پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

  با گزیده شعرها سرِ سازگاریِ چندانی ندارم. مگر این که گزینش از پیِ پختنِ فکری باشد و به سوی چیزی دیگر ورای شعر. مجموعه شعرهای یک شاعر نیز بابِ میل نیست. بهترین اتفاق، دفتر شعری مجزاست از شاعرانی که دوست می دارم یا دوست خواهم داشت.

 

 شعر خواندن این روزها خیلی شخصی تر از همیشه است. شعر دیگر بسته به نظم و طنین آهنگینی نیست. دیگر ستونِ فرهنگی شفاهی و در پی تحکیم و تحکمِ آن نیست. شعر دیگر ابزار نیست و منتِ هیچ تعلق و تعهدی را بر نمی تابد. جهان مدرن گوشه گیری شعر را پذیرفته. من پیش تر بی فکر و مداقه ای شعر و شاعری ام را به گوشه ای بردم. انگار به تاسی از روحیه ی تاریخی که در آن زندگی می کنم. شعر در جهان امروز بیراهه ای بیگانه است که به کارکردهای زبان خیانت کرده است. به نشانه بودن و در نشانه ماندن. به انتقالِ مستقیمِ پیام. و البته با ذات رسانه های مسلط بر اذهان نیز در تضاد و تقابل است. در رسانه رمزگان از پیش گشوده اند. و مخاطب نیز به طور خودکار دریافت می کند. ماهیتِ فراگیر بودن چنین است. باید دو، مشخص، دوی دیگر، مشخص و چهارِ نتیجه نیز مشخص باشد. قواعد و قراردها مابینِ گیرنده و رساننده به طور ضمنی پذیرفته شده اند. کسی پاپیچِ کلمه ای نمی شود و کلمه مضمونی تهی است. چرا که حامل دریافتی واحد و مکرر است. شعر اما با زبان، با خانه ی وجودی اش، سرِ جنگ دارد. زبانِ مسلط، امروزه، فکرِ مسلط است و شعر عنصر نامطلوبی است که تسلط از زبان می زداید و کام نمی بخشد. به کلمه ی نشانه شده ای تن نمی دهد و محتوا در آن بسیط و متکثر است. شعر منشوری است گریزان از خود. لعنتی است دچار به جهان و تاریخ. در پذیرش این لعن و نفرین شدگی، قوای شعر حالا در تن دادن به هبوط و تبعیدی است که افلاطون برای شاعران خواست. شاعران رانده شده گان از درگاه اند. شعر در عصر ما بیهوده ترین چیزهاست و قدرتِ مقابله اش در همین نهفته است. هرگز شعر چنین سرِ ناسازگاری نبوده. چنین در محنت گرفتار نبوده. چنین بیهوده و چنین حیاتی نبوده است!

 

 منظور از شعر، شعرِ مدرن و منظور از عصرِ ما، طوفانِ فراگیرِ مدرنیسم است. منظورِ از شعرِ مدرن البته به روشنی و سادگی مشخص نیست و تناقضاتِ بسیاری در اعماقِ آن نهفته است. پی گیریِ ترجمه ها و تفسیرهای فرهادپور روشنگر خواهد بود. به ویژه  در کتابی به نامِ شعر مدرن که چندی است گِرد آمده، مستقلا منتشر گردیده است. سطرهای بالا قوتِ قلبی است نظری برای من و نه تحلیلی بر اوضاع شعر در کشور خودمان. منظور فرصتی است که بالقوه پیش آمده، طی سال ها و نه آنچه مرتجعانِ فرصت رُبایِ فرصت کُش سرِ بازارهای مکاره به وقاحت می فروشند. منظور از گوشه گیریِ شعر نیز، کشیدنِ هاله ای به دورِ خود، صومعه نشینی و مقدس بازی و اطوارِ شاعری نیست که باز پر از تکرار و حماقت باشد. آن تفاله ای تاریخی است. خرقه پوشی و صوفی بازی حالا بازاری شده. این رانده شدن، فرو رفتن در متنِ تاریخی و به در آوردنِ متن از تنِ تاریخ است.  اوضاع البته مشخص است. اینجا نیز سال هاست که شعر آشکارا هنر اول نیست و در عوض، حرکت های مدرنیستی در شعر ما نیز از جایی متوقف گردیده است!

 

 خواندنِ قطعه شعری، حتی برای چندمین بار، در کانالی تلگرامی یا در پستی اینستاگرامی هنوز برای من کار شاقی است. به سطرِ آخر و نقطه ی پایان می رسم هر بار و باز از نو می خوانم. چیزی این میان می پَرد. از دسترس خارج می شود. آن، هشیاریِ من و تمرکزِ ذهنیِ من است. خواندنِ دفتر شعری ناب خود نوعی مقاومت است. گشت در دنیایی پیوسته و متجسم و گذار از متن به سوی تداعی ها، به واسطه ی تمایلات. خواندنِ یک دفتر شعر حتی در عصرِ حواس پرتی مطالعه ای عمیق می طلبد. غوطه ور شدن در خیالی متجسم و تو به توی سیاه و سپیدِ کتاب رفتن و در نهایت، بخشی از کتاب شدن و افزوده ای بر کتاب شدن و کتاب شدن!

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷
شایان تدین

ماجرای دی ماه آزمون سختی بود که از سر گذشت. برای طبقات مختلفِ اجتماعی و گروه های مختلفِ سیاسی. آزمونی که رسوایی ها به بار آورد و یک بار دیگر، شکست ها و سقوط ها را بهمان گوشزد کرد. واکنشِ اصلاح طلب ها، به طور خاص محمد خاتمی، فاتحه ی اصلاح طلبانِ حکومتی را خواند و تحقیرهای طبقاتِ متوسط رو به بالا نیز توخالی بودن بسیاری ادعاها و وقاحت بسیاری دیگر را در برابر تماشاگری مان قرار داد.


 آنچه کمتر در آن روزها به چشم آمد میلی به فهمیدن بود. به درک وضعیت. و دقتِ نظر در تاریخ اخیر و آینده ای که به ابهامی ترس خورده و جنون آمیز مبدل گردیده است. نشنیدن و ندیدن از انبوه شنیدنی ها و دیدنی ها از عادات روزمره ی ماست و واکنش های کجِ ناشی از فهم های ناقصِ پر از تناقض و تنفر و حرص از آفاتِ روزگاراند انگار.


 کتابِ حاضر، جنبشِ خستگان، به قلمِ امین بزرگیان، فتحِ گفتگویی است که عجالتا ما را به خود فرا می خواند. و نگاهِ نافذ نویسنده اش، بی هیچ رو در بایستی، از رو در رویی با واقعیت و صراحات آن نشات گرفته است و تلاشی است برای فهمِ موقعیتی که جامعه ی امروز ما به عنوان بخشی از منطقه ی خاورمیانه و دهکده ی جهانی در آن فرو غلطیده و در پیچ و تابی دردناک است. زبانِ نویسنده نیز پیراسته، دقیق و خوشخوان است. در جهتِ کاستن سوء تفاهمات و سوء شناخت هاست و اگر چه تاکید می گذارد و می کاود، بر تعارضات نمی افزاید.

 کتاب از چهار فصل تشکیل شده است. هر فصل نیز آراسته به نقشی است که فرایندِ فراخوانی ماهیتِ فصل را گوشزد می کند. فصل اول، آزاد سازی، که به ریشه های اعتراضات دی ماه می پردازد و مروری است بر سیاست های نئولیبرالیستیِ مسلط. هر تحلیلی از گفتمان های مسلط در جمهوری اسلامی منهای درک سیاست های نئولیبرالیستیِ و بسته ی اقتصادیِ واحدِ حاکم که از دولت رفسنجانی به بعد فراجناحی بوده است تحلیلی ناقص، ابلهانه یا مغرضانه است. اصلاح طلبان، چنان که دیده ایم، فکر و زبانشان از درکِ مسائل موجود قاصر است و در سطح کلان البته منافعشان را در خطر می بینند. ناگفته نمانَد درکِ درستِ این سیاست ها، که با هر رنگ و رو و ترفندی، به چیزی نینجامیده است مگر فقیرسازیِ جمعی، در پرتو جهانیِ آن است که شباهت ها و تفاوت ها را آشکار می کند. و این همان کاری است که نویسنده در فصل های ابتداییِ کتاب انجام می دهد. در فصل اول نویسنده دو مورد را نیز می کاود. یکی طرح کاروزی و دیگری، با کاربستِ استعاره هایی تنانه و عینی، شب های کارگران کارواش.

