پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سفر» ثبت شده است

 آذر ماه، در سوزِ سرما، برای ساختن فیلمِ مستندِ کوچکی برای یکی از کلاس های مرضیه به چند تا از روستاهایی که در همین نزدیکی شیراز واقع شده اند سری زدیم. یکی از آن ها چهل چشمه ی کرونی بود. روستایی کردنشین در ۳۵ کیلومتری شیراز، از توابع بخش دشت ارژن. جالب و مهم است بدانید استان فارس چند روستای کرد نشین دیگر هم دارد که انگاری سه چهار قرنی می شود به قول خودشان تبرئه، یعنی تبعید شده اند. البته ساکنانش چندان اطلاعی از پیشینه ی  خود ندارند مگر اینکه کریم خان زند را، که از طوایف لک بود، به خود نسبت می دهند. و این عدم اطلاع، از برکت سنتی شفاهی است و شاهدی است زنده بر آن. ما مردمانِ منابع مکتوب و ثبت و ضبط نبوده ایم خاصه در زمانه و نواحیِ کشاورزی و روستایی. منابعی را که سرگذشت مردمان و ساکنان این جغرافیا را بر ما آشکار کند یا نداریم یا اگر هم تحفه ای باشد قطعا برای درک اوضاع و فهمِ آن چه بر سر آمده ناکافی است. از این ها گذشته آن چه برآنم داشت که از آن روزها بنویسم مساله ای دیگر است. مساله ی #اعتصاب_سراسری.

____
 نرسیده به چل چشمه، سر درِ روستا، اولین چیزی که توجهمان را جلب می کرد رفت و آمدِ بسیارِ ماشین های سنگین در همان چند دقیقه ای بود که زده بودیم کنار تا مشورتی بکنیم. حدس زدیم این مسیر به کارخانه ای، معدنی چیزی لابد می رسد که این خاک هر چقدر نفرینی، همان اندازه متبرک است. واقعیت ماجرا اما هیچ وقت در نگاه اول و برش ابتدایی آشکار نیست. آن مسیر به جایی می انجامید اما آن روستای بعدی بود و روستاهای بعدی. مثلا #موردراز، روستای خالی شده از سکنه که زمین سوخته ای داشت. یا #زنگنه، که باغاتِ سیبش زیر باران رها شده بود و باغ داران تشویقمان می کردند که بخوریم و ببریم. حالا چه ما می بردیم چه گراز تلف می کرد. مشتری که در کار نبود! کار اصلی مردم #چل_چشمه_کرونی، در کنار کشاورزی بی رونق، کارِ جاده بود. کارِ کامیون و حمل و نقل. تقلایی سخت، دور و دراز. برای مردمی پوست کلفت. در نگاه اول، کار پر رونقی است که سرمایه ی اولیه ی گرانی هم باید داشت. و لابد ساکنانی دارد که دستشان خوب به دهنشان می رسد. واقعیت اما درست بر خلافِ آن چیزی است که می نماید. درهای بسته فهم کُش اند. درِ بازِ منزلی بود که قضایا را آشکار می کرد. بد نیست اینجا مساله ای مطرح شود. آشنایی ما با روستا از طریق برنامه ای تلویزیونی بود و گزارشی که در آن خبر از روستایی می داد بدونِ بیکار. اولین روستای بدون بیکار در کشور. ضمنا شخصِ کارآفرینی باد در آستین، پزِ خلاقیت و زحمتش را نثار چشم های مانده به تصویر می کرد. الامان. ما اما دیر رسیده بودیم. نمایش، به پایان رسیده بود. همه ی آن گزارش و همه ی آن غرفه ها و زنبور داری و فلان و بهمان، چند روز بعد از آن گزارش، که می توانید سرچ بفرمایید و مشاهده کنید، جمع شده بود. و البته غیر این بعید است. و چه چشم ها که نمی بندد بر خودمان و وضعیتمان این صدا و سیما و تلویزیون. که اگر قرار باشد از دریچه ی آن ها بشناسیم، چه بیراهه ی ناگواری بر سرمان خراب خواهد شد. که شده است! خلاصه به منزلی رفتیم و در کوچه پسکوچه ها هم به پای صحبت پیرها و جوان ها نشستیم. مساله ی کامیون، که روزی کسبِ نانی بود از برای گذرانِ بهتر روزگار، حال بحرانی گردیده بود لاینحل. مساله ی راننده ها مساله ی روز بود. از صدها میلیونی که از مردم هدر رفته سرِ کلاه برداری که قرار بود کامیون ها تحویل دهد و مال باختگان دستشان به جایی بند نبود تا ماجرای کامیون های چینی، برادرانِ قاچاقچی و آقازاده ها. تا امشب. بیانیه ی اعضای انجمن صنفی باری یکی از شهرستان ها را که می خواندم عینا به همان مطالب برخوردم. و بهانه ی این نوشتن شد. فقط شماره ی یک را ذکر می کنم و حواله تان می دهم به خواندنِ تمامش. یک: تراژدی حمل و نقل در ایران از روزی آغاز شد که با طرح نوسازی ناوگان حمل و نقل، آقازاده ها رانت انحصاری واردات کامیون های بنجل چینی را به دست آوردند و کامیونهایی را که حتی از کامیون های فرسوده قبلی هم بی کیفیت تر بودند به چندین برابر قیمت برندهای روز دنیا به مصرف کننده ایرانی قالب کردند. 

____

 چنین است ریز و درشت حکایت هایی که در این خطه در جریان است. چنین است همه ی آن چیزها را که از خودمان نمی دانیم. چنین است در سالی که برچسپی به درشتی و وقاحت بر آن زده اند: حمایت از کالای ایرانی. راننده هایی که تبِ جاده افتاده به شبِ کابوسشان و جاشوانی که حقی از دریا ندارند. و چین و ماچین دست در دست دزدانِ وطنیِ دریایی و هوایی و زمینی، به غارت مشغول اند. و آتشی البته منتظر است. آتشی بدونِ توقف. که مثل طوفانِ ریزگردها می رود و گندش می مانَد. آتشی که حریصانه ولع بلعیدن دارد. مساله این است که پس از انفجار، ما کجای این حکایت، دلخوش به چه گوشه ای، در کدام زاویه، به چه می اندیشیم و به کجا خیره شده ایم؟ ما که تنها نشستیم و تماشا کردیم. 

____
دوم خرداد 1397
https://www.instagram.com/p/BjKqKMZHZTK/?taken-by=shayan_tadayyon
۰ نظر ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۸
شایان تدین
   عقب افتاده ام 
   از جهانی
           که به سوی 
                           مرگ 
  پیش
        می رود...
  چندین قدم آن طرف تر از قرن 
  با گوشه ی عشقی در دلم
  در کنجی امان از زمین، 
  از پروازِ
          جهانی 
    عقب افتاده ام 
  که سرنوشتش
  سقوط است.

