پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دریا» ثبت شده است


 طرح مساله ی حمایت از کالای ایرانی در جنوب و به طور خاص استانِ هرمزگان به شوخی زشت و کثیفی می مانَد که زبانم بریده باد اگر در افشایش نکوشم و سکوت، هموار گردانم. 
 اگر بگویید چشم اندازت را وسعت ببخش و ملی نگاه کن، جواب صریح تر آشکار می شود. کاری به فروریختن صنایع و کارخانه ها و از بین بردن پتانسیل های محصولاتی که در واقع و به درستی باید از آنِ ما می بود ندارم. از ریاکارانه بودنِ این ادعا نیز فعلا بگذریم. تاکید من بر سرِ مرگز گرایی و کلان گرایی است، که مایه و پس زمینه ی کلام خاص و عام است و سالیان سال است که چنین است.
____
 بی رودربایستی، در این منطقه  قاچاق کراهتی ندارد، چرا که کسب نان است از برای ملت محتاج. درِ بسته ای که کمرِ این مردم را خم نموده، چنین وضعیتی را بار آورده. زندگی این مردم بسته به دریاست و دروازه های باز و تجارت. رونق این منطقه به مردمش است و آنچه از زور بازوی خود دارند. کیست که نداند جاده سازی و پروژه های کوچک و بزرگ تجاری و مسجدسازی و بیمارستان و هزار و یک ماجرای دیگر این منطقه غالبا از پول تاجران و خیرین بومی این ور و آن ور خلیج به دست آمده اند و البته آن نیز سراپا مسیری خالصانه طی نمی کند. حرف این که نیروهای وابسته به دولت و حاکمیت تا توانسته، فرهنگ و زندگی و ثروت و خون منطقه را چاپیده اند و می چاپند. برادران اعظم قاچاقچی نیز انگشت در کرده به هر کجا و ناکجا و به هر چه اندیشیده اند جز رونق پایدار و  واقعی منطقه.  تحت چنین شرایطی و تحت هر شرایط دیگری حتی کالای خارجی معمولا نه خطر، که فرصتی است برای این مردمان که از دم تولد، شیر نیدو نوشیده اند و هر اوریجینالی را ترجیح می دهند. 
____
 سوالی خدمت آقایان! ثروت اعظمی که از قشم و هرمز و بندر عباس، روزانه و طبق روال به دست آورده اید کِی و کجا خرج منطقه کرده اید که حالا گاه و بیگاه هار می کنید و به جان بازار می افتید و کم پیش نیامده، ناخداخورشیدی گِردِ بارش بگردد و در پس زمینه، مال و منال و زندگی اش بر آتش برود و سیگاری بگیراند بر فرونشاندن موقتی خشمش و عهدی با خود ببند بدین قرار که تا زن و بچه ی خواجه ماجد تو ای ولایت نون می خورن زن و بچه ی من هم باید بخورن... سخنی به گزافه نمی گویم اگر بگویم این مردم هر چه دارند از خودشان دارند و شما هم بسیاری از آنچه دارید از صدقه سرِ ایشان است و افسوس که چنین است. تقصیر اینان، سادگی و احترام بی حد و بی جایشان به کس و ناکس است و بی خبری از پیچ و خم سیاست، چه در معنای عامیانه اش و چه به معنای خاص.

