پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
صادره از بندرلنگه

shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خواندن» ثبت شده است

  

  آشناییِ اولیه ی من با حسین دریابند و عزالدین ماه رویان به واسطه ی دوستِ دور و دلْ نزدیکِ نادیده ای بود و آشناییِ عمیق ترم به لطفِ مرضیه. با خواندن نامه ها، حالا به روی کاغذ، در بی نظمیِ ترتیبشان، انگار پا به قصه ای ناتمام می گذارم. به ناتمامیِ خیال و خطابِ دریابند در فکر و کلام عزالدین. به ناتمامیِ دریابند که از شیفتگی به گم گشتگی رسیده بود. به قول فریدونِ فریاد: همه ی راه ها به دریا بسته می شوند. دریا اما حکایتِ بی پایانی است.

 

 خواندنِ نامه ها و دقت در دقیقه های اصیلِ کلماتشان از خود بیخودم می کند تا دوباره به خودم بیایم. دیروز، سرِ کلاس از بچه ها درباره ی نامه های قدیمی ترها، پدر مادرهاشان پرسیدم. غالب، مواجهه ای نداشتند و این غم انگیز بود. چند تایی که داشتند، به نظرشان عجیب رسیده بود. طورِ ادای کلمه ها، رسمی بودن ها و ادبی بودن ها متعجب و گاهی اذیتشان کرده بود. غرض، پی بردن به این نکته ی اساسی بود که تغییر در ابزار، تغییری صرفا ابزاری نیست بلکه الگوهای فکریِ ما را عوض می کند و آن چه زبان را تغییر بدهد، تغییری بنیادین و بنیادین ترین نوعِ تغییر است. غرض در دل یک مسیرِ کلی نهفته بود طی بحثمان. و این صرفا یک مثالِ ساده بود در مقایسه ی ایمیل ها و پیام ها و پی ام های امروزی با فرمتِ نامه ها. بحث سر دلتنگی نیست که اصلا من متعلق به آن دوره نیستم که یادی خاطرِ غربتی برانگیزد. اما نامه نویسی برای من یک ساختار است. گر چه از مد و قوتِ غالبش افتاده . اما تفاوت ها در گذرِ زمان هر اندازه محوتر، تیزتراند. نامه نوشتن گشادگی است سرِ حوصله. و پیام های امروزی انتقال داده های اطلاعاتی، سرِ تنگی وقت و حوصله. نامه انگار فکری گشاده است و زخمی برهنه. حایلِ هر حجابی را می شود زدود و خودِ عشقِ، خودِ لمس، خودِ زخم و خودِ بی خود شده بود. تا دوباره به خود آمد. فرصت ها در شتابِ این دنیا همه به هدر می روند اما گاه به گاه، بسیار خیال کرده ام به نوشتنِ نامه. به برانداختنِ پرده ها و پراندنِ پرنده های شوریده و شوربختِ فکرم. گاه مختصری چنین کرده ام. مقصد؛ معلوم یا نامعلوم. و گاه پاکتی نامه گرفته ام. عزیز و اصیل.

 

