پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یدالله رویایی» ثبت شده است

 تاریخ و جغرافیا صرفا دروسِ حاشیه ای دوران دبیرستان نیستند. تاریخ و جغرافیا واقعیتِ موجودِ هر دوره و زمانه اند. همه ی ما برآمده از یکی و محاط در دیگری زندگی می کنیم. ما به معنیِ واقعیِ جمعی اش محصورِ تاریخ و جغرافیای خودمانیم.

 

 علاوه بر آن که همه ی رئیس جمهورهای قبلی، دوره های دومِ رو به نزولی را تجربه نموده اند، به طور خاص دوره ی دوم ریاست جمهوری سید محمد خاتمی را مرور کنیم. آن روزها که اصلاحات تئوری هایی داشت و تئوریسین های فعال و حاضر در صحنه و بحث، باز بود و اصلاح طلبی این چنین در منجلابِ مقدسات اجتماعی و عوام گرایی نیفتاده بود. سنجشِ شنیده ها و خوانده ها چنین است که قوای در سایه نه فقط در سایه که آشکارا به مقابله با خاتمی برخاستند و آنچه کردند که مردمِ خیرندیده دست از حضور و مطالبه بردارند. نتیجه، سرخوردگی بود از امیدهای واهی و بالطبع کناره گیری. ایده آل ها تهی شدند و بار دیگر در تاریخ ما "روان شناسی شکست" چیرگی خودش را به رخ کشید. درست که جنبش دانشجویی تجربه گراست و خود باید لمسِ واقعیت کند اما حافظه ی فعالِ در دسترس و قوه ی نقدِ مدام، ضرورتِ وضعِ کنونیِ ماست اگر نمی خواهیم دوباره در ورطه تَکرار بکنیم و به پناهِ امنِ شکست های رمانتیک بازگردیم. واقعیتِ تند و تیز این است که ما با سیستمی طرفیم که تیزی کِشانش در قوه ی قهریه ی پابرجای نظام حضوری سیال دارند. جا عوض می کنند و اتهام ها و محکومیت ها جا به جا و فراموش می گردند و امامی ها قربانی می شوند و باقی را خودتان پیگیری کنید... وضعیتِ حالا از دوره ی خاتمی نیز پیچیده تر شده است و بررسی موارد در این جا برای من دشوار است. این نیروهایی که روزی از روزهای دولتِ دوم خردادی، "خودسر" خطاب شدند نه تنها جزئی از سیستم که خودِ سیستم اند و روزنه ها به آن ها به وقتِ مقررِ بی مروتش اجازه ی خروج، بروز، کارشکنی و جنایت می دهد.

 

 این ها که خوش خیالانه شکست خورده می پنداریمشان شکت خورده هایی زنده اند و این مهندسیِ تازه هم نخواهد پایید. تاول ها سرنوشتشان ترکیدن است. 15 میلیون رای به رییسی را جدی بگیریم!  رای هیچ، تاولِ فقر را جدی بگیریم. فقر گسترش پیدا کرده. ما که نباید گول و منگِ این حضور گسترده بشویم. اختلافِ طبقاتی بیشتر شده و این شکاف بی پیامد نخواهد بود اگر دولت به ترمیم و پر کردنش نپردازد. هم چنین شکافِ عمیقِ میان نهادهای قدرت نیز زخمی تر شده است و پیامدش بر سر ما و خودشان فروخواهد آمد. اتهام های مطرح شده در مناظره ها نیز به سادگی از خاطر نمی روند و حتی اگر از حافظه ی فعال ما چندی بگریزند ترکش هایش را در اجتماعِ ترس خورده می پراکَنَد.

  

