پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۲۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روزمرگی» ثبت شده است

در خودم مثل یک خاطره گم می شوم. در خاطره ای از خودم.

 

 آدمی زاده بسته به ریزترین واقعات و حسیات، لحظه ای، برای همیشه دگرگون می شود. در خودی محدود نیست و گاه، گمانِ یکپارچگی برش مسلط است و همین. ورنه گردبادی است در جستجوی منزلی که نه کجایی اش را دانسته و نه چگونگی اش را. هر اتفاقِ ساده، هر لحظه ی مرده زیر و زبرش می کند که نه هیچ اتفاقی ساده است و نه هیچ لحظه ای مرده. آدمیزاده بندیِ باد است و بس و غیر این، خیالِ خامی بیش نیست.

 

غارِ پشتِ همه فکرهایم زار می زند. رد صدایش را در خواب و خیال و خاطره جستجو می کنم. خواب و خیال و خاطره ای هستم که قدم ها را گاهی تند، گاهی کند بر می دارم به خیالِ پیش رفتن. فکرهایم دچار اند به آنچه شمه ای از آن گاهی تویِ روزمرگی می لغزد و آزارم می دهد. آزاری که می خواهمش. آزاری که دچارم به آن. آزاری که منم!

 

 آدمی زاده را راه نیست. نه راهِ درازِ پیش رویی و نه راهِ در رو. آدمی زاده با توهماتش پست و بلندِ دنیایش را خلق می کند. راهی می سازد به ناکجا به گمانِ جا. و پیش می رود و پس می افتد و لحظه ای، شمه ای از خود را بروز می دهد به خود و بلکه به دیگری و بلکه در چشم های دیگری برای خود. لحظه ای که می گذرد و خاطره نمی شود اما وقتی، پس از چندی، در لحظه ای دیگر، نبضِ آن به کار می افتد، آدمی زاده گم می شود. در برهوتی که بی خود است و بی جهان.

 

 دستی دراز می کنم. دستی به سوی هیچ. تا بوسه ای که از خیالم بلغزد به واقعه. تا بوسه ای که بلکه عمرش درازتر از فرصتِ کوچکِ من باشد.

 

 بیا نزدیک تر. وقتِ روانه کردن است.

 

 در بی خودی مثلِ یک خاطره گم می شوم. در خاطره ای از بی تو. 

۰ نظر ۱۷ آذر ۹۶ ، ۲۰:۳۷
شایان تدین

 درد، عارضه ی تازه ای نیست. من که، در اضطرابی دایمی به سر می برم و مرض گونه، با لذت، موجد دردهای بسیاری در خودم بوده ام. درد، حتی عرض بر چیزی (تن) نیست. با کمی اغراق، درد را می توان اصلا علتِ وجودی دانست. با این همه دردی که طی این هفته کشیدم را ده سالی می شد نمونه اش را از سر نگذرانده بودم. (دهه بندی کردن شمارِ عمر هم از عارضات/ثمراتِ بیست سالگی است!) ورمِ دو طرفِ گلویم، راه بر حرف زدن، خوردن و حتی درست نفس کشیدنم بسته و هیچ کجای سر و صورتم در امان نمانده بود. بر همه ی این ها، تبِ شدیدی هم سوار بود.

 

 تب عموما بیماری شاعرانه ای تلقی شده است! خیلی شعرها در حالتی از تب و هذیان سروده شده اند. در ادبیاتِ خودمان نمونه ی برجسته اش از شاعرِ کم نشانِ عصر مشروطه به نامِ غنی زاده است که در دیار غربت (آلمان) در شرایط بحران روحی و جسمی با این مطلع سروده است: اینکه بینم عجبا تاب تب است  یا تصاویر هیولای شب است؟ و حقا که این شعرِ زیبا برجستگی های جالبِ توجهی دارد. قهرمان های رمانتیک هم در فراق و ناکامیابی تب می کنند و نامِ آنچه نوشته اند را هذیان می گذارند. خلاصه که تب هم مثلِ سفلیس، سل و چند حالت و بیماری دیگر با استعاره های پر سوز و گداز و دامنه دار، جا پای استواری در تاریخ ادبیات دارند. اگر اساعه ی ادب نباشد من هم در دورانِ دبیرستان و راهنمایی شعرهای بالا بلندی در حالتِ تب نوشته ام. تب، از یک دمایی اما که بالاتر برود، برای شخصِ مبتلا هذیان و توهم و تشنج دارد و برای اطرافیانش ترسناک است. این حالت را چند بار در کودکی من و خانواده ام تجربه کرده ایم. یاوه هایی که می گفته ام را آن ها بهتر یادشان مانده. آنها بودند که ترسیده بودند و هربار کار به بار و بندیل بستن و راهیِ بستک یا بندر شدن و گرفتنِ نوار مغزِ تازه می کشید. کارهایی که کرده ام هم گاهی جماعتِ خانه ی درندشت را بدجور ترسانده. یک بار، بعد از خوابی که دیده بودم، کاملا بی اختیار با دو زانو و همه ی سر و بدن به یک درِ سر تا پا شیشه ای که رو به حیاط بزرگ مستطیلی خانه ی پدربزرگم باز می شده پریده ام، افتاده ام توی حیاط و فریاد کنان برگشته ام به اتاق خوابم و جماعتی ترسیده آمده دور و برم را گرفته بودند و هذیان ها گفته ام از خونی که بر سر و روی همه ی آن ها می دیده ام و گریه کنان دامن مادرم را چسپپیده  التماس بخشش می کرده ام. تعجب این که آن حجم از شیشه هیچ آسیبی بهم نرسانده بود و خب در آن شرایط، تنها گزینه ی مطرح برای بسیاری، حلول جناب جن در من بود! از آن حادثه بیش تر از ده سال می گذرد. پیش از آن و پس از آن همیشه گلودرد و تبِ شدید همراه بوده با کابوس هایی که در بیداری می بینم. این چند روز، لحن ها و زبان ها کابوسم شده بودند. هر لحن و زبانی که می شنیدم و بیشتر اذیتم می کرد گلویم را بیشتر فشار می داد و نفسم را سخت تر می کرد. در یک نمایشِ طولانی هم، یکی یکی دوستانِ نزدیکم، پیش از مرگِ مقرر، آمده بودند عیادتم و برای هر کدامشان وداعیه ای سر دادم که بیشتر نیش داشت تا نوش. شاید چون دیگر داشتم می مردم و نباید چیزی ناگفته می ماند. به غایبانِ آن جمع هم در خواب فکر می کردم. صورتم از هر طرف تیر می کشید، گوشم عفونت کرده بود و فکر، این فکرِ سمجِ لعنتی، دست از سرم بر نمی داشت.