 نامه ها جنس های مختلفی دارند. زبان در آن ها بر مدارهای مختلفی می چرخد. بعضا رسمی تر و بعضا صمیمانه تراند. بعضا از جُستنِ پناه و رابطه ای و بعضا برای کشفِ بیشترِ خود اند. بعضا تمرینِ نوشتن و بعضا الگوی نوشتن اند. غالب اما از دل یک تنهایی، احساسِ عمیقِ تنهایی، به جوش می آیند. مجموعه نامه های ناتمامی که در صفحه ی تلگرام زخمآروز تدریجا در حالِ انتشار اند؛ با محوریتِ زندگی و نامه های عزالدین و دریابند و دوستیِ دیرینه، عمیق و عجیبِ آن دو، تقریبا همه ی انواع نامه ها را در بر می گیرند. در واقع، در فرصتی کوتاه، با شوریدگیِ تمام، در دلِ یک تاریخِ جنون زده ی سوگوار، هر یک مشغول به مشاغلی و درگیرِ گیرِ و داری اند که هر فکر و کلام و ایده ای را از یک دیگر می گسلد. این نامه ها، تکه تکه های تن هایی تاریخی و تنهایند. از فرطِ دوست داشتن، غم انگیز و از فرطِ شیفتگی، سرگشته.  عشق. مفاصلِ شکسته ی عشق در فاصله ها. فاصله های گاه بی انتها! در جایی دریابند، از رم، خطاب به عزالدین، از آوازی سحر آمیز می گوید در دهانِ دختری کولی. در همان سفری که با مختاری و ساعدی و چند تن دیگر به دعوت انجمن قلم ایتالیا رفته بودند. دو سال پیش از انقلاب. در انتهای نامه ترجمه ی ترانه آمده است: عشق هم به معنی عشق است و هم معشوق را با این اسم صدا می کنند... مرا از این فکر رها کن که من خود توام... مرا از خودم برهان... چرا که تنهایی من میان اشک هایم در باد حل شده است... چرا که می خواهم برای خود نیز زندگی کنم. ترانه را، به ایتالیایی، از بر بودم. دانه های پراکنده به یکدیگر پیوستند و شکفتند و چنین است از خود بی خودی. شکفتنِ گلی از اعماق. چنین است غرقه در چیزی شدن. آواز از دهان دختر کولی در سرِ من سراسیمه گشته بود. گم، گشته بودم. در تنهایی ها و عشق پراکنده ی غزل، گلاویژ، عزالدین و سپیدار. در نژمار و مریوان و کردستان. در جواهرده و غزاله و درخت هایی که خواب از سرشان پریده. در دلِ ایرانِ شکسته ام. و در امتدادِ خطوطِ گم گشتگی و ناپدید شدنِ دریابند. نظقه ی پایانِ متنی بی پایان.

 

 نامه هایی از این جنس، شخصی، نه ادبیات که خودِ نوشتن اند. پیش تر این تمایز بر خودم معلوم گشته بود و از آن گفته بودم. خودِ نوشتن چیزی ورای ادبیات است. اگر چه در همین متن، کمی بالاتر، از فرمتِ نامه نویسی گفتم اما این فرمت در مواجهه و تعریف، برای مای مخاطب معنی دارد. برای من است که سعی در چپاندنِ چیزی، فکرِ ناپخته ای، حرفِ ناشنیده ای، عشقِ خجلت زده و لمسِ شکسته ای در آن دارم. اکثرا نیز خیالِ آن را دارم و آن هم نه در سفیدیِ کاغذ که بر سفیدی مانیتور و به واسطه ی احتمالا ایمیل. برای آن ها که نوشته اند اما نوشتن است. نوشتن چیزِ دیگری است. شعر برای بسیاری شاعران و قصه برای بسیاری نویسندگان شگردی ادبی نه، قهرِ سرنوشت بر پیشانی شان بوده است. شاید بکت یا هر کس دیگری بود که در جوابی گفته بود می توانی ننویسی و همچنان می نویسی؟ سعی با سالیان برای گفتنِ چیزی است که توامان از گفتن و نگفتنش عاجز مانده بوند. و شاید برای برای همین رویا نوشته بود: تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتنِ آن عاجزیم. و شاید این استغاثه، این آرزو، این میلِ دریابند از همین تمنا می آید: این همه تشبیه و تمثیل و استعاره آدم را پیر می کند. شعارهایت را راحت بده. نگو آزادی، مثل باد و باران است بگو آزادی، آزادی است. نگو مبارزه یافتنِ گوهرهای گرانقدر است. بگو مبارزه، ضروری است... می گویم قربانت بروم، مبالغه نیست، یعنی به خاطرت خنجری در سینه فرو خواهم کرد. چقدر عشق چیز غریبی است عزالدین. چقدر آدم را زخمی و بی دفاع می کند. می گویم می خواهم بروم دریک غار زندگی کنم. استعاره و کنایه نیست. به کوهستان می روم، به غاری پناه می برم. هر وقت دنیا جای بهتری شد، خبرم کن.

