پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شب مرگی» ثبت شده است

 به اطمینان خودم شک کرده ام. به این که کجای کارم. کجایم می لنگد و کجایم. هر تصمیمی تبعاتی مشخص و نامشخص دارد. آنچه معلوم نیست، رقمِ سرنوشت است. آخِر حاشیه همیشه جای متن را می گیرد. تاثیرهای جانبی موثرتراند. مسیرهای فرعی شاخصه ی فردیت اند. رقمِ سرنوشتِ من اما در کدام فرع از کدام حاشیه است؟ طولِ خوابم را در عرض زندگی می پیمایم و پیمانه های خالی را یکی یکی سر می کشم. این بار همه چیز سخت تر است. در تصمیم من دخالت های نا به جا، خیالاتِ هدر، آدم های مهمِ زندگی و واویلاها دخیل اند. باید با چه کنم های آخِر اما چه کنم؟ مگر اینجا وضعی به غیر این رقت ممکن است؟ تا کجا باید از شیره های رغبتم چنین ناجوانمردانه مکیده شود و در حلقه ی مکرِ یاران و مکاران سرگیجه بگیرم. دودو تا چهارتای زندگی را همیشه نادیده گرفته ام این یکی هم روش. ها؟ چرا این دودوتا چهارتای مجهول جدی گرفته می شود؟ چرا بارِ خانواده از خیالِ آدم کم نمی شود؟ این خانه ی بی خانه مگر چاره ی چه دردی بوده است؟ مگر راهی مانده که به مقصدی بینجامد؟ با این همه کفرِ غلیظ این ایمان لامصب چرا امانش نمی بُرَد؟ چرا با جاریِ هیچ جویی جور نمی شوم. چرا این جور تلخ، گزنده، ملول، عصبی و پر از شتابم؟ 



  روزی، روزگاری، در کدام فرعی از کدام چهار راه، دلِ شکسته ی دیواری را، زار زار، به سکوت و تماشا خواهم نشست. لحظه ای و باز پا به کوب. رقمِ سرنوشتِ من صفرِ بیگانگی است.

۱ نظر ۱۳ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۰۸
شایان تدین

    همه چیز ادامه دارد. به بدیِ فیلم هایی که در جشنواره ی فیلم کوتاهِ شیراز دیدم. بدونِ آغاز. بدونِ پایان. کشدار و مریض. کج دار و مریض زندگی می کنم. تابستان در ناتابستانیِ خود و زندگی در نا به سامانی است. می گذرم و می خورم از خودم. از ناخن و پوستِ دستم. از نفرت و حسادت و هزار و یک جور خیالِ ناجور. می خورم و می گذرانم. فکر به فکر، خیال به خیال، کتاب به کتاب و کلاس به کلاس. همه چیز به طور مهلکی ادامه دارد و هلاک نمی شویم. تمام نمی شود. دانشگاه، نظام آموزشی و اداری و کل مملکت در تعلیقی دائمی است. میلِ جنون آمیزی به پایانِ کار دارم. به خطِ آخر. به نرسیدن و حجتِ تمام. اما هیچی. در تابستانی که حالِ تابستان ندارد کلاس های عمومی و زبانم را می روم، کلاس های رانندگی را باید بروم و کتاب به کتاب سر می چرخانم و فیلم پشتِ فیلم می بینم. این روزها بیشتر از فون تریه. یادداشت ها و شعرها در سرم سرگردان اند و گاهی خطی به میلی می رسد و کشیده می شوم به رویِ زمینی سوخته. بیشتر اما بی امان در جای خود مانده سر از فکری به فکری می برم و از خوابی به خوابی می روم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاهِ زنگِ تفریح، به فکر کردنِ خودم فکر می کنم. به این که چیست و کجاست این فکر که به خودش فکر می کند. به انتزاعی که برخاسته از مادیتِ محضِ است و به تو به تویِ سرگردانی مان. سرگردانی. در کلمه ها فرو می روم و کلمه می شوم گاهی. کلمه ی محض. پوشالی. تو خالی. بی سر. پرکَنده. ترکیب ها را جذب می کنم و ترکیب ها را تحلیل می برم و حل می شوم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاه به نوعِ تازه ای از فکر کردن فکر می کنم. فکر کردنِ امروزی مان که مثل هر چیزِ دیگری ماهیتش در شکلش است. اینترنت و شبکه های اجتماعی با ما چه کرده اند؟ مدتی مدید آزار می دادم خود را محضِ عدمِ تمرکز و پراکندگی و سرگردانی. ابرداستانی اما در کارِ ابررایانه هاست. فکرها در عصرِ ما کدهایی سرگردان اند. به کارِ این جهان این امتداد نمی آید. طورِ دیگری شده ایم و تمرکز و خطِ پیوسته عناصری نامطلوب اند. عناصری پس زده شده اند. اینترنت حتی در ابتدایی ترین شکلش صرفا ابزاری در دستِ بشر نبود بلکه ارائه ی نوع تازه ای از فکر کردن بود، متفاوت از عصرِ کتابت، عصرِ تفکرِ خطی و متمرکز. با این سرگردانی عظیم و با حسِ آزاری که نشترش به جانم فرو می رود چه کنم؟ فکر کردن به خودِ همین مساله مرحله ای تازه است. جویای احوالِ بیمارِ خود شدن در بی نهایتِ امکانات و سرعت. جویای احوال خود شدن در حسِ تعلیقی که در جانِ این سرزمین فرو رفته و ادامه دادنی صرف به بیهودگیِ محض. میلِ مضری به پایان دارم. به فروپاشی. و فکر می کنم بیهودگی باید کلیدواژه باشد. واژه ای که منافذ را باز کند و جا برای کاوش بیابد. پذیرشِ این که چقدر بیهوده سر به سودا می کوبیم باز فکری است درباره ی فکر و جویای ناخوش احوالیِ خود شدن. همه چیز، مریض، ادامه دارد و هر کدام، زیر به زیرِ ستون های پی افکنده ی ابرداستان، پی کار خود می رویم و سر در سودای خود فرو کرده ایم!