 

 هر کس دردهای مزمنِ خودش را دارد. شایع ترینشان برای من سردرد میگرنی است. سردرد کاری کرده که از خورشید بیزار باشم و حتی از هذیان های رایجم وقت تب، بد و بیرا گفتن به هر چراغِ روشنی است. عموما وقتی در خانه تنهام سعی می کنم چراغهایی را روشن نگه دارم که ازم دور باشند. چراغهایی که چیزهایی نشانم دهند اما توی چشمم نزنند. خلاصه که سردرد، آشکارا، حکایتِ بی امانِ زندگی من است. با آدم های زیادی، به ناچار، درباره اش حرف زده ام و برایم همیشه تعجب برانگیز بوده که آدم هایی هستند که منظورشان از سردرد، دردِ پیشانی است! در حالی که من همیشه این احساس مسخره را داشتم که لابد پیشانی بی حس است. در تلگرام که سرچ می کنم سردرد می بینم چه مکالمه های طولانی و بعضا جالبی داشته ام با آدم های مختلف درباره ی همین مرضِ مکرر، لاعلاج و قابلِ کنترل. سردرد، تا همینجای زندگی ام، نقش و تاثیر پر رنگی داشته. بد، آن روزهایی است که سردرد هر روزه می شود. نمی میری که. واقعا کسی را می شناسید از سردرد مرده باشد؟ فقط درد و درد و درد. نه کاری می شود کرد. نه می شود دید و نه طبعا خواند. فقط دلم می خواهد سرم را یکی مشت باران کند. یا بکوبمش به در و دیوار یا در شکلِ عاقلانه و ملایم ترش با دستمالی با قوتِ تمام ببندم و در تاریکی مطلق با غیظ تمام بفشارم به بالشت و خوابِ لامصب هم خبری ازش نباشد! من از سردرد حتی گاهی بالا آورده ام و گاهی کارم به بیمارستان و سِرُم کشیده است. بی احتیاطی های خودم دخیل اند اما اصلِ ماجرا خانوادگی است و میگرن دیگر در این روزگار، با درجه های مختلف، حتی شایع تر از سرماخوردگی است. بنابراین برای بسیاری امری روزمره است و جنبه ی ناگزیری از زندگی. بدی اش این است که نمی کشد و کم این دو عبارت را در دفترچه های مختلف با حروف درشت حک نکرده ام: جهنم یعنی سردرد. نه. سردرد یعنی جهنم! اما خوبی هایی هم دارد که از همانِ فکرِ سمجِ لعنتی کارها بر می آید. یکی اینکه خوش ترین لحظاتِ زندگی ام، لحظاتِ کناره رفتن سایه های سردرد از سرم و دیدنِ دوباره است. می بینی بی آن که سرت درد کند. چه کیفی می دهد! این لذت را دچارها فقط می توانند بفهمند و تجربه کنند!

 

 

 خلاصی من از این دردِ نامزمنِ ورمِ ملتهبِ گلو و جرقه های نامنظمِ سر و صورت و گوش نه از آمپول زدنِ پشتِ سرِ هم ممکن شد و نه از این درمانگاهِ خرابه، رفتن به آن بیمارستانِ درزگرفته. خلاصی با همان روش دردناکی بود که در همان بچگی هم جواب می داد. خیساندن یک سری پودرهای گیاهی و زردچوبه روی انگشت شصت و فرو کردن آن در حلق و فشار دادنِ آن با قوت روی تاولِ عفونی تا بترکد. وضعیتِ ترسناکی است. درد، کار به کجاها که نمی کشاند. چاره گر، عمه ی عزیرتر از جانم بود.  خلاصه که مَثَل این است که هر دردی درمانی دارد. من می گویم هر مثلی حق نمی گوید. خصوصا آن مَثَل ها که به نظر مو لای درزشان نمی رود چیزی را، روحیه ای را، ناکارگر، حقنه می کنند. دردِ لاعلاج فت و فراوان است و درمانِ دردِ نامزمن هم لزوما همیشه همان مسیرِ رایج و بسته ی بسته بندی شده و نسخه نویسی قالبی نیست. درد می تواند هویتی را بسازد. درد نه مایه ی فخرفروشی و نه در هر شرایط، عارضه ای بیکاره است که لاجرم باید سرکوب و برکنده شود.  آدم های زیادی می شناسیم که بیمای هاشان جزئی از شخصیت های پیچیده شان است. درد به قول حافظ، فکر چاره ساز و فکر جگر سوز می طلبد. درست! اما فکری که به قول سانتاگ درد را _بیماری را_ جزئی از تابعیتِ زندگی ببیند، در فهم و چاره گری می تواند اندیشه ها داشته باشد. والسلام!