 

 دریابند، خونِ گرمی در کلامِ گلاویژ و عزالدین. خون گرمی که در فکرشان جاری بود. و حالا خونِ گرمی که در من جریانی جدی دارد. هوای شیراز آفتابی است، چنان که خیالِ باران خاطره ی بعیدی به نظر می رسد. من اما در دلِ اتاقم، کنار به کنارِ ماهی به ماهیِ سبز و تک ماهیِ قرمزِ زده به بیراهه، طرحی که از فکرِ امیر بر جلدِ زخمآروز نقش بسته، به بارانِ پاییزی در پاریسی فکر می کنم که عزالدین را خیس می کرد. از آن پاریسِ خیالباف های دهه ی شصتِ میلادی تا این شیرازِ تکیده ی در آستانه ی سنه ی چهارصدِ شمسی. به سرنوشتی فکر می کنم که انگار از دلِ باران جهیده بود. به استعاره ای که انگار سرنوشتی را مقهور می کرد. به آینده ای که برای همیشه در گذشته مانده است. به اولین نامه:

 

غزل بانو جان! فرشته صفت جان!

این جا شدید باران می بارد. باران را دوست دارم. باران را عاشقم. اما ته ته ته دلم می گوید روزی یا شبی در باران، مصیبتی خواهد آمد. بارانِ این چند روز از همان هاست انگار. باران نیست شاید. زهرابه ی آسمان است. شاید هم دعاهای همه ی این چند سال است که راهی به بالاتر پیدا نکردند و مایوس شدند و خود را رها کردند. عجیب است. واقعی شاید. فکر کن! دو شبانه روز است که از آسمان دعاهای مرده به زمین می خورد.  

 

عزالدین تو

پاییز در پاریس

بیست و پنج شهریور هزار و سیصد و سی و هفت

۱ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۰
شایان تدین

  با گزیده شعرها سرِ سازگاریِ چندانی ندارم. مگر این که گزینش از پیِ پختنِ فکری باشد و به سوی چیزی دیگر ورای شعر. مجموعه شعرهای یک شاعر نیز بابِ میل نیست. بهترین اتفاق، دفتر شعری مجزاست از شاعرانی که دوست می دارم یا دوست خواهم داشت.

 

 شعر خواندن این روزها خیلی شخصی تر از همیشه است. شعر دیگر بسته به نظم و طنین آهنگینی نیست. دیگر ستونِ فرهنگی شفاهی و در پی تحکیم و تحکمِ آن نیست. شعر دیگر ابزار نیست و منتِ هیچ تعلق و تعهدی را بر نمی تابد. جهان مدرن گوشه گیری شعر را پذیرفته. من پیش تر بی فکر و مداقه ای شعر و شاعری ام را به گوشه ای بردم. انگار به تاسی از روحیه ی تاریخی که در آن زندگی می کنم. شعر در جهان امروز بیراهه ای بیگانه است که به کارکردهای زبان خیانت کرده است. به نشانه بودن و در نشانه ماندن. به انتقالِ مستقیمِ پیام. و البته با ذات رسانه های مسلط بر اذهان نیز در تضاد و تقابل است. در رسانه رمزگان از پیش گشوده اند. و مخاطب نیز به طور خودکار دریافت می کند. ماهیتِ فراگیر بودن چنین است. باید دو، مشخص، دوی دیگر، مشخص و چهارِ نتیجه نیز مشخص باشد. قواعد و قراردها مابینِ گیرنده و رساننده به طور ضمنی پذیرفته شده اند. کسی پاپیچِ کلمه ای نمی شود و کلمه مضمونی تهی است. چرا که حامل دریافتی واحد و مکرر است. شعر اما با زبان، با خانه ی وجودی اش، سرِ جنگ دارد. زبانِ مسلط، امروزه، فکرِ مسلط است و شعر عنصر نامطلوبی است که تسلط از زبان می زداید و کام نمی بخشد. به کلمه ی نشانه شده ای تن نمی دهد و محتوا در آن بسیط و متکثر است. شعر منشوری است گریزان از خود. لعنتی است دچار به جهان و تاریخ. در پذیرش این لعن و نفرین شدگی، قوای شعر حالا در تن دادن به هبوط و تبعیدی است که افلاطون برای شاعران خواست. شاعران رانده شده گان از درگاه اند. شعر در عصر ما بیهوده ترین چیزهاست و قدرتِ مقابله اش در همین نهفته است. هرگز شعر چنین سرِ ناسازگاری نبوده. چنین در محنت گرفتار نبوده. چنین بیهوده و چنین حیاتی نبوده است!

