پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواندن» ثبت شده است

 بی آن که بخواهم قدرنشناس باشم یا، سعی و مهرِ بعضی معلمانم را، خصوصا معلمِ اول ابتدایی، آقای محمدیان، از یاد ببرم، صادقانه می نویسم معلمی، غیرِ مادرم، آن هم در خواندن و نوشتن، نداشته ام. از سعی او و به لطفِ علاقه ای که به خواندن و خاصه خواندنِ تله تکست و روزنامه های ورزشی داشتم، پیش از آن که به مدرسه بروم و بی آنکه مهد کودک و حتی پیش دبستانی رفته باشم، خواندن و نوشتن را بلد شده بودم و می خواندم و می نوشتم. پس از آن، من هم، مثلِ بسیاری دیگر، پا در میدانی گذاشتم؛ برهوت و خالی از رهنما. از آن وقت، دلیلِ راه و بیراهه ی خود بوده ام _ که وقتِ زیادی هم نیست و راه و بیراهه ی شگرفی هم طی نکرده ام_ و بیشتر، در لا به لای کتاب ها و با معیارِ تجربه های آموخته، به دنبالِ معلمان خود _و نه مرشدان_ گشته ام و می گردم.

 

 روز اولی نیست که به این ماجرا فکر می کنم. به این که چقدر دستمان کوتاه است. چقدر پایمان می لنگد و چقدر استعدادِ فکری مان، سرِ این نظامِ آموزشیِ از سر تا پا هرزه، هدر رفته است و همچنان، به غایت، می رود و می رویم. سر در برهه ای از تاریخِ این مرز و بوم در آورده ایم که معلمان نادری پرورانده و پیش تر، معلم کشان به راه انداخته بودند و آن که همچنان بود یا سر به جنون سپرد، یا سر از آن ور دنیا در آورد و یا سرش را، با بی اعتنایی بی رحمانه ای، بریدند. سرگذشت ها، حاکیِ معلمان و موثران بسیاراند. کسانی که سرنخ می دهند و حواله به طیِ طریق می کنند. در محیطِ آکادمی یا بیرون از آن، به هر حال، آدم هایی بوده اند که چراغ مستعد و طالبِ نسلی را فروزان کرده اند یا اقل کم از گزندِ گرد و غبار در امان نگه داشته اند. جامعه ی ما، همچنان، به طورِ آزارنده ای درگیرِ خانقاه بازی و مریدان و مرادان و خرقه بخشان است و تاریخش چنین بار آورده است. و این بی معلمی، فرصتِ مهیایی شده تا بارِ دیگر، به نوعی دیگر، انجمن گرایی ها باب شود و هیچ مدعیِ عیار، به معیاری سنجیده نشود و هر کس، در ولایت خودش، داد کدخدایی سر بدهد و همه چیز اینقدر مهوع باشد! بعضی چیزها _خیلی چیزها_ آموختنی است. وقتی و عمری را باید صرفش کرد و وای از آن روزگار که عمری، از سرِ ناآگاهی، صرف آنچه نباید بشود و این، آن بلایی است که لاجرم بر سرِ نسلِ ما سوار است. بلایی از برکتِ انقلابی که انفجارِ نور بود و کور بار آورد. جامعه ای اسیرِ ایده های خودش با آدم هایی اسیرِ احتیاجات و حسدها و نیات و پیش داوری های خودشان. با انبوهی که همه چیز برشان مشتبه شده است. چنین وضعیتی ترسناک است و من این ترسِ سنگین را، در هر قدم و توقفی، بر دوش خود احساس می کنم. دلم می خواهد این ترس را بر پیشانی ام بکوبم. هُش دار _به خودم!_ که این فروپاشیِ نظام آموزشی یک مملکت است! فروپاشی همه ی آنچه از گشایشِ دارالفنون تا آمالِ اولین دانشگاه ها، بزرگانی، بر آن همت و عمر نهادند و ما حتی جیره خوارانِ خوبی نبوده ایم، یا فرصتِ جیره خواری را هم ازمان دریغ کرده اند. این فروپاشی را، که در انواع و اقسامش، هر روز رو به چشم های ما به وقاحت متجلی است و هر لحظه زندگی اش می کنیم، چطور می شود ندید؟ ناگفته بگذاشت و رهایش کرد؟ آن چه از اول ابتدایی تا چهارم دبیرستان لحظه به لحظه بر گردنمان بود را چطور فراموش کنیم؟ وقتی هر روز، شدیدتر، در دانشگاه ها و انجمن ها، جزئی از این تباهیِ فراگیر شده ایم.

 

 من، نادان تر از آنم که راهِ گریزی بدانم و داناتر از آنم که نسخه ای بپیچم. کینه دارم اما قصدم نوشتن از آن نفرت ها نبوده و نیست. صرفا می ترسم. از این حد از دیمی و خودآموز بودن می ترسم. تازه اگر همتی باشد و کسانی باشند که سعی کنند عقب افتادگی های تاریخی و زبانی را، هم گام با عقب افتادگی های بی معلمی، با جد و جهد، یک تنه پای بکوبند و بر دانش و آموخته ها بیفزایند. باز، ترس، لزوم دارد! محمد علی جمالزاده با همه جمالزاده بودن و اهمیتی که به قدرِ همتش در تاریخِ فارسی نویسی دارد، در اواخر عمر محترمش، در پاسخی به روزنامه ای می نویسد: و امروز که موهایم سفید شده است یقین دارم که اگر از همان ابتدای کار اساتید خوبی داشتم و مرا تربیت و دلالت کرده بودند و خودرو و بی استاد و مربی و دلیل بار نیامده و کار نکرده بودم، شاید واقعا نویسنده ای از آب در می آمدم که در میدان نویسندگان لااقل درجه دوم و سوم امروز دنیا دارای نام و نشانی باشم. او که تحصیلاتِ ابتدایی را در جبل لبنان، در لازاریست، _که متعلق به کشیشان مسیحی لازاریست بود_ سپری کرده بود و اوان جوانی را هم نشین و هم کلامِ علامه ها تقی زاده و قزوینی بوده، چنین نوشته! لرزه اگر بر تنِ من نیفتد کجا بیفتد؟ ما، با بسیاری ادعا و اندکی دانایی، با داغِ معلم های نداشته، رهسپارِ کجاییم؟

 قول نیما را _که خود دانش آموخته ی سن لویی بود و از نعمت معلمیِ نظام وفا بهره برد_ لوحِ محفوظِ ذهن و زبانم قرار می دهم:

       به نظرم می آید که در ته چاهی افتاده ام و وطنم را مثلِ آسمان بالای سرم می بینم...