   

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۴:۲۶
شایان تدین

 آنچه عقلِ سلیم انتظارش را بر می شمرد، اتفاق افتاد. شد آنچه متاسفانه پیش بینی پذیر بود و سخت ساده دلانه می شود متصور بود همه چیز همینجا ختم و مدفون بشود. دامنی که آلوده باشد، دامن امنی نیست. نفرتِ پیش آمده از خون است و با کلمه آن را نمی توان زدود. طبلِ انتحار، پیش تر آمده است. سرنوشتِ ما از سرنوشتِ منطقه ی جغرافیایی مان منفک نیست و تقاصِ حضورِ گسترده ی نظامی و نفرت پراکنی ایدئولوژیک را ما مردم پس خواهیم داد. ناگهان به کوچه و خیابان هم نزده اند، به دلِ قوه ی مقننه زده اند. به دُژ زده اند. مسئولیت و شرایطِ دولتِ روحانی حالا حادتر است. به بهانه ی امنیت کاش چه ها سرمان نیاورند. خوش بین بودن تحتِ این شرایط اما کفری است که به واقعیات ورزیده ایم. آنچه در این راهِ درازِ پرپیچ و خم و مه آلود به گوش می رسد، آوای وحشتِ فراگیر است و سخت است، سخت است، سخت است و سخت است بارانی که خواهد بارید.

۰ نظر ۱۷ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۲
شایان تدین

 موجوداتی هستیم به غایت محتاج. درگیر و دارِ شناخت های تحریف شده مان از واقعیت، زندگی را به روی آسفالتِ دلمه بسته ای از آنچه پس زده ایم می گذرانیم. کسی نمی خواهد خودت باشی. وقتی کسی می گوید خودت را پیدا کن منظور خودِ کاسته شده در حمقِ عمیقِشان است. خودِ پوسیده و جویده جویده شده به دندان شان. به دندان خودت. موجوداتی هستیم به غایت فریبکار و زننده. جهان همه چیز داشت مگر ابتزال. ابتزل را ما به جهان اضافه کردیم. هیچ کس نخواسته امیالت را دنبال کنی یا کمی صادقانه تر خودت را بکاوی. همه از تو پرسونا می خواهند. پرسونایی برای دوست داشتن، برای منزجر شدن، برای رد شدن، برای قاچ زدن، برای شستن و رفتن و به گند کشیدن. جماعت از آدمی پلاک می خواهد. جماعت ادا و اطوار می طلبد و چنان به خودش مطئن است که دلت می خواهد ریدمانش کنی. نوکِ سوزنِ ته گردی برای ترکیدن این همه دلمه ی چروکیده کافی ست. جهان سال هاست از آن ویرانیِ موعود گذشته است. دروغ ها وز وز وز می وزند. این جماعت به روی خودشان نمی آورند. همه چیز را زیرِ جیغِ برنده ی خنده ای مخفی نموده اند. کسی نمی خواهد باور کند تمام شده است. کسی نمی خواهد ایمان بیاورد به فصلِ سرد. کسی نیست که اعتنایی بورزد به اندکی صداقت ورزیدن در برخورد با عالم و آدم. اندکی کاستن از ابتزال. شکافتنِ دروغ و دغل. شکوفه ی کوچکی پروریدن. ما جانیانی کوچکیم. با شناسنامه هایی که قاطعانه وجود را برایمان به ارمغان آورده اند. و اعدادی که ارزشمان اند. هر روز صبح از همه می خواهیم بابِ یقینِ حقیرِ ما باشند و خود نقشِ فقیر و فریبنده ای از این یقین را به نماش می گذاریم. منطق، فاحشگی است و اخلاق، بردگی. کسی اما به روی خودش نمی آورد. 