 

 منظور از شعر، شعرِ مدرن و منظور از عصرِ ما، طوفانِ فراگیرِ مدرنیسم است. منظورِ از شعرِ مدرن البته به روشنی و سادگی مشخص نیست و تناقضاتِ بسیاری در اعماقِ آن نهفته است. پی گیریِ ترجمه ها و تفسیرهای فرهادپور روشنگر خواهد بود. به ویژه  در کتابی به نامِ شعر مدرن که چندی است گِرد آمده، مستقلا منتشر گردیده است. سطرهای بالا قوتِ قلبی است نظری برای من و نه تحلیلی بر اوضاع شعر در کشور خودمان. منظور فرصتی است که بالقوه پیش آمده، طی سال ها و نه آنچه مرتجعانِ فرصت رُبایِ فرصت کُش سرِ بازارهای مکاره به وقاحت می فروشند. منظور از گوشه گیریِ شعر نیز، کشیدنِ هاله ای به دورِ خود، صومعه نشینی و مقدس بازی و اطوارِ شاعری نیست که باز پر از تکرار و حماقت باشد. آن تفاله ای تاریخی است. خرقه پوشی و صوفی بازی حالا بازاری شده. این رانده شدن، فرو رفتن در متنِ تاریخی و به در آوردنِ متن از تنِ تاریخ است.  اوضاع البته مشخص است. اینجا نیز سال هاست که شعر آشکارا هنر اول نیست و در عوض، حرکت های مدرنیستی در شعر ما نیز از جایی متوقف گردیده است!

 

 خواندنِ قطعه شعری، حتی برای چندمین بار، در کانالی تلگرامی یا در پستی اینستاگرامی هنوز برای من کار شاقی است. به سطرِ آخر و نقطه ی پایان می رسم هر بار و باز از نو می خوانم. چیزی این میان می پَرد. از دسترس خارج می شود. آن، هشیاریِ من و تمرکزِ ذهنیِ من است. خواندنِ دفتر شعری ناب خود نوعی مقاومت است. گشت در دنیایی پیوسته و متجسم و گذار از متن به سوی تداعی ها، به واسطه ی تمایلات. خواندنِ یک دفتر شعر حتی در عصرِ حواس پرتی مطالعه ای عمیق می طلبد. غوطه ور شدن در خیالی متجسم و تو به توی سیاه و سپیدِ کتاب رفتن و در نهایت، بخشی از کتاب شدن و افزوده ای بر کتاب شدن و کتاب شدن!