____
 اختلافی نمی پراکنم و فاصله و شری زورکی نمی چپانم در کلام. واقعیت، ناگزیر صریح است و حرف و حدیث، فراوان. به یاد خود می آورم سخنرانی اخیر رئیس جمهور و غیب گویی های بی خیالانه اش را و سماجت می ورزم که این دولت روحانی هم، خیانتی بود در حق مردم هرمزگان و سیستان و بلوچستان که همیشه حداکثر رای خویش را، تحت هر شرایطی به نفع اصلاح طلبان به صندوق ها ریخته اند. خیانتی از جانب دولت به مردم و مردم، به مردم. خیانتی که با این ادعای ریاکارانه ی تازه، حمایت از کالای ایرانی، آشکارتر می شود. مثلا با سکوت در برابر قراردهایی که مجوز غارت ثروت های دریایی سیستان بلوچستان و هرمزگان را به چینی ها داده اند، تازه کرور کرور ماهی و میگو از چین وارد می کنند و همه این ها، در شرایطی است که دریانوردانِ بومی خونِ جگر باید بخورند تا آقایان لطفی بفرمایند و رخصتی بدهند به صیادی.  همه این ها را به صراحت و با صدای بلند می گویم و همچنان سکوت را راه نمی دانم. سکوت ریاکارانه ای که طالبان چه و چه نیز بدان دامن زده اند.  بس است هر چه تاخته اند به واقعیات تاریخی منطقه و ثروت های طبیعی اش و حالا هم شعاری شبیه جُک، از سر سال تحویل، تحویلمان داده اند. جکِ تلخی که تعبیر روزگار را در خودش دارد و راه بر ستم های تازه باز می کند. در منطقه ای که به قول ساعدی به احسان دریا زنده است و احسان دریا نه فقط ماهی و میگو و خرچنگ و هشت پا (که از جان دریا هم نگذشته و بعضی را ممنوع و حرام فرموده اید!) که به تجارت آزاد است و کالای خارجی، نماینده ی این تجارت است. و البته شکوفا شدن محصولات بومی، که نیست مگر آنچه وابسته است به زیست بوم و خلاقیت های مردمانش، در پرتو تجارت آزاد است که خواهد درخشید. و نه بستن ریاکارانه ی دریا بر بومیان و گشودنِ هر چه فراخ ترِ آن بر برادران که هر غلطی خواسته اند با خاک و آب منطقه کرده اند و می کنند و کس یارای سوال، گوشزد و حتی اشاره ای ندارد.
____
 سوال دیگر و آخر این که از کدام کالای ایرانی حرف می زنید که به رونق بازار منطقه بینجامد؟ کدام کارخانه؟ کدام صنعت؟ دل خوش به کدام کالای ایرانی بی کیفیتی باشیم که گند بزند به طعم زندگی مان به اندازه ی طعمِ شکرِ مانده ی پپسی های تولید مشهد که زیر دهان ملتی مانده است. و آنچه بومی است، کیست که نداند از شر پاسبان هاتان در امان نیست. این منطقه را گِل آلود کره اید و فرصتی برای ماهیگیرانِ از آبِ گل آلود. انگشت در دهان می مانم هربار از شنیده ها و دیده ها. لطفا، خواهشا، به امان خدا واگذارمان کنید. بسیاری مردم این دیار عطایتان را بخشیده اند به لقایتان. خیرتان که نرسیده هرگز، شرتان کم اقل کم.
____
نوروزِ 97
بندر عباس
۰ نظر ۰۹ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۸
شایان تدین

این نوشته بر 400 ضربه ی تروفو به همراهِ دو مطلبِ دیگر در رابطه با موجِ نوی فرانسه در 35 میلی متر، کانون فیلم و عکس دانشگاه شیراز، سال دوم، شماره چهارم، دی و بهمن 95 منتشر شده است.

 از اتفاقات خوب پارسال (منظور دو سالِ پیش است) کانون فیلم­ و­عکس دانشگاه شیراز نمایشِ چهارصد ضربه و گفتگوی دوستانه پس از آن در لابی تالار فجر بود. کاری که پی­ اش را امسال در پخش جمعه­ ها گرفته­ ایم و با کیارستمی آغاز نموده و با هانکه و خودِ تروفو ادامه ­اش می­دهیم. چهارصد ضربه را پیش از آن دیده بودم. پس از آن هم دیدم. ضربه­ ی اصلی اما سرِ همان پخش بود. اتومبیل به راه می افتد. موسیقی ژان کنستانتین مکرر می شود و در رفت­ و­برگشتِ دوربین، آنی همه چیز متوقف می شود. ثانیه­ ای بیش نیست و اشکی، قطره اشکی بیش نیست. آنتوان دوانل، پشتِ میله­های اتومبیلِ پلیس راهی دار­التادیب است و یک­ ساعت­ و ­نوزده دقیقه از فیلم سپری شده­ است. به شهر، به نور، به آزادی نگاه می­کنم. پشت سرِ آنتوان، همراهِ نگاهِ اویم و چیزی در دلم می­شکند. ذراتش به جانم می­ افتند و باید بگذرد؛ لحظاتی بگذرد تا اُختِ جانم شوند. آنتوانِ کوچکِ تودار، علی رغمِ انتظار، دست هایش را گره کرده به میله و گریه می­کند. آزادی در برابرش است. آن را مستقیما می بیند و کاری از دستش بر نمی­آید.

