار و فحش راه می اندازند و قلبشان سرِ گل خوردن یا گل زدن تند و کند می شود. انگاری سوتِ آغاز هر مسابقه، فعال تر شدن و بروزِ ناخودآگاهِ آدمی را به همراه دارد. همه ی آن ادعاها و سرسنگین بودن ها رنگ می بازد. فوتبال ناگهان تخدیر می کند. منطق را می زند کنار و هیجانات در نهایتِ خلوص جلوه گر می شوند. گاه وقت دیدن یک بازی پیش آمده کسانی گفته اند که تصورشان از من عوض شده است یا خیال نمی کردند چنین چیزهایی از من ببینند. ساز و کارِ فوتبال اما همین است. طرفداریِ درونی شده ای که با سوتِ داور جنبه های ناآشکاری از هر شخصیت را فعال می کند. جنبه هایی را که خانواده، مدرسه و جامعه در قالبِ منطق و وجدان واپس رانده اند و حال، تماشای بازی فوتبال، موقعیتِ استادیوم ها، مفرِ نسبتا جامعه پذیری گردیده است برای آن تمایلات و تمناهای ابتدایی. بنا بر این در جوامعی همچون جامعه ی ما، که عقب افتاده ایم و اختلاف ها و تعارض های اقتصادی و طبقاتی روز به روز شدیدتر می شود نمی توان بی بررسی ساز و کارهای روانی در بسترهای اجتماعی، وضعیتِ استادیوم هامان را تبیین و قضاوت کنیم. طبعا، استادیوم، بالذات به محلی برای بروزِ خشم ها، کینه ها و نفرت ها و شادی های افسارگسیخته تبدیل شده است. و گاه این کارکرد به خیابان ها کشیده می شود. حتی وقتِ شکست. می بازیم و می رقصیم. چنان که انگار دیگر چیزی برای از دست دادن نداریم. و این بار مرد و زن، دختر و پسر، کنار به کنار، تن به تن.  در شبکه های اجتماعی در لباسی دیگر فحش و فحش کشی به راه می افتد. خروار خروار نفرت از هم دیگر. از بازیکنان. از مربیان. فوتبال دیگر فوتبال نیست. محل تصادمِ تکانه های سرکوب شده است. در قامتِ نقشِ نمادینی است که خودمان را دنبال کنیم و محلِ مناقشاتِ جامعه شناسانه را بسنجیم. محلِ بروز کینه توزی ها، کاستی ها و شکست ها. آن روی این شادی، این نفرت است. هر دو یک از یک آبشخور اند و هر دو به یک اندازه بیمارگونه.

 

روزهای وقفه:

 اگر چه طرفداری بخشِ لاینفکی از تماشاگری در فوتبال است اما همه چیز، اقل کم برای من، در آن خلاصه نمی شود. پیش از هیچ کدام از بازی ها و وقت بازی هیچ کدام از این تیم ها، قلبم به شماره نخواهد افتاد و اراده از دست خارج نمی شود اما همین ذهنم را به سمت تماشای واقعیت های میدان باز نگه می دارد.

 

اروگوئه: جام های جهانی را با اروگوئه به خاطر می سپرم. بردن از این تیم برای هر تیمی کار شاقی است. دو ستونِ دفاعی مستحکم از اتلتیکو مادرید: گودین و خیمنز. دو فوروارد نابودگر: سوارز و کاوانی. کاوانی به دیدار با فرانسه نرسید.

فرانسه: حیران، بی تابِ قهرمانی این تیم است. من اما ترجیح می دهم یک روز با سرمربیگری زین الدین قهرمان جهان شوند. روزی که شاید خیلی دور نباشد. با اینکه ازشان هنوز نمایش درخشانِ تیمی ندیده ایم اما خطرناک تر از همه اند و مدعیِ قهرمانی. ام باپه ی تیزپا نیز خوش درخشیده. قهرمانی فرانسه دور از تصور نبوده و نیست.

بلژیک: دو هیچ باخته را برگرداندند. ناباوری عقب افتادن آنها بود نه کام بکشان. نیمکتِ طلایی بلژیک به کارشان آمده. تیم پر ستاره ای اند و روی کاغذ، مهارنشدنی. آن ها فرصتِ خوبی برای تاریخ ساز شدن دارند. برای ثبتِ نام تازه ای در تاریخ جام های جهانی.