      موفیت فرع بر این دقت و طلب است. من مدت ها خواستم، حال برای من میسر شده است.

۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۰
شایان تدین

 تا بارِ کجی را پیشه ی راهِ ناهموارم نکنم. تا سست، بنیادی ننهم و کج، بار نیاورم. خودم را این چند سال، خودِ دانه به دانه ام را، خودِ بی تجربه، کم خوانده، کم دیده و کم دانشم را به کند و کاوِ آنچه می فهمم و آنچه می بینم وا داشته ام. از قافله عقب نمانده ام چرا که تا این جای کار، که مبتدایِ کار است، منکرِ قافله بوده ام. وسعتِ نگاه را جستجو کرده و خواسته ام و در این راه و بیراه، بندیِ بندِ حواشی و هوس ها سعی کرده ام نباشم. در این وضعیتی که به سر برده ایم، نسل ما را، به دلایلی، معلمی نبود که جوانه بشناسد یا شکوفه بپرورد. نه، هیچ، اسیرِ محیطِ در بسته، پا شکسته ی خود بودیم. در این آشفته کده ی لگدکوب می لولیم که سکوتش، آشوب است و کر می کند و نورش، آلودگی است و کور. بسته ی این منجلاب نبودن، ورطه ی خود به در کشیدن و راهِ خود پی گرفتن کارِ دشواری است. آزمونی است دم به دم که نفس به شماره می اندازد و فکر، به تنگی. تصمیمی گرفته ام، به جد _که جهدِ بسیار می طلبد_ و فرایندی است که تا دو، سه، چهار سالِ دیگر مرحله ی تازه ای خواهد بود در زندگی ام. کاری به کارِ این تصمیم حالا ندارم. غرض، نوشتن از تازه ترین کتابِ منتشر از گلستان در این دیار است که فکرِ قبلی _که فکرِ بعدی هم هست_ غالب شد، فکری که گلستان نیز تقویتش نمود.

 

 در پیمودن راهی که گفته ام، در جستجوی وسعت نگاهی که فروغ می گفت، کتاب ها زنده تر بوده اند. از زنده ترینِ کتاب ها و کلمه ها، از آنِ گلستان است. یک دو سالِ گذشته، این طرف آن طرفِ مجازی، نامه به سیمین را می دیدم و حسرت به چشم می ماندم. معلوم نبود حالا حالاها به دستمان برسد. با این همه فرجی شده است و کتاب _که کم تر کسی فکرش را می کرد_ منتشر شده است. به نظر با حداکثرِ آنچه ممکن بوده است. صبوری، اینجا جایز نبود. فرصتِ میسر، دری تازه است به دنیایِ بی پایانِ ذهن و زبانِ گلستان که با همتِ عباسِ میلانی پیش تر، آن ورِ این مرزها، در حیاتِ فکری و فرهنگیِ ایرانی چاپ شده بود. مقدمه ای سنجیده، کوتاه و خواندنی هم دارد به قلمِ شخصِ جنابِ میلانی. نامه به سیمین یک نامه ی معمولی، کوتاه، بسته به یک موضوع و به یک قصد نیست. نامه ای است مثلِ فکری گشاده. پرّان و فرّار. فکرِ زخم خورده ای که به حیاتِ کلمه می تپد. به واقع، نوشتن، همیشه برای گلستان نوعی اندیشیدن است و بلکه موجه ترینِ آن. کلامِ گلستان، سرریزِ یک عمر تجربه است؛ تجربه ای آموخته چنان که همشهریِ محبوب و ستوده اش گفته بود. به قولِ میلانی پشتوانه ی هر اشارت، دریایی از خوانده ها و اندیشیده هاست. خواندنِ چنین اشاراتی، در حد توانایی و امکان، باید دقیق و موشکاف باشد. نوشتنی که اندیشیدن است، خواندنی به وقتِ اندیشیدن می طلبد. جدایی و واسطه بر نمی دارد. نوشتن، اندیشیدن است و خواندن باید که اندیشیدن باشد. گلستان و هر بزرگِ دیگری در قواره ی او _شرقی باشد، غربی، شمالی یا جنوبی_ یک توانِ فکری/زبانی است، یک ژرفای شناخت است، یک میلِ دقیقِ کنجکاوی و کاوش و غربالِ مدامِ خود است. باید آموخت و به راه افتاد. برای جزئی از جماعتِ گیج نبودن، برای آشفته ای میانِ گله نبودن، برای ساقط نبودن، قصه، گفتگو، فیلم ها و حال، این نامه ی گلستان مددرسان و پیش برنده است. یادم می اندازد نباید خو بکنم به نفهمی، به تنبلی، به ساده انگاری و به حماقت. هر چند راضی کننده ی نفس و غرورِ خام باشد مبادا وانمود به دانستن کنم که مگر تباهی عمر و فسادِ فرصت نیست. نه باید از گوشه ی تنگی، نظر بیندازم و آنچه خودم، به میلِ ناقصِ خودم هوس کرده ام را، جایِ واقعیت، جای شناخت، حواله کنم و پزش را بدهم و حالِ کریهش را ببرم. گلستان، ناقوس است. به حرکت، سرزندگی و شناخت. به دیدن و اندیشیدن. و از آن فراتر، جستجوی مرزهای پیش رونده در اندیشیدن های گسترده. به سمتِ یک چند راهِ پرپیچ و خم، ناهموار و طالبِ جد و جهد.

