پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

 دست و پنجه نرم می کنم. با دشواریِ عظیمی که زندگی مان را در بر گرفته است. در عاقبتی که معلوم نیست. در حکایتی که انگار از جایی دیگر ادامه پیدا نکرد. و در زمانی که اعتنایی نمی کند و می گذرد. از عمر می ترسم. از زندگی. از آنچه سپری شده و آنچه مانده. از سپری شدنِ آنچه باقی ست بیشتر می ترسم. همه می دانیم. دریافتنش آنی ست. گوشه ی چشمی به اعتنا. لرزش دست و دلی. جرقه ی پی امی. فرقی نمی کند. فاصله ها برداشته می شوند در زمان. و سنگینی مانده ای که از قفسه ی سینه نمی پرد. نه با شعر و قصه و ترانه. نه با سحر و سفر و سکونت. حالا درمانده تر و کوچکتر از آنم که به پاسخی دست یافته باشم. یا چاره ای پی گرفته باشم. از جادوی عشق هم شنیده ام اما درد، درد است. خو گرفتن از عاداتِ آدمی ست. خاصه به دردهای قدیمی تر. سنگین تر. از لفاظی که بگذرم جایی باید بترکد دیگر. زمان که کم نمی آورد؛ آدم از نا می افتد. هی پا می شود. هی می افتد. خب جایی باید بالا بیاورد یا نه؟ جایی باید غارِ خودش را خالی کند دیگر. انقدر تو خالی. انقدر مشوش. انقدر آشوب. آشوبِ دل. سراسیمگی و ترس و سطرهای افتاده. قلب های خاک خورده. حالا که این همه زندگی این همه حکایت ناتمام دارد و سبکی و سنگینی در هم گره خورده، افتاده اند به جان. جایی باید بترکد. وقتی باید سرازیر شود یا نه؟ مانده ام این روزها آرامشِ قبل طوفان اند و فاجعه ای جمعی در راه است یا خیالات خام حالِ خودم و دیده هام اند که یک به یک از تک و تا می افتند و خواب و خامِ زمان می شوند. هر طور که صلاح بدانید.

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۲۴
شایان تدین

 به یک پاکسازی احتیاج دارم. حالا که چیزی به ماهِ مهر و بی مهری هایش نمانده. به یک پاکسازی از جنسِ سفر. نه خودِ سفر. به یک پاکسازی تا کم کند از آشوب. آشوبِ قلبم. خودم را زده ام به کوچه ی علی چپ. نادیده گرفته ام. فرض به غیر کرده ام. از خودم علاوه بر آن بی معنایی که می تواند هر کسی را سرِ هر خیابانی در بربگیرد حرف می زنم. از خودم علاوه بر ضد قهرمان های نمایش های معاصر حرف می زنم. که اغلب نه گذشته ای دارند و نه آینده ای و نه درکِ درستی از پیرامون خود و فقط به صورتِ جزئی دریافت می شوند. از خودم حرف می زنم. که حرف هایم را خورده ام. با آن که می دانستم آن چه سر وقت خودش گفته و روشن نشود دیگر گفته شدنش هم از سنگینی سایه اش کم نمی کند. حالا نفسم را می توانم قاب بگیرم. یکی یکی. و بشمارم آن چه را که می توانسته ام بر سرِ کسی بکوبانم با جمله ای و فقط جمله ای و جملگی بر سرم آمده. با همان کلمه ها و تندتر از آن چه فرض می کرده ام. و تمرین می کرده ام. و خطاب به دیگری در خواب و سکوت و تنهایی به خودم می گفته ام. فرافکنی عادتِ تلخی ست. تلخی اش از دهن نمی افتد. دانستن کفایت نمی کند و وقتش هم که سر رسیده است.

 یک پاکسازی. همین که تابستان باشد و کاری نکنم. حتی اگر زندگی این نباشد. می ارزد به همه ی روزگار. همین که از کسی نرنجم. کسی را نرنجانم. به فکر و خیالِ دیگری هدر نروم. آخِر آدم ها را که نمی شود شناخت. می شود درباره شان حرف زد. مساله سر رعایت است. رعایت کردن یا نکردن. و احترام. و گرنه از هر دوره و رابطه و سفر یک مشت خاطرات می ماند و صمیمیتی اگر به وجود آمده باشد. برای من تا همیشه فرضا. و البته حس احترام. فقدان احترام را نمی شود جبران کرد. با هیچ غرق شدنی نمی توان از یاد برد. صمیمیتی را که خوش به پنج روز و شش باشد چه احترامی است؟ احترام همپای صمیمیت است. نه که قرار است ماند. مانده شد. نه. بلکه باید رفت. و اجازه ی رفتن داد. اما بازی در آوردن و انکار و فرافکنی عادات حقیری اند. در بی چارگی همه ی ما مشترکیم. چاره در همین بی چارگی است. و اعتراف به آن. و رعایت. نمی گویم که عالَمی را رعایت کرده ام. فکرش را کرده ام. سعیش را کرده ام. و تنها چیزی که در اختیار دارم آن هم نه به تمامی رفتارِ خودم است. مسئولیتِ رفتار و تصورات دیگری با من نیست. من به خیلِ خیالاتِ خودم دچارم. و به این فکر می کنم که کلاهخودی حتما لازم است. از جنسِ خواب و بیداری. خیال و واقعیت. فکر و تجربه. چاره و بی چارگی. تا از شر هر آن چه باید مصون بمانم. بهتر بگویم؛ کمتر آسیب بخورم.

۳ نظر ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۶
شایان تدین

 امرِ روزمره اگر از روزمرگی نیفتد نه خورشید و درخت و سایه و میز که گرد و غبارِ نشسته بر روی میز است. و کنار آمدن با آن روفتنِ گرد با دست و دستمال است. زندگی بر مدارِ مقدرات اما ساده تر می شود. دلم که آشوب می شود می زنم زیرِ تفکرات. می کشم زیرِ رویاها. دست و دل به تقدیر می دهم. همه چیز را ساده میکند. بهانه می تراشد. خویم را نرم می کند و از تب و تابِ آشوب می کاهد. که بر من جفا ز بختِ من آمد و گرنه یار/ حاشا که رسمِ لطف و طریقِ کرم نداشت. الامان اما. الامان. نه از جوخه ی آتش که از مرادِ دل؛ تماشای عالم. از جمالِ بی کمال. از صحتِ غایب. حالا کتاب خواندن می شود چِن چِن کردن. چیزی مثل بلعیدن. یا همخوابگی. بی تکانه هایی از سرِ ارضا. فقط به تاخیر می اندازد. وقت را توی خودش فرو می کشد. همه چیزهای دیگر زندگی هم همین می شود. زندگی می شود مقابله با همین پوچی و مگر چیزی غیرِ این است زندگی؟ عاشق می شوی بی آن که سر از انگیزه ی عشق در بیاوری. دچارِ عالم رنگ ها می شوی بی آن که شکلی تصور و ترسیم کنی. 

۰ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۵۵
شایان تدین