برزیل: هیجان زده و پرشور آمده اند که اعاده ی حیثیت کنند. برای از سرگذراندنِ تجربه ی دردناک آن شکستِ تمام عیار از آلمان. آن شبِ نفرینی. رو به چشم های بهت زده ی تماشاگرانی که فرصت گریه کردن هم بهشان داده نشده بود. برزیل امسال با آن تیم تفاوت های بزرگی دارد. همه از نیمار حرف می زنند اما به نظر کوتینیهو و تیاگو سیلوا اساسی تر اند. مجموعا تیم خوبی اند و در حد مدعی هم ظاهر شده اند. برای بازی فردا اما چیزِ تازه ای برای رو کردن خواهند داشت؟ درخشش نیمار، مارسلو یا هر کدام دیگر آیا تسکینی برای برزیلی ها، پر افتخار ترین ها، فراهم خواهد کرد؟ باید نشست و دید.

انگلیس: با وین رونی، دیوید بکام، فرانک لمپارد، استیون جرارد، مایکل اوون، ریو فردیناند، گری لینه کر و باقی ستاره ها سرِ بزنگاه همیشه مردود بوده اند. این بار اما حتی خود رسانه های انگلیسی فشارها را برداشته اند و انتظاری نیست. قوتشان شاید از همینجا نشات بگیرد. تیم جوان و یکدستی است به رهبری گری ساوثگیت کنار زمین و هری کین توی میدان. من در طول جام علاقمندشان شدم. نه در حد مدعی قهرمانی البته اما حضورشان غنیمتی برای همه ی انگلیسی ها و این جام جهانی است. برای قهرمان شدن اما به خرق عادتی فراتر از برد در ضربات پنالتی احتیاج دارند.

سوئد: همه ی آن چه را که با زلاتان نتوانستند، حالا بدونِ او دارند. به شگفتی عادتمان داده اند. با حذفِ هلند، حذف ایتالیا. در مرحله ی گروهی هم بانی حذف آلمان شدند و پس از آن، سوئیس را کنار زدند. سوئد تا همین جا هم خوش درخشیده است. به سرسختی و شگفتی آفرینی ادامه خواهند داد؟

روسیه: آن ها حالا از هر دوره ای پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی امیدوارترند. تیم فوق العاده ای نه اما یکدست و پر تلاش بوده اند. حذف اسپانیا آن ها را به ادمه امیدوار تر کرده. دل من اما با کرواسی است.

کرواسی: قهرمانی کرواسی همه ی مان را به صلح می رساند. این را به شوخی بین هم می گفتیم. آن ها خوب بازی می کنند. بازیکنان خوبی دارند و مربی خوش فکری. دو سال پیش نیز همین اوضاع بود و شاید هم بهتر اما نشد. نتایج فوتبال همیشه بهای لیاقت ها نیست. حالا، این فرصتِ دوباره، فرصت خوبی برای این نسلِ طلایی، تیمِ پر ستاره ی کرواسی است که باید، باید قدرش را بدانند.

 

روز بیست و یکم و بیست و دوم:

 جامِ غیر متعارفی است. نیمه نهایی بی آلمان. نیمه نهایی بی آرژانتین. بی برزیل و بی ایتالیا. همین بس برای غیر متعارف بودنِ جامِ بیست و یکم در روسیه ی پوتین زده. مرحله ی یک چهارم نهایی اما همه چیز، به غیر از حذف برزیل، طبقِ کاغذ پیش رفت. حضور بلژیک هم البته در نیمه نهایی دور از تصور نبود. برای برزیل هم از این حدف، خاطره ی نیماری می مانَد که سیزده دقیقه به روی زمین غلط زد.