۰ نظر ۰۴ مرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷
شایان تدین

    همه چیز ادامه دارد. به بدیِ فیلم هایی که در جشنواره ی فیلم کوتاهِ شیراز دیدم. بدونِ آغاز. بدونِ پایان. کشدار و مریض. کج دار و مریض زندگی می کنم. تابستان در ناتابستانیِ خود و زندگی در نا به سامانی است. می گذرم و می خورم از خودم. از ناخن و پوستِ دستم. از نفرت و حسادت و هزار و یک جور خیالِ ناجور. می خورم و می گذرانم. فکر به فکر، خیال به خیال، کتاب به کتاب و کلاس به کلاس. همه چیز به طور مهلکی ادامه دارد و هلاک نمی شویم. تمام نمی شود. دانشگاه، نظام آموزشی و اداری و کل مملکت در تعلیقی دائمی است. میلِ جنون آمیزی به پایانِ کار دارم. به خطِ آخر. به نرسیدن و حجتِ تمام. اما هیچی. در تابستانی که حالِ تابستان ندارد کلاس های عمومی و زبانم را می روم، کلاس های رانندگی را باید بروم و کتاب به کتاب سر می چرخانم و فیلم پشتِ فیلم می بینم. این روزها بیشتر از فون تریه. یادداشت ها و شعرها در سرم سرگردان اند و گاهی خطی به میلی می رسد و کشیده می شوم به رویِ زمینی سوخته. بیشتر اما بی امان در جای خود مانده سر از فکری به فکری می برم و از خوابی به خوابی می روم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاهِ زنگِ تفریح، به فکر کردنِ خودم فکر می کنم. به این که چیست و کجاست این فکر که به خودش فکر می کند. به انتزاعی که برخاسته از مادیتِ محضِ است و به تو به تویِ سرگردانی مان. سرگردانی. در کلمه ها فرو می روم و کلمه می شوم گاهی. کلمه ی محض. پوشالی. تو خالی. بی سر. پرکَنده. ترکیب ها را جذب می کنم و ترکیب ها را تحلیل می برم و حل می شوم. مشغولِ نوشتنِ طرحی برای کارگاه به نوعِ تازه ای از فکر کردن فکر می کنم. فکر کردنِ امروزی مان که مثل هر چیزِ دیگری ماهیتش در شکلش است. اینترنت و شبکه های اجتماعی با ما چه کرده اند؟ مدتی مدید آزار می دادم خود را محضِ عدمِ تمرکز و پراکندگی و سرگردانی. ابرداستانی اما در کارِ ابررایانه هاست. فکرها در عصرِ ما کدهایی سرگردان اند. به کارِ این جهان این امتداد نمی آید. طورِ دیگری شده ایم و تمرکز و خطِ پیوسته عناصری نامطلوب اند. عناصری پس زده شده اند. اینترنت حتی در ابتدایی ترین شکلش صرفا ابزاری در دستِ بشر نبود بلکه ارائه ی نوع تازه ای از فکر کردن بود، متفاوت از عصرِ کتابت، عصرِ تفکرِ خطی و متمرکز. با این سرگردانی عظیم و با حسِ آزاری که نشترش به جانم فرو می رود چه کنم؟ فکر کردن به خودِ همین مساله مرحله ای تازه است. جویای احوالِ بیمارِ خود شدن در بی نهایتِ امکانات و سرعت. جویای احوال خود شدن در حسِ تعلیقی که در جانِ این سرزمین فرو رفته و ادامه دادنی صرف به بیهودگیِ محض. میلِ مضری به پایان دارم. به فروپاشی. و فکر می کنم بیهودگی باید کلیدواژه باشد. واژه ای که منافذ را باز کند و جا برای کاوش بیابد. پذیرشِ این که چقدر بیهوده سر به سودا می کوبیم باز فکری است درباره ی فکر و جویای ناخوش احوالیِ خود شدن. همه چیز، مریض، ادامه دارد و هر کدام، زیر به زیرِ ستون های پی افکنده ی ابرداستان، پی کار خود می رویم و سر در سودای خود فرو کرده ایم!

۰ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۳
شایان تدین

 بی آن که بخواهم قدرنشناس باشم یا، سعی و مهرِ بعضی معلمانم را، خصوصا معلمِ اول ابتدایی، آقای محمدیان، از یاد ببرم، صادقانه می نویسم معلمی، غیرِ مادرم، آن هم در خواندن و نوشتن، نداشته ام. از سعی او و به لطفِ علاقه ای که به خواندن و خاصه خواندنِ تله تکست و روزنامه های ورزشی داشتم، پیش از آن که به مدرسه بروم و بی آنکه مهد کودک و حتی پیش دبستانی رفته باشم، خواندن و نوشتن را بلد شده بودم و می خواندم و می نوشتم. پس از آن، من هم، مثلِ بسیاری دیگر، پا در میدانی گذاشتم؛ برهوت و خالی از رهنما. از آن وقت، دلیلِ راه و بیراهه ی خود بوده ام _ که وقتِ زیادی هم نیست و راه و بیراهه ی شگرفی هم طی نکرده ام_ و بیشتر، در لا به لای کتاب ها و با معیارِ تجربه های آموخته، به دنبالِ معلمان خود _و نه مرشدان_ گشته ام و می گردم.

 