 خیالِ خالی نیست که به یکی بیداری بپرد از سر. شاخ و برگ های خودش را دارد. داربست و تنه و خشکی و سایه ی خودش را. هر وقت که نفرین روی سرم زیادی کند و گندش در بیاید وقت و جای خودم را دارم. خیالِ خالی نیست. با واقعیت عجین شده مثلِ بارانی که حالا می بارد و با خاک عجین می شود. صدای باران را می شنوم و خیالِ خالی نمی ورزم. فکر محتاجِ تعمیر است. رویا باید تجدید شود. خیالبافی هم بسترِ خودش را می خواهد. اینجا هر بار قصه ی تازه تری دارد که در آسفالت های نو و ساختمان های بد ریختِ تازه و میدان های بی جا پیدا نیست. اینجا هر بار از گذشته قصه های تازه دارد. نمی شود ماند اما همیشه باید برگشت. در هر رفتن چند برگشتن است و در هر برگشتن چند رفتن و از کودکی عادت کرده ام به این  اگر کودک بوده باشم! دلم می خواهد تازگی بیاورم با نقش برجسته ای از گذشته ها. دلم می خواهد قد بگیرد و رهایش کنم بروم. خیالِ خالی نیست. زمانی آمده، زمانی هست، زمانی می آید و این ها همه یک لحظه اند. یکجا و یک لحظه همه در سرِ من اند و خیالشان می کنم. کاش می شد در عکسی فشردشان و در جیبی گذاشت و گذاشت و رفت. غم و شادی و شعر و سکوت چنان به هم آمیخته اند که خاک و باران که خیال و واقعیت. دستِ خودم است و به واقعیتِ خیال کُش زندگی ام باز می گردم. میعاد در لجن سرنوشتِ همه ی آنانی است که با روسپی خانه های داد و ستد گلاویز اند. باید به نفرین و گنداب بازگشت و از خدشه به بکارت نترسید اگر بکارتی در کار بوده باشد! خیال گونه در نسیمی کوتاه که به تردید می گذرد خوابِ بیداری می بینم و صدای باران می  شنوم و مشامم از خاک سرشار است. باید بروم رهایم کنم.



... نه پیش تاختن به سوی مرگ نیست

بر سرِ گورِ خویش ایستادن است.

#سوگ_مرگ



اسفند 95

لمزان

۱ نظر ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۴۲
شایان تدین

  چند هفته ای سالِ پیش (به گمانم دو نوبت با فاصله ی زمانی) گوشیِ نیما دستم بود و این از خوش اقبالی است لابد. کم دفترچه گم نکرده ام و موبایل به هدر نداده ام. با همه ی آن ها بخش هایی از زندگانیِ مکتوبِ من نیز به هدر رفته است و تحفه ای هم نبوده است البته. این ها محصولِ آن چند هفته اند. بیشترشان را یک شب در اتوبوس نوشته ام. به همان ترتیب و ویرایش و بی هیچ کم و فزونی همه را منتقل می کنم به همینجا. دستِ خودم باشد زندگانی مکتوبِ بی مایه ام را حداقل برای خودم نگه می دارم و بودنشان را به نبودنشان ترجیح می دهم. چند تایی شعرِ با لطف و بی لطف هم درشان هست. در ملا عام از بعدِ دبیرستان نه شعری خوانده ام و نه شعری قرار داده ام. راضی ام و بر همین منوال ادامه خواهم داد.

1: چرا خوابم نمی برد؟ چرا حوصله ام سر می رود از خواب؟ این همه بی حوصلگی از بیداری نه کافی ست؟هزارجور فکر و خیال می کنم. به هزار و یک قلاش. سر یک مساله بیش از لحظه ای نمی مانم. می افتم به جریان. به جریان هزار و یک قلاشی. به این که چقدر کافی ام؟ چقدر ناکافی؟ چقدر به کار می آیم. چقدر تلف می شوم. چقدر صبورم. چقدر مشتاق. به تحمل فکر می کنم. و بی تاملی سر چیزهایی که نباید. به لزوم. و سلامتی. لزوم اگر داشته باشد دیگر کار به اختیار نیست. اگرم لزومی نباشد هزار جور سماجت و اصرار هدر می رود. به ظرفیت فکر می کنم. به این که چقدر بیداری به ظرفیت آدم ها مربوط است و چه قدر به سماجت. به این که چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست. و این که چقدر ارتباط اهمیت دارد. و چرا. انگیزه مگر کافی نیست؟ لابد نیست دیگر. 
5: نوشتن همه اش انگیزه است. ادبیات همه اش ارتباط. طرف پلی بستن این مابین صبوری می خواهد. بلکه هم سماجت. 
3: همه دیگر خوابیده اند. احمد کنار دستم. عرفان و محمد حسین آن طرف تر. علیرضا پشت سرم. همه شان خوابیده اند. من به این نخوابیدن ها عادت کرده ام. اگر چه ترجیح می دهم خواب باشم. خصوصا که گرما دارد اذیتم می کند. زیر گلویم را بیشتر اذیت می کند. به گور انار پدیده هم فکر می کنم. به بادی گای هم. به عاشقی بورخس و ترس های کافکا هم. به حسادت سر عاشقی ها و حسادت سر نوشتن. که ادبیات اصلا حسادت است. به نوشتن خوشبینم. بلکه هم از سر ضعف افاده ای می کنم و همین. باید بیشتر از این ها به خودم بدیین باشم. 
6: چهار سالی می شود که به سخنران های خوب مشکوکم. از سخنران هم های بد بیزارم. سخنرانی انتخاب خوبی نیست. سخن که برای راندن نیست. آدم باید خفه خون بگیرد. حتی حین غرق شدن. محو شدن. می شود پنجره را باز کرد. یا مثلا شلیک کرد. یا بوسید. یا صرفا گوش داد. یا مثلا چه می دانم نوشت. سخنرانی مشمئز کننده است. سخنرانی نکنیم. حرف برای فرو رفتن است. چه حالا از سر انگیزش چه محض ارتباط. سخنرانی آدم را سفت و سخت می کند. حرف برای تهی شدن است. آن قدر خالی که دیگر سخنی نرانم. 
7: کسی مال کسی نیست. این را به احمد گفتم. ساده تر از این حرف هاست. آن قدر ها که به نظر می رسد هم تلخ نیست. کسی مال ما نیست. ما هم مال کسی نیستیم. تنها دوست داشتن است. همین. همین کفایت می کند. دوست داشتن لزوم دارد. 
2: سفر به هیچ کجا نمی انجامد. سفر آدم را از هیچ کجا و هیچ کس دور نمی کند. تنها بهشان فرصت می دهد. تا مابین هر هجای خاموش، هر تاریکی مکتوم جا خوش و خوش تر کنند. تنگ و تنگ تر. برای نفس کشیدن شبانه. و بی خوابی از سر ناچاری. سفر آدم را دور نمی کند. او را به خودش، به حضورش، به کفایتش نزدیک و نزدیک تر می کند. 
4: سفر محض راحتی نیست. سفر جان آدم را در می آورد. و باید هم. سفر به یاد می آورد. تنگنای آزادی را. حد و حدودها را. سفر به آگاهی رهایت می کند. به این که نمی توانی. نمی شود. نباید. سفر جان آدم را در می آورد. سینه ام را تنگ می کند. تلنگری ست که یادم باشد چقدر محدودم. چقدر کوچکم. چقدر پوچم. چقدر ناتوانم. سفر آدمی را وسیع تر می کند. پذیرا تر. مزه ها را شدیدتر می کند. یادها را حساس تر. راه گلو را تنگ تر. سفر مرا بادبادک می کند. به همه جا می برد. به هر معمایی سرک می کشم. من اما بادبادکی بیش نیستم. بازیچه ی هوس های باد. بازیچه ی هر دل بخواهی. سفر سر آدم را باز می کند.  آن قدر که خالی بماند. چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست؟ _من اصلا لزومی ندارم! سفر این گونه جواب می دهد. هر بار. 
8: نوشتن برای ارتباط نیست. ارتباط را باید عملا به دست آورد. با هرزگاهی یادی کردن. با زیر چشمی نگاهی انداختن. با خیره شدن. با خاموشی حتا. نوشتن برای ارتباط نیست. نوشتن پیرایه بردار نیست.
9: رابطه ی بلاواسطه؟ دور به نظر می رسد. نوشتن برای خالی شدن است. برای دوست داشتن. دوست داشتن هیچ دخلی به ارتباط ندارد.
 