 

 فصل دوم؛ بردگی. در واقع تعیین جایگاه و موضع دولت کنونی است و شعارهای اصلی و ادعاهای آن. دولتی که خود را اعتدال گرا و میانه رو می داند. بزرگیان با هوشمندی میانه روی را می شکافد و مبانی آن را تعیین و گاه تفسیر می کند. در بخش دیگری نیز به مساله ی آقازادگان می پردازد و از نیچه برای طرح نظریه اش وام می گیرد. فصل سوم که همنام کتاب است جنبش خستگان نام دارد و خود سه قسمت دارد. فقیرسازی، تماشاگران، زوال آینده. ایده های اصلی نویسنده در شرح و شناخت و قضاوت وضعیت در این فصل گنجانده شده است. از مهم ترین مسائل مطرح به گمان من، مساله ی تماشاگران و موضع و جایگاه آن ها در برابر اعتراضات دی ماه است. در واقع همان گروهی که به اعتراضات و معترضان با تحقیر و انکار نگریستند یا ننگریستند و با آن همدلی نداشتند. بزرگیان از آن ها به عنوان مخالفانِ تماشاچی یاد می کند. حال مساله ی مهم. برای شناخت وضعیت موجود. جنبشی که اکنون در شهرهای کوچکتر به راه افتاده است، نه فقط عکس العمل به هیات حاکمه که به شیوه ی زیست خود همین تماشاچیان مخالف حکومت هم هست، عکس العملی به شکاف طبقاتی و آن سبک زندگی یی که طبقه متوسط دست کم در سازه اش نقشی ویژه و موثر داشته است. هر تحلیل و موضعی منهای این درک ناقص و ناکار آمد است. باید بدانیم جنبش خستگان، توامان از دل اعتراض به فساد حکومت و همچنین سبک زندگی طبقه ی متوسط سر بر آورده، و مخاطبانش حتی مخالفان طبقه ی متوسط حکومت است.

 

 رفیق عزیز و دانشمندم، مهران چهرازی، در همان روزهای پر تنش، در مطلبی به شجاعت و روشنگرانه، از لزوم تحلیل نرفتنِ انرژی موجود گفت و همچنین دوری از منطق های تحلیل گرا تا حفظ و ارتقای انرژی. طبقه ی مسلطِ متوسط اما مسیری دیگر در پیش گرفت. مسیری که پیش تر آغاز کرده بود. مبارزات خیالی، فصل پایانی کتاب است و نقدی است وارد به شکلِ مبارزات طبقه ی متوسط، حتی وقتی که ادعاهای بادکرده ی چپ گرایانه را یدک می کشد. بزرگیان خلاصه ای از گفتمان چپ را در دهه های اخیر، از شصت و هفتاد به بعد، شرح می دهد تا به دچاریِ امروزمان برسد. خلقِ شکل تازه ای از تفکر انتقادی. مبارزه ی تخیلی مجازی. به سبب فقدان واقعی جنبش های سوسیالیستی و مردمی و انتزاعی شدن مبارزه، زبان به هدف جبران این کمبود دست به کار شد. در فضایی که مخاطب و مشتری هر دو از یک طبقه بودند. طبقه ی متوسطِ رو به بالا. بازیگرانی که به سبب جدایی عینی از مناسبات بیچارگی و فقر، به جمعیت بی شکلی از هورا کشان و نفی کنندگان هر آن چیزی بدل شده اند که برچسپ چپ و راست به خود گرفته است. و این زنگِ خطری است که هر روز بلندتر به گوش می رسد. نویسنده با ذکر مثالی سعی در فهماندنِ موثرتر مطلبش دارد. دیدیم چگونه رخدادهای دی ماه سال ۹۶ درون رویداد دختران خیابان انقلاب هضم و فراموش شد، و رسانه ها و روشنفکران به جای پیوند زدن مساله ی زنان به تهی دستان، توجه ها را از مساله ی بی صدایان منحرف کرده و به خواست حجاب اختیاری یا آزادی پوشش، تصعید دادند. و این یعنی کاهشگری. و کشتنِ پتانسیل های پنهان و آشکار. و نه تنها تحلیل انرژی بلکه انکارِ مساله. در این وانفسای موضع گیری های پرشمار، پرشتاب و بی تامل و بی ارزشِ فضاهای مختلفِ اجتماعی خواندنِ این کتابِ 170 صفحه ای و بحث و گفتگو پیرامونِ مسائل آن ضرورت خاصی دارد. نه صرفا برای افزودن به کلکسیونِ فضاهای مبارزاتیِ تخیلی مان، که برای سنجش درکمان از وضعیتی که در آن غوطه وریم و چشمِ دیدنش را نداشته ایم و فراتر از آن، عمل کردنی که ناشی از درکی حتی الامکان درست و دقیق باشد. 

 فصل پایانی در واقع نوعی هشدارِ آگاهی بخش نیز می باشد. به خطری که امروزه گفتمان چپ را تهدید می کند. خطری که بیش از هر عاملی ناشی از واکنشی شدن و تجملاتی شدنِ آن است. مسائلی که نویسنده پیش تر نیز درباره ی آن نوشته است. غسل تعمید دادن و خالی کردن هر گفتمان و تفکر انقلابی از اصلی ترین مکانیسم هایی است که سیاست های نئولیبرالیستی در سر تا سر جهان برای دفاع از ماهیتِ خود از آن استفاده می کند. روانکاوی از نمونه های برجسته ی این مساله است. که امروزه به نفعِ وضعیتِ موجود و در جهتِ تایید و تحکیمِ آن، تنها با خالی شدن از خاستگاهِ انقلابی و ماهیتِ ساختار شکنانه اش، در مقام کالایی تجملاتی، رخصتِ بروز می یابد. 

 

 در پیوست، بخشِ نهایی، نویسنده ما را با مقاله ای از والتر بنیامین مواجه می کند. آموزش پرولتری. ای کاش مقدمه ای هر چند مختصر بر آن می نوشت یا در طول کتاب دقیقا علت ترجمه ی چنین مقاله ای بر خواننده معلوم می گردید.

 تقدیمِ کتاب نیز به یونس عساکره است. مردی که در روز یک شنبه 29 اسفند 1393، در اعتراض به مصادره ی دکه ی میوه فروشی اش، در مقابلِ ساختمانِ شهرداری خرمشهر خود را به آتش کشید. قاضیان ماجرای او و ماجراهای دیگری را که شرح می دهد، حاوی معانی روشنی از وضعیت امروزمان می داند. اشاراتِ کتاب فراتر از طرح کلیات اند و با بررسی مواردی سعی در فهم دقیق تر و جامعه شناسانه ترِ ساز و کارهای مسلط و کنش و واکنش های اقشارِ فراموش شده دارد. سوال هایی را مطرح می کند. مواردی را شرح می دهد و نظریات و قضاوت هایش را بسط داده حتی به ارائه ی پیش نهاداتی در این تنگنای پر آشوب می پردازد.

 نویسنده در طولِ کتاب، از متفکران برجسته ای چون نیچه، هانا آرنت، کلاین و دیگرانی که در کتابنامه آن ها را بر شمرده برای درک جامعه شناسانه اش از وضعیت موجود یاری می گیرد و برای فهم بیشتر، به اختصار، وام های نظری اش را توضیح می دهد تا به بسطِ آن بپردازد.


 نهایتا این که درک پیچیدگی های وضعیت موجود از ضروریات است. تا در خلا حرف ها و موضع گیری ها را به سمت یکدیگر پرتاب نکنیم و واقعیات را به نفع نیاتمان کنار نرنیم. زبان، در چنین وضعیتِ پر از گسست و مخدوشی، به کامِ قدرت، مفاهیم و واقعیات را قرقره می کند. پرده برداشتن از مبانی و درک مسائل واقعی یکدیگر و پیوند زدن آنها از مسیرهای دشواری است که باید در آن، قدم های شمرده مان را سِفت گردانیم. خواندنِ چنین کتابی علاوه بر آنکه مایه ی خرسندی است ترسی را دوباره بر می انگیزد و البته میلی به جنبیدن. مسائل آن با امور روزمره عجین اند و بنابر این به نوعی لمسِ ذهنیاتِ تک تکِ ماست. لمسِ خستگی ها، ترس ها و نفرت های روزمره ی همگانی. جنبش خستگان، جنش انرژی های فروخورده و انکار شده است. جنبشی از سر ناامیدی که گاه از هر امیدی قوی تر عمل می کند.

 برای دانلودِ رایگان و چگونگی پرداختِ هزینه ی اختیاری و حائزِ اهمیتِ آن آدرسِ زیر را جستجو کنید:

https://aminbozorgian.wordpress.com/2018/05/28/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A8%D8%B4-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86/

۱ نظر ۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۵
شایان تدین

 در یکی از روزهای 92، وقتی فقط شانزده سالم بود، رمانِ قبلی اش را، بدونِ آشناییِ قبلی خریدم. فقط به این خاطر که منچستر یونایتد را دوست داشتم و دارم. همان حوالی نیز یکسره خواندمش. جزئیاتِ کمی از آن در ذهنم مانده است همراه با یک لذتِ گنگ.