۱ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۱۰
شایان تدین

 هنگامی که زمین سیاه چالی مرطوب می شود

که در آن امید چون خفاشی با بال های ظریفش

بر دیوارها ضربه می زند 

و بر تیرک های پوسیده سر می کوبد

شارل بودلر 
به فارسیِ مراد فرهادپور
 کافکا امید را محکوم نمی کند. این را هدایت می گوید و به درستی می گوید. گریگوری سامسای مسخ شده بر درماندگی همه سویه ی خویش چنگ می زند. او در تکاپوست و جبرا امیدوار است و خواننده نیز بر همین جبر امیدی دارد. کافکا امید را شکنجه می دهد. هدایت می گوید و حق می گوید. حقی که حق مطلب زندگی مرا در این حال و هوا ادا کرده است. زندگی سربی-جوهریِ بنده با همه بیگانگی ها و شور و شعف ها موازی با وضعیت بغرنج سیاسی و اجتماعی این مملکت و بلکه کل عالم است؛ در پیچ و تاب مسخرگیِ چند لایه و با چشم اندازی سراشیبی و خفقان آور. تحت این غلظت غیر امیدی از سر اجبار و ایمانی از سر انکار راه و بیراهه ای مگر هست؟؟ سایه می خزد و سکونت بی امان تند و تندتر  پیش می  رود. تراکمی رقیق میخکوبم نموده و این میخ در گوشت و استخوان منِ خرابه تیز و عمیق تر می شود. امید اما محکوم نیست. تراژدی و وحشت از سرنوشت است. سرنوشتی که رمق از امید می سِتاند و آن را به مسخرگی فرو می کاهد. امید اما محکوم نیست هر چند سرنوشت _که مگر این همه چشم و دست در کار و بی کار نیست_ با نگاه ممتدِ پیرمردی به خنده ای ریز و مرموز، با قبا و ریش خدایی شکنجه ام می دهد. 
 چنان که می شنوی 
هق هقِ امیدی را 
که در سکوت می گرید 
۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۶
شایان تدین

  چند هفته ای سالِ پیش (به گمانم دو نوبت با فاصله ی زمانی) گوشیِ نیما دستم بود و این از خوش اقبالی است لابد. کم دفترچه گم نکرده ام و موبایل به هدر نداده ام. با همه ی آن ها بخش هایی از زندگانیِ مکتوبِ من نیز به هدر رفته است و تحفه ای هم نبوده است البته. این ها محصولِ آن چند هفته اند. بیشترشان را یک شب در اتوبوس نوشته ام. به همان ترتیب و ویرایش و بی هیچ کم و فزونی همه را منتقل می کنم به همینجا. دستِ خودم باشد زندگانی مکتوبِ بی مایه ام را حداقل برای خودم نگه می دارم و بودنشان را به نبودنشان ترجیح می دهم. چند تایی شعرِ با لطف و بی لطف هم درشان هست. در ملا عام از بعدِ دبیرستان نه شعری خوانده ام و نه شعری قرار داده ام. راضی ام و بر همین منوال ادامه خواهم داد.

1: چرا خوابم نمی برد؟ چرا حوصله ام سر می رود از خواب؟ این همه بی حوصلگی از بیداری نه کافی ست؟هزارجور فکر و خیال می کنم. به هزار و یک قلاش. سر یک مساله بیش از لحظه ای نمی مانم. می افتم به جریان. به جریان هزار و یک قلاشی. به این که چقدر کافی ام؟ چقدر ناکافی؟ چقدر به کار می آیم. چقدر تلف می شوم. چقدر صبورم. چقدر مشتاق. به تحمل فکر می کنم. و بی تاملی سر چیزهایی که نباید. به لزوم. و سلامتی. لزوم اگر داشته باشد دیگر کار به اختیار نیست. اگرم لزومی نباشد هزار جور سماجت و اصرار هدر می رود. به ظرفیت فکر می کنم. به این که چقدر بیداری به ظرفیت آدم ها مربوط است و چه قدر به سماجت. به این که چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست. و این که چقدر ارتباط اهمیت دارد. و چرا. انگیزه مگر کافی نیست؟ لابد نیست دیگر. 
5: نوشتن همه اش انگیزه است. ادبیات همه اش ارتباط. طرف پلی بستن این مابین صبوری می خواهد. بلکه هم سماجت. 
3: همه دیگر خوابیده اند. احمد کنار دستم. عرفان و محمد حسین آن طرف تر. علیرضا پشت سرم. همه شان خوابیده اند. من به این نخوابیدن ها عادت کرده ام. اگر چه ترجیح می دهم خواب باشم. خصوصا که گرما دارد اذیتم می کند. زیر گلویم را بیشتر اذیت می کند. به گور انار پدیده هم فکر می کنم. به بادی گای هم. به عاشقی بورخس و ترس های کافکا هم. به حسادت سر عاشقی ها و حسادت سر نوشتن. که ادبیات اصلا حسادت است. به نوشتن خوشبینم. بلکه هم از سر ضعف افاده ای می کنم و همین. باید بیشتر از این ها به خودم بدیین باشم. 
6: چهار سالی می شود که به سخنران های خوب مشکوکم. از سخنران هم های بد بیزارم. سخنرانی انتخاب خوبی نیست. سخن که برای راندن نیست. آدم باید خفه خون بگیرد. حتی حین غرق شدن. محو شدن. می شود پنجره را باز کرد. یا مثلا شلیک کرد. یا بوسید. یا صرفا گوش داد. یا مثلا چه می دانم نوشت. سخنرانی مشمئز کننده است. سخنرانی نکنیم. حرف برای فرو رفتن است. چه حالا از سر انگیزش چه محض ارتباط. سخنرانی آدم را سفت و سخت می کند. حرف برای تهی شدن است. آن قدر خالی که دیگر سخنی نرانم. 
7: کسی مال کسی نیست. این را به احمد گفتم. ساده تر از این حرف هاست. آن قدر ها که به نظر می رسد هم تلخ نیست. کسی مال ما نیست. ما هم مال کسی نیستیم. تنها دوست داشتن است. همین. همین کفایت می کند. دوست داشتن لزوم دارد. 
2: سفر به هیچ کجا نمی انجامد. سفر آدم را از هیچ کجا و هیچ کس دور نمی کند. تنها بهشان فرصت می دهد. تا مابین هر هجای خاموش، هر تاریکی مکتوم جا خوش و خوش تر کنند. تنگ و تنگ تر. برای نفس کشیدن شبانه. و بی خوابی از سر ناچاری. سفر آدم را دور نمی کند. او را به خودش، به حضورش، به کفایتش نزدیک و نزدیک تر می کند. 
4: سفر محض راحتی نیست. سفر جان آدم را در می آورد. و باید هم. سفر به یاد می آورد. تنگنای آزادی را. حد و حدودها را. سفر به آگاهی رهایت می کند. به این که نمی توانی. نمی شود. نباید. سفر جان آدم را در می آورد. سینه ام را تنگ می کند. تلنگری ست که یادم باشد چقدر محدودم. چقدر کوچکم. چقدر پوچم. چقدر ناتوانم. سفر آدمی را وسیع تر می کند. پذیرا تر. مزه ها را شدیدتر می کند. یادها را حساس تر. راه گلو را تنگ تر. سفر مرا بادبادک می کند. به همه جا می برد. به هر معمایی سرک می کشم. من اما بادبادکی بیش نیستم. بازیچه ی هوس های باد. بازیچه ی هر دل بخواهی. سفر سر آدم را باز می کند.  آن قدر که خالی بماند. چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست؟ _من اصلا لزومی ندارم! سفر این گونه جواب می دهد. هر بار. 
8: نوشتن برای ارتباط نیست. ارتباط را باید عملا به دست آورد. با هرزگاهی یادی کردن. با زیر چشمی نگاهی انداختن. با خیره شدن. با خاموشی حتا. نوشتن برای ارتباط نیست. نوشتن پیرایه بردار نیست.
9: رابطه ی بلاواسطه؟ دور به نظر می رسد. نوشتن برای خالی شدن است. برای دوست داشتن. دوست داشتن هیچ دخلی به ارتباط ندارد.
 