O ستاره ها می درخشند و به خاموشی می گرایند
نور، تباهی خورشید است 
O همه ی آسمان به هدر می رود
O آینه
پیوند من و توست
پیوند توست 
با من 
 O من از همه ی گذشته ام می گذرم
آینه ها خوب به یاد می آورند 
تو آینه به آینه رسیده ای
هر بار که خودم را بخشیده ام
به هر آینه 
O آینه ها حافظه ی خوبی دارند. 
O خاطره مار است 
گنجه ی یاد را باز می کند
O همه ی آسمان به هدر رفته است
 
_ ما خسته می شیم بعد می رسیم. خب بده که. باس برسیم بعد خسته بشیم. #اتوبوس 
 
 
O سر از عشق در نمی آورم
سر در عشق تو فرو می برم
مختصرا تاریکی ام را با تو در میان می گذارم 
تا با همه ی روشنی ات به سراغ من بیایی
دردسر تو خلاصه ی خرابی ست 
سواد شهر مختصر است 
پا به تاریکی چشم های من بگذار 
قدردان توام 
همه ی گل های قالی 
سر دار نمی روند 
گاهی گلی از میان گل ها 
خواب ش آب ستاره هاست 
سرانگشتانم را در چشمه فرو می برم 
نقش تو خرابی ست
خرابه های شهر مختصرند 
پا به دل من بگذار 
قدردان توام 
O سر در عشق تو فرو می برم 
سر از هیچ عشقی در نیاورده ام
 
O هر دوست
یعنی تنهایی بیشتر 
ماه
توی آب 
دو بار تنهاست 
آینه 
تنهایی را 
تکرار می کند 
O باید به خودمان فرصت بدهیم. به کتاب هامان. به خواندن و شنیدنمان. به همه ی آن چه به دست می آوریم. به همه ی آن چه از دست رفتنی ست. باید که فرصت بدهیم. 
O نه که سر از مزه ای در نیاورم یا که بخواهم از قدرش کمی حتا کم کنم. نه. فقط خوردن سرگرم شدن است. دستم که به هیچ جا بند نباشد به شربت و شکلات و چای و املت و چلوکباب سرگرم می شوم. برای این که امان بدهم. به خودم. برای این که کم کنم از فکرهای در جریانم. برای این که به خودم فرصت بدهم. احساس امنیت می کنم. هم در چاق شدن و هم در آب کردن مستعدم. آن قدر که روزانه به راحتی می فهمم چقدر سبک سنگین شده ام. برای خودم چیز عجیبی نیست. خوردن مرا سرگرم می کند. و بهم امنیت می دهد. از کلافگی ام می کاهد و بهم فرصت می دهد. مابین خیال ها، کتاب های توی کیف و پلاستیک ها. مابین لایک و کامنت و زهرمار. مابین هزارجور فکر و خیال. مثل همیشه سخت خوابم می برد. توی راه که سخت تر. ترجیح می دهم همین حالا. به همین افاده ها کفایت کنم و دستم به کار خوردن باشد. همین پرس مانده ی مرغ. حالا تو ای بخند. بخند. بخند. 
 
O به درد دل ابرها 
چشم دوخته ام 
به صحبت شب نشسته ام 
از سکرات عشق نوشیده ام
در خیال مرگ 
خالی شده ام 
به درد دل رفیق هام
 گوش جان سپرده ام 
حرفی زده ام گاهی 
همیشه دستی به محبت فشرده ام
بوسه ای بخشیده ام گاهی. 
O باران بوده ام 
در همه ی روزهای آفتابی
صبور بوده ام 
در همه ی عجله هایی  که داشتم
O سنگ صبور من می شوی؟
خوابگاه مفتح/4 خرداد 95
O از مهربانی آدم ها
کنج دلم پشته ای فراهم آورده ام 
از مهربانی هایی که خلاصه در نگاهی بود
نگاهی سرسری که راه به جایی نمی برد مرا 
O سنگلاخ عشق
همه فروریختن است 
در تنهایی مدام 
در سکرات دلتنگی 
O خوابم نمی برد 
که اگر خواب به جایی می برد آدم را 
که خوب بود 
خواب خلاصه می کند 
پیش چشم می آورد
خسته ام و خواب چاره نیست 
خواب خسته ترم می کند 
O از مهربانی نگاه تو 
چندی چیدم
کال بودی همه
O خواستم چیزی اضافه کنم 
به درخت تنت
که سایه ات را بر چیدی و مرا 
نبوسیده 
گذاشتی کنار
O کنار دلهره به آفتاب نشسته ام
هی نور چیده بوییده خورده ام
عشق 
آن چه می ماند از توست 
نه تو
که ستاره ای 
همیشه دور می شوی 
O آفتابی که بر فرق سر می کوبد
به دیدار کسی نیامده است
عشق 
آنچه می ماند از توست 
نه سایه ای که بر چیده ای
O بیست و پنجم اردی بهشت هزار و سیصد و نود و پنج. امروز یک نفر خودش را انداخت پایین. از خوابگاه چمران. دانشگاه شیراز. خودکشی موفق. دست به در افتاه اش اما دست از سر من بر نمی دارد. دست به در افتاده اش. از آن روپوش تماما سفید. عکس العمل پدرش هم. ناچاری اش در هر واکنشی. پدرها در عکس العمل های ساده تر هم درمانده اند. مرگ اولاد که بماند. یادم نمی رود. هیچ وقت. 
O خودکشی انتخاب دشواری ست. دشوارترین انتخاب. قید همه چیز و همه کس را زدن. قید پدر را زدن. قید مادر را زدن. قید دوست را زدن. به تمامی. نه که پابند قیدی باشم. نه که قید خانواده و درس و دردسر را نزده باشم اما نه با مرگ. تن دادن به مرگ را درک نمی کنم. برای یک پسر بیست و دو ساله اصلا درک نمی کنم. هر چقدر سر برود یک نفر. هر چقدر تابش بریده شود. خودت را پرت کنی پایین. از بالا. با سر. خون سر ریز شده روی دانه به دانه ی آسفالت. درک نمی کنم خب. خودکشی های راحت تری هم هستند. برای یک پسر بیست و دو ساله.
O امروز بیست و پنجم اردی بهشت نود و پنج. یک نفر خودش را کشت. من دیدم.
O چهارشنبه ها باید تمرگید. زیر پتو. لای مبل ها. کنار پنجره. توی کتاب ها. چهارشنبه ها که مال حرف و حساب و کتاب نیست. مال کسی نیست. برای خود آدم است. باید برای خود آدم باشد. از سر ناچاری خب می شود طی کرد. بیراهه ی پیاده رو ها را. تا فاصله درمانت کند. چاره باشد. تا فاصله بگیری. در حضوری خاکستری. مابین درخت ها. کاشی ها. آدم ها. از کنارشان بگذری و فراموششان کنی. یادنوشت های روی ایستگاه اتوبوس. شال سفید و دو چشم سر به زیر دختری که می رود تا دیگر هیچ گاه نبینی اش. یا جیک و جیک پرنده های گمشده ای که صدایشان را از یاد نبرده اند. و یا چک چک دوربین به دستی که فاصله اش را همیشه حفظ کرده است. باید فاصله ام را همیشه حفظ کنم. چهار شنبه ها روز فاصله است. روز حضور خاکستری. روز بدبینی به شعر و حساب و کتاب. روز حلاجی آرزوها و حفظ زمزمه ی خود. زیر خروار خروار نشنیدن. لای پتو. کنار پنجره. توی کتاب ها. 
O برای از یاد بردن مرگ 
فراموش لزومی ندارد 
باید به یاد آورد 
جا به جای خالی را 
باید به یاد سپرد
از این لحظه 
همه ی ذره های سرگردان زندگی را 