 

 باید، به نویسنده ای که عرقِ جان می ریزد تا کارِ خود هموار گرداند احترام گذاشت. مهدی یزدانی خرم در این دو رمان (رمان اولش را نخوانده ام)، تلاشِ بی وقفه ای را برای دست یابی به سبکِ بیانی و طرزِ روایی خاصِ خود دنبال کرده است. سرخِ سفید، بستگیِ عمیقی به تهران، تاریخ، حال و هوا، جغرافیات و تحولاتِ آن دارد و هر یک از این ها از حلقه های اساسیِ معمولا نادیده گرفته شده در بسیاری داستان های کوتاه و بلندِ فارسی است. زبان، ضرباهنگِ تندی هماهنگ با ویژگی های رواییِ رمان دارد اگر چه همچنان می تواند، با ویرایشِ بهتر و بیشتر، پیراسته تر باشد.

 

 سرخِ سفید پر از جزئیات است. جزئیات، مایحتاجِ اصلیِ هر رمانی است. سرخِ سفید از این حیث رمانِ پرداخته و جان داری است. جزئیاتی پر دامنه که نویسنده همه ی سعی اش را نموده سازنده ی یک کلِ واحد نیز باشند. با این همه برخی فرازها و فصل های کتاب، مستقلا ارزشمندتر، جذاب تر و خواندنی تر اند. (درباره ی سه چهار تا از آن ها به طورِ خاص بعدتر خواهم نوشت!) و همه ی فصل ها طبعا با یکدیگر برابر نیستند و همه ی پیوندها هم استحکامِ کافی و به یک اندازه ای ندارند.

 

 " هر کس جنونِ شخصیِ خودش را دارد و ژاپنِ شخصی اش را..."

 در این رمان 226 صفحه ای، زمان، کاویده و بازکشف می شود. از فاصله ی بین راندها، تنفس ها و مصدومیت های 15 مبارزه ی رزمی کارِ سی و ساله در خیابان شانزده آذر در سال 91، بارها به آستانه ی انتخابات اولین دوره ی ریاست جمهوری، آن روزهای برفی دی ماهِ 58 بُرده می شویم و این طور، زمان کِش می آید و کاویده می شود. اطلاعات درباره ی شخصیتِ محوری نیز، در همان اوایلِ رمان، جا به جا داده می شود. طی همراهی با مسیرِ ترسیم شده کم کم با روحیات و موقعیتِ رزمی کارِ سی و سه ساله بهتر آشنا می شویم از جمله با ژاپنِ شخصیِ دامنه دارش که از بن مایه های تکرار شونده ی کتاب است. "هر کس جنونِ شخصیِ خودش را دارد و ژاپنِ شخصی اش را."

 

 از برجستگی های رمان، توصیفِ جسورانه اش از روحیه ی روزهای پس از انقلاب، متمرکز در یک ماهِ خاص، دی، ماهِ به دنیا آمدن نویسنده، راوی و ماهِ شکل گیری نطفه های متعددِ فصل های کتاب است. یزدانی خرم آن روحیه را با طنازی واقع گرایانه ای در جا به جای کتاب توصیف نموده است. روزهایی که همه در یک شوک و هیجان فرو رفته اند و همه چیز تند و بی قفه و غیر قابلِ تصور پیش می رود. "شور انقلابی چیزِ عجیبی است. جان را می گیرد و تاریخ را کنار می زند." با این همه او به روحیاتِ تاریخیِ آن روزگارِ پر تلاطمِ خونین وفادار مانده است.

 

اقبال و بخت باید، فضل و هنر چه سود ...

 ماجراهای رمان در جهانی است که اتفاقات بر سرِ آدم ها خراب می شوند. اتفاق گاهی، جنازه یخ زده ی لک لکی زیر برف است، گاه تیرِ بر سینه فرو نشسته، گاه تصادفی هولناک، گاه استخوان های رضا خان و استالین، گاه جنازه ی دریده شده ی هویدا، گاه نشستِ زمین و بسیار ریز و درشتِ دیگر. ترجیع بندِ رسمِ روزگار است شاید بیانگرِ جهان بینیِ حاکم بر جو رخدادهای کتاب است. جبر و اتفاق (بخت و اقبال) عناصر محوریِ این جهان بینی اند. آدم هایی در زمانی نامناسب و مکانی نامناسب با ترس های فراگیر که امکانِ بهترین انتخاب از آنان سلب شده است. 

 

 وضعیت و ویژگی مشترک بین همه ی شخصیت های حاضر در این رمانِ پر پیچ و خم، سرنوشت و عاقبتِ دخترِ نه چندان زیبایی است، در صفحاتِ ابتدایی، که در یکی از روزهای دی ماه 58، دارد برای خودش چای می ریزد و اتفاقی گلوله ای که دیگری را نشانه رفته بود، بر سینه ی چپ او می نشیند و دختر به سادگی جان می دهد. مریم بابایی می میرد و هیچ چیز از او به یاد نمی مانَد. تاریخ فوتش را حتی به اشتباه ثبت می کنند و راوی، شوخی روزگار تعبیرش می کند. دختری که راوی هم درباره اش چیزی به یقین نمی داند و تنها یک سری احتمالات ردیف می کند و بلاتردید، قرار است فراموش بشود. شوخی روزگار است دیگر.

 

 

 از شگردهای کتاب یکی تغییرِ جایگاهِ راوی است. دو فصل مانده به پایان، راوی از سومِ شخصِ غایب به مبارزِ پانزدهم، تغییرِ جایگاه می دهد. این جا به جایی به گمان من توجیهِ قابل قبولی در دلِ کتاب ندارد غیر اینکه تاکیدی است بر شخصِ نویسنده  که راویِ کتاب است است و متولدِ دی ماهِ 58. همان ماهِ کذایی که شخصیت های رمان در آن پرسه می زنند و اتفاقاتِ ناغافل یکی پس از دیگری بر سرشان هوار می شود.

 

 ارواحِ سرگردان در کتابِ حضوری سراسری دارند. رابطه ی میانِ ارواح مشروطه خواهانی که به فکرِ فتحِ دوباره ی تهران اند با  روحیاتِ شخصیِ رزمی کارِ سی و ساله خیلی از اشاره هایی در سطح فراتر نمی رود و شوخ طبعی های مابینِ دیالوگ های ارواح نیز برایم چندان قابلِ درک نیست. ارواح سرگردانِ اگرچه گاه بر جذابیتِ فضا افزوده اند اما چفت و بستِ لازم را ندارند و با این که جا به جا تکرار می شوند، شوخ طبعی های لوثشان قوت و توجیه خاصی ندارد و اقل کم برای من که نداشت.  

 

" گاهی آدم ها جوری فراموش می شوند که خودشان هم نمی توانند از این فراموشی نجات پیدا کنند."

 همه ی شخصیت های غمگینِ کتاب، به سوی فراموشی پیش می روند. سرخِ سفید با تکرارِ شعارِ پیشین، "گورِ پدرِ تاریخ..." رمانی است وابسته به تاریخ؛ آن جا که تاریخ نویسان برایشان جذابیت و لزوم ندارد. تاریخِ تنهایان، شکست خوردگان و عاقبت، فراموش شدگان. "همه ی گم شده ها روزی پیدا می شوند." یزدانی خرم در این کتاب، پیروِ کتاب قبلی اش، جدی تر و مستحکم تر از آن، با قلم و خیالاتِ خلاق و جسورش، گم شده های فراوانی را احضار می کند. باید، به نویسنده ای که عرقِ جان می ریزد تا کارِ خود هموار گرداند احترام گذاشت. خواندنِ سرخِ سفید، خاصه نیمه ی اولِ آن، لذتِ بی همتایی بود.

مرداد 96

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۲:۰۲
شایان تدین

 تا بارِ کجی را پیشه ی راهِ ناهموارم نکنم. تا سست، بنیادی ننهم و کج، بار نیاورم. خودم را این چند سال، خودِ دانه به دانه ام را، خودِ بی تجربه، کم خوانده، کم دیده و کم دانشم را به کند و کاوِ آنچه می فهمم و آنچه می بینم وا داشته ام. از قافله عقب نمانده ام چرا که تا این جای کار، که مبتدایِ کار است، منکرِ قافله بوده ام. وسعتِ نگاه را جستجو کرده و خواسته ام و در این راه و بیراه، بندیِ بندِ حواشی و هوس ها سعی کرده ام نباشم. در این وضعیتی که به سر برده ایم، نسل ما را، به دلایلی، معلمی نبود که جوانه بشناسد یا شکوفه بپرورد. نه، هیچ، اسیرِ محیطِ در بسته، پا شکسته ی خود بودیم. در این آشفته کده ی لگدکوب می لولیم که سکوتش، آشوب است و کر می کند و نورش، آلودگی است و کور. بسته ی این منجلاب نبودن، ورطه ی خود به در کشیدن و راهِ خود پی گرفتن کارِ دشواری است. آزمونی است دم به دم که نفس به شماره می اندازد و فکر، به تنگی. تصمیمی گرفته ام، به جد _که جهدِ بسیار می طلبد_ و فرایندی است که تا دو، سه، چهار سالِ دیگر مرحله ی تازه ای خواهد بود در زندگی ام. کاری به کارِ این تصمیم حالا ندارم. غرض، نوشتن از تازه ترین کتابِ منتشر از گلستان در این دیار است که فکرِ قبلی _که فکرِ بعدی هم هست_ غالب شد، فکری که گلستان نیز تقویتش نمود.