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۳
شایان تدین

 بگو مگو. هی بگو. هی مگو. از حساسیت، ناراحتی، فحش و خشم تا آشتی، مهربانی و دوستی. شب را مانده ام در خوابگاه. هوای خوابیدن نیست. به هر دری می زنم بسته. سرشکسته حالا مانده ام چه کنم؟ فکر، هزار و یک فکر، هزار و یک شب بی خوابی. به ریزاریزِ زندگی فکر می کنم. به تیزیِ مسیر. به خردی هر اتفافی که مسیری به قامت عمر دارد. انگار خرده خرده خورده می شویم. به نیلوفر گفتم باید ایده آل داشت. ایده آلی داینامیک. چون اگر نباشد قوه ی سنجشِ انتقادی از دست می رود. عادت می کنی. تحمل می کنی. طبیعی می انگاری. اگر نباشد تن می دهی. هم بهش گفتم هر چند، مدتی که گذشته است، بعدِ آمدن به دانشگاه، سعی کرده حفظ کنم ایده آلم را و بپرورانمش، اما آنچه از سر گذرانده ام،  سر گذرانده ام، فاصله ام را بیشتر کرده. حالا یادِ حرف فروغ می افتم. ما پیش نرفتیم. فرو رفتیم. شعرش حرفش و حرفش شعرش بود. چه ایده آل. چه ذهنم پر از غبار است. چه قلبم مار زده است. به علیرضا گفتم ذهنم درگیر است. درگیرِ چیزی نیست اما درگیر است. سنگینی افتاده به سرم. چشمم خماری است. رنگ ها را گم می کنم. تاریک شده ام. به چند شعرِ بلند مشغولم. شبانه روز مرور می کنم. در سرم می نویسمشان. زیر دوش با صدای بلند می خوانم. سعی در حفظِ طنین دارم. در خواب عبارتی را گم می کنم. در بیداری عبارت می شوم به راه می افتم. سر چهارراه مسیر می شوی طی ات می کنم. فکرِ چند شعر بلند با چند صدای نامعتبرِ بلند. هر صدایی به طنینی. هر عبارتی به کمینی. شعری که شهری بیفتد در سرش. شعری که شهری بیفتد دنبالش. شعری که از شهری فرار کند. شعری که شهری باشد پر از مسیرهایی برای گم شدن. تا می آیم به نوشتن، حرف دیگری می پرد وسط. با این وسطی ها مگر می شود زد کنار. خوابم نمی برد و خوابگاه، مجال خواب نمی دهد. خواب-گاه. سرگرمی. سر-گرم. به جانِ کلمه ها می افتم این روزها. آنقدر خودم را تکرار کرده ام که از تاب و تمنا و معنا افتاده ام. باید از کلمه ها استخوان های پوک ساخت و بعد، از آن استخوان ها، پوکه های شلیکِ کلام تازه. باید فرو رفت. و تکرار کرد. باید گشت. تا تهِ تاریخِ هر کلمه فرو رفت و برگشت. باید بخوابم فردا شهر شلوغ است. فردا پسفردا نگرانی ها دارم. همه چیز وبال. خودم وبال. شهر وبال. زندگی وبال. مجال. مجال. مجال. 