 

 

روز بیست و هفت و بیست و هشت:

 دو بازی نیمه نهایی تمام. کرواسی فینالیستِ ناخوانده و فرانسه در طلب دومین قهرمانی جهان. از بازی های نیمه نهایی اما چیز زیادی دستگیرم نشد. به گمانم به غیر از طرفداران چهار تیم برای بقیه ی تماشاگران چیز چندان خاصی نداشت این دو بازی. شاید از خود بی خودی مانژوکیج و ناباوری چهار میلیونی و عکاسی که زیر دست و پای شادی بازیکنان بی امان شده بود و همچنان ثبت می کرد ماندگار ترین لحظه ها از این دو دیدار بودند.

 

روز بیست و نه:

 شیبِ تندِ پایان، روزهای آخرِ جام جهانی است. صبور باید بود تا همه چیز حل شود و تحلیل به در آید. اما شاید سخت نشود گفت که کم، کم نداشت این جام جهانی. بازی های نیمه نهایی تاکید دوباره ای بود. جام جاهای خالی را نه فقط در نبودنِ بزرگان و حذف پی در پی شان، که لزوما بد هم نیست، بلکه در عدم درخشش بازیکنان باید حس کرد. از ۲۰۱۸ ضعفِ بزرگان و سر سختی تیمی دریافتی مان است و نه درخششِ بی چون و چرای ستاره ای در آسمانِ تاریخِ فوتبال. قهرمانی کرواسی برای من حکم نجات جام را دارد و تکمیلِ فرایندی که طی شده است. دیدار نهایی فرصتِ نهایی است!

 

روز سی و یک ام:

سومی بی چون و چرای بلژیک. حال، حالِ انتظار تا فردای نهایی. تا تکلیف قهرمان.

 

روز سی و دوم:

فرانسه 4 کرواسی 2

 فینال جام جهانی جایی است که می شود دلبسته ی فوتبال شد. بی دلیل و بی چاره باقی عمر را با عشقی نامعقول و حقیقی سر کرد. در تماشاگری و طرفداری. جایی که جدال دیگر نه بین مرگ و زندگی که چیزی فراتر از آن است. نود دقیقه ی بی امان برای حسرت و شوقی ابدی در اذهان. حافظه، قوه ی تشخیص و تمایز آدمی است. آن چه ما را به خودمان آگاه می کند و از دیگری مجزا. عرصه ی فوتبال و میدانِ فینال روایتی دست اول است که ذره ذره بی نهایت می پراکند و هر کس در گذرِ زمان به نوعی به خاطرش خواهد داشت.

 

 فینال، فشرده ی جام بود. همه ی آن اتفافاتی که در طول جام دیدیم، یکجا، در فینال، موکدا حضور داشت. گل به خودی، ضربات ایستگاهی، وی ای آر و چالش هایش، اشتباهات مهلک دروازه بان ها، یک بازی پرگل و شانسی که با فرانسه یار بود.

 

فرانسه در حد قهرمانی این جام بود. با همه ی خوب بودنِ کرواسی و دو گلِ مشکوک در نیمه ی نخست، آن ها لایقِ این قهرمانی بودند! آن بارانِ بی وقت نیز رنگی از رویا بر سطوحِ یادهاشان پاشید.

 

 عیش عیشِ فرانسوی هاست اما از کرواسی ۲۰۱۸  کلی تصویر و رد جان دار در خاطرها خواهد ماند. از ورسالیکو که طوری سر بر امانِ پرچمِ کشورش گذاشته بود، متبسم و آرام، انگار کودکی که همه ی رویایش را به آغوش بکشد تا بوسه ای که خانمِ رئیس جمهور بر کاپ می سپارد تا رویای قهرمانی را بگذارد کنار. ایوان پریشیچ نیز در نظرِ من موثرترین، یکی از پر تلاش ترین ها و در عمل بهترین بازیکنِ جام بود!