 

 صحبتِ چهارضد ضربه که باشد می­ شود درباره­ ی نوجوانی گفت. درباره­ ی نافرمانی. در برابر مدرسه و معلم و پدر و مادر. می­ شود به نظام آموزشی فکر کرد و بازدارنده­ هاش. می­ شود از شهر گفت. از نور. از سینما. می­شود از جزئیاتِ جان­ گرفته در ساختارِ فیلم نوشت و می ­شود از تاثیری گفت که این جزئیات بر عالمِ سینمای پس از خود داشته. می­ شود آن سکانسِ رو­در­روییِ دوانل با دوربین را به یاد آورد و کلمه به کلمه ی آن صداقت را. لحظه به لحظه ی آن جزئیاتِ رفتاری را. می شود هی به یاد آورد. تک به تک صحنه ها و شخصیت­ها را و دربارشان فکر کرد و نوشت و در میان گذاشت. می­ شود از کتاب نوشت و ادبیات. از بالزاک و آن پرستشکده ی کوچکِ خانگی. خلاصه که شدنی است از هر چیزی مربوط به تروفو نوشت. چه که چهارصد ضربه برای او فراتر از یک فیلم است. چه که فیلم­ های او از وصله زدن تکه های جمع و پراکنده ی زندگی­ اش نشات گرفته­ اند و علایق و سلایقش به خیلی از ماها مربوط است. فراتر از آن، غریبه نبودنِ آنتوان دوانل است. غریبه نبودن موقعیتِ دوانل. چه که ما هم تجربه­ های بیش و کم نزدیکی داشته ایم. اما در این فرصت محدود و در این نخستین یاد­داشتی که بر این فیلمِ محبوبم می­ نویسم ترجیحم آن است که تاکیدم بر عصیان باشد. عصاره­ ی موج نو (به گمانِ من) عصیان بود. عصیان علیه سینمای پدربزرگ­ها. سینمایِ کرختِ درمانده­ یِ رسمی. سینمایی که نشانی از خشکیِ مدرسه­ ی آنتوان داشت. ردی از نفس تنگیِ خانه داشت. سینمایی که باید در برابرش داد و هوار به راه می­ انداختند. که تروفو به راه انداخته بود. مساله که فقط سینما نبود. خانه و مدرسه و دانشگاه و جامعه هم بود. عصیان در برابر هر آنچه باز می­ دارد. هر آنچه پس می­ زند. چهارصد ضربه با همه شخصی بودن و سادگی اش از دلِ همان جریان است که آمده و در واقع چراغ افروزِ آن جریان است. و آنتوان با همه تو داری اش علمدارِ عاصی آن جریان است.

 

 "که چی؟ دو روزِ تمام عشق و حال کردم. الانم اگه فرصت گیر بیارم همینکارو می کنم." کَت-بسته برش گردانده اند. با سر و شکل درهم و کثیف. از پسِ میله ­های انفرادی در جواب یکی که می گوید شرط بسته که می گیرندش همچه جوابی می دهد. " که چی؟..."

 حالا نویتِ آنتوان است. سرِ بازی فوتبال اوت را پرتاب می­ کند و به دو می­ افتد. حالا وقتِ عمل است. وقتِ در رفتن. وقتِ پشتِ پا زدن. وقتِ دریا؛ دوردستی که ذوقش را داشت. دوانل در می­ رود. بی آن که از رهاییِ خودش مطمئن باشد. مساله عصیان است. هر چه باداباد. آنتوان به دو وَ جیر­جیرِ پرنده­ ها بلند. زیرِ پل. لای درخت. کنارِ چشمه. نفس نفس می ­زند و از رفتن باز نمی ­ایستد. می­ دود و می­ دود و می ­دود. دریا دریا دریا. دُورِ دوربین و آنتوانی که برای چند لحظه از دید­رس ما خارج می­ شود و نمایی از ابتدایِ دریا جایش را می گیرد. دوربین لحظه­ ای می مانَد و آنتوان هم. دستی به تنه می­ کشد و نفسی تازه می­ کند. می­ دود و می­ دود. از پله­ ها می ­آید پایین و چشمِ آنتوان به دریاست. چشمِ ما به آنتوان. می ­دود و می­ دود. موسیقی همان آشنای مکرر است. دریا همان دریای مد نظر است. همان امیدِ نهایی. پا به آب که می­زند چشمش به ظرافت و ترس به آب است و پای زده به آبش. آنتوان اما بر می­ گردد. سرش را بر می­ گرداند. به نقطه ­ی نهایی. "چشم در برابر چشم". پشت به دریا. پشت به امید. همه چیز ناگهان نگه ­داشته می ­شود. این نگاهِ آنتوان دوانل است. اگر نگاهِ پائولای زندگی شیرین فلینی یادآورِ مهربانی و معصومیت از دست رفته بود؛ چشم های آنتوان، حتا اگر درمانده، یادآور عصیان از یاد رفته است.