 روز اولی نیست که به این ماجرا فکر می کنم. به این که چقدر دستمان کوتاه است. چقدر پایمان می لنگد و چقدر استعدادِ فکری مان، سرِ این نظامِ آموزشیِ از سر تا پا هرزه، هدر رفته است و همچنان، به غایت، می رود و می رویم. سر در برهه ای از تاریخِ این مرز و بوم در آورده ایم که معلمان نادری پرورانده و پیش تر، معلم کشان به راه انداخته بودند و آن که همچنان بود یا سر به جنون سپرد، یا سر از آن ور دنیا در آورد و یا سرش را، با بی اعتنایی بی رحمانه ای، بریدند. سرگذشت ها، حاکیِ معلمان و موثران بسیاراند. کسانی که سرنخ می دهند و حواله به طیِ طریق می کنند. در محیطِ آکادمی یا بیرون از آن، به هر حال، آدم هایی بوده اند که چراغ مستعد و طالبِ نسلی را فروزان کرده اند یا اقل کم از گزندِ گرد و غبار در امان نگه داشته اند. جامعه ی ما، همچنان، به طورِ آزارنده ای درگیرِ خانقاه بازی و مریدان و مرادان و خرقه بخشان است و تاریخش چنین بار آورده است. و این بی معلمی، فرصتِ مهیایی شده تا بارِ دیگر، به نوعی دیگر، انجمن گرایی ها باب شود و هیچ مدعیِ عیار، به معیاری سنجیده نشود و هر کس، در ولایت خودش، داد کدخدایی سر بدهد و همه چیز اینقدر مهوع باشد! بعضی چیزها _خیلی چیزها_ آموختنی است. وقتی و عمری را باید صرفش کرد و وای از آن روزگار که عمری، از سرِ ناآگاهی، صرف آنچه نباید بشود و این، آن بلایی است که لاجرم بر سرِ نسلِ ما سوار است. بلایی از برکتِ انقلابی که انفجارِ نور بود و کور بار آورد. جامعه ای اسیرِ ایده های خودش با آدم هایی اسیرِ احتیاجات و حسدها و نیات و پیش داوری های خودشان. با انبوهی که همه چیز برشان مشتبه شده است. چنین وضعیتی ترسناک است و من این ترسِ سنگین را، در هر قدم و توقفی، بر دوش خود احساس می کنم. دلم می خواهد این ترس را بر پیشانی ام بکوبم. هُش دار _به خودم!_ که این فروپاشیِ نظام آموزشی یک مملکت است! فروپاشی همه ی آنچه از گشایشِ دارالفنون تا آمالِ اولین دانشگاه ها، بزرگانی، بر آن همت و عمر نهادند و ما حتی جیره خوارانِ خوبی نبوده ایم، یا فرصتِ جیره خواری را هم ازمان دریغ کرده اند. این فروپاشی را، که در انواع و اقسامش، هر روز رو به چشم های ما به وقاحت متجلی است و هر لحظه زندگی اش می کنیم، چطور می شود ندید؟ ناگفته بگذاشت و رهایش کرد؟ آن چه از اول ابتدایی تا چهارم دبیرستان لحظه به لحظه بر گردنمان بود را چطور فراموش کنیم؟ وقتی هر روز، شدیدتر، در دانشگاه ها و انجمن ها، جزئی از این تباهیِ فراگیر شده ایم.

 

 من، نادان تر از آنم که راهِ گریزی بدانم و داناتر از آنم که نسخه ای بپیچم. کینه دارم اما قصدم نوشتن از آن نفرت ها نبوده و نیست. صرفا می ترسم. از این حد از دیمی و خودآموز بودن می ترسم. تازه اگر همتی باشد و کسانی باشند که سعی کنند عقب افتادگی های تاریخی و زبانی را، هم گام با عقب افتادگی های بی معلمی، با جد و جهد، یک تنه پای بکوبند و بر دانش و آموخته ها بیفزایند. باز، ترس، لزوم دارد! محمد علی جمالزاده با همه جمالزاده بودن و اهمیتی که به قدرِ همتش در تاریخِ فارسی نویسی دارد، در اواخر عمر محترمش، در پاسخی به روزنامه ای می نویسد: و امروز که موهایم سفید شده است یقین دارم که اگر از همان ابتدای کار اساتید خوبی داشتم و مرا تربیت و دلالت کرده بودند و خودرو و بی استاد و مربی و دلیل بار نیامده و کار نکرده بودم، شاید واقعا نویسنده ای از آب در می آمدم که در میدان نویسندگان لااقل درجه دوم و سوم امروز دنیا دارای نام و نشانی باشم. او که تحصیلاتِ ابتدایی را در جبل لبنان، در لازاریست، _که متعلق به کشیشان مسیحی لازاریست بود_ سپری کرده بود و اوان جوانی را هم نشین و هم کلامِ علامه ها تقی زاده و قزوینی بوده، چنین نوشته! لرزه اگر بر تنِ من نیفتد کجا بیفتد؟ ما، با بسیاری ادعا و اندکی دانایی، با داغِ معلم های نداشته، رهسپارِ کجاییم؟

 قول نیما را _که خود دانش آموخته ی سن لویی بود و از نعمت معلمیِ نظام وفا بهره برد_ لوحِ محفوظِ ذهن و زبانم قرار می دهم:

       به نظرم می آید که در ته چاهی افتاده ام و وطنم را مثلِ آسمان بالای سرم می بینم...