 

ورای قهرمانی، ورای فوتبال:

 

  حرف های علی مطهری توجهِ دوباره ام را جلبِ مساله ای اساسی کرد. یکی از دغدغه های همیشگی ام برای تعریف، درک و بازتعریف. ملت. پیش از هر چیز موکدا بگویم که پروژه ی ملت سازی پدیده ای مدرن و وابسته به تاریخ است. در مرتبه ی اول تاریخِ اروپا و سپس آورده ی استعمار برای کشورهای جهان سوم  که گاه خود مبدل به قوه ای شده است در برابرِ استعمار. ملت محلِ مناقشاتِ بسیاری است. نه ازلی ابدی است و نه محتوایی یگانه دارد. پیش از حاشیه رفتنِ بیشتر، باز می گردم به آنچه مطهری گفته است. انگار در تحقیرِ فرانسوی بودنِ آفریقایی تبارها و با برداشتی فاشیستی از ملت. گمان می کنم بیش از آن که مساله ی عدم درکِ فرانسه اهمیتی در میان داشته باشد عدمِ درک مردمیتِ ماست که قابلِ توجه است. پروژه یک زبان یک ملت که آغازگرش پهلوی بود در جمهوری اسلامی تثبیتِ خونینی گردید و زخم های پنهانش امروزه آشکارتر و رسواتر اند. پروژه ای که در اروپا بارها مورد جدی ترین نقدها قرار گرفت و اصلاح شد و در این مرز و بومِ ناپیوسته، با شعار و چماقِ حاکمیتی که داعیه ی مقاوت دارد، به شدت همچنان مورد تاکید است. تاکیدی به سالیانِ دراز که مانعی است بر سر راهِ مردمیتِ مان. بر سرِ راهِ حذفِ سرکوب هایی که بالقوه ی مفهومِ اقلیت اند. تاکید بر مرکرگزایی حال بیش از همیشه ناامیدوارانه و حماقت بار است که طبل نادانی اش، بر زبانِ نماینده ی مردم، بر سرِ همین مردم، کوبیده می شود.

 

  حاشیه ی آخر: فوتبال و ملت. خواسته ناخواسته فوتبالِ ملی تاکیدی است بر تمایز و تقابلِ ملت ها با هم. نه که چنین برداشتی از فوتبال دربسته باشد اما یکی از نمادین ترین گستره هایی که فوتبال در آن نقش ها ایفا کرده مساله ی ملیت است. محدود به جایی هم نیست و محدود به دوره ی خاصی هم نبوده است. مثلا روزنامه ای ایتالیایی پیس از عدم صعودشان به این جام جهانی تیترِ درشتش چنین بود: شرمساریِ ملی. یا همین پر کاربردی صفاتِ نظامی و صفاتی از قبیل غیرت و حمیت و شرف و فلان و بهمان در توصیفِ بازی های تیم ملی. یا اولین جمله ای که سرمربیِ خروس ها، دشان، پس از قهرمانی بر زبان آورد. زنده باد جمهوری. تفاوت ها اما تیز اند و ناخودآگاه، هشیار. ملت هم مفهومِ دربسته ای نیست. مرورِ پیچ و خم های تاریخِ فرانسه، اگر عبرتی در کار باشد، به کار می آید. خاصه در این روزها که مرزها مطرح اند. هر کس سرِ خانه ی خود دارد و حق هم با اوست. می توان با انباشتِ نفرت و غرورهای بادکرده ی دروغین همچنان از هر جناحی بر طبلِ طرحِ ملتی واحد، یکپارچه، یکدست کوبید. این اما حماقت اندر حماقت است. قهرمانیِ فرانسه تاکیدی دوباره بر بازتعریفِ مساله ی ملت برای فرانسوی ها بود، در رویارویی با راست گراهای افراطی، با امثالِ لوپن ها، با همه ی گروه هایی که تاریخ را به مشیتِ الهی و ملی فروکاسته اند. کاش عبرت و فهمی هم برای برای ما در خود داشته باشد.

 