O برای از یاد بردن تو
شعر لزومی ندارد 
باید در تو غرق شد 
که دریای ناباور منی 
O برای از یاد بردن چشم 
در نگاه خلاصه می شوم 
گوشه ای از نگاه تو می افتم
کنج دلم خانه می کنم 
O برای از یاد بردن مرگ تو 
باید همه ی زندگی را احضار کنم 
به کم و کاستی قناعتی نیست 
قناعت من به تو بود 
O برای از یاد بردن فراموشی 
چاره ی غیر مرگ نیست 
باید بمیرم.

۰ نظر ۰۹ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۱۹
شایان تدین

 صادره ام از بندر لنگه. دو مرتبه. از هفدهم مرداد هفتاد و شش تا بیست و پنجم خرداد هشتاد و هشت. به خیالِ خودم دو بار متولد شده ام و هر دو مرتبه در لنگه. شهرِ ارواح. شهری که بارِ سنگینِ فراموشی را حمل می کند و سنگین راه می رود. شهری که آدم هایش رهایش کرده اند. شاید هشتاد درصد مردم بومی شهر بندرلنگه به کشورهای حاشیه خلیج فارس هجرت کرده اند. "لنگه ای ها در مدت کوتاهی بندر را تخلیه کرده و به جاهای دیگری که امن تر بوده کوچیده اند. لنگه ای های قدیم هم اکنون تجار معتبر شیخ نشین ها و بحرین و بمبئی هستند." و خرابه هایی هنوز هست که خانه های اعیان بوده اند و قفل آهنی شان حتا دیگر پُکیده است. بندر لنگه شهری دچارِ سرنوشت است. و سرنوشت من به این شهر گره خورده است.

 اما اینک تجارتخانه ها و خانه های اعیانی رها شده از درون خرد می شوند و فرو می ریزند. سال ها پیش ثروت از این شهر گریخته است و غواصان تهی دست و جاشوان همچون خوابگردهایی درخرابه های خاطر خویش سرگردان اند. حالا هیچ کس به یاد نمی آورد. شنیده ها. حکایت ها شنیده می شوند.

 آن خانه ی یکی از پسکوچه های بازار قدیم را با ناصر دیدیم. آن آپارتمان قدیمی رنگ و رو رفته را. و خوب یادم آمد. خردادِ آن سالِ کذایی را. حال و هوایش را. دریا را. سبز را. گفت و شنود و شوق و ذوق ها را. و پیش بینی این را که چه می شود اگر نشود و میرحسین در نیاید از صندوق و اصلا مگر همچه چیزی ممکن است؟ و آشوب می شود اگر غیر این بشود. که شد. و بودیم. و دیدیم. و غلتید و خوابید و مرد. که می بینیم. که هستیم. خلاصه که آن روزها خوب به یادم باز آمدند.

 جنوبی ها کم خیالاتی نیستند و لنگه از خیالاتی ترین شهرهای جنوب است. همه خیال می کنند شهر سال هاست افتاده به دست موجودات اثیری که اگرچه همه جا هستند اما خب طبعا اینجا بیشترند. و از سال ها پیش بوده اند. رسومات غریب هم که کم ندارد. و چند فیلم و کتاب هم در آورده اند. نه به قدر لازم البته. از تقوایی تا بنی هاشمی. تا غلامحسین ساعدی و تک نگاریِ گرانقدرِ اهل هوا. خیلی ها این جا تبعید بوده اند یکی احمد محمود. و خیلی ها کودکی و نوجوانی شان گره خورده به این شهرِ اثیری. و نتوانسته اند از سنگینی اش کم کنند و ازش بگذرند. از ردی که این شهر برجا می نهد نمی شود به همین سادگی ها گذشت. اصلا نمی شود گذشت. و حالا من یکی از همین هام. درست که قدرِ این نام هایی که گفتم و در خاطرم است را ندارم اما به هر حال به قدرِ کوچکِ خودم. سهیمم. در خاطراتِ مشترکی که این بندر دارد و دیده یا ندیده ام. در دلِ خوشی که ازش نداشته ام و دلخوشیهایی که سنجاق شده اند به بر و بحرش. به خانه به خانه ی عمه ها و عزیزانم. به بادگیرها و خانه های دربسته ی اعیانی و بازار و دریا و حجمِ وسیعی از دلمردگیش. که از هیچ زلزله و طوفان و جنگی چنین چیزی بر نمی آید. که تنها بی آدمی ست که با یک شهر چنین می کند. آن هم شهری که روزگاری مهم ترین بندر جنوب بوده است. چند سِری. و هنوزم از مهم ترین گمرک های مملکت مان را دارد. سری به دهاتِ اطراف زدیم. به "گَشِه" و به "شِناس". که مشرف به دریایند و دریا عادتِ روزمره شان است. و گفتیم از تاثیری که ناگفته، ناشنوده دریا بر آدمی می نهد. آن هم روزمره اش. و دلِ تنگی که به بار می آورد. و سبکی و وسعتی که می بخشد. و این که " من به دریا نیندیشیده ام؟ فکرهای مرا دریا اندیشیده است." که شبِ قبلش دیده بودیم چند قسمت از مستند راهِ دورِ دریای حسن بنی هاشمی را. که دریغ جان و جهان بر او باد. که من از لنگه اش بیشتر خوشم آمد و به دلم نشست. و چقدر بلدی و سوادِ بصری دیدم در همین چند کارِ کوتاه و حیفم آمد و حیفم می آید و حیف هم از عاداتِ روزمره ام شده است. خلاصه که دریا آموختِ تن و جان می شود. نه در تماشایِ آنی. که در مقابله ی روزمره. و بی اعتنایی و کم محلی که گردنِ دریا ننداز. دیگر از حواسم افتاده و این حرف ها خام اند. که دریا تا آخرین قطره ی خونم رسوخ کرده و در ذره ذره ی پوستم رسوب کرده. و من که ام؟ که تنها به تمایش نشسته ام. مقابله با آن کارِ اهالیِ رسمیِ این دیار است. نه منِ مدعایِ مهجور. روستاهایی زیبا. شریف. با نخل هایی زنده و مرده که گاهی به موهای شانه خورده شبیه اند و گاهی به ماه. این چنین دور افتاده. این چنین غریب! با عاداتی که غریبه ها غریب می بینندش تازه اگر جرات و توانِ دیدار کنند.