 

 در پیمودن راهی که گفته ام، در جستجوی وسعت نگاهی که فروغ می گفت، کتاب ها زنده تر بوده اند. از زنده ترینِ کتاب ها و کلمه ها، از آنِ گلستان است. یک دو سالِ گذشته، این طرف آن طرفِ مجازی، نامه به سیمین را می دیدم و حسرت به چشم می ماندم. معلوم نبود حالا حالاها به دستمان برسد. با این همه فرجی شده است و کتاب _که کم تر کسی فکرش را می کرد_ منتشر شده است. به نظر با حداکثرِ آنچه ممکن بوده است. صبوری، اینجا جایز نبود. فرصتِ میسر، دری تازه است به دنیایِ بی پایانِ ذهن و زبانِ گلستان که با همتِ عباسِ میلانی پیش تر، آن ورِ این مرزها، در حیاتِ فکری و فرهنگیِ ایرانی چاپ شده بود. مقدمه ای سنجیده، کوتاه و خواندنی هم دارد به قلمِ شخصِ جنابِ میلانی. نامه به سیمین یک نامه ی معمولی، کوتاه، بسته به یک موضوع و به یک قصد نیست. نامه ای است مثلِ فکری گشاده. پرّان و فرّار. فکرِ زخم خورده ای که به حیاتِ کلمه می تپد. به واقع، نوشتن، همیشه برای گلستان نوعی اندیشیدن است و بلکه موجه ترینِ آن. کلامِ گلستان، سرریزِ یک عمر تجربه است؛ تجربه ای آموخته چنان که همشهریِ محبوب و ستوده اش گفته بود. به قولِ میلانی پشتوانه ی هر اشارت، دریایی از خوانده ها و اندیشیده هاست. خواندنِ چنین اشاراتی، در حد توانایی و امکان، باید دقیق و موشکاف باشد. نوشتنی که اندیشیدن است، خواندنی به وقتِ اندیشیدن می طلبد. جدایی و واسطه بر نمی دارد. نوشتن، اندیشیدن است و خواندن باید که اندیشیدن باشد. گلستان و هر بزرگِ دیگری در قواره ی او _شرقی باشد، غربی، شمالی یا جنوبی_ یک توانِ فکری/زبانی است، یک ژرفای شناخت است، یک میلِ دقیقِ کنجکاوی و کاوش و غربالِ مدامِ خود است. باید آموخت و به راه افتاد. برای جزئی از جماعتِ گیج نبودن، برای آشفته ای میانِ گله نبودن، برای ساقط نبودن، قصه، گفتگو، فیلم ها و حال، این نامه ی گلستان مددرسان و پیش برنده است. یادم می اندازد نباید خو بکنم به نفهمی، به تنبلی، به ساده انگاری و به حماقت. هر چند راضی کننده ی نفس و غرورِ خام باشد مبادا وانمود به دانستن کنم که مگر تباهی عمر و فسادِ فرصت نیست. نه باید از گوشه ی تنگی، نظر بیندازم و آنچه خودم، به میلِ ناقصِ خودم هوس کرده ام را، جایِ واقعیت، جای شناخت، حواله کنم و پزش را بدهم و حالِ کریهش را ببرم. گلستان، ناقوس است. به حرکت، سرزندگی و شناخت. به دیدن و اندیشیدن. و از آن فراتر، جستجوی مرزهای پیش رونده در اندیشیدن های گسترده. به سمتِ یک چند راهِ پرپیچ و خم، ناهموار و طالبِ جد و جهد.

 

 ستایش نویسی شده است، خب شده است! منظور، قبولِ هر چه گفته شده نیست. محضِ همان وسعتِ نگاه است. برای ستایش هم که به از گلستان؟ شما بگویید؟ گلستان _و نه تنها او_ به واقع و برای شخصِ من تمام نشدنی است. این نامه ی تازه در آمده هم، تازه به تقویم نیست. چه که سالِ نوشته شدنش 69 است و از انتشارِ اول بارش، در آمریکا، ده سالی می گذرد. اما تازه است. یک متنِ زنده که خود، زمانِ مرده ای را نیز حمل می کند. تاریخِ سپری شده ی تلنبار شده ای را. تاریخِ معاصرِ ما را. برای سیمین از گذشته می گوید. هی حرف تویِ حرف. خاطره، نقد و تلنگر. شکلِ زیگزاگِ خطِ سیر فکر. در گفتنِ حقیقت _از دیدِ خودش_ انعطافی نمی ورزد و خود بدین، معترف است. به میلانی هم گفته بود که البته نگرانِ احساساتِ سیمین هم بوده. با این همه احساسات این چنینی اولویتِ گلستان نبوده اند و نیستند. این متن/نامه، که به هر حال مخاطبش دوستی قدیمی است، از قدیمی ترین هاشان، خالی از عاطفه و حسرت و دلتنگی نیست. دلتنگی اما اولویتِ گلستان نبوده. سیمین را می طلبد که بیاید، چند روزی بماند، که خیلی حرف برای گفتن دارند و نوشتنِ این نامه، شاهدی است بر آن خیلی حرف ها. از هر کس و هر چیزی. زبانِ زنده و فشرده ی گلستان خیلی چیزها در خود، متراکم دارد. متراکم از اندیشیدن و تجربه آموختن. موجز و شیرین اما نه به قصدِ هنر نمایی و گرته برداری. بلکه فرایند و چاره ای است برای اندیشیدن. و درست اندیشیدن. و بیانِ دقیقِ این اندیشه. از کسی که به غرورِ صادقانه ای می گوید هر که بوده جز از خودش نبوده و حالا، آینه ی دق خودش، تاریخِ صدساله ی ما را، برای سیمین تشریح می کند. آینه ی دقی که سیمین هم در آن حضوری پررنگ دارد و بلکه، از زاویه ای غیر، بدان نگریسته و اندیشیده است.  

 

 صد صفحه نامه، که بیش از این بوده و صفحاتیش گم شده، صد صفحه ی پُر تپش، پُر چگونگی و پُر چرایی که در قالبِ یک نامه ی نه چندان آشنا، گِرد آمده است. سخن از استعمار، از مهاجرت، از فرهنگ و مانع ها و اضدادِ آن، از آل احمد و خیلی چیزها دیگر که از قطار کردن حاصلی نیست. آنچه میانِ این همه برجستگی در این صفحات اما برجسته تر نمود، آن چه نباید بود است و آنچه گلستان بر نتابیده و نبوده. هم او که وطن را یک امرِ فرهنگی می داند و فرهنگ را ورای هر وطن، نه خواسته اسیرِ لجنی بماند و نه لولیدنِ مثلِ یک کرم را انتخاب کرده است. این را در عمل زندگی کرده است و در کلام، خطاب به سیمین خانوم، دوستِ دیرینِ نازنین، آقای ابراهیم گلستان می نویسد که با این ها نبودن، از این ها جدا بودن، حداقل وظیفه ی آدم به خودش است. تا باد چنین بادا! 

۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۶
شایان تدین

 ما تقریبا هیچ وقت شبیه خودمان نیستیم.

خولیو رامون ریبیرو

 از بین رفتن مرز بین خواب و بیداری نوعی اختلال محسوب می شود. در ادبیات اما، نویسنده اگر قابل و دانا باشد، محوِ مرزها و جا به جایی خط کشی ها، ترفندی است که جواب می دهد.

 مهم ترین تفسیرها از ماهیتِ جستجوگران دره ی نیستی را می شود لا به لای خودِ کتاب پیدا کرد. کتابی که به خودش می اندیشد و خودش را بازبینی، بازخوانی و تصحیح می کند. ادبیاتی ماورای ادبیات.

 سرنخ هایی را البته می توان ذکر کرد. نویسنده ای از شهر بارسلونا و طبعا وامدارِ فرهنگ و ادبیاتِ غنی لاتین. انریکه ویلاماتاس با جسارتی که از نویسنده های هم زبانش فرا گرفته به قید و بندی بند نیست. آنچه قصه، پژوهش، جستار، خاطره و قطعه ای ادبی را از یکدیگر متمایز می کند در میانِ کارِ او نیست و نوشتن/خواندن که به اینجا می رسد، یک نام الساعه در خاطر جرقه می زند؛ پیرمرد بوینس آیرسی، با شدتِ هر چه تمام تر: خورخه لوییس بورخس. ویلاماتاس بر فرازِ شانه های ادبیات، مدام بینِ نام ها و مکان ها و نقل قول ها رفت و آمد می کند و دستش (چنان بورخس) به هر سمتی که سویی باشد کشیده می شود.