تروفو
۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۳:۲۱
شایان تدین

 نیمه شبِ بیست و دومِ خرداد هشتاد و هشت را در منزلِ دختر عمه ام بیدار ماندیم. خانه ای در کوچه پسکوچه های بازارِ قدیمِ لنگه. همان که تقوایی در ناخدا خورشید کَمَکی نشانمان داد. با ناصر رو به مربعِ کوچک، زیرِ پتو، درازکشان بودیم. خبرها را از همان تلویزیونِ کوچک _که به گمانم برفکی هم بود_ دنبال می کردیم و گوشیِ موبایل غیر هوشمند هم کنار دستمان بود. همه ی چند روزِ قبل را با شور، وسواس و زیرِ لبی با این سوال سپری کرده بودم که چه می شود اگر از صندوق، نام دیگری غیرِ موسوی بیرون بیاید؟ فرضی محال بود البته و بر منوالی که گریزی از تصورات نیست، در نظرش می گرفتم. بیدار ماندیم. یک پیروزیِ قاطع در انتظار بود. یک پیروزیِ بدونِ تعجب. هر چه می گذشت اما همه چیز رنگِ دیگری می گرفت. تلویزیونِ کوچک، خیالِ دیگری در سر می پروراند. خیالی غیر از خیالِ من و انبوهی دیگر. خبر آمد. صندوق رد داده بود. حالی مثلِ "وقتی که تیم می بازد." یک نقطه. یک خط، زیرِ سرنوشتِ اجتماعی و شخصیِ خیلی ها. یک پایان. یک آغاز. امانِ بیداری نبود. خوابیدیم. خوابِ مشوش! 


 در این سال ها بارها برگشته ام به هشتاد و هشت. به هر بهانه ای. برگشته ام به خودم. سعی کرده ام از زاویه های گوناگون بدان نگاه کنم. دلم می خواسته بتوانم، با همه ی جزئیات، دوباره ببینم. همه ی لحظه های متراکم را. روی موتور، پشتِ کمرِ ناصر نشستن و گپ زدن را. دسته جمعی لحظه به لحظه دنبال کردنِ خبرها را. ملاصدرا و صف کشیِ خیابانی را. مدرسه و تهمت و تلخی را. همه ی آن روزها و پس از آن را که از سر گذراندم. هشتاد و هشت خیلی ها قربانی شدند. نفسِ تازه ی خیلی ها را بند آوردند. خیلی ها را راهیِ ناکجاآباد کردند. کهریزک بر پاشد. سرکوب از مرزها، از اقلیت ها، از روشنفکران و روزنامه نگاران به قلبِ پر تپشِ خیابان ها رسید. از روی قلب ها رد شدند. نوشتم: گلوی دریده/ نه استعاره بود و نه مجاز/ گلو/ واقعا/ دریده بود. روز روشن تیر به تن زدند. خون ریختند. نه در پستوها، نه در زندان ها و نه در خفا، آشکارا ماهیتِ خودشان را بر سرِ مردمِ بی پناه آوار کردند. من اما نه قربانی، که متولد هشتاد و هشتم. زخم های من همه کاری بودند. در آن سال نه کشته، که به دنیا آمدم. حکایتِ من، حکایتِ یک بچه ی در آستانه ی نوجوانی، حکایتِ تشخیص و درک جایگاه و هویت بود. جکایتِ آغازهای فکری. جکایتِ جزئیاتِ آنچه هشتاد و هشت بر پیشانی ام حک کرد. هویتی که پیش تر از آنچه معمول است به جستجویش رفتم. آنچه در آن اوایلِ سکونت در شیراز سپراندم را شاید، روزی، به تفصیل و یا کوتاه، بنویسم اما هر چه بود، همراه با یا نتیجه اش، تشخیصِ جایگاه شخصیِ خودم بود. در جامعه ای که از آن من نبود. و نشد. در قبالِ تهدیدهای فراوان. در قبالِ شناخت ها. در قبالِ اقلیتی که بودم و به چالش کشیدنِ هر آنچه غیرِ اقلیت. سِنی نداشتم و سُنی بودم و یک سالی بود ساکن و مقیمِ شیراز شده بودیم. من اما کمتر چیزی را جا گذاشته بودم. انتخاباتِ آن سال برایم بازی کودکانه نبود. حسِ عمیقِ جستجوگری بود. دری به سوی چشم اندازهای تازه. واقعیتِ لختِ خیابان. اعجازِ کلمات. قوتِ رسانه. از خودم که پنهان نیست از شما چه پنهان که گاهی خواسته ام فراموشش کنم. بگذرم و بگذارم اما بهانه ها، مکرر اند و فراموشی، ناممکن و نالازم.  هشتاد و هشت چشمِ مرا به دنیا باز کرد. تیغی بود که در نگاهم کشیده شد تا بهتر خودم و پیرامنم را ببینم. هشتاد و هشت همچنان زاویه های پنهانِ متعددِ اجتماعی و سیاسی دارد. هنوز باید درباره اش نوشت و کند و کاو نمود. هنوز باید به پرسش در برابرش خاست و عبرت گرفت و دنباله داد. برای بسیاری علاوه بر این ها، جنبه های شدید شخصی هم دارد. به شکل های گوناگونی که برخی ذکر شد. آن جنبه ی شخصی برای من، اقل کم در این لحظه، مهم ترین زاویه ی معاینه ی آن سال است. دوره می کنم. بعد از آن انتخاباتِ کذایی، پس از آن شب و شب های مواجِ بندر لنگه، تا آن لحظه ی معین که دفترم را برده بودند، ورقه ای زیرِ دستم، در اتاقی تنها نشسته بودم و نگران بودم و نمی نوشتم. نمی دانستم چه بنویسم. راهنمایی بودم. بچه بودم و هویتِ پاره پاره شده ام را می جُستم. آن چه که پاره هاییش هنوز در جایی دورتر از اکنون، در جایی دورتر از اینجا، هنوز در انتظارِ پارو های من است. از آن شب های هشت سالِ پیش، در این شب های مواجِ به درازا کشیده، تا آن شب های بی صفتِ در راه.