 علی الایحال حضورِ حداکثری به گمانم درست ترین عمل ممکن بود اما نه به حکم نادیده گرفتن و اتهام های ناروا به هر دیگری و یا چشم بستن بر وضعیت موجود و غوطه ور شدن در سید و تَکرار و توهم. دولتِ روحانی سرنوشت ساز خواهد بود و سرنوشتش گره اندر گره با ترسِ فراگیر اجین شده است. من رای دادم اما نه به شخص روحانی بلکه به ادامه ی مطالباتِ خودم، به بقای خودم. بنابراین انتخابات شوراها را مهم تر می پنداشتم. مهندسیِ پیش پرده ی ریاست جمهوری طوری بود که روحانی به ریاست جمهوری برسد چه که مناسب ترین گزینه ی بدنه ی اجتماع و البته حاکمیت است. با این همه ترسیدم، کنشگر بودم و رای دادم تا مطالبه گر بمانم. خاصه در انتخابات شوراها که امکانِ مطالبه گری بیشتر است. مطالبه گری بیش از آن که حق ما باشد وظیفه ی دمکراتیکِ ماست که به هر حال در شرایط کنونی که شفافیت، محلی ندارد و احزاب هم که هیچ، طبعا با هزینه هایی همراه خواهد بود. شوراهای شهر و روستا اگر به جد بخواهیم می توانند میدانِ مناسبی برای پیگیری خواسته های مشخصِ ما باشند. البته که خواسته های بزرگ ترمان را نیز باید مدام پی گیری و کند و کاو کنیم و از منظری انتقادی به خود، نمایندگان و دولت بنگریم و بشکافیم و از این هیجان، لیبیدوی چهار سالِ آینده مان را تامین کنیم؛ نه صرفا تخلیه و ارضایی چند روزه و توهمِ حضور و فعلِ سیاسی و خلاص.

 

 ذکر این نکته را نیز ضروری می دانم: اهل سنتِ ایران با چنان قاطعیتی به رییسی نه گفتند که ایرانیان ساکن سوییس و استرالیا نیز چنین ننمودند و امیدوارم این حضور و این "بلی" به روزهای بهتری منجر شود. اگرچه این اتفاق تاکنون برای سیستان بلوچستان که هر دوره به تندروها "نه" گفته اند نیفتاده و همچنان رسیدگی به مطالباتِ بسیاری از مردم ما از خط قرمزهای عده ای است. زادگاهم هرمزگان نیز که سیاست های روحانی آشفته ترش کرده با قاطعیت به ادامه ی مطالباتش آری گفت و نمی توانم خوش حالی ام را از این بابت پنهان کنم.

 

 تَکرار می کنم هیجانِ این پیروزی (که بیشتر به سپرِ بلای اعظم شدن می مانَد) نباید از این بیشتر کورمان کند. چه در خوش خیالی مفرط و چه با امیدهای منفعل. ما به خودمان بیش از هر چیزِ دیگری محتاجیم! این حضور و این "نه" بیش از آن که نشانی از بلوغ سیاسی باشد، نشانِ ترس است که زخمِ مشترکِ ما شده است و به تورمِ زیرپوستی اش ادامه خواهد داد. عاقبتِ چنین ترسی اگر نبینیم و نجنبیم خیر نخواهد بود. رویا تازگی در سطری نوشته "اما صدای من، که صدائی ندارم، می گوید آنها رای به آنچه هستیم داده اند." استادِ دانشمندم نیز از رای به حفظ وضع موجود به طعنه چیزی گفت. رویا که صدا دارد. امیدوارم هیچ دوستِ آگاه و مشفقی حافظِ وضعِ جزر و مدی، در آستانه، تاول زده و ترس خورده ی موجود نباشد. حافظِ هیچ وضعِ موجودی نباشد. 

 

 

۰ نظر ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۴:۴۷
شایان تدین

  چند روزِ پیش جایی نوشتم: با احترام به همه ی آنانی که به فردا و سیاست می اندیشند من رای نخواهم داد. نه با صدای بلند و این حرف ها که اصلا در کار نیست بلکه با صدای کوتاه و معمولِ خودم.

 

 ترسیمِ ترسِ منتشر غلبه کرد یا احساسِ بدِ دگم بودن نمی دانم دقیقا. من اما حالا تصمیمم را گرفته ام. به پای صندوق خواهم رفت و رایم را با خاکی بر سر و خاکی در دهان به داخل آن صندوقِ کذایی خواهم انداخت. به نامِ یک تن: حسن روحانی. کارِ درستی می کنم؟ تصمیمی است که متکی به منطقِ عمیقِ خود بدان رسیده باشم؟ تهییج شده ام؟ یا دوستانی داشته ام که نتوانسته ام رویشان را زمین بیندازم؟ همه ی این ها می توانند دلایلی باشند. دلایلی ناکافی.

 

 طی این روزها بارها گفته ام نه با غالبِ رای دهندگان همدلی دارم و نه در بی شکلیِ رای ندهندگان غوطه ورم. منطقِ عده ای از دو سو را محکوم نمی دانم اما همچنان ملاک سنجش را پای صندوق رای رفتن یا نرفتن نمی دانم و فعالیتِ سیاسی را نیز محدود بدان نمی کنم که اگر چنین باشد خود انتخابات ابزاری خواهد بود در پیش بردِ سیاست زدایی که چنین نیز گردیده است.