 

 ستایش نویسی شده است، خب شده است! منظور، قبولِ هر چه گفته شده نیست. محضِ همان وسعتِ نگاه است. برای ستایش هم که به از گلستان؟ شما بگویید؟ گلستان _و نه تنها او_ به واقع و برای شخصِ من تمام نشدنی است. این نامه ی تازه در آمده هم، تازه به تقویم نیست. چه که سالِ نوشته شدنش 69 است و از انتشارِ اول بارش، در آمریکا، ده سالی می گذرد. اما تازه است. یک متنِ زنده که خود، زمانِ مرده ای را نیز حمل می کند. تاریخِ سپری شده ی تلنبار شده ای را. تاریخِ معاصرِ ما را. برای سیمین از گذشته می گوید. هی حرف تویِ حرف. خاطره، نقد و تلنگر. شکلِ زیگزاگِ خطِ سیر فکر. در گفتنِ حقیقت _از دیدِ خودش_ انعطافی نمی ورزد و خود بدین، معترف است. به میلانی هم گفته بود که البته نگرانِ احساساتِ سیمین هم بوده. با این همه احساسات این چنینی اولویتِ گلستان نبوده اند و نیستند. این متن/نامه، که به هر حال مخاطبش دوستی قدیمی است، از قدیمی ترین هاشان، خالی از عاطفه و حسرت و دلتنگی نیست. دلتنگی اما اولویتِ گلستان نبوده. سیمین را می طلبد که بیاید، چند روزی بماند، که خیلی حرف برای گفتن دارند و نوشتنِ این نامه، شاهدی است بر آن خیلی حرف ها. از هر کس و هر چیزی. زبانِ زنده و فشرده ی گلستان خیلی چیزها در خود، متراکم دارد. متراکم از اندیشیدن و تجربه آموختن. موجز و شیرین اما نه به قصدِ هنر نمایی و گرته برداری. بلکه فرایند و چاره ای است برای اندیشیدن. و درست اندیشیدن. و بیانِ دقیقِ این اندیشه. از کسی که به غرورِ صادقانه ای می گوید هر که بوده جز از خودش نبوده و حالا، آینه ی دق خودش، تاریخِ صدساله ی ما را، برای سیمین تشریح می کند. آینه ی دقی که سیمین هم در آن حضوری پررنگ دارد و بلکه، از زاویه ای غیر، بدان نگریسته و اندیشیده است.  

 

 صد صفحه نامه، که بیش از این بوده و صفحاتیش گم شده، صد صفحه ی پُر تپش، پُر چگونگی و پُر چرایی که در قالبِ یک نامه ی نه چندان آشنا، گِرد آمده است. سخن از استعمار، از مهاجرت، از فرهنگ و مانع ها و اضدادِ آن، از آل احمد و خیلی چیزها دیگر که از قطار کردن حاصلی نیست. آنچه میانِ این همه برجستگی در این صفحات اما برجسته تر نمود، آن چه نباید بود است و آنچه گلستان بر نتابیده و نبوده. هم او که وطن را یک امرِ فرهنگی می داند و فرهنگ را ورای هر وطن، نه خواسته اسیرِ لجنی بماند و نه لولیدنِ مثلِ یک کرم را انتخاب کرده است. این را در عمل زندگی کرده است و در کلام، خطاب به سیمین خانوم، دوستِ دیرینِ نازنین، آقای ابراهیم گلستان می نویسد که با این ها نبودن، از این ها جدا بودن، حداقل وظیفه ی آدم به خودش است. تا باد چنین بادا! 

۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۶
شایان تدین

 ما تقریبا هیچ وقت شبیه خودمان نیستیم.

خولیو رامون ریبیرو

 از بین رفتن مرز بین خواب و بیداری نوعی اختلال محسوب می شود. در ادبیات اما، نویسنده اگر قابل و دانا باشد، محوِ مرزها و جا به جایی خط کشی ها، ترفندی است که جواب می دهد.

 مهم ترین تفسیرها از ماهیتِ جستجوگران دره ی نیستی را می شود لا به لای خودِ کتاب پیدا کرد. کتابی که به خودش می اندیشد و خودش را بازبینی، بازخوانی و تصحیح می کند. ادبیاتی ماورای ادبیات.

 سرنخ هایی را البته می توان ذکر کرد. نویسنده ای از شهر بارسلونا و طبعا وامدارِ فرهنگ و ادبیاتِ غنی لاتین. انریکه ویلاماتاس با جسارتی که از نویسنده های هم زبانش فرا گرفته به قید و بندی بند نیست. آنچه قصه، پژوهش، جستار، خاطره و قطعه ای ادبی را از یکدیگر متمایز می کند در میانِ کارِ او نیست و نوشتن/خواندن که به اینجا می رسد، یک نام الساعه در خاطر جرقه می زند؛ پیرمرد بوینس آیرسی، با شدتِ هر چه تمام تر: خورخه لوییس بورخس. ویلاماتاس بر فرازِ شانه های ادبیات، مدام بینِ نام ها و مکان ها و نقل قول ها رفت و آمد می کند و دستش (چنان بورخس) به هر سمتی که سویی باشد کشیده می شود.

 جانِ سالم به در بردن از یک بیماریِ مهلک. این آستانه، نقطه ی ثقلی است که موجباتِ نوشتنِ این کتاب را فراهم آورده است. یک سو، زندگیِ شخصی ویلاماتاس و تجربه ای که از سر گذرانده است. سویِ دیگر، قصه به قصه ی کتاب _هر کدام به نوبه ی خودش_ ردی از این حادثه را حمل می کنند. واقعیتی است اسنادی که در هر قصه در جای خیال می نشیند. تجربه ای اساسی که طبعا هر کسی را تکان می دهد و به تغییراتی وا می دارد. بعضا این نقطه ی ثقل، که نیروی محرکه بوده به نقطه ی تعلیق بدل می شود و در یک قصه (نینیو) شکلِ مجادله ای با خود را پیدا می کند؛ با خودِ پیش از حادثه. گفتگویی درونی که در یک جا به جایی، بیرونی شده و در جدال پدری با پسرش، تجسد پیدا کرده است.