 به آن صندلیِ خالی در حرکت، به آن شکستن مکرر شیشه های رنگی و آن مترسکِ نمای ابتدایی بر زمینِ بی کشت فکر میکنم . که تنها نشانِ دلمرده ای از روزهای خرمی بود. و هشدار برای من که به سرنوشت فکر می کنم. به سرنوشت خودم و بندر لنگه. شهری که در فراموشی محتومِ خود فرو رفته است.

 صادره ام از بندر لنگه. از هوایِ کم رطوب تر از بندرش. از لزجیِ هواش. از زیبایی و صراحتِ دریایش. دریا به این صافی ندیده ام. به این آبی. و ساحلش که هر باردستشان بیفتد بیشتر خرابش می کنند. بی آدمی ست دیگر. سری هم به کُنگ زدیم. از خوردنی های همیشه مطبوعش که بگذریم گذرمان افتاد به موزه ی مردم شناسی. چه موزه ای آقا. بودند. بود. خانه ای بود قدیمی. با همه ی آنچه خانه های قدیمیِ این منطقه دارند. با انواع و اقسام اسم هاشان که از یادِ من هی میگریزند و هی یکی باید باشد برشان گرداند. و گاهی اصلا نمی دانم و نمیشناسم. و وسایلی که اسبابِ دریا و خشکی این مردمان اند. بیشتر وابسته به آب. و کتابخانه ای آنطرفِ حیاط. تا جایی که توانستم گرد و خاک بر گرفتم از کتاب ها. که فقط لِمِز (موریانه) به جانشان نیفتاده بود و غریقِ غبار بودند. گندِ گند. کتاب بودند به هر حال و دلم به درد آمد. اگر چه نود درصدشان کمترین ربطی به محل شان و منطقه ی مان نداشتند و آنقدر پراکنده بودند که همینطور مبهوت مانده بودم. خلاصه که حیف از عاداتِ روزمره مان شده و ماندن در این حیف نه به صلاح است.

 بندرِ مرواریدهای غلتان. صدای هلهله و سرودخوانی از درون سفینه ای با بادبان های افراشته و تق تقِ چرتکه ی تجار در تصاویر نیست می شوند. مهاجرینِ دست بسته. پا بسته. مهاجرینِ منتظر. هندی و بلوچ و افغان. لنگه به خوبی نشان می دهد که ثروت تا جایی تحمل ماندن دارد که افزوده شود. وطنی برای خود نمی شناسد. و می تواند تا هر جا که اطمینان سلامت یابد بار سفر ببندد.

 گاهی انس ها یادم می رود. چه کنم دیگر. خاصیتی ست. نه که زایل شود و محو. هرگز. فقط یادم می رود و این موقع است که کسی باید تا ضربتی بزند و باز بروم توی خودم وَ گذشته ام. و واقعیتِ زندگی ام که چندان ربطی هم به واقعیت ندارد و همه اش علاقه است. میل و علاقه ی مفرط. و بی چارگی در سهیم بودن و هم سرنوشت بودن. در واقع بی چارگی در علاقمند بودن. همین روزها که زمان امانِ ناصر را گرفته لنگه هم گذرش به جان و گذر ما به کوچه ها و خیابان هاش افتاد. که زمان همینطوری که دارد کش می آید مثل تیر هم می گذرد. چه برسد به لنگه. که سه روزِ معمولی اش انگار که سه ماه. و حالا که کنارِ قفسه های کتابِ خانه ی هادی  دارم می نویسم از این ها می دانم که چقدر دلم برای هر چیزِ کوچکش تنگ شده است. انگار که سه ماه است برگشته ام بندر. حالا که آفتاب لا به لای پرده ی سفیدِ خانه افتاده به روی مبل و لب تاب و من و کتاب ها. و رامی کنار دستم است با گفتنی های ناگفته اش. و حسن از لای کتاب ها با چشمانِ نافذِ بی سویش سو سو می زند و ترانه های صالح به دهنم خوش افتاده به این فکر می کنم که چه کنم تا به دریغی دچار نشویم. مثل همه ی این ها و همه این جا. و آینه ی عبرت ننماییم. و آدمی باشیم. تا به قول ابرام دچار نشوم که " که ما/ دریغ بزرگ هستی بودیم/ و یادمان به خیر باد." تا از شر هر آنچه نباید خلاص شوم و راهم هموار گردد و حداقل کاری بکنم که خودم بدانم کاری کرده ام. و دست پشتِ دست بگیرم تا بلکه کسی دستم را بگیرد. و راهی بروم که فکرِ زندگی از سرم نپرد.

 صادره ام. دو مرتبه. از بندر لنگه. به شماره های 3430196272 و 88 س.