خوابگاه مفتح

۰ نظر ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۶
شایان تدین

 خانواده، بستر عمیق ترین تناقضات و دیرینه ترین عشق ها. نهادِ نامقدسی که در آن پا گرفته ایم و پا بند شده ایم. ریشه های روان رنجوری مان را جز در بسترِ ناسلامتش نتوانیم یافت و یافتنش صعب العبوری است نه تهِ آن پیدا.

 

 شبِ یلدا، شبِ خانواده است! در همه ی این سال ها این یک شب را سعی کرده ام در خانه، حاضر بمانم. حاضر به دیدار و هم نشینی پدر، مادر، برادر و خواهرم. ورنه در خانه بودن و نبودن میان خانواده کارِ هر روز و هر شبِ من است. از کسی پنهان نیست که از بینِ مناسبت ها دو تا را دوست دارم. هر یک به دلایلی پیدا و پنهان. یکی یلدا و آن یک، رمضان. در این سال ها، یلدا توی تاریکی دلم آب شده و روان گشته. هر سال، اندکی مانده به زمستان، در خاطرِ شادی، غمش را به جد طلبیده ام. اما نه شادی میان خانواده زلالی دارد و نه غمش، غمی است به یکدستیِ یلدا. خانواده، بمبی است ساعتی. نه به آسودگی اش اطمینانی هست و نه می توان از خیالِ امن و امانش رها گردید. پیش تر در شعری که حالا نمی یابم چنین مضمونی را نوشته بودم: ای کاش خاطرِ خانه را در خیالمان نکنده بودند. خانه، خانواده، خیالی است واهی که عمیق ترین عشق ها از آنِ اوست و گودترین نفرت ها در گورِ باطلش سرگردانِ ابدی است.

 

 شبِ یلدا. شبِ شیرین. شبِ گس. شبِ طولانیِ سال. شبِ کوتاهِ خیال. شبِ دانه دانه انار و بیت بیت حافظ. شبِ اندیشه ی پیوندها. پیوندهای ناگسستنی. شبِ اندیشه به اعتیادی به نامِ نامیِ خانواده. شبِ بابای خوش نیت. شبِ مامای کوشا. شبِ خواهرِ از ذوق پَر. شبِ برادرِ آن ورِ دریا. شبِ یلدا. شبِ دم فروبستنِ غنچه ها. شبِ گشایش سوسن ها. شبِ سیاهِ رنگارنگ. سرخِ سیاهِ آب شده در دلِ من. شبِ زمستانی که همیشه در راه است و همیشه در راه است و همیشه در راه...

 

 خانواده، اعتیادی است که به ناچار به آن مبتلاییم. ابتلایی به سالیان و به سالیان. همه ی آن روزها که گذرانده ایم و همه ی آن مسیری که در پیش است. حاضر و غایب. هم نشین و دور، فرقی نمی کند. خانواده بسترِ تحمیلِ ارزش هایی است که از آن چیزی نمی دانستیم. البته تلاشی است ناموفق به ظاهر! بسترِ تناقضی است که در خودش ریشه داشت و در پیوند با جامعه و مدرسه، عمیق تر و پر شاخ و برگ تر شد. خانواده تنشی است نهادینه در گودترین زاوایه های ذهن و خاطره. ترسی است از مبدل شدن به آنچه سال ها پس زده ایم. میلِ تمامی به دوست داشته شدنِ بی قید و شرط که دوست داشتن های بعدی مان را بسته به قیود و شروط می کند. دار و ندارِ ما از آن است و چنین است که مقدس نیست و کاویدنِ بی پرواش نه کاری است سهل و تاب و توانی می طلبد بلند همت. به سالیان و به سالیان.