 هر فراز از جستجوگران دره ی نیستی تجربه ی رویارویی با مرگ است در دلِ زندگی. تجربه هایی نه یک شکل و نه شمایلی. فرازهایی اند پس از آستانه؛ از زندگی، که تعریفِ بلندِ مرگ است و مرگ، که شیرین است برای این که از دست فکر به مرگ خلاصمان می کند. هویتِ کتاب به تکه های پراکنده ی آینه می مانَد. البته که هر تکه برای خودش آینه ای است متمایز و مستقل. اما به هر حال دستی هست که دست از نوشتن نکشیده و این تکه ها را کنار هم گرد آورده. آن دست _ با همه پرش هایش_ پیوستگی این قصه ها را نگه می دارد. راویِ فعال، نوشتن را برای نویسنده نیز تجربه ای خواندنی می کند. با سرک کشیدن به کتاب ها و یادداشت های شخصی و تکرار جملات و صفات. تکراری که بیهوده نیست و تنیدگی کتاب را به رخ می کشد. چه تکرارِ یک نقل قول از کافکا باشد که از پیش در آمد قصه ی اول به نامِ یکی دیگر از قصه ها می رسد و کیفیتش را در همه ی قصه ها دنبال می کند. چه تکرارِ یک سری موتیف که هسته و پیش برنده ی قصه ی روز موعود اند. دست به هر سویی کشیده می شود اما بعضا عاطفه (ایلومینادو)، بعضا روایت(چون او نخواسته بود)، بعضا نویسندگی (روز موعو) و بعضا اندیشه (شکوه انزوا طلبی) نقشِ برجسته تری دارند.

  این روزها از در آمیختنِ خیال و واقعیت زیاد می شنویم. زندگی کردن صفحاتِ یک کتابِ قصه اما ایده ی گستاخانه ای است. توانایی تبدیل شدن همزمان به راوی، قهرمان، قربانی و شخصیت اول از هر قلمی بر نمی آید. این نوعی خاص از در آمیختنِ خیال و واقعیت است که غنی است. چرا که نویسنده از توبره ی سرشارش بی پروا بهره می گیرد و خلاقیتِ شگفتی را طلبیده است.

 اگر  دن کیشوت داستان مردی است که جرئت پیدا کرد به رویاهایش جامه ی عمل بپوشاند، داستان پترونیو هم سرنوشت داستان نویسی است که جرئت پیدا می کند داستان های خودش را زندگی کند؛ او برای این کار حاضر است هر هزینه ای پرداخت کند، حتی اگر به قیمت دست کشیدن از حرفه ی نویسندگی باشد. ویلاماتاس اما دست از نوشتن نکشیده و همه ی این ها را در قالبِ مبدلِ قصه هایش ریخته است. طرح ریختن و نوشتنی که جز از عاشقی به ادبیات و ماورای ادبیات، به آن سوی روشنایی، آن سوی مرگ و زندگی، بر نمی آید. حیف که جز این کتاب به ترجمه ی امیر جنانی و مهتاب صابونچی تحفه ای دیگر از او به زبانِ فارسی در طاقچه ی کتاب هایمان نداریم. 

_girl_reading_a_letter_by_an_open_window_ 

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۹
شایان تدین

  سوزان سانتاگ در جدال با مرگ ترجمه ای است از کتاب swiming in a sea of death به قلمِ دیوید ریف نویسنده ی ادبیات غیر داستانی و تحلیل گر سیاسی. در این فرصت او به شرح و تحلیلِ واپسین روزهای زندگیِ سانتاگ، رویارویی او با مرگ طی همه ی عمر و رفتارِ خودش در قبالِ مادرش، سانتاگ، می پردازد. او در نوشتن کتاب به حافظه اش اتکا نموده و این را صادقانه خودش معترف است که در روزهای واقعه آگاهانه یادداشتی برنمی داشته تا هیچ فاصله ی نوشتاری او را از واقعیتی که رخ می داد مصون ندارد.

 این کتاب را باید می خواندم نه به خاطر نوع نوشتنِ ریف و یا هنرِ تحلیل و نویسندگیِ او که _به نظرم بهره ی اندکی از موشکافی مادرش را دارد_ اما همچنان کتابی خواندنی است چرا که به هر حال دریچه ای است هر چند کوچک به زندگانی پر پیچ و خمِ یکی از خلاق ترین ذهن هایی که در قرنِ اخیر بر این کره ی خاکی زیسته و مصمم و مشتاق و موشکاف نیز زیسته.

 نوشتنِ ریف از جهتی شباهت به نوشته های سانتاگ دارد؛ نقل قول های فراوان که جانِ متن اند و مستقیما یا ضمنا تکرار می شوند. با این همه احساساتِ نویسنده در قبالِ مادرِ مرده اش عمومی است. پشیمانی و احساس گناه در برابر از دست رفتگانِ نزیک همیشگی است و غیر قابل اجتناب. به علاوه ریف مراقب می نویسد. سعی در توصیف زیاده از حد احساسات مادرش ندارد و بیشتر به خودش می پردازد. گاه حتی در درک وضعیت عاطفی، پیچیدگی ذهنی و واقعیات زندگی مادرش در می مانَد. مثلا آن که با همه نفرتِ سانتاگ از مرگ چطور خود بازدید کننده ی حرفه ای گورستان ها بود؟ یا چرا جمجمه ای را روی قفسه ی پشت میز تحریر، کنار خرده ریزهای هنری و عکس نویسندگانی که می ستود نگه می داشت؟ ریف در این مواجهه دچارِ احساس اجتناب ناپذیری است از کرده ها و نکرده هایش. احساس اجتناب پذیری که به نوعی جستجوی تقصیر می مانَد. او به دنبال سهمِ خودش در رویارویی مادرش با مرگ می گردد و آنچه در نهایت برایش می ماند یک سری پرسشِ بی پاسخ است از زبانِ یک بازمانده. در قبالِ این تردیدها اما منِ خواننده بی رحمانه فقط سانتاگ برایم جذابیت دارد و به دنبال چشم ها، دست ها، توان و ناتوانی او لا به لای متن می گردم و زیرشان خط می کشم؛ بر همانِ عادتی که اوی سوزان سانتاگ داشت: خط کشی های مفصل.    