  

 حرفم این است: فکرهای پراکنده و بعضا مترکزم را همه می شود تا هشتاد و هشت دنبال کرد. سرچشمه ی بسیاری، آن سالِ بدِ جوشان است. جوششی که تمامی ندارد و این آن است که از هشتاد و هشت به عاریت گرفته ام. دهخدا در تعریفِ استعاره آورده است: به عاریت خواستن چیزی را. عاریت خواستن. تنها شدن. انفراد. 88 یک استعاره است. با همه فراز و فرودهای ممتدش، با همه جنبه های اجتماعی، سیاسی و شخصی اش، با همه ضعف ها و قوت هایش، شکست ها و پیروزی هایش، 88 حالا یک استعاره ی غیر ادبی است. اگر چه نه آن خون ها استعاری بود و نه کودکیِ کوتاهِ من. 88 عاریتی است که دنباله اش را گرفته ام؛ در تنهایی و در انفرادیِ دنباله دار. من، در هشتاد و هشت، در همه ی زمان های حاضر، به دنبالِ خودم می گردم. هنوز خیلی حرف ها، خیلی شب ها، خیلی سایه ها و خیلی رد ها در شبِ های خردادیِ گوش تا گوشِ بریده ی دریا مانده است. بعدِ من، ادامه ی آن روزهاست و 88، آنچه گفته ام و آنچه نگفته ام را توامان در بر می گیرد.  

۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۹
شایان تدین

 صادره ام از بندر لنگه. دو مرتبه. از هفدهم مرداد هفتاد و شش تا بیست و پنجم خرداد هشتاد و هشت. به خیالِ خودم دو بار متولد شده ام و هر دو مرتبه در لنگه. شهرِ ارواح. شهری که بارِ سنگینِ فراموشی را حمل می کند و سنگین راه می رود. شهری که آدم هایش رهایش کرده اند. شاید هشتاد درصد مردم بومی شهر بندرلنگه به کشورهای حاشیه خلیج فارس هجرت کرده اند. "لنگه ای ها در مدت کوتاهی بندر را تخلیه کرده و به جاهای دیگری که امن تر بوده کوچیده اند. لنگه ای های قدیم هم اکنون تجار معتبر شیخ نشین ها و بحرین و بمبئی هستند." و خرابه هایی هنوز هست که خانه های اعیان بوده اند و قفل آهنی شان حتا دیگر پُکیده است. بندر لنگه شهری دچارِ سرنوشت است. و سرنوشت من به این شهر گره خورده است.