O ستاره ها می درخشند و به خاموشی می گرایند
نور، تباهی خورشید است 
O همه ی آسمان به هدر می رود
O آینه
پیوند من و توست
پیوند توست 
با من 
 O من از همه ی گذشته ام می گذرم
آینه ها خوب به یاد می آورند 
تو آینه به آینه رسیده ای
هر بار که خودم را بخشیده ام
به هر آینه 
O آینه ها حافظه ی خوبی دارند. 
O خاطره مار است 
گنجه ی یاد را باز می کند
O همه ی آسمان به هدر رفته است
 
_ ما خسته می شیم بعد می رسیم. خب بده که. باس برسیم بعد خسته بشیم. #اتوبوس 
 
 
O سر از عشق در نمی آورم
سر در عشق تو فرو می برم
مختصرا تاریکی ام را با تو در میان می گذارم 
تا با همه ی روشنی ات به سراغ من بیایی
دردسر تو خلاصه ی خرابی ست 
سواد شهر مختصر است 
پا به تاریکی چشم های من بگذار 
قدردان توام 
همه ی گل های قالی 
سر دار نمی روند 
گاهی گلی از میان گل ها 
خواب ش آب ستاره هاست 
سرانگشتانم را در چشمه فرو می برم 
نقش تو خرابی ست
خرابه های شهر مختصرند 
پا به دل من بگذار 
قدردان توام 
O سر در عشق تو فرو می برم 
سر از هیچ عشقی در نیاورده ام
 
O هر دوست
یعنی تنهایی بیشتر 
ماه
توی آب 
دو بار تنهاست 
آینه 
تنهایی را 
تکرار می کند 
O باید به خودمان فرصت بدهیم. به کتاب هامان. به خواندن و شنیدنمان. به همه ی آن چه به دست می آوریم. به همه ی آن چه از دست رفتنی ست. باید که فرصت بدهیم. 
O نه که سر از مزه ای در نیاورم یا که بخواهم از قدرش کمی حتا کم کنم. نه. فقط خوردن سرگرم شدن است. دستم که به هیچ جا بند نباشد به شربت و شکلات و چای و املت و چلوکباب سرگرم می شوم. برای این که امان بدهم. به خودم. برای این که کم کنم از فکرهای در جریانم. برای این که به خودم فرصت بدهم. احساس امنیت می کنم. هم در چاق شدن و هم در آب کردن مستعدم. آن قدر که روزانه به راحتی می فهمم چقدر سبک سنگین شده ام. برای خودم چیز عجیبی نیست. خوردن مرا سرگرم می کند. و بهم امنیت می دهد. از کلافگی ام می کاهد و بهم فرصت می دهد. مابین خیال ها، کتاب های توی کیف و پلاستیک ها. مابین لایک و کامنت و زهرمار. مابین هزارجور فکر و خیال. مثل همیشه سخت خوابم می برد. توی راه که سخت تر. ترجیح می دهم همین حالا. به همین افاده ها کفایت کنم و دستم به کار خوردن باشد. همین پرس مانده ی مرغ. حالا تو ای بخند. بخند. بخند. 
 