 از لطایفِ خواندنِ این کتابِ 150 صفحه ای کمکی است که به مای خواننده در خوانشِ سانتاگِ نویسنده می کند. خاصه خوانشِ جُستار "بیماری به مثابه ی استعاره" و بسطِ آن مقال در کتابِ "ایدز و استعاره هایش". بیشترِ آنچه سانتاگ نوشته به زندگی اش مربوط است و کتاب مذکور، پیوندِ عمیق تر و جانی و جسمی تری با خودِ در جریانِ زندگی اش دارد و کتابِ ریف در درکِ موثرتر این پیوند می تواند یاری رسان باشد. تلاش بی وقفه ای که سانتاگِ ملحد و علم باور به ماندن در قلمروی ممکن ها انجام می دهد می تواند کلیدی باشد برای آنچه او درباره ی بیماری نه به عنوان تقدیر بلکه در مقامِ حقیقت و تابعیتِ بیماری در عصر حاضر می گوید. سانتاگ با همه شور زندگی و ترس و نفرتش از مرگ سعی می کند تحت هر شرایطی بقای خود را حفظ کند اما چاره چیست که مرگ ورای هر بیماری هیچ علاجی ندارد. حتی برای سانتاگی که از جهنم دو سرطانِ بدخیم سربلند به در آمده است و به خودش از این بابت می بالد.

 زندگیِ سانتاگ الهام بخش هر جستجوگری است؛ مرگِ او اما چنین نیست. چرا که به واقع مرگ الهام بخش نمی تواند باشد. خاصه در مصاف با آنکه مشتاق و مصمم به خواندن، دانستن و دیدنِ هر چه بیشتر در تقابل با نیستی زیسته و آشتی ناپذیر جان سپرده و چنان که ریف می نویسد: مرگش به هیچ روی مرگی آسان نبوده. جمله ی نهایی کتاب نیز نقل قولی است از خودِ سانتاگ. سانتاگی در حینِ فراز و نشیبِ زندگی و طردِ مرگ. نقل قولی از یادداشت هایش در روزهای شیمی درمانی در مصاف با سرطان سینه. او که خود را به دستِ شادی، آرامش و بردباری می سپارد می نویسد: بال هایت را بر دره ی اندوه بگستران. دکتر نیمر خطاب به دیوید ریف درباره ی آخرین روزهای زندگی سانتاگ گفته بود: ... او آماده ی مرگ نبود... به دنبال درمان می گشت، ترجیح می داد در تلاش بمیرد. خودِ این آیا می تواند الهام بخش بوده باشد؟ برای سانتاگ، اطرافیانش یا که برای ما؟ او فقط می توانست به قدم بعدی فکر کند. این مساله تا پایان راه صحت داشت

سوزان سانتاگ

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۱۹
شایان تدین

 نویسنده ی قصه ی قایقِ بی حفاظِ استفن کرین، که قایقِ بی شراع و تن شکسته شان به تقدیرِ موج ها گرفتار آمده بود، ناگهان شعری را مزه مزه به یاد می آوَرَد. شعری را که از یاد برده بود که از یاد برده است. پاورچین، در یاد نویسنده چون گلی از اعماق می شکفد تا شورِ دلِ او را ضرب دهد. شعر، حکایتِ سربازی بود مرده، دور از شهر و دیار و آرزوی جانیِ پیش از مرگِ مقدرش برای دوباره دیدنِ گوشه ای از خاکِ میهنش. نویسنده  پیش تر به پشیزی هم نگرفته بود. اکنون این مرگ، این حادثه، چون چیزی زنده، انسانی، سوی او آمده بود.

 در یک تشبیه کتاب به قبرستان می ماندَ و کتاب خواندن به احضارِ ارواح. هر سطر و گاهی هر کلمه در تجدیدِ احضار معنایی و موقعیتی دیگر دارند از آنچه پیش تر بوده اند یا نبوده اند اصلا. این هم نظری است که ما در هر خواندنی نه نویسنده را که خودمان را می خوانیم. نویسنده اگر ترجمانِ حادثه ای است ما نیز از حادثاتی انبوهیم و ترجمانِ خودیم. بنابر این هر بازخوانی قدری دارد و قدری بیش تر. چرا که تجربه امری محدود است و آگاهی و حواس هر لحظه در حالِ افزایش اند و همین می تواند در هر خوانشی گهری تازه برایمان صیقل بیندازد. پیش آمده مشغول خواندنی بوده ایم که به چیزی نگرفته ایم یا اصلا در مخیله مان نگنجیده و بر آن دست نیافته ایم. کاستی از ماست و نه از متن. ما باید به خود می افزودیم و از آنچه خوانده ایم، کم دیده ایم! همیشه کتاب هایی را طلبیده ام که بطلبند مرا. گاهی کتاب هایی خوانده ام که احساس چیرگی داشتم برشان و خوشم هم آمده اما در همان حد محدود وَ یا اینکه به توهمی از چیرگی دچار بوده ام ورنه همیشه کتاب هایی را دوست داشته ام که دوباره بخوانمشان. نه که واقعا همه شان را باز خوانده ام اما میلِ دوباره خوانی را برانگیخته باشند. شگفتی و معمایی را حمل کنند که مشمولشان نبوده ام. محمولشان نبوده ام. بلکه زندگی را خواسته ناخواسته، با میل و بی میل به آن تویی بکشانم که در عمقِ عمیقتری بشود خیره نگریست.