 اما اینک تجارتخانه ها و خانه های اعیانی رها شده از درون خرد می شوند و فرو می ریزند. سال ها پیش ثروت از این شهر گریخته است و غواصان تهی دست و جاشوان همچون خوابگردهایی درخرابه های خاطر خویش سرگردان اند. حالا هیچ کس به یاد نمی آورد. شنیده ها. حکایت ها شنیده می شوند.

 آن خانه ی یکی از پسکوچه های بازار قدیم را با ناصر دیدیم. آن آپارتمان قدیمی رنگ و رو رفته را. و خوب یادم آمد. خردادِ آن سالِ کذایی را. حال و هوایش را. دریا را. سبز را. گفت و شنود و شوق و ذوق ها را. و پیش بینی این را که چه می شود اگر نشود و میرحسین در نیاید از صندوق و اصلا مگر همچه چیزی ممکن است؟ و آشوب می شود اگر غیر این بشود. که شد. و بودیم. و دیدیم. و غلتید و خوابید و مرد. که می بینیم. که هستیم. خلاصه که آن روزها خوب به یادم باز آمدند.

 جنوبی ها کم خیالاتی نیستند و لنگه از خیالاتی ترین شهرهای جنوب است. همه خیال می کنند شهر سال هاست افتاده به دست موجودات اثیری که اگرچه همه جا هستند اما خب طبعا اینجا بیشترند. و از سال ها پیش بوده اند. رسومات غریب هم که کم ندارد. و چند فیلم و کتاب هم در آورده اند. نه به قدر لازم البته. از تقوایی تا بنی هاشمی. تا غلامحسین ساعدی و تک نگاریِ گرانقدرِ اهل هوا. خیلی ها این جا تبعید بوده اند یکی احمد محمود. و خیلی ها کودکی و نوجوانی شان گره خورده به این شهرِ اثیری. و نتوانسته اند از سنگینی اش کم کنند و ازش بگذرند. از ردی که این شهر برجا می نهد نمی شود به همین سادگی ها گذشت. اصلا نمی شود گذشت. و حالا من یکی از همین هام. درست که قدرِ این نام هایی که گفتم و در خاطرم است را ندارم اما به هر حال به قدرِ کوچکِ خودم. سهیمم. در خاطراتِ مشترکی که این بندر دارد و دیده یا ندیده ام. در دلِ خوشی که ازش نداشته ام و دلخوشیهایی که سنجاق شده اند به بر و بحرش. به خانه به خانه ی عمه ها و عزیزانم. به بادگیرها و خانه های دربسته ی اعیانی و بازار و دریا و حجمِ وسیعی از دلمردگیش. که از هیچ زلزله و طوفان و جنگی چنین چیزی بر نمی آید. که تنها بی آدمی ست که با یک شهر چنین می کند. آن هم شهری که روزگاری مهم ترین بندر جنوب بوده است. چند سِری. و هنوزم از مهم ترین گمرک های مملکت مان را دارد. سری به دهاتِ اطراف زدیم. به "گَشِه" و به "شِناس". که مشرف به دریایند و دریا عادتِ روزمره شان است. و گفتیم از تاثیری که ناگفته، ناشنوده دریا بر آدمی می نهد. آن هم روزمره اش. و دلِ تنگی که به بار می آورد. و سبکی و وسعتی که می بخشد. و این که " من به دریا نیندیشیده ام؟ فکرهای مرا دریا اندیشیده است." که شبِ قبلش دیده بودیم چند قسمت از مستند راهِ دورِ دریای حسن بنی هاشمی را. که دریغ جان و جهان بر او باد. که من از لنگه اش بیشتر خوشم آمد و به دلم نشست. و چقدر بلدی و سوادِ بصری دیدم در همین چند کارِ کوتاه و حیفم آمد و حیفم می آید و حیف هم از عاداتِ روزمره ام شده است. خلاصه که دریا آموختِ تن و جان می شود. نه در تماشایِ آنی. که در مقابله ی روزمره. و بی اعتنایی و کم محلی که گردنِ دریا ننداز. دیگر از حواسم افتاده و این حرف ها خام اند. که دریا تا آخرین قطره ی خونم رسوخ کرده و در ذره ذره ی پوستم رسوب کرده. و من که ام؟ که تنها به تمایش نشسته ام. مقابله با آن کارِ اهالیِ رسمیِ این دیار است. نه منِ مدعایِ مهجور. روستاهایی زیبا. شریف. با نخل هایی زنده و مرده که گاهی به موهای شانه خورده شبیه اند و گاهی به ماه. این چنین دور افتاده. این چنین غریب! با عاداتی که غریبه ها غریب می بینندش تازه اگر جرات و توانِ دیدار کنند.