O به درد دل ابرها 
چشم دوخته ام 
به صحبت شب نشسته ام 
از سکرات عشق نوشیده ام
در خیال مرگ 
خالی شده ام 
به درد دل رفیق هام
 گوش جان سپرده ام 
حرفی زده ام گاهی 
همیشه دستی به محبت فشرده ام
بوسه ای بخشیده ام گاهی. 
O باران بوده ام 
در همه ی روزهای آفتابی
صبور بوده ام 
در همه ی عجله هایی  که داشتم
O سنگ صبور من می شوی؟
خوابگاه مفتح/4 خرداد 95
O از مهربانی آدم ها
کنج دلم پشته ای فراهم آورده ام 
از مهربانی هایی که خلاصه در نگاهی بود
نگاهی سرسری که راه به جایی نمی برد مرا 
O سنگلاخ عشق
همه فروریختن است 
در تنهایی مدام 
در سکرات دلتنگی 
O خوابم نمی برد 
که اگر خواب به جایی می برد آدم را 
که خوب بود 
خواب خلاصه می کند 
پیش چشم می آورد
خسته ام و خواب چاره نیست 
خواب خسته ترم می کند 
O از مهربانی نگاه تو 
چندی چیدم
کال بودی همه
O خواستم چیزی اضافه کنم 
به درخت تنت
که سایه ات را بر چیدی و مرا 
نبوسیده 
گذاشتی کنار
O کنار دلهره به آفتاب نشسته ام
هی نور چیده بوییده خورده ام
عشق 
آن چه می ماند از توست 
نه تو
که ستاره ای 
همیشه دور می شوی 
O آفتابی که بر فرق سر می کوبد
به دیدار کسی نیامده است
عشق 
آنچه می ماند از توست 
نه سایه ای که بر چیده ای
O بیست و پنجم اردی بهشت هزار و سیصد و نود و پنج. امروز یک نفر خودش را انداخت پایین. از خوابگاه چمران. دانشگاه شیراز. خودکشی موفق. دست به در افتاه اش اما دست از سر من بر نمی دارد. دست به در افتاده اش. از آن روپوش تماما سفید. عکس العمل پدرش هم. ناچاری اش در هر واکنشی. پدرها در عکس العمل های ساده تر هم درمانده اند. مرگ اولاد که بماند. یادم نمی رود. هیچ وقت. 
O خودکشی انتخاب دشواری ست. دشوارترین انتخاب. قید همه چیز و همه کس را زدن. قید پدر را زدن. قید مادر را زدن. قید دوست را زدن. به تمامی. نه که پابند قیدی باشم. نه که قید خانواده و درس و دردسر را نزده باشم اما نه با مرگ. تن دادن به مرگ را درک نمی کنم. برای یک پسر بیست و دو ساله اصلا درک نمی کنم. هر چقدر سر برود یک نفر. هر چقدر تابش بریده شود. خودت را پرت کنی پایین. از بالا. با سر. خون سر ریز شده روی دانه به دانه ی آسفالت. درک نمی کنم خب. خودکشی های راحت تری هم هستند. برای یک پسر بیست و دو ساله.
O امروز بیست و پنجم اردی بهشت نود و پنج. یک نفر خودش را کشت. من دیدم.
O چهارشنبه ها باید تمرگید. زیر پتو. لای مبل ها. کنار پنجره. توی کتاب ها. چهارشنبه ها که مال حرف و حساب و کتاب نیست. مال کسی نیست. برای خود آدم است. باید برای خود آدم باشد. از سر ناچاری خب می شود طی کرد. بیراهه ی پیاده رو ها را. تا فاصله درمانت کند. چاره باشد. تا فاصله بگیری. در حضوری خاکستری. مابین درخت ها. کاشی ها. آدم ها. از کنارشان بگذری و فراموششان کنی. یادنوشت های روی ایستگاه اتوبوس. شال سفید و دو چشم سر به زیر دختری که می رود تا دیگر هیچ گاه نبینی اش. یا جیک و جیک پرنده های گمشده ای که صدایشان را از یاد نبرده اند. و یا چک چک دوربین به دستی که فاصله اش را همیشه حفظ کرده است. باید فاصله ام را همیشه حفظ کنم. چهار شنبه ها روز فاصله است. روز حضور خاکستری. روز بدبینی به شعر و حساب و کتاب. روز حلاجی آرزوها و حفظ زمزمه ی خود. زیر خروار خروار نشنیدن. لای پتو. کنار پنجره. توی کتاب ها. 
O برای از یاد بردن مرگ 
فراموش لزومی ندارد 
باید به یاد آورد 
جا به جای خالی را 
باید به یاد سپرد
از این لحظه 
همه ی ذره های سرگردان زندگی را 


O برای از یاد بردن تو
شعر لزومی ندارد 
باید در تو غرق شد 
که دریای ناباور منی 
O برای از یاد بردن چشم 
در نگاه خلاصه می شوم 
گوشه ای از نگاه تو می افتم
کنج دلم خانه می کنم 
O برای از یاد بردن مرگ تو 
باید همه ی زندگی را احضار کنم 
به کم و کاستی قناعتی نیست 
قناعت من به تو بود 
O برای از یاد بردن فراموشی 
چاره ی غیر مرگ نیست 
باید بمیرم.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۹
شایان تدین