 مثال ها یکی دوتا نیستند. در شعر و قصه و فکر و مکالمه و خطابه محدود نمی شوند. مورسویِ بیگانه را تنها در بی تفاوتی و مسخرگی و لودگی اش خوانده بودم در اوایلِ دبیرستان. فروغ را فقط در شهوت و جسارت و مظلومیت دیده بودم. افسانه ی نیما را پاره پاره می خواندم و از شازده احتجابِ گلشیری تنها یک قابِ قاجاری می دیدم. هیچکدام از این ها ناقابل یا نادرست نیستند اما هر بازخوانی به پتکی مانده است که بر فرقِ سرم کوبیده ام. این ارواح کجا بودند؟ این قبورِ ممتحن یا مشعوف سر از کدام پاره سنگ برآورده اند؟ من چه خوانده ام؟ چه نخوانده ام! چرا که ترجمانِ حادثه ای که لازم نبوده ام و حادثه ای را که باید ندیده ام. فهمِ این قضیه هم به کار نوشتن می آید و هم به کارِ خواندن؛ اگر صادق باشم یا اقل کم در صداقت ورزی با خود و عالم بکوشم.

 

۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۳
شایان تدین

 هنگامی که زمین سیاه چالی مرطوب می شود

که در آن امید چون خفاشی با بال های ظریفش

بر دیوارها ضربه می زند 

و بر تیرک های پوسیده سر می کوبد

شارل بودلر 
به فارسیِ مراد فرهادپور
 کافکا امید را محکوم نمی کند. این را هدایت می گوید و به درستی می گوید. گریگوری سامسای مسخ شده بر درماندگی همه سویه ی خویش چنگ می زند. او در تکاپوست و جبرا امیدوار است و خواننده نیز بر همین جبر امیدی دارد. کافکا امید را شکنجه می دهد. هدایت می گوید و حق می گوید. حقی که حق مطلب زندگی مرا در این حال و هوا ادا کرده است. زندگی سربی-جوهریِ بنده با همه بیگانگی ها و شور و شعف ها موازی با وضعیت بغرنج سیاسی و اجتماعی این مملکت و بلکه کل عالم است؛ در پیچ و تاب مسخرگیِ چند لایه و با چشم اندازی سراشیبی و خفقان آور. تحت این غلظت غیر امیدی از سر اجبار و ایمانی از سر انکار راه و بیراهه ای مگر هست؟؟ سایه می خزد و سکونت بی امان تند و تندتر  پیش می  رود. تراکمی رقیق میخکوبم نموده و این میخ در گوشت و استخوان منِ خرابه تیز و عمیق تر می شود. امید اما محکوم نیست. تراژدی و وحشت از سرنوشت است. سرنوشتی که رمق از امید می سِتاند و آن را به مسخرگی فرو می کاهد. امید اما محکوم نیست هر چند سرنوشت _که مگر این همه چشم و دست در کار و بی کار نیست_ با نگاه ممتدِ پیرمردی به خنده ای ریز و مرموز، با قبا و ریش خدایی شکنجه ام می دهد. 
 چنان که می شنوی 
هق هقِ امیدی را 
که در سکوت می گرید 
۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۶
شایان تدین

 برای پدیده و قصه نویسی اش:

 می دانی. قصه باید پیش بیاید. قصه نویس نمی آفریند. حساسیت نشان می دهد. پس تو لایق تری. بین همه ی ماها. برای قصه نوشتن. و تنها تویی که نمی آفرینی بلکه حساسیتت را بروز می دهی.

 باید به سانِ ماهیگیری بود که ماهی نمی گیرد.  تو این را بهتر می دانی. که " همیشه حرف هایی برای گفتن هست. اما سکوت می کنم." قصه باید باید نویسنده اش را از کار و زندگی بیندازد. با او راه برود. به جای او فکر کند. کنارِ او سکوت کند. قصه باید با نویسنده اش همخوابه شود. امانِ او را بگیرد. نه یک روز. نه یک شب. نه یک بار. که هر روز. سالیانِ سال.

 سعی که می کنم. اما چیزی برای ثابت کردن ندارم و نمی دانم این چه ارزشی دارد یا ندارد. من دیگر چیزی برای ثابت کردن ندارم و دروغ می گویم. من دیگر چیزی برای ثابت کردن ندارم و این به نوزده سالگی نمی آید. به بیست سالگی هم. به جوانی اصلا. در جوابِ تو باید گفت ما به اندازه ی چاره ای که نداشتیم انتخاب کردیم. تو برای ادبیات نمی نویسی. قصه های تو همه نوشتن اند. و چیزی کم از یادداشت های شخصی ندارند. که همیشه بهترین نوشته های من بوده اند. از جانبِ خودم. که هیچوقت برای کسی نخوانده ام. نمی خوانم. قصه های تو نوشتن اند و نوشتن خوب است. ادبیات پیرایه بردار است. همیشه چیزی کم دارد. نوشتن اما حساسیت است. قصه نویسی حساسیت است. و نویسنده شدن هم که شغل نیست. یکهو می بینی به هیچ کارِ دیگری نمی آیی. چاره ای نداریم. جز به کار انداختنِ شاخک هامان. و پیش رفتن در سیری نامعلوم. به سمتِ هدفی نامشخص. خب میدانی. زمان هیچ چیزی را درست نمی کند. دردهای بزرگتر از دردهای کوچکتر کم نمی کنند. و زخم ها همیشه ملتهب می مانند. گذشته هیچ وقت نمی گذرد. زمان نه تنها پیری که هیچِ چیزِ دیگری را هم درست نمی کند. زمان سایه است. خط خطی می کند. فقط همین. از اهمیت می اندازد. دیگر آن قدرها برایمان مهم نیست. همین. قصه نویس از آبشخورِ گذشته می نوشد. اهل دیروز نیست. پشتواره حمل می کند. تو این کاره ای. تروفو درباره ی چهارصد ضربه گفته بود " برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من اما همه ی زندگی ام است." خلاصه که قصه یعنی همین. باید پیش بیاید.