 به آن صندلیِ خالی در حرکت، به آن شکستن مکرر شیشه های رنگی و آن مترسکِ نمای ابتدایی بر زمینِ بی کشت فکر میکنم . که تنها نشانِ دلمرده ای از روزهای خرمی بود. و هشدار برای من که به سرنوشت فکر می کنم. به سرنوشت خودم و بندر لنگه. شهری که در فراموشی محتومِ خود فرو رفته است.

 صادره ام از بندر لنگه. از هوایِ کم رطوب تر از بندرش. از لزجیِ هواش. از زیبایی و صراحتِ دریایش. دریا به این صافی ندیده ام. به این آبی. و ساحلش که هر باردستشان بیفتد بیشتر خرابش می کنند. بی آدمی ست دیگر. سری هم به کُنگ زدیم. از خوردنی های همیشه مطبوعش که بگذریم گذرمان افتاد به موزه ی مردم شناسی. چه موزه ای آقا. بودند. بود. خانه ای بود قدیمی. با همه ی آنچه خانه های قدیمیِ این منطقه دارند. با انواع و اقسام اسم هاشان که از یادِ من هی میگریزند و هی یکی باید باشد برشان گرداند. و گاهی اصلا نمی دانم و نمیشناسم. و وسایلی که اسبابِ دریا و خشکی این مردمان اند. بیشتر وابسته به آب. و کتابخانه ای آنطرفِ حیاط. تا جایی که توانستم گرد و خاک بر گرفتم از کتاب ها. که فقط لِمِز (موریانه) به جانشان نیفتاده بود و غریقِ غبار بودند. گندِ گند. کتاب بودند به هر حال و دلم به درد آمد. اگر چه نود درصدشان کمترین ربطی به محل شان و منطقه ی مان نداشتند و آنقدر پراکنده بودند که همینطور مبهوت مانده بودم. خلاصه که حیف از عاداتِ روزمره مان شده و ماندن در این حیف نه به صلاح است.

 بندرِ مرواریدهای غلتان. صدای هلهله و سرودخوانی از درون سفینه ای با بادبان های افراشته و تق تقِ چرتکه ی تجار در تصاویر نیست می شوند. مهاجرینِ دست بسته. پا بسته. مهاجرینِ منتظر. هندی و بلوچ و افغان. لنگه به خوبی نشان می دهد که ثروت تا جایی تحمل ماندن دارد که افزوده شود. وطنی برای خود نمی شناسد. و می تواند تا هر جا که اطمینان سلامت یابد بار سفر ببندد.

 گاهی انس ها یادم می رود. چه کنم دیگر. خاصیتی ست. نه که زایل شود و محو. هرگز. فقط یادم می رود و این موقع است که کسی باید تا ضربتی بزند و باز بروم توی خودم وَ گذشته ام. و واقعیتِ زندگی ام که چندان ربطی هم به واقعیت ندارد و همه اش علاقه است. میل و علاقه ی مفرط. و بی چارگی در سهیم بودن و هم سرنوشت بودن. در واقع بی چارگی در علاقمند بودن. همین روزها که زمان امانِ ناصر را گرفته لنگه هم گذرش به جان و گذر ما به کوچه ها و خیابان هاش افتاد. که زمان همینطوری که دارد کش می آید مثل تیر هم می گذرد. چه برسد به لنگه. که سه روزِ معمولی اش انگار که سه ماه. و حالا که کنارِ قفسه های کتابِ خانه ی هادی  دارم می نویسم از این ها می دانم که چقدر دلم برای هر چیزِ کوچکش تنگ شده است. انگار که سه ماه است برگشته ام بندر. حالا که آفتاب لا به لای پرده ی سفیدِ خانه افتاده به روی مبل و لب تاب و من و کتاب ها. و رامی کنار دستم است با گفتنی های ناگفته اش. و حسن از لای کتاب ها با چشمانِ نافذِ بی سویش سو سو می زند و ترانه های صالح به دهنم خوش افتاده به این فکر می کنم که چه کنم تا به دریغی دچار نشویم. مثل همه ی این ها و همه این جا. و آینه ی عبرت ننماییم. و آدمی باشیم. تا به قول ابرام دچار نشوم که " که ما/ دریغ بزرگ هستی بودیم/ و یادمان به خیر باد." تا از شر هر آنچه نباید خلاص شوم و راهم هموار گردد و حداقل کاری بکنم که خودم بدانم کاری کرده ام. و دست پشتِ دست بگیرم تا بلکه کسی دستم را بگیرد. و راهی بروم که فکرِ زندگی از سرم نپرد.