 

 

یلدای 96  

۰ نظر ۰۶ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۹
شایان تدین

 چند روزی است فکرِ نوشتنِ این یادداشت هستم. جمله هایی را، در ذهنِ آشفته ام، سر هم بندی کرده ام. همه، عمرِ کوتاهی داشتند. حالا، چند دقیقه مانده به سه ی بامدادِ هفدهِ مردادِ هزار و سیصد و نود و شش، مشغولِ نوشتن هستم. بیست سالگی! بیست و چهار دقیقه از بیست سالگی ام سپری شده است. خیالم، مبهم است و سردردِ خفیفی دارم که نسبتش را می دانم. با این که ترجیحم این بوده که جشنی نگیرم اما مشمولِ لطفِ دوستان بوده ام. کادو گرفتن هم که لذتِ نابی است. وضعیتِ خرابِ مالی و جیبِ خالیِ و خانه ی پُرِ این روزها هم باعث بداحوالی. بگذریم. مژده! به بیست سالگی مبتلا شده ام!

 

 جمله های سر هم بندی شده بی فایده اند. سن، قراردادی با دامنه ی تاثیرات فراوان است. نمی شود فرقی نگذاشت و آن را صرفا یک عددِ بی معنا دانست. و طبعا مساله تفاوت های خلق الساعه نیست. اما خب یک سری میل ها، ترس ها و انتظارها بر هر دوره ای از زندگی و سنِ آدمی تحمیل می شود. قرارداد و تحمیلی که همه _از جمله خودِ شخص و بیش از همه خودِ شخص_ در هستی بخشیدن به آن نقش دارند. بیست سالگی پیش از هرچیزی آغاز یک دهه است. آغاز اولینِ دهه ی معنادارِ زندگیِ هر کسی. به صفحه ی اولِ کتاب های قدیمی ترم که گاهی رجوع می کنم، یا حتیِ آخرِ بعضی یادداشت هایم، تاریخ را مثلا همچین چیزی ذکر کرده ام: 23 بهمن! خشک و خالی. بدونِ هیچ اشاره ای به سال. تصوری که از زمان داشته ام واقعا مضحک است! خب کم ترین تاثیرِ بیست سالگی رعایت و دقت در چنین جزئیاتی، در همه ی شئوناتِ زندگی است.

 زمان، تا پیش از این عذری بود برای آینده. منظور این که انگار پا به پایِ زمان، معنایی نداشت. به راحتی بهانه ی هر کمبودی قرار می گرفت. بارها گفته اند و گفته ایم و خواهیم شنید که فلانی بیست سالش هم نشده هنوز! حالا توی هر زمینه ای: کار، درس، ورزش و ... فرصت، تا پیش از بیست سالگی، کمیتِ عجیبی دارد. بیست سالگی یک نقطه ی پایان بر چنینِ تصور ساده لوحانه ای از زمان است. آن چه گفتم محدود به دیگری نیست. خودِ شخص، خود من هم در ایجادِ یک حاشیه ی امن روانی، با بهانه کردنِ فرصتی که هست، کوشیده ام. بیست سالگی اما، در مکالمه با  آدم های کمی بزرگتر از خودم، به خصوص از اقوام، معنای صریحِ خودش را آشکار می کند: بروزِ واقعیات، سراشیبیِ ممتد... ده سالِ پیش رو، کندیِ ده سال پشت سر را تکرار نخواهد کرد.

 

 به اندازه ی چاره هایی که نداشته ام، انتخاب کرده ام. در میانه ی راه هستم. با هزار و یک خیال و ترس و آرزو و انکار. از شک به راه آمده تا شک به راهی که بوده/نبوده یا حرکتی که داشته/نداشته ام. اضافه بر آن، تصورِ راه های دیگری که می شود جُست و کاوید. این روزها، بیشتر به گردباد و زمانی که به گردی بدل شده است فکر می کنم. احساسِ گیر کردن در چرخِ دوارِ زمان، احساسِ خفه کننده ای است. ترجیح می دهم جاده ای با سایه ها و چاله های فراون چشم اندازم باشد تا این که در چنین وضعیتی لگد بپرانم. یک وجه لازمش، تغییر شکل و شمایلِ زندگی است. با این که فکر، کارِ خودش را می کند اما دانستن هرگز کافی نبوده است. در شکل و شمایلِ زندگی ام آن تغییرِ لازم را، ایجاد نکرده ام. بخشِ بزرگی البته بسته به من نبوده است با این همه تغییر باید همه جانبه باشد. سر این یکی مساله اصلا دلم نمی خواهد غافلگیری عجیبی رخ بدهد. کمی حساب شدگی و کمی فرصت برای انتخاب کردن می خواهم تا تغییرِ ساختاری لازم را ایجاد کنم. تغییری که حضورِ خانواده و زندگی در بین آن ها، فرصت و اجازه ی کافی را به آن نمی دهد. تنبلی و ترسِ خودم هم کمی دخیل است و نه بیشتر! صبر به اضافه ی تغییراتِ اندکِ ممکن شاید کمی راه گُشا باشد نه بیشتر!