شهریور 95

۳ نظر ۰۳ مهر ۹۵ ، ۱۸:۴۴
شایان تدین

 به یک پاکسازی احتیاج دارم. حالا که چیزی به ماهِ مهر و بی مهری هایش نمانده. به یک پاکسازی از جنسِ سفر. نه خودِ سفر. به یک پاکسازی تا کم کند از آشوب. آشوبِ قلبم. خودم را زده ام به کوچه ی علی چپ. نادیده گرفته ام. فرض به غیر کرده ام. از خودم علاوه بر آن بی معنایی که می تواند هر کسی را سرِ هر خیابانی در بربگیرد حرف می زنم. از خودم علاوه بر ضد قهرمان های نمایش های معاصر حرف می زنم. که اغلب نه گذشته ای دارند و نه آینده ای و نه درکِ درستی از پیرامون خود و فقط به صورتِ جزئی دریافت می شوند. از خودم حرف می زنم. که حرف هایم را خورده ام. با آن که می دانستم آن چه سر وقت خودش گفته و روشن نشود دیگر گفته شدنش هم از سنگینی سایه اش کم نمی کند. حالا نفسم را می توانم قاب بگیرم. یکی یکی. و بشمارم آن چه را که می توانسته ام بر سرِ کسی بکوبانم با جمله ای و فقط جمله ای و جملگی بر سرم آمده. با همان کلمه ها و تندتر از آن چه فرض می کرده ام. و تمرین می کرده ام. و خطاب به دیگری در خواب و سکوت و تنهایی به خودم می گفته ام. فرافکنی عادتِ تلخی ست. تلخی اش از دهن نمی افتد. دانستن کفایت نمی کند و وقتش هم که سر رسیده است.

 یک پاکسازی. همین که تابستان باشد و کاری نکنم. حتی اگر زندگی این نباشد. می ارزد به همه ی روزگار. همین که از کسی نرنجم. کسی را نرنجانم. به فکر و خیالِ دیگری هدر نروم. آخِر آدم ها را که نمی شود شناخت. می شود درباره شان حرف زد. مساله سر رعایت است. رعایت کردن یا نکردن. و احترام. و گرنه از هر دوره و رابطه و سفر یک مشت خاطرات می ماند و صمیمیتی اگر به وجود آمده باشد. برای من تا همیشه فرضا. و البته حس احترام. فقدان احترام را نمی شود جبران کرد. با هیچ غرق شدنی نمی توان از یاد برد. صمیمیتی را که خوش به پنج روز و شش باشد چه احترامی است؟ احترام همپای صمیمیت است. نه که قرار است ماند. مانده شد. نه. بلکه باید رفت. و اجازه ی رفتن داد. اما بازی در آوردن و انکار و فرافکنی عادات حقیری اند. در بی چارگی همه ی ما مشترکیم. چاره در همین بی چارگی است. و اعتراف به آن. و رعایت. نمی گویم که عالَمی را رعایت کرده ام. فکرش را کرده ام. سعیش را کرده ام. و تنها چیزی که در اختیار دارم آن هم نه به تمامی رفتارِ خودم است. مسئولیتِ رفتار و تصورات دیگری با من نیست. من به خیلِ خیالاتِ خودم دچارم. و به این فکر می کنم که کلاهخودی حتما لازم است. از جنسِ خواب و بیداری. خیال و واقعیت. فکر و تجربه. چاره و بی چارگی. تا از شر هر آن چه باید مصون بمانم. بهتر بگویم؛ کمتر آسیب بخورم.

۳ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۶
شایان تدین
 هفتمِ مرداد است و به سرم زده برایت بنویسم. سعی می کنم کوتاه باشد. چرا که در بلند نوشتن از تو کم می آورم. درباره ی تو که نباید نوشت. باید کنارت بود. حتا در سکوت. حتا در خواب. باید پیشت بود و به هر چیزِ سطحی و کوچک فکر کرد. باید پیشت بود و از هر چه اضافه است بُرید. هفتم مرداد است و تو مثلِ مردادی. نه مثلِ که خودِ مردادی. که نه می شود درباره ات نیندیشید و نه می شود درباره ات نوشت.

 به سرم زده پیش از این که تبریکِ تولدت را بگویم درباره ات بنویسم. گفته بودی درباره ی گذشته ها بنویسم. درباره ی اتفاق ها. اسم برده بودی و خواسته بودی. من اما در عاطفه ها قوی ترم. مثلِ خودت. در موجباتی که برایم فراهم کرده ای. بی آن که خواسته باشی. در تاثراتی که از تو دارم. که فراترند از آن چه آنی ست، آن چه در قالب، جا نمی افتد و آن چه آرام آرام پاک می شود. تو از صفحه ی روزگارِ من نمی افتی. که فراتری از آنچه درباره ی خودم می دانم. از گذشته ها برایت نمی گویم. حالا نمی گویم. یک وقتِ دیگر. اصلا خودت که بهتر می دانی. بهتر می گویی. فعلا پیشِ خودمان بماند. که شاهدی نداریم. من که همه ی این سال ها اینجا بوده ام و نه شهادتی داده ام و نه شاهدی دیده ام. آنجا هم لابد خبری نیست. از آن روزها فقط مکان ها مانده اند. نه عمومی که خصوصی شان. و البته دفترهایی. برای من. برای تو. که بیشتر فوتبالی اند و چه چیزی از این بهتر، قدیمی تر و عزیزتر؟

 من آدمِ حالای خودمُ حالم خوب است. اما خب می دانی حسرت هایی لاجرم هستند. حسرت هایی که بختک اند. نفسِ آدم را تنگ می کنند و دست و پا می طلبند. گرچه دست از پا زدن نمی کشم و سعی کرده ام بلد باشم کنارِشان کنار بیایم. اما خب سه سالِ پیش هم نوشته بودم در همان یادداشت کوتاهی که دوستش داری. که " انسان یکپارچه ای نیستم. در واقع لحظات از من عبور میکنند و من هر بار متفاوت با آن ها رو به رو میشوم. و یا شاید هم خودِ آنها همه چیز را به عهده میگیرند." حسرت ها که از همان اول یقه ات را نمی چسپند. از جنسِ یادهایند و همان سه سال و نیمِ پیش گفته بودم از گذشته ای "که یادواره هایش را ،پاره ای لحظات، همچون مِهی، آرام به من میرساند" و بعد بختکِ جانم می شود. و بعد دل و سینه ام را تنگ می کند. مهارِ زندگی ام را می گیرد و دمار از روزگارم در می آورد. یکی شان همین چند روزِ پیش مابینِ مستی به سرم افتاد. همین مرداد بود. این که می دانی، آن موقع ها همه چیز مهم تر بود. با همه ی خُردی معنایِ فراگیر تری داشت و اصلا اهمیت داشتن مهم بود. مخالفت ها. بی اعتنایی ها. سری میان سرها در آوردن و طورِ دیگری فکر کردن. آن موقع ها این قدر همه چیز توخالی نبود. یک مخالفتِ ساده ارزشی انقلابی داشت و یک جرقه ی گناه آلودِ فکری خوابِ مان را تباه می کرد. آن موقع ها همه چیز بهتر نبود. من که خوش حال تر هم نبودم. یعنی معیاری ندارم تا بسنجم. شاید اگر حالا آن موقع ها بود حرفِ منم طورِ دیگری می بود. که نیست. من آدمِ حالایم. و تو هم همینطور. گر چه شماها بیشتر مانده اید. ردهای صریح تری دارید. هم تو. هم جک. شما یادگارهای بیشتری دارید. قضیه فقط سن و سال نیست. چیزهای دیگری هم هست. دل کندن برای شما سخت است. برای جک از تو سخت تر. طبقِ معمول خیلی چیزها را می گذارم برای بعد و حالام خیلی حرفِ نزده تنگِ همین سطر خیال کن. اما بگذار این یکی را بگویم که ناچار بوده ام به دل کندن. نه علاقه ام را سرِ راهی گذاشتن به امانِ خدا و رفتن. نه. بلکه تحملِ رد شدن. آدم که همیشه برای آن چه در پیش است صبر نمی کند. گاهی صبر کردن برای آنچه گذاشته ای به ناچار و گذشته ای به کار می آید. که سخت ترم هست. خب من باید دل می کنده ام. دل نبُریده ام .مجبور بوده ام. اصلا آدم باید یاد بگیرد رفتن را. همین قدر کافی ست. صبر می کنم.