  در کردنِ سمومِ ذهنی طی یک عملیاتِ انتحاری، فاصله گرفتن از هر چه رابطه ی به عفونت رسیده و فاصله که منجر به سوءتفاهمِ بیشتر می شود. هر چه دست و پا زده ام این مدت برای یکی کردن ایده با عمل بوده است. برای از سر متولد نمودنِ کلمه ها. عصبی بوده ام و بد شنیده ام و بد دیده ام و نیتم همین فاصله ی پیش آمده بوده است. گاهی قضاوت های دوستان دور و نزدیک اذیتم کرده است و بیشتر تصورِ قضاوتِ آنها. همین که به خودم اجازه ی قضاوتِ پی در پی می دهم جای گله گذاری نیست اما طور دیگری نمی توانستم باشم و سعی کرده ام خودشان را منفک از فاصله ای که گرفته ام قضاوت کنم با این که این روزها با هر کاری هر که می کند سرِ سازش ندارم. نمی شود توی بازی قواعدِ بازی را عوض کرد، باید کشید زیرش. درکِ داشته ام از طرف های مقابل در این فاصله محدود مانده به محیطِ شخصی و درونیِ خودم و مشکل شاید از همین باشد. آن وقت هم که فراتر رفته ام با حماقتِ مجسم رویارو گشته ام. عصبانی بوده ام اگر، از دستِ مادامِ کج فهمی هایی بوده که پیش تر هم می دیدم اما یا نادیده می گرفتم و یا شفقت و دوست داشتن و قرابت مانعِ ضدیت می شد و به سهل انگاری پیوسته در استفاده از کلمات و برخوردها می انجامید. در همچه فضای متعفن و عفونی که دروغ، همین سرنخِ ساده نه تنها وزیدن گرفته که دودِمان بر باد داده و در معیتِ پول نسخه ی همه چیز را پیچیده جز در فاصله، تنهایی و گام به گام نمی شود کاری کرد. نمی شود تنها به حرص چیزی نوشت و منتشر کرد و نمی شود بر طبلِ نادانی کوبید که حالا چهار یا چهارصد کتاب خوانده ام و پنج یا پانصد شعر نوشته ام. باید فرصت داد و امان نداد. امان دادن به دیگری امانِ مرا گرفته بود و حالا _هر چه پیش آید خوش آید_ گمان می برم امانِ هر کس مالِ خودش است و دستِ خودش. من نه قرار است خوشایند و خوشامد هر کسی باشم و نه جزئی از بازی. جز در عشق و نفسِ رابطه هیچ امانی نمی دهم و در جریانی از خون به پیش خواهم تاخت. از سرِ شکم سیری و برای جلبِ توجه و دلبری و خلسه و نفهمی نیامده ام به این وادی که جز بادیه نشینی و سرکوفت و تشنگیِ مدام و سردردِ مزمن چیزی برایم ندارد و نداشته است. عشقی اگر باشد جدا شدنی نیست و در خون است. خون ادعایی ندارد و در جریان ملتهبِ خودش به پیش می تازد. درکِ درست واقعیت، تهِ واقعیت و سنجش دنیایی که در خلوصِ خلوت می مانَد با معیارِ آنچه بیرون از این چهار دیواری می گذرد برای من مهم است و زندگی در توهماتِ خوشایند با خودارضایی های ریاکارانه را نمی پسندم. نورِ مریضِ توی سرم کفایت نمی کند و زمینه، ساختار، جامعه و سیاست را نمی توان از آنچه می طلبم جدا نمایم.  پیش رفتن در همه ی این بحرانها با این رابطه های عفونی و کلماتِ سقط شده و هوای متعفن چیزی مگر قربانی نمی طلبد و فرصتی مگر تنهایی نمی خواهد. سر به هر درندشتی کوبیدن کافی است. زندگی با هر دافعه کافی ست. گردن، کجِ کجی ها نمی کنم و راهِ خودم را حتی اگر اشتباه به خیالِ درست می روم؛ در سنجش با خودم و در تهِ واقعیات. برای خلسه پا در این وادی ننهاده ام و قلبم را شده به دندان می خراشم اما ترشحاتش را عیان نمی کنم. کلمات باید سرِ جای خودشان باشند و خودارضایی و زاری در ملا عام را بر نمی تابم. دانش چیزی جدای از عشق نیست و آن هم عشقی که به چشم نمی آید و مصر است. "قلب باید کوره ای نامریی باشد." هر کس به قدرِ خوذش راهِ خودش را باید برود و حرفِ حسابِ خودش را از ناحسابی ها سر فرصت با صدای بلند جدا کند. کاری نمی کنم که صرفا کاری کرده باشم و اگر بر جَوّی می شورم و از گروهی بیزارم، گریزان نیز هستم و فکر می کنم ناپسندی وابسته به شخص و گروهِ خاصی نیست و کارِ اشتباه مورد توجه است و تکرار ننمودنش. برای جزئی از هوا بودن بر جوِ مریض نمی افزایم. این سرزمین گُهی شده است و برای اعلام وجود باید در ملاءِ عام رید. (بی ادبی ام را ببخشید! خسته از ادبم.) من چنین نمی کنم و نسخه هم نمی پیچم بلکه همه این ها پژواک هایی کوتاه و فشرده از سکوت هایی دراز و زخمی اند. 

۰ نظر ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۶
شایان تدین

 دچارِ تردیدهای بزرگی شده ام؛ نسبت به خودم و دوستانم. نسبت به جایگاهی که دارم و دارند. تردیدهایی که از پسِ ذهن پیش ­تر آمده اند و توانِ باز­پس بردنشان را ندارم. تردیدهایی عینی، طاقت­ فرسا و جان کاه.