 

 بیست سال هم زیاد نیست. عمرِ آدمی است. ضربانی هر لحظه ساکت تر اما جدی تر. سایه ای سوارِ خیالات. زندگی هم که همه جوانبش بسته به گمان است و فکر و خیال. بیست سالگی استعاره ی جوانی است. واقعیتِ موجود اما فاصله ی عمیق و تلخی با جوانیِ منظور دارد. بدونِ آن شورِ جوانانه، با فکرهایی زخمی، چشم هایی پیرتر از همه ی اعداد... بیست سالگی، یک نقطه است تا به شیبِ صفحاتِ ممتد و همه خط های نکشیده ی بعدی فکر کنم. وَ آن واژه ی نه آمده و آن تجربه ی نه آموخته که سر هر خطی باید بنشیند.

 

بامداد 17 مرداد 96

 

24 ساعتِ بعد، پی نوشت:

مهربانی به غایت غم انگیز است. شادی در انتهای خود در یک غمِ بی نهایتِ معمولی مستحیل می شود. از دوست داشتن کمتر و از دوست داشته شدن بیشتر می ترسم. با این که همه چیز می گذرد و تاوانِ زمان را پس خواهیم داد، بابتِ این طرحِ تبسم نقش بسته بر سیمایم قدردانم. هیچ شادمانی فراتر از شادمانی نیست.

۱ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۰۲:۵۶
شایان تدین

 گاهی آدم، بی آن که بداند، پیش گوی زندگیِ خودش است. نوشتن، بی آنکه بدانم، یاری رسان است. این از آن جهل های دایمی و لازم است. از یادداشت های ماهِ پیش:

 فصلِ تحصیلی که گذشت، محصلی نداشت و جز بر فاصله ها نیفزود. کدورت ها، پرده در شد و بر سنگینی روابط و سنگینیِ قلب اضافه کرد. فصلی که گذشت، هر چه نداشت، فصل داشت. به ازای هر نزدیکی، چندین فاصله. من اما به امانِ خدا، همه چیز را، گاهی گذاشته ام، گاهی نگذاشته ام. تقلا کردم، به مقدارِ خودم. بدینی ام اما تیز تر شد. جزئی تر. عاطفه ام، حاملِ حفره های گودتری گردید و از این به بعد، راهی به پرُ کردنشان، نخواهم داشت.

 مثلِ سالِ قبل و شاید مثلِ هر سالِ بعد، کارهایی کردم و کردیم، اما نه به تمامی و نه مداوم. بریده هایی از از خود بر جا نهادیم اما جبرا، یا از تنبلی، بیش از این نتوانستیم. کار که بکنی اما نتیجه نبینی، حرف که بزنی اما نا قابل، هم نشین که باشی اما بی تاثیر، راه که بروی اما به نا کجا، تنها چراغی مرده می مانی در کفِ گوری. باید خزید، خاک را چنگ زد و به هر تقلایی شده منفذی کاوید. از من، چنین، بر می آید؟

 به نفر اگر باشد، حاصلم از آدمی امسال، سوی خُردی داشت. به وسعت اگر باشد _که هست_ مصاحب وسعت هایی شدم و چشم به اعماقی گشودم. و آموختم. از این بابت خوش بختم و خوش حال. شاید، باز باید فرو بریزد همه تصورات و خیالات و بنیان ها، تا آنچه کاری است و لازم، مجالِ سر از سرا در آوردن بیابد. به بهای همه ی حساسیت ها و عاطفه ها هم که باشد، راضی ام! راضی ام؟ اقل کم با این زندگی که کاری ندارم مگر لعن و نفرین، تا یک زندگی دیگر را، نومیدانه، پی بریزم.