 جانِ سالم به در بردن از یک بیماریِ مهلک. این آستانه، نقطه ی ثقلی است که موجباتِ نوشتنِ این کتاب را فراهم آورده است. یک سو، زندگیِ شخصی ویلاماتاس و تجربه ای که از سر گذرانده است. سویِ دیگر، قصه به قصه ی کتاب _هر کدام به نوبه ی خودش_ ردی از این حادثه را حمل می کنند. واقعیتی است اسنادی که در هر قصه در جای خیال می نشیند. تجربه ای اساسی که طبعا هر کسی را تکان می دهد و به تغییراتی وا می دارد. بعضا این نقطه ی ثقل، که نیروی محرکه بوده به نقطه ی تعلیق بدل می شود و در یک قصه (نینیو) شکلِ مجادله ای با خود را پیدا می کند؛ با خودِ پیش از حادثه. گفتگویی درونی که در یک جا به جایی، بیرونی شده و در جدال پدری با پسرش، تجسد پیدا کرده است.

 هر فراز از جستجوگران دره ی نیستی تجربه ی رویارویی با مرگ است در دلِ زندگی. تجربه هایی نه یک شکل و نه شمایلی. فرازهایی اند پس از آستانه؛ از زندگی، که تعریفِ بلندِ مرگ است و مرگ، که شیرین است برای این که از دست فکر به مرگ خلاصمان می کند. هویتِ کتاب به تکه های پراکنده ی آینه می مانَد. البته که هر تکه برای خودش آینه ای است متمایز و مستقل. اما به هر حال دستی هست که دست از نوشتن نکشیده و این تکه ها را کنار هم گرد آورده. آن دست _ با همه پرش هایش_ پیوستگی این قصه ها را نگه می دارد. راویِ فعال، نوشتن را برای نویسنده نیز تجربه ای خواندنی می کند. با سرک کشیدن به کتاب ها و یادداشت های شخصی و تکرار جملات و صفات. تکراری که بیهوده نیست و تنیدگی کتاب را به رخ می کشد. چه تکرارِ یک نقل قول از کافکا باشد که از پیش در آمد قصه ی اول به نامِ یکی دیگر از قصه ها می رسد و کیفیتش را در همه ی قصه ها دنبال می کند. چه تکرارِ یک سری موتیف که هسته و پیش برنده ی قصه ی روز موعود اند. دست به هر سویی کشیده می شود اما بعضا عاطفه (ایلومینادو)، بعضا روایت(چون او نخواسته بود)، بعضا نویسندگی (روز موعو) و بعضا اندیشه (شکوه انزوا طلبی) نقشِ برجسته تری دارند.

  این روزها از در آمیختنِ خیال و واقعیت زیاد می شنویم. زندگی کردن صفحاتِ یک کتابِ قصه اما ایده ی گستاخانه ای است. توانایی تبدیل شدن همزمان به راوی، قهرمان، قربانی و شخصیت اول از هر قلمی بر نمی آید. این نوعی خاص از در آمیختنِ خیال و واقعیت است که غنی است. چرا که نویسنده از توبره ی سرشارش بی پروا بهره می گیرد و خلاقیتِ شگفتی را طلبیده است.

 اگر  دن کیشوت داستان مردی است که جرئت پیدا کرد به رویاهایش جامه ی عمل بپوشاند، داستان پترونیو هم سرنوشت داستان نویسی است که جرئت پیدا می کند داستان های خودش را زندگی کند؛ او برای این کار حاضر است هر هزینه ای پرداخت کند، حتی اگر به قیمت دست کشیدن از حرفه ی نویسندگی باشد. ویلاماتاس اما دست از نوشتن نکشیده و همه ی این ها را در قالبِ مبدلِ قصه هایش ریخته است. طرح ریختن و نوشتنی که جز از عاشقی به ادبیات و ماورای ادبیات، به آن سوی روشنایی، آن سوی مرگ و زندگی، بر نمی آید. حیف که جز این کتاب به ترجمه ی امیر جنانی و مهتاب صابونچی تحفه ای دیگر از او به زبانِ فارسی در طاقچه ی کتاب هایمان نداریم. 

_girl_reading_a_letter_by_an_open_window_ 

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۹
شایان تدین

این مطلب درباره ی مجموعه قصه ای از امین فقیری در دو ماهنامه ی علمی دانشجویی ادبیات/ دانشگاه شیراز/ سال چهاردهم؛ شماره بیست و پنجم/ اسفند 1395 -به همت و سردبیریِ محمدحسین توفیق زاده- منتشر شده است. 

 آمده تا اندوهش را قسمت کند: امین فقیری بیشترِ قصه ها را حوالی سال های شصت دو و شصت و سه نوشته است. سال های آژیر و پناهگاه. سال هایی را که ما ندیده ایم و شنیده ایم و قصه های این کتاب از آن سال هایند. اتفاقا قصه ای دارد به نامِ "محمد علی" که چگونگیِ داوطلب شدنِ او را برای جبهه شرح می دهد. چندتایی قصه را هم سال شصت و هفت نوشته و کتاب یک سال بعدش در چاپخانه مصطفوی شیراز چاپ شده است. به همتِ انتشارات نوشتار.

 ماجرای همه ی قصه ها در یکی از محله های حاشیه ای شهر شیراز می گذرد. حالا کدام محله؟ انگار که اهمیتی ندارد. مهم گل آلودیِ محله است و آدم های خاک گرفته اش. آن چه مهم است این که سرِ هزار گروه آدم آن جا پیدا می شود. از عشایرِ مال و حال از دست داده تا شهریِ مفلس. حال و هوا همه ابری ست. ابری که درست روی دلِ آدم ها نشسته است. همیشه هم باد میوزد. با خاک های همراهش. هرزگاهی باران می آید. نه تا بپیراید بلکه گل آلود کند؛ محله و سر رویِ محله نشینان را. بیشترِ قصه ها حول مدرسه می چرخند و به زبانِ معلم های آن مدرسه روایت می شوند. فرض هم بر این است که چیزی هست در وجودِ شاگردها که شخصیتِ آن ها را ملموس می کند. پیچیدگی در کارشان نیست و تیزیِ دیدِ معلمی را می طلبد که راویِ قصه است.  

 همه ی مشترکاتِ حاشیه شهر نشینان ناشی از بدبختی شان است. وضعیت طوری ست که بهتر آن که هوای هم را داشته باشند. از هم نکنند و پای هم بایستند. آخر چیزِ دیگری برایشان نمانده است مگر دلسوزی. وضعیت برای انتخاب اما کمی دشوارتر است. پیچیده تر از شخصیتِ بچه ها. هر انتخابی از سر دلسوزی هم که باشد محتمل که راه به جای بدی ببرد و موجبِ مضراتی شود. سیزده قصه ی کوتاه همین کتاب صد و شصت و چار صفحه ای، خاصه "آیینه های پریشان" مواردِ مختلفی از وضعیت هایی را مطرح می کنند که انتخابِ اصلح درشان به همین سادگی ها نیست و وضعیت با پند و اندرز و تنبیه حل نشده باقی می ماند.

 زبانِ کتاب ساده و بی پیرایه است. به قول نویسنده مثل بچه های حاشیه شهر. زبانِ فقیری از لطافتی برخوردار است که منحصر به فرد نیست اما سنگینی فضا و دلسوزیِ راویانش را به خوبی منتقل می کند. هرچند طوری ست که شدتِ رنج بچه های مدرسه و پدر مادرهای بدبخت بی چاره شان را تلطیف می کند. تیز و برنده و زخمی نیست. نرم و لطیف و غمگین است. از سر دلسوزی ست. مثلِ روایان. مثل معلم های راوی. عصبانی و از کوره در رفته نیست. رفیقِ شفیق است.

 تمام باران های دنیا تصویرهای مجزایی است از خرده اتفاقات و خرده رفتارهای بچه های یک مدرسه در محله ای حاشیه ای و خانواده ها و معلم هاشان. طوری که ربطِ مستقیمی به بچه ها داشته باشد. برای معرفیِ کتاب عکس روی و پسِ جلدِ آن کافی ست. برای انتقال حسی که نویسنده خواسته آن را در جریان بگذارد. برای اندوهی که خواسته قسمت شود و فرصتی که ما با خواندنِ کتاب به آن می دهیم. مثلِ مادرِ رنج دیده ی "کرناد" که آمده است تا اندوهش را قسمت کند و معلمِ شفیقی که به او فرصت می دهد. تصویر خود حاکی ست.   

 

14 مهر 1395

۰ نظر ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۰۷:۵۶
شایان تدین

  سوزان سانتاگ در جدال با مرگ ترجمه ای است از کتاب swiming in a sea of death به قلمِ دیوید ریف نویسنده ی ادبیات غیر داستانی و تحلیل گر سیاسی. در این فرصت او به شرح و تحلیلِ واپسین روزهای زندگیِ سانتاگ، رویارویی او با مرگ طی همه ی عمر و رفتارِ خودش در قبالِ مادرش، سانتاگ، می پردازد. او در نوشتن کتاب به حافظه اش اتکا نموده و این را صادقانه خودش معترف است که در روزهای واقعه آگاهانه یادداشتی برنمی داشته تا هیچ فاصله ی نوشتاری او را از واقعیتی که رخ می داد مصون ندارد.