 فعلا به فردا فکر کن. و نوری که لابلای صفحه های کتابِ کهنه سرایز می شود. و نوری که رنگِ دریاست. و شب ازش کم نشده. ما که همیشه نیمه های پنهان بوده ایم. فرازِ نیمه های تاریک. نه اهلِ شکایت که غمگین. نه افسرده که سرخوش. ما از نور و از تباهی بهتر می دانیم. و می فهمیم فردا چقدر وسوسه برانگیز است. و می فمهیم که دیروز از دست رفته است و گذشته نمی گذرد. اما بیا بلد بشویم طی کردن را. خیال کن. همیشه. خیالت تخت که یک روز می رویم. همانطور که قرارش را داشته ایم. شاید نتوانیم همه جای دنیا برویم یا همه ی آدم های دنیا را ببینیم اما قرارش را که داشته ایم. داریم. همین است. قرارمان رفتن برای همیشه نبود. رفتن بود. رفتن خوب است. کاستن خوب است. سادگی خوب است. همه ی این ها را تو خیلی بهتر از من می دانی. بیا خیالِ مان را دستِ دیروز ندهیم. خیال مالِ امروز است. نه گذشته. نه آینده. خیال مالِ همین حالاست. بیا خیال کنیم. همه ی آن خیالاتِ کوچک و بزرگ را کنار هم بچینیم. یک به یک. مبادا که از دستشان بدهیم. جک با تواَم. مبادا. تا همه ی آن ها را محقق کنیم. بیا خیال کنیم که محقق می شوند.

 خلاصه هفتمِ مرداد است و تولدت مبارک. چه بارها که همین جمله رد و بدل شده میانمان. به همین کوتاهی. هفتم و هفدهمِ مرداد. می دانم اسبابِ راحتی ات نیست این حرف ها. می دانم این نوشتن را ترجیح نمی دادی. و می دانم که برای خودم هم سخت ترش کرده ام اما آغازِ زندگیِ تو برای من آغازِ خیلی احساس ها و خیلی چیزهاست. چه اولین ها که با تو تعریف و تجربه کرده ام. در ذهنیاتِ خودم. تو که شریک و موجبِ خیلی از آغازهایم بوده ای. بی آن که خودت بدانی. یا بخواهی. در سکوت. در خواب. مثلِ همین حالا. که ساکتی. خوابیده ای. بیست و شش سالگی ات مبارک. دلم به هفتِ تو خوش است. نه به هفدهِ خودم.

۳ نظر ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۶
شایان تدین

 سفر به هیچ کجا نمی انجامد. سفر آدم را از هیچ کجا و هیچ کس دور نمی کند. تنها بهشان فرصت می دهد تا مابینِ هر هجای خاموش، هر تاریکیِ مکتوم، جا خوش و خوش تر کنند. تنگ و تنگ تر. برای نفس کشیدنِ شبانه و بی خوابیِ از سرِ ناچاری. سفر آدم را دور نمی کند. او را به خودش، به حضورش، به کفایتش نزدیک و نزدیک تر می کند.  مجضِ راحتی نیست. سفر جانِ آدم را در می آورد. و باید هم.

 سفر به یاد می آورد. تنگنایِ آزادی را. حد و حدود را. سفر به آگاهی رهایت می کند. به این که نمی توانی. نمی شود. نباید. جانِ مرا در می آورد. سینه ام را تنگ می کند. تلنگری که یادم باشد چقدر محدودم. چقدر پوچم. چقدر ناتوانم. سفر آدمی را کش می دهد. پذیراترش می کند. مزه ها را شدیدتر می کند. یادها را حساس تر. گلوگاه را تنگ تر. مرا بادبادک می کند. به هر کجا سرک می کشم. بادبادکی اما بیش نیستم. بازیچه ی هوس های باد. بازیچه ی هر دل بخواهی. سفر آدمی را باز می کند آن قدر که خالی بماند. چقدر خالی برای لزومی داشتن کافی ست؟ من اصلا لزومی ندارم! سفر این گونه جواب می دهد. هر بار.

۱ نظر ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۹:۱۸
شایان تدین

  در همه ی زندگی، نه راهِ پیشی دارم، داشته ام، نه راهِ پس. حال و هوای خوابگاه، اینجا، گرفته است. تلخ است. آرامشی دارد. که زهرِ مار است. به تردید افتاده ام. تیز. به همه ی از سر گذرانده ام، به دیده ی جسارت می نگرم. دلم افتاده، سینه ام سنگین است. گفته بود. چند روزِ پیش، در آمد و رفتِ سیاهی که "تو هم پُر نوسانی ها." به دیده ی تردید شنیده بودم. حالا که دچارِ اطوارم. "من ناگزیرم!" اشتباهِ راه اگر پشیمانم کند؟ من، گفته بودم "هر چه بیراهه، راه تر..." سردیِ هوا، رمقی بود به جانِ نزارم. از یادِ خستگی هایی که سر کشیده ام. درهایی که دیگران آتیه اش گفتند و بسته ام. یکی پس از دیگری، می بندم. بر سطحِ سیمانیِ روزگار کشیده می شوم. تا تباهیِ تمام فرصتِ بسیاری هست. برای همچنان پیش رفتن. همچنان فرو رفتن.

 کلمه ها، الفبای دریای من اند. ماهی، هر بار، سر به آب می کوبد. من، به کلمات. متواری. هر دو. صرفاً محضِ زنده ماندن. دور خودم می چینمشان. با آن ها ور می روم. خیال می کنم این جا، اگر مسکنِ دانشجویی ام بود. از شش ماهِ قبل. چقدر می توانست که متفاوت باشد، زندگی ام، در متنِ رابطه هام؟ طیِ همین شش ماه. شش ماهِ نا آزِگار. محسن از فکرم پرسید. فکرِ در جریانم. چیزهایی گفتم. چیزهای بیشتری نگفتم. حالام نمی نویسم. که همیشه، ضربه ی مهلک، به سکوتم وامی دارد. از تاثراتِ بزرگ، کمتر نوشته ام. در نوشتنِ آنچه بیشتر دوست می دارم هم، بیشتر ناتوانم. بر سفیدیِ صفحات، در دلِ تنهایی، بر یکدسته جاری بوده ام. "متوسط." و این میانمایگی، اگر که بدانی، مهیب است. عذاب تر آن که زبان، صرفا تسلیِ خاطر باشد و توهمِ شناخت. محضِ زنده ماندن.