 کدورت، فاصله، تلخی و پَکَری عایداتِ من اند. در قبالشان اما منفعل، حتی الامکان، نبوده ام. پشتم به همین باید گرم باشد. برای آنچه در پیش دارم. برای همه ی آن تصمیم ها که نگرفته ام.     منسجم تر. مداوم تر. کاری تر.

۰ نظر ۱۹ تیر ۹۶ ، ۰۵:۵۷
شایان تدین

 همه چیز تمام می شود. همه چیزِ این دنیا تمام می شود جز مرگ که مالِ این دنیا نیست. پروسه ی کنار آمدن یکی دو روزه نیست. دایمی ست. هر وقت چیزهای خودش را برای کنار آمدن و جنگیدن دارد. جنگیدنِ سر چیزی که منطقا نمی ارزد. اما خب دلِ آدم به دنیا و جاذبه های جان فرسایش عاشق می شود. عاشقی هم عالمِ دودو تا چارتا نیست. کنار آمدن همه ی زندگی است و برای بودن عمری باید درنگ کرد. ساعاتِ متمادی باید گریست. خودت بهتر می دانی که در خلوتِ خالی. عمیقا. از درون. مثلِ یک ایده. مثلِ یک فکر. پشت به آدم ها باید گریست و فرو خورد همه ی افسردگی ها و ماتم ها را. این عاشقیِ فرهاد است که بر بیستون نقش می بندد و این عاشقیِ بی وقفه ی ما خواهد بود که روزی نقش خواهد بست. ثمری بلکه نباشد اما نقشی از ما می مانَد. نقشی حاصلِ عشقی جان فرسا. عشقی کاهنده. عشقی که ثابت نیست و تمام می شود اما به پا، تاب دویدن می دهد و به چشم، فرصتِ دیدن. همه چیز این دنیا تمام می شود. همه ی این روزها نمی مانند و عکس ها و خاطره هایشان سنگینی می کنند. همه ی دنیا آنی می شود که به آنی گذشت. آن چه نیست و نمی ماند اما نگهداری می خواهد. عاشقی نگهداری می خواهد. تو روزی شاهدِ دنیای نیستِ خودت خواهی شد. دنیایی که به تردیدت می اندازد. در این که اصلا دیده ای و بوده ای یا نه؟ آن چه می ماند اما تردیدِ آغشته به تایید است و گاهی به تمامی تایید. تردیدها هم مثلِ گریستن اند. پشت به آدم ها. در خلوت. توی تاریکی. روزی تو شاهد دنیایت خواهی بود. تنها شاهدِ دنیایی که دیگر نیست. عاشقی به تو فرصتِ شهادت می دهد.

 

۱ نظر ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۳
شایان تدین

  یکی از دلایلی که آدمِ سیر از خواب جَست نمی کند این که نمی داند با بیداری اش چه کار کند. خودم را می گویم. نه که کاری نداشته باشم یا کاری نشود کرد. نمی دانم. یک ترس هایی هم هستند از جنسِ همین نمی دانم. لابد هر چه میل از سرِ لج می طلبد لذاتی هم دارد اما این که نشد زندگی! از همیشه ی خودم یادم است این سری ترس های بی پشتوانه باهام بوده. ترس های سراب گونه ای که به سمتِ هیچی کشیدندم. به سمتِ این که چک نکنم، پا در نگذارم و خلاصه به پا نشدنم ادامه دهم. میلی اگر به لذت هست اصلا باید که بماند. اما کاش خالص باشد. لذتِ آنیِ خالص. نه زیرِ سایه های ترسِ پوچ و اضطرابِ پوچ.