 این کتاب را باید می خواندم نه به خاطر نوع نوشتنِ ریف و یا هنرِ تحلیل و نویسندگیِ او که _به نظرم بهره ی اندکی از موشکافی مادرش را دارد_ اما همچنان کتابی خواندنی است چرا که به هر حال دریچه ای است هر چند کوچک به زندگانی پر پیچ و خمِ یکی از خلاق ترین ذهن هایی که در قرنِ اخیر بر این کره ی خاکی زیسته و مصمم و مشتاق و موشکاف نیز زیسته.

 نوشتنِ ریف از جهتی شباهت به نوشته های سانتاگ دارد؛ نقل قول های فراوان که جانِ متن اند و مستقیما یا ضمنا تکرار می شوند. با این همه احساساتِ نویسنده در قبالِ مادرِ مرده اش عمومی است. پشیمانی و احساس گناه در برابر از دست رفتگانِ نزیک همیشگی است و غیر قابل اجتناب. به علاوه ریف مراقب می نویسد. سعی در توصیف زیاده از حد احساسات مادرش ندارد و بیشتر به خودش می پردازد. گاه حتی در درک وضعیت عاطفی، پیچیدگی ذهنی و واقعیات زندگی مادرش در می مانَد. مثلا آن که با همه نفرتِ سانتاگ از مرگ چطور خود بازدید کننده ی حرفه ای گورستان ها بود؟ یا چرا جمجمه ای را روی قفسه ی پشت میز تحریر، کنار خرده ریزهای هنری و عکس نویسندگانی که می ستود نگه می داشت؟ ریف در این مواجهه دچارِ احساس اجتناب ناپذیری است از کرده ها و نکرده هایش. احساس اجتناب پذیری که به نوعی جستجوی تقصیر می مانَد. او به دنبال سهمِ خودش در رویارویی مادرش با مرگ می گردد و آنچه در نهایت برایش می ماند یک سری پرسشِ بی پاسخ است از زبانِ یک بازمانده. در قبالِ این تردیدها اما منِ خواننده بی رحمانه فقط سانتاگ برایم جذابیت دارد و به دنبال چشم ها، دست ها، توان و ناتوانی او لا به لای متن می گردم و زیرشان خط می کشم؛ بر همانِ عادتی که اوی سوزان سانتاگ داشت: خط کشی های مفصل.    

 از لطایفِ خواندنِ این کتابِ 150 صفحه ای کمکی است که به مای خواننده در خوانشِ سانتاگِ نویسنده می کند. خاصه خوانشِ جُستار "بیماری به مثابه ی استعاره" و بسطِ آن مقال در کتابِ "ایدز و استعاره هایش". بیشترِ آنچه سانتاگ نوشته به زندگی اش مربوط است و کتاب مذکور، پیوندِ عمیق تر و جانی و جسمی تری با خودِ در جریانِ زندگی اش دارد و کتابِ ریف در درکِ موثرتر این پیوند می تواند یاری رسان باشد. تلاش بی وقفه ای که سانتاگِ ملحد و علم باور به ماندن در قلمروی ممکن ها انجام می دهد می تواند کلیدی باشد برای آنچه او درباره ی بیماری نه به عنوان تقدیر بلکه در مقامِ حقیقت و تابعیتِ بیماری در عصر حاضر می گوید. سانتاگ با همه شور زندگی و ترس و نفرتش از مرگ سعی می کند تحت هر شرایطی بقای خود را حفظ کند اما چاره چیست که مرگ ورای هر بیماری هیچ علاجی ندارد. حتی برای سانتاگی که از جهنم دو سرطانِ بدخیم سربلند به در آمده است و به خودش از این بابت می بالد.

 زندگیِ سانتاگ الهام بخش هر جستجوگری است؛ مرگِ او اما چنین نیست. چرا که به واقع مرگ الهام بخش نمی تواند باشد. خاصه در مصاف با آنکه مشتاق و مصمم به خواندن، دانستن و دیدنِ هر چه بیشتر در تقابل با نیستی زیسته و آشتی ناپذیر جان سپرده و چنان که ریف می نویسد: مرگش به هیچ روی مرگی آسان نبوده. جمله ی نهایی کتاب نیز نقل قولی است از خودِ سانتاگ. سانتاگی در حینِ فراز و نشیبِ زندگی و طردِ مرگ. نقل قولی از یادداشت هایش در روزهای شیمی درمانی در مصاف با سرطان سینه. او که خود را به دستِ شادی، آرامش و بردباری می سپارد می نویسد: بال هایت را بر دره ی اندوه بگستران. دکتر نیمر خطاب به دیوید ریف درباره ی آخرین روزهای زندگی سانتاگ گفته بود: ... او آماده ی مرگ نبود... به دنبال درمان می گشت، ترجیح می داد در تلاش بمیرد. خودِ این آیا می تواند الهام بخش بوده باشد؟ برای سانتاگ، اطرافیانش یا که برای ما؟ او فقط می توانست به قدم بعدی فکر کند. این مساله تا پایان راه صحت داشت

سوزان سانتاگ

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۱۹
شایان تدین

 این مطلب که در واقع خلاصه ای است از نوشتاری طولانی تر در چالش/ گاهنامه سیاسی اجتماعی فرهنگی مستقل دانشگاه شیراز/ سال دوم/ شماره پنجم/ بهمن 95 به عنوان تحلیلی بر کتاب انسان در شعر معاصر اثر محمد مختاری، نمونه ای برای سرمشق گرفتن، منتشر گردیده است.

 برجسته ترین فرزندان هر عصر بارزترین ویژگی های عصر خود را دارند. آنان در انتزاع از سیستمِ اجتماعی خود نمی زیند. آنان زاده ی تناقضات فرهنگی اند و دست یابی به تعارضات و تناقضاتِ آن ها از قدرِ آن ها که نمی کاهد هیچ، به شناختِ ما از خودمان می افزاید. نباید از شناختِ خود و آنانی که دوستشان داریم هراسی به دل داشته باشیم و یا بنا بر مصلحت هایی مدام به تاخیرش بیندازیم. اصلِ مشکل همگانی است و مختص به گروهِ خاصی نیست بلکه شدت و ضعف مطرح است. همه جای ما به هم می آید و در جامعه ای استعمار زده  با چنینِ تاریخ استبدادی کهنی " نمی توان تنها یک گروه یا بخش را مبتلا به ابتلایی دانست، و بقیه را مصون انگاشت." شاعرِ برجسته خود با همه ی صلابتش گفته بود "طوفان، کودکان ناهمگون می زاید." و کارِ مختاری عموما و خاصه در این کتاب در واقع کنار زدن گرد و غبار و دود است. کنار زدنِ طوفان. برای بررسی آن چه ناهمگون است. آن چه ناموزون است. آن چه عارضه است. آن چه بازدارنده است.

 انسان در شعر معاصر چنان که از نامش بر می آید علی الظاهر کاوشی ست در چند و چونِ شعرِ نیما، شاملو، اخوان و فروغ فرخزاد برای کشف و تبیینِ چگونگیِ رویکردشان در برابرِ انسان.

 مختاری رویکرد انسان گرایانه ی امروز را با آفاق انسان دوستی کهن خلط نمی کند؛ آن ها را در مقابل هم قرار می دهد. با دستمایه قرار دادنِ برجسته ترین شاعران معاصر به تسلطِ سنت در عملکرد و "ساختِ استبدادیِ ذهن" می پردازد. که چیزی ست فراتر از ادعا و انسان دوستی و خیرخواهی. و چه بسا دیده ایم آزادی خواهانی را که کاربست شان استبدادی بوده است. او همچنین ضمنِ انتقاداتِ فراوان به ناپختگی و ناهماهنگی اندیشگیِ اندیشمندان ما به ذهنِ اندیشمندِ فروغ فرخزاد نقب می زند که در هیچ چارچوبِ بیرونی و نظام مندی نمی گنجد و ذکرِ این را جدای از حسن و قبح می پندارد. مهم ترین فصلِ کتاب و خواندنی ترینش بدون تردید فصلِ پایانی اش است. و چه کسی شایسته تر از فروغ فرخزاد برای ایده آلی که مختاری می طلبد. ایده آلی که طرحی ست گویا از سعی به درکِ دیگری. به رغمِ گرفتاری ها و بازدارنده ها.