 ول می کنم. که فراموش شوم. فراموشم کنند. بلکه راحت ترم. بغض اگر به موقع نترکد، به حرف نیاید، هر چه پیرتر شوی، تازه تر به سراغت می رسد. هر بار، بیشتر، گلویت را می فشارد. حالام نه. بگذار گلو گیر شود. گلو سوز. حالا بگذار در این تاریکی، کسی، تنی به من نزند. دستی به سر و رویم نکشد. یادی هم از من نکند. یادش هم نیفتم. می گذارم مسکوت بمانند. خاطره ها در خرام شان. زخم ها در لَهَب شان. هیچ کس سر از هیچ چیزی در نمی آورد. خاصه من. سر از غمِ هر شبی ام. که کم کم دارد، دارد به بلوغ، می رسد.

 

ولنجک

١٣ اسفند ٩٤

۳ نظر ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۶
شایان تدین

بریده هایی از آخرین روزهای تابستان، از یادداشت های حوصله ندارِ نوت بوک گوشی، بی سر و ته:


 ...قیقاج قدم ها که موازیِ سنگلاخ می شوند، به راه می افتند، شگفتیِ چشم هام. در پیچ و خمِ مسیر...

به این که در حکمِ چشم ها، قلم بزنم...

زل زدن به سفیدِ گنبدِ برکه. به سبزآبِ تویِ آن. به تپه تپه های کوچکِ انباشته. زل زدن به پاهام. به آبیِ 

رنگ_پریده ی آسمان. به ماهِ بدرِ عصرانه. 

 دیروز هم، چنین حالی داشتم. همین ساعت بود دقیقا که دو دستم، بازیگوشانه، به کارِ لمسِ کناره های بند نافی بود. زیرچشمی هم، به تکانه های دو چشمِ بالاسر داشتم. به بی تابی و ناتوانیِ تنِ زیرِ سیلابِ انگشتام. وَ حالا که آب می شوند تکه تکه های نان در پیچشِ دهانم. می جوم و می بلعم. عینِ دیروز که چرخاندم و پیچیدم و بلعیدم. با ولعی تمام. درست در همین ساعت. 

 ...گریخته ام از تیزیِ آفتابِ شیراز به شرجیِ زادگاهم. به شوقِ تنهایی و خواندن و زیارت. به بازیافتنِ خاطره ها. به یافتنِ هر آنچه ندارم. گریخته ام از شروشورِ شهری که دوست اش می دارم به دلگرمی بی خیالِ زادگاهی که دوست اش می دارم. سفرِ من هجرتی بود از شهری که دوست می دارم. با وجودِ نامردمانش. شهری که به قولِ آن نویسنده ی مومن به کلام، چیزی فراتر از عطرِ بهار نارنج است و هوای کشاله ی زنی مستدام شده در کوچه باغ ها و خیابان هاش. با این همه، سمتِ دلتنگی ام به راه افتادم. در این سمتِ دریایی هم چیزی به اتمامِ لنگرانداختنم نمانده و به سفر ادامه خواهم داد. به سمتِ بی خاطرگی. به سمتِ خیابانی که فردوسی نیست و شهری که شرجی نمی فهمد.


 ...آب، طعمِ روزِ بارانی دارد و عطرِ خاک، نهایت عطری ست که خوشانه مشام را پر می کند. جریان همه ی زندگی اینجا تش-باد است. تش-بادی که بی وقفه می وزد و خنج  می زند نموریِ پوستِ تن را. تش-بادِ خاطر هم به موازاتِ هوا. که خاطراتِ خاکستری ست، سرچشمه اش. وَ روزانِ ترس و منتظرانگی، مقصدِ بلاتکلیف اش. به زردِ کهورِ رو به رو خیره می شوم. کهوری که خاله می گفت، چند روز پیش، از شدت باران و سنگ-باران به این حال و روزِ افتاده، افتاده است. و زل می زنم به آسمانِ رنگ-پریده ی پس زمینه. این جا همه چیز بوی خاک می دهد و زندگی به ریتمِ تش-باد در جریان است. نخلِ بلندبالا، رخوتی به چشم هام ساطع می کند. برمی گردم. به حیاطِ خانه ی مادربزرگ. که کبوترانِ صف بسته، حجمِ نگاهم را پُر می کنند و رنگ-پریدگی غروبِ پس زمینه شان، دلتنگی برای هیچ است. چند قدمی برمی دارم. می نشینم. چشم، نگه می دارم. می بندم. زل می زنم به زلالِ سیاه. پشت آن سیاهی، پشتِ فوجی از کبوتران، آسمان همچنان به غروب می گراید و عطرِ خاک، مشامم را پُر کرده است. تش-باد خنج می زند سر و صورتم را و آبِ دهانم، طعمِ روزِ بارانی دارد. 


شهریور ۹۴ 

لمزان 


 

۰ نظر ۲۱ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۴۸
شایان تدین

 آمده بودم. از شیراز به بندر. به مقصدی دیگر. تا برویم. دلم که مانده بود. مانده است. همیشه قسمتی ش. با دریا. با بندر. با همه اش. با همه شان. آزرده خاطر بودم از مسافر بودنم. در شهری که دوست اش می دارم. در شهری که هیچ چیز شروع نمی شود. هیچ چیز به پایان نمی رسد. از جمله دریا. که شروع نمی شود. به پایان نمی رسد. رسیده که بودم سرم قلقلکم می داد. سنگین بود. زل زده بودم به خورشیدِ بالاسرِ دریا. پس نمی گرفتم. خلاصه در کلمه که نه. در نگاه بلکه بگنجد. همیشه، پا که به این شهر می گذارم، همه چیز کافی به نظر می رسد. 

 مرگ اما پشتِ پا می زند. در بهت، در بی تفاوتی، پرتت می کند. می پرد. برنامه ریزی نمی فهمد. مرگ، نزاکتِ اجتماعی سرش نمی شود. روز و هفته و ساعت حالی ش نیست. همیشه حق به جانب است. تویِ ساحل. می نشینیم. تا هر کدام نظری بدهیم و تصمیمی بگیریم. مرگ اما می خندد. در دور دست. که دریاست. او به جای همه تصمیم می گیرد. ما همچنان مانده ایم. زنده ایم. به ساحل. با تلخیِ لبخندی که مانده است. به چهره هامان. در بهت، در بی تفاوتی. "مرگ" به جای ما تصمیم گرفته است. 

۱۳ بهمن ۹۴

بندر عباس 

۲ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۹:۳۸
شایان تدین