 

 رای می دهم اما تیرِ خطا نمی زنم. دوست و دشمن نمی تراشم و مشت به دهان کسی جز حاکمیتِ مطلقه نمی کوبم. رای می دهم اما چشم انداز روشن نیست. مساله از بد و بدتر نیز گذشته است. سپرِ بلای اعظم شدن مطرح است. سرداران خزیده اند و لانه هایی را در هر کجای این وطنِ در آستانه حفر نموده اند. لانه هایی که جز مار پس نخواهند داد. از خودم، انتظاراتم و واقعیت به نفعِ هیچ رانت و فریبی کوتاه نخواهم آمد. رای می دهم اما کوری ویرانی می آورد. ویرانیِ در آستانه ای که از فرطِ فراگیری کورمان نموده است. رای می دهم اما در همین خُردیِ انتخابات پا پس نخواهم کشید. موضعم را در آن فشرده و محدود نخواهم کرد و به هیچ احساسات گراییِ سیاسی پابند نخواهم بود. به هر نحوی مطالبه گر خواهم ماند و چوب در آستینِ لانه ی مارانِ خفته و بیدار خواهم کرد. همه این ها بلکه از توان یکِ تنِ من بیرون اما آرزوی جانی ام است.

 

 

رای دادن یا ندادن؟ مساله این است؟

 در این وانفسای حافظه های معیوب نه کسی را خواهم بخشید و نه فراموش خواهم کرد. نماینده ای نداشته ام که به سوپاپ اطمینانش اعتماد کنم. رای خواهم داد تا بلکه در این هجومِ جابر از خودخواهی ام کم کرده باشم اما تصور می کنم پیروزیِ روحانی خواستِ حقیقیِ فعلیِ هسته ی مرکزی نظام است؛ اگر نه بیشتر از بدنه ی مردم که به همان اندازه. رای خواهم داد اما از مرکزگرایی عمومِ رای دهندگان بیزارم. اختلالی که در فکر و زبان ایجاد کرده اند را کمتر از آفتِ احمدی نژاد نمی دانم و همین آینده را، تصویرِ ترس می کند برایم. رای می دهم اما این سرزمین از درون و بیرون در آستانه ی جهنم است و ندیدن، آوارِ دیدنی های فردا را عوض نخواهد کرد. رای خواهم داد اما رای دادن یا ندادن مساله ی اصلی من نیست بلکه نقدِ همیشگیِ سیستم و حاشیه را صدای بلندی بودن و فرو کردنِ آن در چشمِ کس و ناکس مساله ی من است. راجع به این مرکزگرایی و گرایش های جزم اندیشانه و خطرناکش نوشته ام و خواهم نوشت و بعدتر در میان خواهم گذاشت.

 

 

حرف آخر؛ خطابه ی اول

 خطاب به دوستانی که صرفا با ترساندنِ مردم سعی در آوردنشان سرِ صندوق دارند. خطاب به همان هایی که لیستِ امیدشان نامِ قاتلان مان را داشت و در نیتِ خیرِ بسیاری شان شکی ندارم. خطاب به شما که آگاهانه یا ناآگاهانه عوام فریبی می کنید در پوستینِ خواص. چه می کنید ؟ چطور می شود از این بلا کم تر از آن یکی بلایی که سعی در دفعش دارید ترسید؟ چطور می توانم ؟ خوش بینی بیش از حد به هر دولتی آسیبِ جدی تری به ما خواهد زد. تاریخ زدایی و تحریفِ فکریِ عظیمی که کسانی به نامِ اصلاحات یا هر چه دیگر به راه انداخته اید جز زبانی به کامِ سیاستِ مسلط و فکرِ مختل و واقعیتِ مخدوش و خشمِ حاشیه و گسترشِ فقر به بار نخواهد آورد. نان از ترسِ مردم خوردن آینده ی روشنی نخواهد داشت. به روحانی رای می دهم اما تَکرارِ من این است: نه با اکثریتِ رای دهندگان همدلم و نه با اکثریتِ رای ندهندگان.

 

 جمعه بیست و نهم اردی بهشت نود و شش با دستبندی سبز رایم را به صندوق خواهم انداخت. از روحانی در این چند روزِ باقی حمایت می کنم اما حمایتی مشروط. بدون بخشش، بدون فراموشی. با دلی خون. در چشم اندازی تیره. با حس عمیق و فزاینده ی بقایی بی امید.  

۱ نظر ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۸
شایان تدین