 صادره ام. دو مرتبه. از بندر لنگه. به شماره های 3430196272 و 88 س.

شهریور 95

۳ نظر ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۴
شایان تدین

 دریا که بلغزد. به رفتارِ آدمی. نه می مانَد. نه می گریزد. هر آمدنی، رفتنی ست. هر آمدن، رفتن. از هر که آمد، چندی ماند، حرف هایی زد، رفتنی بر جا می مانَد. ردِّ سایه ای. سنگین. یادی که تیز است. نِشتَری که هر شبانه، سر به سرم فرو می کند. با سایه های مانده. با طیفی از اندوه. تلخ-شیرین. که نه ماندن دارد. نه گریختن. 

۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۵
شایان تدین

 آمده بودم. از شیراز به بندر. به مقصدی دیگر. تا برویم. دلم که مانده بود. مانده است. همیشه قسمتی ش. با دریا. با بندر. با همه اش. با همه شان. آزرده خاطر بودم از مسافر بودنم. در شهری که دوست اش می دارم. در شهری که هیچ چیز شروع نمی شود. هیچ چیز به پایان نمی رسد. از جمله دریا. که شروع نمی شود. به پایان نمی رسد. رسیده که بودم سرم قلقلکم می داد. سنگین بود. زل زده بودم به خورشیدِ بالاسرِ دریا. پس نمی گرفتم. خلاصه در کلمه که نه. در نگاه بلکه بگنجد. همیشه، پا که به این شهر می گذارم، همه چیز کافی به نظر می رسد. 

 مرگ اما پشتِ پا می زند. در بهت، در بی تفاوتی، پرتت می کند. می پرد. برنامه ریزی نمی فهمد. مرگ، نزاکتِ اجتماعی سرش نمی شود. روز و هفته و ساعت حالی ش نیست. همیشه حق به جانب است. تویِ ساحل. می نشینیم. تا هر کدام نظری بدهیم و تصمیمی بگیریم. مرگ اما می خندد. در دور دست. که دریاست. او به جای همه تصمیم می گیرد. ما همچنان مانده ایم. زنده ایم. به ساحل. با تلخیِ لبخندی که مانده است. به چهره هامان. در بهت، در بی تفاوتی. "مرگ" به جای ما تصمیم گرفته است. 

۱۳ بهمن ۹۴

بندر عباس 

۲ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۸
شایان تدین

 _به چه دلت خوش است؟ به دستی که نفشرده ای و آغوشی که نسپرده ای؟ به دلی که ستاره چینِ خلوتِ رویاهاش استُ ستاره های مرده از آب میگیرد؟ به چه دلت خوش است شایان؟ به سفرِ بی انجام و شعرهای نا سرانجامت؟ به مانده های نوشتنایِ نهانت؟ به نخوانده های گوشه ی اتاقت؟ به دانشگاه و انزجارت؟ به لاقیدی و لاابالی گری کلامی ت؟ به بندِ سرسختانه ی اخلاقی ت؟ به ضعفِ بیشینه ات؟ به کمینه شرفی که به زندگی ات نداری؟

 دریا دور استُ تویِ مرتد، به عشقِ دورادورِ مسخره ات ایمان آورده ای. و هر روزه، بیشتر به رابطه های نداشته ت، دل میبندی!

 _به دیگری که جهنم است و جهنمی که دیگری ست، شبانه هایم، هدر میروند. به چه دلم خوش است؟ به غبار. به ابهامِ پیش رو. به نقطه ی ننهاده. به خطِّ آخر نرسیده. به دردی که توامان است و خیالی که بی امان است. به چه دلم خوش است؟ به اینکه _خب... نمیدانم. نمی فهمم. نمیشناسم!

 

دریا دور است

عشق، دورا دور است!

۵ نظر ۱۳ مهر ۹۴ ، ۱۶:۵۷
شایان تدین