 قصه های تو از من بزرگ ترند. هر چه دربارشان بنویسم جسارت است. اما جسارت می کنم. که دلم یک معمولیِ بزرگ می خواهد. یک رفتن برای همیشه. گفته ام به تو. که یا می روم و یا قصه ای می نویسم. فیلمی می سازم که برود. آدمش برود. یک رفتنِ معمولی. اما برای همیشه. می دانی. من همیشه فرصتِ فاصله داشته ام. همیشه. همیشه می توانسته ام بروم. این مابین خیلی چیزها ته نشین شده اند. ته نشینی منجر به فاصله می شود. فاصه ی بیشتر. نه به قدرِ تو. یا هر کسِ دیگری. به اندازه ی ظرفیتِ خودم. و خب سنجیدنی نیست. آدم همیشه از خودش پیشی میگیرد. تازه اگر پیش و پسی باشد. ورای مساله ی زمانی. نوشتن هم که سلسه بردار نیست. زندگی هم. خلاصه فرصتِ فاصله داشته ام. و فاصله یعنی رنگ باختن. از اهمیت انداختن. فاصله یعنی زمان. یعنی خط خطی. یعنی سایه. فاصله فراتر از این هام هست. عکسِ همه ی این هام هست. مثلا پر رنگ شدن. رنگ و رو گرفتن. من همیشه حد فاصل بوده ام. برای خیلی ها. و زمان هاشورم زده. بارها. آن قدر که کفاف داده ام. کفاف داده است. پیش آمده که پررنگ هم شده ام. اما ترجیح نداده ام. نوزده سالگی که مال این حرف ها نیست. خوب می دانم. همچنان که درباره ی پیری می نویسی. و خوب میدانی.

 قصه های تو حال خوبی دارند. چون طبیعی اند. چون غمی معمولی بر چهره شان نشته. از آن آدم ها که شیمبورسکا به پیشوازشان می رفت. که انسان ذاتا غمگین است. " منتظر چنین انسانی هستم. و پیشاپیش به او خوشامد می گویم." که نوشته ای "من غمگینم. و تنها. مثل همیشه. مثل همه." این جماعت سرشان نمی شود. قصه های تو از کار نمی اندازند. از آدم های از کار افتاده گفتن از کار افتادن نیست. نوشتن مالِ آدم های افسرده نیست. قصه های تو کرخت نیستند. غمگین اند. همین. انتظار همیشه بیجاست. از این جماعت که بی جاتر. که این "رجاله ها" هدایت را هم نمی فهمند. حجمِ دوست داشتن او را، دست و پا زدنِ مدامِ او را برای گرهی بستن، یا چنگی انداختن را نمی فهمند. این جماعت کاریکاتور می طلبند. این جماعت حالِ خوب را عوضی گرفته اند. غصه را خوار می کنند. سبکی و سنگینی نمی فهمند. فقط خوار می کنند. خوار می کنند. خوار می کنند.

 اسم ها برای تو مهم اند. و درست هم می گویی. فوج فوجِ نام هایِ بی پر در سرِ تو وول می خورند. بالشِ تو از پرِ همین نامهاست. لیلا، حبیب، غلامرضا، بابک، مژگان، مهرگان، حسام و ... سر بر همین ها می گذاری. می گویند خاطره ی بلافصل مهم است. می گویند لازم است روی شانه ی دیگران باشیم. می گویند نسلِ پیش همیشه مهم است. ما اما جدای افتاده ایم. نسلی هستیم پرتاب شده. بی شانه ای که از ورایِ آن به کسی، به منظره ای نگاه کنیم. انقلاب، انفصال بود. گسستی بود تاریخی. چیزی شبیهِ عصر تجدد و مشروطه خواهی. اما عقبگرد. من فکر می کنم کوشش در رفعِ این گسست مساله ای جدی ست. و این ها همه به تو مربوط اند. حتا اگر نتوانم مشروحش کنم. تو خاطراتِ بلافصلِ خودت را داری. گذشته ای که باید را داری. برای نوشتن. برای قصه نوشتن. و مهم تر از همه این که خوب می دانی برای هر کاری "قرار" لازم است. و این ها همه ی آن چیزهایی ست که نسلِ پرتاب شده نمی داند. این ها به کتاب ها مربوط اند اما در آن خلاصه نمی شوند. تجربه همیشه خاصیتِ بیشتری دارد. و انبوهِ کتاب هاست که تجربه می آورد. و کتابخوانی ست که تجربه می آورد. این ها را کمتر می شود فهماند. بیشتر می شود فهمید. کاش می شد بر گردیم. به دهه ی پنجاه. با انتخابی شخصی. و از آن جا ادامه دهیم. به همه ی زندگی.

 این ها درباره ی تو نبودند. برای قصه هایت نبودند. تعریف نکردم. تعریف ها برای خودم. تعریف ها خیلی خصوصی اند. از جنس دوست داشتن اند. دوست داشتن اند. اصلا قصه هات تعریفی نیستند. مگر این که بی دغلی. همین.

 خب این نامه همه اش جسارت است. چرا که بی اختیار همه از خودم گفتم. برای تو خیلی چیزها دیگر گفتن ندارد. من خوب می دانم لحظاتی را که نبودنم اهمیتی ندارد. بس که هستم. نه دستی به تسلا گشوده. نه دلی به دلسوزی تپیده. حضور، چیزی دیگر است. به فاصله و زمان مربوط نیست. نبض و لمسی اگر هست، لمسِ نبضِ بودنمان است. فهمِ نفسِ زنده بودنمان. نه به قدرِ تو. نه به اندازه ی تجربه های نداشته ام. که در حدِ خودم. در حد و اندازه یِ محدودِ خودم!

 قصه نوشتن لیاقت می خوهد. تو لیاقتش را داری. من ندارم!

دوم مرداد 95
۱ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۱
شایان تدین

 برای نوشتن دیر میشه؟ _هیچ وقت.

 برای خوندن؟ _همیشه.