 او در مقدمه شرح مختصری می دهد از کانون نویسندگان و چگونگیِ شکل گیری چنین دغدغه ای در خودش که ناشی از روابط و مشاهدات اوست و نتیجه ای که متعاقبا به دست آمده که "اما دمکراتیسم یک امرِ تجربی و یک دستاورد جمعی ست، و نه یک مساله ی صرفا آموزشی یا اخلاقی که بشود آن را به افراد توصیه کرد، اما در موقعیتِ جمعی آن را از یاد برد." چه که " در جامعه ای که از راه قانون و تعلیم و تربیت اجتماعی نظام یافته باشد، نیازی به این اهمه ادبیات اندرزی نیست."

 مختاری ابتدای از همه به خودِ مساله ی درک حضور دیگری پرداخته است. به مراحلی که از نوزایی تا روشنگری طی شده است تا به عدالت اجتماعی و در نهایت رابطه ی بی واسطه رسیده است. او به شرحِ مساله ی اصلی کتاب می پردازد تا ذهنِ خواننده را آشنا کند به آن چه تاکید نویسنده بر آن است در تحلیل هایش بر نیما، شاملو، اخوان و فرخزاد. "پس برای این که چنین رابطه گیری مستقیمی پدیدار شود، از یک سو باید بازدارنده ها و فاصله های درونی و بیرونی را کشف و افشا کرد، و با آنها به مبارزه پرداخت، و از سوی دیگر باید افقهای رابطه ی بیواسطه را کشف و تصویر کرد، و شکل آرمانی آن را نشان داد، و پیشنهاد کرد." و از آن جا که چنین درکی "یک گرایش تجربی برای فرد" و "یک گرایش تاریخی برای جامعه" می باشد و از راه مبارزه ی مستمر تاریخی و فرهنگی پدید می آید؛ بس دشوار و بطئی صورت می گیرد، نه قابل تقلید است و نه توصیه کارآمد است. نه می توان از آفاق انسان دوستی کهن انتظارش را داشت و نه باید با این همانی به خلط مبحث بیفتیم. "آنچه مهم است یکی نینگاشتنِ آن ها، و تسری ندادن دریافتها و ارزش های کهن به امروز، یا جا به جا نگرفتن ارزش های امروز و دیروز است."

 عدم توجه به زمینه و منشا، ظاهرگرایی و ساده انگاریِ مفرط منجر به خلطِ مباحث متنوعی در مسائل عملا لاینحل فرهنگی شده است. مختاری به آشکارسازی این سری مسائل می پردازد و سعی می کند ایده ی خودش را در تک تکِ عناصرِ موردِ بحث گسترش دهد. پاره ای از این موارد به شرح زیر است:

 _ نگرش بی واسطه ی او به انسان هیچ ربطی به انسان دوستی کهن ندارد.

 _رابطه ی بی واسطه با طبیعت قرابتی با بازگشت به دوران بدونِ موانع اجتماعی و بدوی گرایی ندارد. رابطه ی انسانی نه با انسانی دیگر و نه با طبیعت یکسویه نیست. "در حالی که رابطه ی یک سویه یا منفعل با طبیعت، نه انسانی کردن طبیعت، بلکه تابع طبیعت شدن است." و انسان بارور به گونه ی فعال با جهان هم بسته است.

 _ در جایی دیگر به سرفصلِ "نابرابری" که می رسد انگشت به آن چه برابری پنداشته اند عده ای در دستگاه نظری تاریخِ ما می گذارد و به صراحت می نویسد " این گونه اعتقاد به برابری عملا تعارفی بیش نبوده است."  چه که اساسا مربوط به منشا پیدایش و آفرینش بوده و چیزی جدای از نظام سلسه مراتبی نبوده و در واقع " تنها تصوری از برابری در ارزش زیستی و مجرد انسان است..." و نه مسلما " در تحقق ارزش اجتماعی او."

 _ اگر تشابهی دیده می شود میان دانش معاصر و عمق یابی های تجریدی و عرفانی کهن نباید از یاد برد که از یک جنس نیستند. این یک از سر فرو رفتن در ذات هستی پدید آمده است. آن یک از سر فاصله گیری از همین هستی.

 

نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن

  و درخشان ترین فصلِ کتاب. فصل نهایی. "نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن." خواندنِ هر باره این هفتاد و شش صفحه را دوست دارم. چنین میل شدیدی از وجد و علاقه و اندوه مکرری ست که از فروغ با خودم حمل می کنم. در همه ی دقیقه های زندگی ام. فصل فروغ فصل چاره اندیشی است. فصل برانگیختنِ احترام است. فصل پیوستن است. فصلِ درکِ حضور دیگری. فصل رابطه است. " او هم این رابطه را کشف و طرح کرده است. هم موانع آن را تا آنجا که دریافته تصویر کرده، و به مبارزه طلبیده است، و هم شکلی از آن را در حیاتِ هنری خویش، و در انتظام تخیلش مجسم داشته است." "یعنی کل حرکت او در یک تغییر کیفی نسبی، از احساس رابطه به ادراک رابطه است. از فقدان رابطه به ضرورت برقراری رابطه است." نگرش فروغ غنایی است. او از آن بر نخاسته بلکه با آن یکی شده است. او مکتبی نیست. انسان را از دریچه ی شعر و عاطفه ارزیابی می کند. نه دریک زمان یا حرکت معین سیاسی. یا که یک برش فلسفی خاص. او خود را به شعر می سپارد. شعر همه ی لحظه های زندگی اوست. پالودنِ درون برایش اساسی است. "حریص شکموی ظالم تنگ نظر بدبخت حسود فقیر" که نمی تواند شاعر باشد. او به زندگی بیشتر اهمیت می دهد. " او اندیشمند است، نه بیانگر ارزش های پرداخته شده در یک نظام معین فلسفی، سیاسی اجتماعی." نقطه ی عزیمت او زندگی است. حرکت او مجرد نیست. چرا که رابطه مجرد نیست. محسوس است و ملموس. گرایش انسانی نیما بیرون از او پرداخته شده است. نیما آن را درونی نموده. چنان که باید. حسن او همین است. گرایش فروغ اما این چنین هم نیست. نمی شود نشانش داد، در غیرِ او، به عنوان یک دستگاهِ منتظم. تربیتِ فکری از روی یک سری اصول نشده است. چنان که خودش به تاسف می گوید. اما نوع نگرش غنایی اش گسترده است. احساس شدید زندگی در او می تپد. جز "درک حس زنده بودن" چیزی نمی طلبد. "روی خاک ایستاده است." " باد و آفتاب و آب را/ می مکد که زندگی کند." با تنش " که مثل ساقه ی گیاه." او "از داشتن فضای فکری خاص" می گوید. از این که نیما برایش وسعت یک نگاه را ترسیم کرد. و حدی که یک حد انسانی است. او دچار رمانتیسم شکست نیست. او از عشقی می گوید که "می تواند آغاز همه چیز باشد." و نه وصالی که پایان همه چیز است. حد انسانی، عاطفی و غنایی او وسعتی به او می بخشد از جنسی دیگر. در تولدی دیگر. "پوسیدگی و غربت برای من مرگ نیست. یک مرحله ای است که از آنجا می شود با نگاهی دیگر، و دیدی دیگر، زندگی را شروع کرد. خود دوست داشتن است منهای اضافات و مسایل خارجی. سلام کردن است. سلامی بدون توقع و تقاضای جواب به همه چیز و همه کس." مختاری می نویسد " توجه او به درون، برای فاصله گیری از واقعیت بیرون نیست. بلکه به منزله ی غور و غوطه وری در بخشی از واقعیت است." او از آدم های ساده و عادی می نویسد. ساده و عادی می نویسد. از فضای آکنده از بیماری مینویسد. از نفس کشیدن می نویسد. او از فقدان آگاهی دردمند است و بدین فقدان از راه فقدانِ آگاهی در خودش پی برده است. که این زندگی "فاقد آن چیزی است که در خور انسان است." فروغ فرخزاد جهان را مشترک با درد دیگران درک و ترسیم می کند. فاجعه بر سر همه ی ما آمده است. "شاید فروغ نمی دانست که جهان را چگونه باید تغییر داد. اما دو چیز را بخوبی می دانست: نخست اینکه نحوه ی دگرگون کردن فردی خویش را بروشنی دریافته است. دوم این که زندگی بدین گونه که هست شایسته ی آدمی نیست."

 

حرف آخر

 همیشه فکر می کنم محمد مختاری با این همه سلامتِ فکری و سنجیدگی اش چگونه از میانِ آن همه تلاطم سر برآورده که خود هم یکی از قربانیان اش گردید. آن که در پی درکِ دیگری بود با خشمِ دیگری طرف شد. آن که در پی رابطه ای بی واسطه بود خونش تلف شد. محمدِ مختاری نمونه ای ست برای سرمشق گرفتن. آن که باید راهش را پی گرفت. بهترین ستایش از او ادامه دادن سنجیدگی و صلابتِ فکری اش است. مساله این نیست که هر آنچه او پی اش را در این سلسله مقالات افکنده به تمامی درست است و غیر از این نیست. مساله صداقت فکریِ اوست. کاوشی از سرِ کوششی بی غرض. خواستِ صمیمانه ی او برای گسترشِ ادراک است که احترام برانگیز است. محمد مختاری"نمونه ای است از کار شدید و سخت برای کسب زلال صداقت در اندیشه،" و "استواری و استحکام در فرهنگ برای پرهیز از لفاظی پوچ و انتزاعی."