۰ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۹:۰۷
شایان تدین

   هواپیما رد می شود و اتوبوس نمی آید. ولم کرده اند بی امانِ خدا. نشسته ام منتظر با دلی چرکین. چرکین از چرکابی که در آن غلط می زنم. به سالیانِ بعد فکر می کنم و بی اهمیتی نمره پشت نمره ای که کم آوردم و درس پشت درسی که افتادم. به دوستی می گفتم هیجانی ام. دلم که با چیزی نباشد در برابرش مقاوت می کنم بی اندیشه به پیامدها و بعد صرفا مواجه می شوم. می گذرند همه ی این روزها و کم می شود از اهمیت نمره ها و درس ها. آنچه نمی گذرد آنچه است که گذشته است. آنچه می مانَد فرسودگی است در ابعادی فراتر از دانشگاه و حدودش. آنچه می مانَد و نمی گذرد و نمی گذرم تنفر از نظامی است که فرسوده ام کرد. فکر و ذکر و عملم را آلوده ساخت. به منجلاب کشاندم. از آموزش و از نظام آموزشی بیزارم. از هر که به قصد درس دادن درس پس می گیرد. از همه ی شماهایی که انزجار و پلیدی تان را پشت نیات خیر پنهان نمودید. از همه شما که دم از چیزی می زدید که خود به فروپاشی اش واقف بودید. از همه شما که شعار دادید و خوب حرف زدید و کلمه در دهانتان به ناچار روسپی بود. محمود درویش از سرزمینش می گفت، دربند اسطوره ها و من از عمری که به اسطوره باختم. سر به زیر از آفتابِ جهنمی به سرنوشتی فکر می کنم که بتی نه، دیگرانی رقم زدند که تظاهر به پرستیدنِ بتی می کردند!  

۰ نظر ۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۵:۰۴
شایان تدین

 بگو مگو. هی بگو. هی مگو. از حساسیت، ناراحتی، فحش و خشم تا آشتی، مهربانی و دوستی. شب را مانده ام در خوابگاه. هوای خوابیدن نیست. به هر دری می زنم بسته. سرشکسته حالا مانده ام چه کنم؟ فکر، هزار و یک فکر، هزار و یک شب بی خوابی. به ریزاریزِ زندگی فکر می کنم. به تیزیِ مسیر. به خردی هر اتفافی که مسیری به قامت عمر دارد. انگار خرده خرده خورده می شویم. به نیلوفر گفتم باید ایده آل داشت. ایده آلی داینامیک. چون اگر نباشد قوه ی سنجشِ انتقادی از دست می رود. عادت می کنی. تحمل می کنی. طبیعی می انگاری. اگر نباشد تن می دهی. هم بهش گفتم هر چند، مدتی که گذشته است، بعدِ آمدن به دانشگاه، سعی کرده حفظ کنم ایده آلم را و بپرورانمش، اما آنچه از سر گذرانده ام،  سر گذرانده ام، فاصله ام را بیشتر کرده. حالا یادِ حرف فروغ می افتم. ما پیش نرفتیم. فرو رفتیم. شعرش حرفش و حرفش شعرش بود. چه ایده آل. چه ذهنم پر از غبار است. چه قلبم مار زده است. به علیرضا گفتم ذهنم درگیر است. درگیرِ چیزی نیست اما درگیر است. سنگینی افتاده به سرم. چشمم خماری است. رنگ ها را گم می کنم. تاریک شده ام. به چند شعرِ بلند مشغولم. شبانه روز مرور می کنم. در سرم می نویسمشان. زیر دوش با صدای بلند می خوانم. سعی در حفظِ طنین دارم. در خواب عبارتی را گم می کنم. در بیداری عبارت می شوم به راه می افتم. سر چهارراه مسیر می شوی طی ات می کنم. فکرِ چند شعر بلند با چند صدای نامعتبرِ بلند. هر صدایی به طنینی. هر عبارتی به کمینی. شعری که شهری بیفتد در سرش. شعری که شهری بیفتد دنبالش. شعری که از شهری فرار کند. شعری که شهری باشد پر از مسیرهایی برای گم شدن. تا می آیم به نوشتن، حرف دیگری می پرد وسط. با این وسطی ها مگر می شود زد کنار. خوابم نمی برد و خوابگاه، مجال خواب نمی دهد. خواب-گاه. سرگرمی. سر-گرم. به جانِ کلمه ها می افتم این روزها. آنقدر خودم را تکرار کرده ام که از تاب و تمنا و معنا افتاده ام. باید از کلمه ها استخوان های پوک ساخت و بعد، از آن استخوان ها، پوکه های شلیکِ کلام تازه. باید فرو رفت. و تکرار کرد. باید گشت. تا تهِ تاریخِ هر کلمه فرو رفت و برگشت. باید بخوابم فردا شهر شلوغ است. فردا پسفردا نگرانی ها دارم. همه چیز وبال. خودم وبال. شهر وبال. زندگی وبال. مجال. مجال. مجال. 