                            

 کتاب هایی خوانده ام که یک کلمه ازشان یادم نیست. که دیگر نمی دانم درباره ی چه بوده اند و چه وقت کجایم را زده اند. شاید باقیِ عمرم بی یادآمدی از آن ها سپری شود. بی این که جایی ازشان نقل قولی کنم و حتا نام نویسنده اش را پشتِ سر یک سری ذهنیاتِ تنگ جا بدهم.  همیشه در هر نوشتنی اغراق هست اما بی تعارف بارها خواسته ام نظم و ترتیبِ دامنه داری بدهم به مطالعاتم. نشده. سری به کتابفروشی زدن. دیدی به کیوسکِ مطبوعات انداختن. مکثی برای یک بازارچه ی کتاب. گشتی در هر کتابخانه ای. گذری به خانه ی هر رفیق. سری دوباره ی به منزل قدیمی و همیشگی خودمان زدن و گاهی حتا یک لینک. یک عکس. همه ی معادلات را به هم زده و باز همه چیز توی هم بُر خورده. زمان و زمین. ذهنیات و عینیات. ای دل غافل که صفحه ای فلان از کتابی فلان هستم که نه نامی ازش شنیده ام و نه قرار است به جایی برساندم. خب انتخاب هایی هم بوده اند. هستند. طیِ طریقی هم کرده ام. می کنم. اما همه ی این ها سعی بوده اند. به جد و جهد. و آن یکی تلنگری. از سر میلی گنگ. شدید. صمیمی. همیشگی و روزافزون.

 خواندن ورای تقریر است. خواندن به مثابه ی امری روزمره. پیش پا افتاده. نه سطحی که صمیمی. از سر غفلت. از سر وجد. خواندن ورای تقریر است. میلی ست ناگزیر به دانستن. درباره ی هر چیزی. هر کجایی. هر کسی. که " دانستن مثلِ هواست." و هر کسی به قدرِ خودش حقِ هوا دارد. جنگ داخلی آنگولا، وضعیتِ شهرهای محتضر، شرح حالِ یک فیلسوف قرن بیستمی و ... خب چه فرقی می کند. میلی که به علمی باشد حالا بگو لاینفع. اصلا چه بهتر. البته که ردهایی برجایند. فکرشان را که میکنم. همین حالا. ناخواسته اند. غالبا پیش آمده اند. ما که با دغدغه هایمان به دنیا نمی آییم. اما میلِ سرراست به دانستن همیشه بوده است. خب آدم بهتر است از چیزی بسیار بداند تا از هر چیزی اندکی. در کتِ رفتار من نرفته این حرف. و شاید نرود این یکی میخ آهنین در سنگی که نبوده ام. آخِر انتظارات فاصله ایجاد می کنند. این طوری راحت تر نیست که. وقتی در برابر هر رفتار عاشقانه انتظاری نباید داشته باشم. چرا که تنها رفتارِ من مالِ من است. در این وادیِ پیوسته هم قضایا همین اند. به سر رساندن، وقعی نمی نهم. به نتیجه هم فکر نباید کرد. که حالا به چه دردم می خورد؟ به کجای کارم می آید؟ نتیجه ها اخلاقی اند و اخلاق همیشه صمیمت را خدشه دار می کند. من به نفس کشیدن فکر میکنم. به امرِ رورمزه. و این طوری راحت ترم نیست. چرا که همه چیزِ دیگران سرسری می شود. می مانم در مواجهه با آدم هایی که خودشان را دستِ کم گرفته اند. پرسونایی از خودشان حتا نیستند. زندگی شان را کاسته اند. خودشان را تقلیل داده اند به یک سری نماد. و این هم خب طی طریقی ست. راهی ست برای خودش. البته که در رو! مواجهه یعنی گفتن نه به قصد اثبات. خواندن نه به قصد نتیجه. عشق نه به قصد سرانجام. و رفتار نه به قصد پاداش. این طوری سخت است. سعی می کنی همه را دوست داشته باشی. سخت سعی میکنم. و چاره در همین است. که تحتِ این اوضاع، همیشه نزدیکی، سینه می فشرد. باد می کنم و باقیِ ماجرا فروپاشی ست. حدتِ دوست داشتن قابل کنترل نیست. چرا که رابطه ای نیست و کنشی ست و واکنشی و البته یک جایجاییِ بزرگ. از تنفر به دوست داشتن.

 

 مساله فقط خواندن می شود اگر همه چیز را فعلا در آن خلاصه کنیم. شنیدنی ها و دیدنی ها هم. مساله فقط کتاب ها نیستند. همه چیز همین طور است. یک دو به یک، سه به دو، صفر صفر در فلان سال میلاذی، فلان شهر اروپایی فلان مسابقه ی فوتبال می ارزد به همه ی ضربه هایی که نخورده ایم و زخم هایش را پیراهن عثمان کرده به در و دیوارِ زمین و زمان می زنیم. برای رضایتِ خاطرِ رذیلانه ی لحظه ای. در رویدادی که بر سرمان می گذرد و ما را در خود منحل می کند. خیلی فکر کرده ام که هر چه منم اضافه ای به دوشِ شرایط است. و این خلع است و باز فروپاشی. صداقت اما حفظ می شود. دیگری بودن اما همیشه سهل است. چرا که دیگری را همیشه با کلیاتش باز می شناسیم و خودمان را با جزییات. از خودمان که طرحواره بریزیم نفیِ خودمان می شویم و این زندگیِ من نیست. من سر به سرِ جزییات می گذارم و میلم به نفس کشیدن است و حقِ هوا. بهتر است سری به شهر ها بزنیم. سری به کتابفروشی های همه ی شهرها. و از سرِ نوشتن بنویسیم. نه برای ادبیات. نه برای مشاهده شدن. بلکه برای دیدن. به مثابه ی امری رومزه. برای نشان دادن نهایتا. مساله فقط خواندن می شود اگر همه چیز را فعلا در آن خلاصه کنیم. و قدری قدر بدانیم حضورمان را. و امیالمان را. من از امیال خودم می گویم. که سخت ترین اند. چرا که مرزی برای پی گیری ندارند و گسترده اند و گسترنده. و همه ی آن چیزی اند که ما را به یک "آگاهیِ صدیق" رهنمون می شوند. به ایده آلیسمی پویا.

 

                                

۵ نظر ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۱
شایان تدین