 تردیدها دو دسته اند: دسته ای مربوط به خود و عوالمِ ذهنی و شخصی تر. مربوط به علایق و سلایق و ترجیحات. مربوط به کاری که می کنم و خصوصا سرِ نوشتن، اکثر مواقع لزومی برای آشکاری ندارند و گاهی موتور محرکه اند یا حداقل موجب تحرک. دسته­ ای دیگر تردید­های مربوط به موقعیت ­اند. تردیدهایی در رابطه. با زمین. با زمان. با خود. با دیگری. رابطه­ هایی عملی و جسمانی. رابطه ­هایی جاری. این یکی اگر از حدی بیشتر شود آزارنده است. پرخاشگری می­ آورد و قدمی به عقب می ­طلبد برای باز­ اندیشی و باز­ گُزینی. هر دوباره­ ای هم قربانی می گیرد.  قربانیِ این میان  ایده­ ها و آمال ­ها و اشخاص و رابطه ­هایند. این یکی تردید دشوار است و از جان می ­کاهد. حداقل حالا که طاقتم را بُریده است و از جانم کاسته است.

 تردیدهایی از این دست حاصل چه ­اند؟ حاصلِ آنچه مستقیما بر سرم آمده. حاصلِ یک سری نگفتنی. دیده­ ام و نادیده نتوانسته­ ام بگیرم. مقداری از آن محضِ برخوردِ مستقیم با رذیلت­ هایی است که فراتر از کلمه شده اند و پیش­ تر حتی تصورِ رویارویی با چنین چیزهایی نداشته­ ام و حل ­شده پنداشته بودمشان. محک اما، تجربه است و نه دانایی. محک، رویارویی است و نه تصور. با این که می دانم شگفت­ زده می­ شوم. با این که می­ دانم سر­ خورده می­ شوم و با این که می­ دانم می­ بُرم. حدِ محدودی دارم، توانِ اندکی.

 دچارِ تردیدهای بزرگی ام که دست و پنجه­ ام را نرم و گرم که نه، خونین و مالین کرده اند. تردیدهایی تیز که نباید و نمی شود اینطور لاینحل بمانند. باید کاری کنم و کم کنم و قربانی بدهم و قربانی بکنم.

۰ نظر ۰۳ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۹
شایان تدین

 قصه ی شاعری که شعرهایش را برای کسی نمی خواند. نه که عُزلت گُزیده و پا در از میدان گذاشته باشد. نه که سر به بیابان، دل به دریا زده باشد. هست. در همه ی روزمرگی حی و حاضر است. بلکه کارمندِ اداره ی مالیات باشد اصلا! خلاصه که در همه ی هیاتِ زندگی حاضر است. روزگاری شهره به شاعری بوده و حالا یا از یاد همه رفته یا در مراوداتِ تازه نشانی از آن روزها ندارد. اگر هم در خلوتی کسانی پیشِ خودشان یادی می کنند این است که خودش هم یادش رفته و از این قبیل. اما او شاعر است. هر روز که نه اما هرزگاهی شعر می نویسد. بیشتر از پیشتر. می نویسدشان هر جا که دستش برسد. طبقِ معمولِ همه ی شعر نویسانِ دنیا. او از یاد نبرده چیزی را. حالا می خواهم درباره اش بنویسم. قصه ی شاعری که شعرهایش را برای کمتر کسی می خواند! 

۰ نظر ۱۲ مهر ۹۵ ، ۰۲:۴۹
شایان تدین

 دست و پنجه نرم می کنم. با دشواریِ عظیمی که زندگی مان را در بر گرفته است. در عاقبتی که معلوم نیست. در حکایتی که انگار از جایی دیگر ادامه پیدا نکرد. و در زمانی که اعتنایی نمی کند و می گذرد. از عمر می ترسم. از زندگی. از آنچه سپری شده و آنچه مانده. از سپری شدنِ آنچه باقی ست بیشتر می ترسم. همه می دانیم. دریافتنش آنی ست. گوشه ی چشمی به اعتنا. لرزش دست و دلی. جرقه ی پی امی. فرقی نمی کند. فاصله ها برداشته می شوند در زمان. و سنگینی مانده ای که از قفسه ی سینه نمی پرد. نه با شعر و قصه و ترانه. نه با سحر و سفر و سکونت. حالا درمانده تر و کوچکتر از آنم که به پاسخی دست یافته باشم. یا چاره ای پی گرفته باشم. از جادوی عشق هم شنیده ام اما درد، درد است. خو گرفتن از عاداتِ آدمی ست. خاصه به دردهای قدیمی تر. سنگین تر. از لفاظی که بگذرم جایی باید بترکد دیگر. زمان که کم نمی آورد؛ آدم از نا می افتد. هی پا می شود. هی می افتد. خب جایی باید بالا بیاورد یا نه؟ جایی باید غارِ خودش را خالی کند دیگر. انقدر تو خالی. انقدر مشوش. انقدر آشوب. آشوبِ دل. سراسیمگی و ترس و سطرهای افتاده. قلب های خاک خورده. حالا که این همه زندگی این همه حکایت ناتمام دارد و سبکی و سنگینی در هم گره خورده، افتاده اند به جان. جایی باید بترکد. وقتی باید سرازیر شود یا نه؟ مانده ام این روزها آرامشِ قبل طوفان اند و فاجعه ای جمعی در راه است یا خیالات خام حالِ خودم و دیده هام اند که یک به یک از تک و تا می افتند و خواب و خامِ زمان می شوند. هر طور که صلاح بدانید.

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۲۴
شایان تدین