خوابگاه مفتح

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۶
شایان تدین

  این روزها، بی تابِ تماشایِ خانه ای که جک ساخت. این مختصر، یادداشتی شخصی است که مدتی پیش، پس از تماشای اولین قسمت از سه گانه ی قلبِ طلایی، Dancer in the Dark، درباره اش نوشتم.

  پرده کشیده می شود. و آن پشت، کَسی از رمق افتاده است و دیگر نمی تواند خیالی بورزد. آنچه دیده ایم البته یک نمایش است. یک نمایش تمام عیارِ دو ساعته. و کشیدنِ پرده در اختتامیه، تاکید مضاعفی است بر همین. همین که در طرز برخورد دوربین با سوژه ها و جامپ کات ها از همان ابتدا عیان بود و البته در خیال ورزی های سلما که امکانِ زندگی و در نهایت امکانِ مرگ را برایش فراهم کرد.

 فیلم، کم و بیش یک معجزه است و قدرِ هر معجزه به صراحت آن است. رقصنده ی تاریکی، خلاقیتی است کم نظیر و صراحتی نیز کم نظیر دارد. تاکید بر نمایشی بودن، راه بر تخلیه ی روانی می بندد. راه بر آنچه قدما کاتارسیس گفته اند. و نه تنها راه بر آن می بندد، که یادمان می اندازد چه اندازه می توانیم، وقتِ مشاهده، بی اخلاق باشیم! و البته موضعِ سیاسی اش، در وانفسایِ عصرِ تحتِ نفوذِ رسانه های بی طرف، صراحتِ دیگری را نیز در خود دارد. صراحتِ فهم و امرِ سیاسی. به واقع فیلم به تبعِ فیلمساز، نیتی برای نشاندنِ اشک در چشمِ مخاطب و برانگیختنِ شفقتِ او ندارد، آنچه طلب می کند، اندیشیدن است و رسوخِ آنچه نمایش داده در چشم اندازِ تفکراتِ ما. نمایشی است خلاقه و در عینِ صراحت، که تفکرِ انتقادی را تقویت می کند و احساسات را نه که صرفا بربینگیزد، وسعت می بخشد.
 
 اولین قسمت از سه گانه ی قلبِ طلایی فون تریه، فیلمی است تمام عیار که بر فیلم بودنِ خود تاکید دارد! روایت زندگی سِلما، مُهرِ انقضایی است بر رویای آمریکایی. رویایی که جهانی را بی خواب کرده بود. رویایی که سِلمای بلوکِ شرق نشین را نیز، از سرِ ناچاری به بلوکِ غرب کشانده بود. رویایی که سینمای موزیکال دهه های ابتدایی مروجِ آن بود. و پدرِ خیالیِ سلما، ستاره ی سینمای موزیکال، شهادت می دهد به دروغ و این شهادتی است راستین بر کابوسِ آمریکایی. کابوسی که در باد تکان می خورد و خدایی است، شاهدِ آنچه پدیدآورده. رقصنده ی تاریکی مرزها را مخدوش و مبهم نمی کند. بر مرزها تاکید می گذارد. بر مرزِ میان خیال و واقعیت، شرق و غرب و در نهایت سینما و واقعیت. و اخلاق و تفکری را از ما طلب می کند که خیلی امروزی و این جهانی نیست. سلما، زنی که به ندای قلبش ایمان دارد. و لارس فون تریه، فیلمسازی که راهِ خودش را می رود حتی اگر طرد و انکارِ جهانی را برانگیزد. حتی اگر بیراهه باشد. 

 رقصنده ی تاریکی، موزیکالی غوطه ور در سیاهی است. بی نیاز به چشم، سیاهی، در جایی پسِ ذهن ته نشین می شود. سیاهی برای فراموشی نیست. رقصنده ی تاریکی فیلمی برای دیدن و فراموش کردن نیست. لکه ی سیاهی از آن می مانَد؛ آغشته به آواز و رقص، در گوشه ای از ذهن، برای همیشه.
رقصنده ی تاریکی
۰ نظر ۱۴ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۱
شایان تدین