۳ نظر ۱۱ مهر ۹۵ ، ۰۱:۳۹
شایان تدین

  وقت هایی هستند کافی. سرِ وقت که باشم. با وقت که باشم بَسَم است. گفتن و شنفتن و نوشتن و خوانده شدن نمی خواهد. آنچه نباید راهی بدان ندارد. خودش ارضای خودش است. نوشتن و میلش مال آن وقت ها نیست. جورِ دیگری از نوشتن شاید؛ این جورش نه. مالِ حالاست. که فقدان در جریان است. حتی توی صدای یکنواختِ کولر. حتی پشتِ سیاهیِ یکنواختِ شبِ پشتِ پنجره. مالِ حالا که می دانم چه می خواهم و نمی دانم چطور. آن چه می خواهم فدای طریقِ خواستنم شده. فدایِ بی چارگی ام. و عدمِ شناختی که همه ی فاصله ها را پُر کرده است. همه ی دوروبرم را گرفته است. عدمِ شناختی که شده جانمایه ی هر رابطه ای. هر دیالوگی. عدمِ شناختی که از سرِ پذیرش عدمِ شناخت نیست و قدمی فراتر از شناخت را نمی طلبد آن چنان که غایتِ میلِ من است. عدم شناختی که قضاوت قاطی اش است. که قضاوت را برانگیخته. و ترس. ترسِ مدام و فرافکنی. وقت هایی هستند که هضمشان مشکل است. که بی وقت اند. که خالی اند. که سنگین اند. که چیزی باید باشد عوضشان. که جبرانشان کند. حالا وقتِ نوشتن است. 

۲ نظر ۰۹ مهر ۹۵ ، ۰۳:۲۲
شایان تدین

 به یک پاکسازی احتیاج دارم. حالا که چیزی به ماهِ مهر و بی مهری هایش نمانده. به یک پاکسازی از جنسِ سفر. نه خودِ سفر. به یک پاکسازی تا کم کند از آشوب. آشوبِ قلبم. خودم را زده ام به کوچه ی علی چپ. نادیده گرفته ام. فرض به غیر کرده ام. از خودم علاوه بر آن بی معنایی که می تواند هر کسی را سرِ هر خیابانی در بربگیرد حرف می زنم. از خودم علاوه بر ضد قهرمان های نمایش های معاصر حرف می زنم. که اغلب نه گذشته ای دارند و نه آینده ای و نه درکِ درستی از پیرامون خود و فقط به صورتِ جزئی دریافت می شوند. از خودم حرف می زنم. که حرف هایم را خورده ام. با آن که می دانستم آن چه سر وقت خودش گفته و روشن نشود دیگر گفته شدنش هم از سنگینی سایه اش کم نمی کند. حالا نفسم را می توانم قاب بگیرم. یکی یکی. و بشمارم آن چه را که می توانسته ام بر سرِ کسی بکوبانم با جمله ای و فقط جمله ای و جملگی بر سرم آمده. با همان کلمه ها و تندتر از آن چه فرض می کرده ام. و تمرین می کرده ام. و خطاب به دیگری در خواب و سکوت و تنهایی به خودم می گفته ام. فرافکنی عادتِ تلخی ست. تلخی اش از دهن نمی افتد. دانستن کفایت نمی کند و وقتش هم که سر رسیده است.

 یک پاکسازی. همین که تابستان باشد و کاری نکنم. حتی اگر زندگی این نباشد. می ارزد به همه ی روزگار. همین که از کسی نرنجم. کسی را نرنجانم. به فکر و خیالِ دیگری هدر نروم. آخِر آدم ها را که نمی شود شناخت. می شود درباره شان حرف زد. مساله سر رعایت است. رعایت کردن یا نکردن. و احترام. و گرنه از هر دوره و رابطه و سفر یک مشت خاطرات می ماند و صمیمیتی اگر به وجود آمده باشد. برای من تا همیشه فرضا. و البته حس احترام. فقدان احترام را نمی شود جبران کرد. با هیچ غرق شدنی نمی توان از یاد برد. صمیمیتی را که خوش به پنج روز و شش باشد چه احترامی است؟ احترام همپای صمیمیت است. نه که قرار است ماند. مانده شد. نه. بلکه باید رفت. و اجازه ی رفتن داد. اما بازی در آوردن و انکار و فرافکنی عادات حقیری اند. در بی چارگی همه ی ما مشترکیم. چاره در همین بی چارگی است. و اعتراف به آن. و رعایت. نمی گویم که عالَمی را رعایت کرده ام. فکرش را کرده ام. سعیش را کرده ام. و تنها چیزی که در اختیار دارم آن هم نه به تمامی رفتارِ خودم است. مسئولیتِ رفتار و تصورات دیگری با من نیست. من به خیلِ خیالاتِ خودم دچارم. و به این فکر می کنم که کلاهخودی حتما لازم است. از جنسِ خواب و بیداری. خیال و واقعیت. فکر و تجربه. چاره و بی چارگی. تا از شر هر آن چه باید مصون بمانم. بهتر بگویم؛ کمتر آسیب بخورم.

۳ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۶
شایان تدین