 کتاب در بر دارنده ی مطالعات گسترده ی مولف است. مولفی که از یک طرف خوانده است و به درستی خوانده و از طرف دیگر سنجیده است و به صداقت اندیشیده است. انسان در شعر معاصر به رغم ظاهر کتابی درباره ی شاملو و اخوان و فروغ و نیما نیست. کتابی درباره ی شعر هم نیست. کتابی ست درباره ی همه ی آدم های عصرِ حاضر. عصر تلاطم. عصر بدگمانی. تا از احساس رابطه به ضرورتِ رابطه پی ببریم. به ادراکِ آن بیندیشیم. تا شاهدی صادق از حضور آدمی باشیم. و با عشق حضور فراگیر تری را در یابیم و نویدِ رابطه ی بی واسطه تری باشیم. با خود. با دیگری. با طبیعت.

محمد مختاری

۰ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۸
شایان تدین

مثل خون در رگ های من

نامه های احمدشاملو به آیدا

نشر چشمه _ 1393

22000تومان


"تا در آیینه پدیدار آیی

عمری دراز در آن نگریستم"

 عشقِ احمد و آیدا به مذهبی میمانَد. مذهبی که خدای بنده را پرستد هم از آنگونه که بنده خدای را. آیدا، معبدِ این مذهب، لبخندِ آمرزشِ شاملو و فسخِ عزیمتِ جاودانه یِ او بود. شاملو چنانکه خود به طرقِ گوناگون گفته در آیدا خود را دوباره یافت و در تجلی او خود متجلی شد. آیدا دریچه ای تازه به زندگیِ احمد و بیش از آن، آینه یِ مکررِ آن بود. آن هم در بحرانی ترین دورانِ زندگی اش. شاملو در او شور و شرارتِ معصومانه یِ خود را رویت کرد و به او/به خود دل سپرد تا وسعتی که همه پیرامونش به هیاتِ بی کرانگیِ او/خود در آمد. عشقِ آیدا لازمه و جهت دهنده ی زندگانی دژخیم او بود. "در آستانه ی مرگی مایوس"،"در آستانه ی "عزیمتی نابهنگام" او را یافته بود. در گذرانِ روزهای ابتزال، آیدا، "رستاخیزِ حیاتِ" او بود. و واقعیتِ این عشقِ معاصر آن قدر غریبِ زندگی هامان و آن قدر عظیم است که به افسانه های دور میمانَد. مانا که احمد و آیدا دو خداوندگارِ در یاد مانده اند. دو اسطوره ای که لاجرعه سر شدند و سر کشیدند.

 "مثلِ خون در رگ هایِ من" مثلِ خون در رگ های من جاری شد. در این روزهایِ تنهاییِ "مرگزای"، در این گذرانِ مایوسانه ای که سخت و سخت و سخت تر میشود دوست داشتن. در همین  روزهایِ خرابِ خودم. غولِ زیبایِ ادبیات معاصر از عشقی آتشین میگوید. عشقی زمینی و جسمانی. بی هیچ هراس و شرمندگی که "یک بار با تو گفتم که عشق شاهراهِ بزرگِ انسانیت است...پس در میانِ مرزهایِ عشق، هیچ چیز پست، هیچ چیز حقیر، هیچ چیزِ شرم آور راه ندارد." زبانِ نامه ها، فارسیِ جانانه ی شاملوستُ سرشار از ملاحت و ظرافت طبع. او در شمایلِ خدایی بیتاب، عاشقی زود رنج، ترانه ای ژرف، شاعری مغرور با صمیمیتی پیدا در کلمات میتپد و به زیستنِ ابدیِ خویش ادامه میدهد.

 "فکر کردن به زندگی معنای دیگرش فکر کردن به توست." "با تو میخواهم همراهِ همه یِ وجودم زندگی کنم." "شور زندگی در من بیداد میکند. امروز بیش از هر وقت دیگر زنده ام. و نفسی که خون مرا تازه میکند تویی." "ای زنی که صبحانه ی خورشید در پیراهن توست! پیروزی عشق نصیب تو باد" "برکت عشق تو با من باد"   اشک هایِ شوق من در بستری از غبطه هایی بزرگ جاری میشوند. بر کلمه هایی که زاییده ی عشق و جسارت و ایمان اند. و حفره های زوال در من عمیق و عمیق تر میشوند. حفره های فقدانِ حلولِ پدری اینچنین در من. و البته انتظار. و البته انتظار...  آیدا تن پوشِ تنهایی و خلوتِ شاملوست و درفشِ میدانِ نبردش. درفشی که احمد، جسورانه برای اثباتِ بی همتایی اش حمل میکند. اثباتِ عشقی که احمد آن را نه ضعفِ خود که قدرتِ معشوق میداند. 

 "شرحی در باب ((آیدا در آینه)) در مجله یی چاپ شده بود. نوشته اند: عشق انسانی من، دیگر آن جنبه ی گستردگی را ندارد، زیرا شاعر، فقط به معشوق نگاه میکند و آیدا برای او به صورت ((هدف نهایی شعر)) درآمده است...  اگر واقعا چنین است، زهی سعادت!  بگذار بگویم که: انسانی سرگردان سرانجام سامانی یافته است!"

 آیدا مکملِ هستیِ شاملو شد. شاملو از دریچه یِ آیدا شعارهای بلندپروازانه ی خویش را متجلی کرد. و فارغ از شرِ رجاله ها آنگونه زیست که شایسته یِ شرافتِ انسانی اش بود. آنگونه که بکارتِ سربلندش را سر به مهر از روسپی خانه های داد و ستد بازآورد. او همچو شیمبورسکا ارجحیتِ دوست داشتن انسانها را بر دوست داشتنِ بشریت دریافت و دروازه ی آن دریافتن، آیدا بود. آن دو در یکدیگر مستحیل شدند و هریک دیگری را به بیشینه ی خویشتن رسانید. چه که عظیم ترین یادآوریِ وجودِ آیدا برای احمدِ در آستانه ی فروپاشی این بود که "دوست داشتن، چه زیبا، چه پرشکوه، چه انسانی ست!" همچو نازنین فروغ :

 "وقتی که اعتماد از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغهای مرا تکه تکه میکردند.

وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی که زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم، باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم"

 زیرنوشتِ یکی از نامه ها چنین است "احمد،پسرِ تو،پسرِ روحانیت" شاملو در صداقتی ممتد باخویشتن است. انگاری او به راستی دریافته بود که آیدا، مادرانگیِ اوست. وجه زنانه ی اوست که چندی فراموش شده بود. جدای از آنچه روانشناسی به تفصیل میگوید، برایِ خودِ من رابطه یِ مستقیمِ زنانگی و مداومتِ صلح و کاوشگری چیزی قریب به یقین است. شاملو با رویتِ آیدا، با لمس جان و تنِ او، به قربی نایل آمد از جنسِ ابریشمِ مداومت و انگیزه ی کاوش و پیشرفت. و چه سعادتی؟ به راستی چه سعادتی بیش از این؟     

 آری. برای شاملویِ بزرگ که "به هیچ قوه یی در ماوراء طبیعت معتقد نیستم." چنین عشقی، مذهب است. آیدا معبدِ چنین مذهبِ سرشاری ست. آیدا، معبد و بت و نیایشِ احمد است. سرودی ست که مومنانه میخواندش. شعری ست که میسُرایدش. جامی ست که مینوشدش. آیدا خدایِ زندگانیِ احمد است. یگانه خدایِ زندگانیِ او.


 16 تیر 94

۲ نظر ۲۳ تیر ۹۴ ، ۰۹:۴۱
شایان تدین

درباره عکاسی

نویسنده: سوزان سانتاگ

مترجم: مجید اخگر

نشر: نظر

قیمت: چاپ اول 12000 تومان

درباره عکاسی نه درباره ی عملِ عکس گرفتن بلکه درباره ی ماهیت تصویرِعکاسانه است. نه درباره ی ماهیتِ خودِ واقعیت که درباره ی واقعیت نوینِ نفوس و اجسام است که پدیداری اش ناشی از همان تصویر عکاسانه است و بلکه تصویر عکاسانه، همان واقعیت استحاله یافته ست. سوزان سانتاگ علاوه بر کنار هم نهادن دوگانگی های تاریخ عکاسی و تعارضات گفته های عکاسان به ماهیتِ واقعیت تازه ای که دیدن تشدید یافته پدیدآورده، میپردازد و به این هم بسنده نمیکند و از آن دریچه ای به کلیت جهانی واحد 

۲ نظر ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۵۱
شایان تدین