      موفیت فرع بر این دقت و طلب است. من مدت ها خواستم، حال برای من میسر شده است.

۰ نظر ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۱۰
شایان تدین

 تا بارِ کجی را پیشه ی راهِ ناهموارم نکنم. تا سست، بنیادی ننهم و کج، بار نیاورم. خودم را این چند سال، خودِ دانه به دانه ام را، خودِ بی تجربه، کم خوانده، کم دیده و کم دانشم را به کند و کاوِ آنچه می فهمم و آنچه می بینم وا داشته ام. از قافله عقب نمانده ام چرا که تا این جای کار، که مبتدایِ کار است، منکرِ قافله بوده ام. وسعتِ نگاه را جستجو کرده و خواسته ام و در این راه و بیراه، بندیِ بندِ حواشی و هوس ها سعی کرده ام نباشم. در این وضعیتی که به سر برده ایم، نسل ما را، به دلایلی، معلمی نبود که جوانه بشناسد یا شکوفه بپرورد. نه، هیچ، اسیرِ محیطِ در بسته، پا شکسته ی خود بودیم. در این آشفته کده ی لگدکوب می لولیم که سکوتش، آشوب است و کر می کند و نورش، آلودگی است و کور. بسته ی این منجلاب نبودن، ورطه ی خود به در کشیدن و راهِ خود پی گرفتن کارِ دشواری است. آزمونی است دم به دم که نفس به شماره می اندازد و فکر، به تنگی. تصمیمی گرفته ام، به جد _که جهدِ بسیار می طلبد_ و فرایندی است که تا دو، سه، چهار سالِ دیگر مرحله ی تازه ای خواهد بود در زندگی ام. کاری به کارِ این تصمیم حالا ندارم. غرض، نوشتن از تازه ترین کتابِ منتشر از گلستان در این دیار است که فکرِ قبلی _که فکرِ بعدی هم هست_ غالب شد، فکری که گلستان نیز تقویتش نمود.

 

 در پیمودن راهی که گفته ام، در جستجوی وسعت نگاهی که فروغ می گفت، کتاب ها زنده تر بوده اند. از زنده ترینِ کتاب ها و کلمه ها، از آنِ گلستان است. یک دو سالِ گذشته، این طرف آن طرفِ مجازی، نامه به سیمین را می دیدم و حسرت به چشم می ماندم. معلوم نبود حالا حالاها به دستمان برسد. با این همه فرجی شده است و کتاب _که کم تر کسی فکرش را می کرد_ منتشر شده است. به نظر با حداکثرِ آنچه ممکن بوده است. صبوری، اینجا جایز نبود. فرصتِ میسر، دری تازه است به دنیایِ بی پایانِ ذهن و زبانِ گلستان که با همتِ عباسِ میلانی پیش تر، آن ورِ این مرزها، در حیاتِ فکری و فرهنگیِ ایرانی چاپ شده بود. مقدمه ای سنجیده، کوتاه و خواندنی هم دارد به قلمِ شخصِ جنابِ میلانی. نامه به سیمین یک نامه ی معمولی، کوتاه، بسته به یک موضوع و به یک قصد نیست. نامه ای است مثلِ فکری گشاده. پرّان و فرّار. فکرِ زخم خورده ای که به حیاتِ کلمه می تپد. به واقع، نوشتن، همیشه برای گلستان نوعی اندیشیدن است و بلکه موجه ترینِ آن. کلامِ گلستان، سرریزِ یک عمر تجربه است؛ تجربه ای آموخته چنان که همشهریِ محبوب و ستوده اش گفته بود. به قولِ میلانی پشتوانه ی هر اشارت، دریایی از خوانده ها و اندیشیده هاست. خواندنِ چنین اشاراتی، در حد توانایی و امکان، باید دقیق و موشکاف باشد. نوشتنی که اندیشیدن است، خواندنی به وقتِ اندیشیدن می طلبد. جدایی و واسطه بر نمی دارد. نوشتن، اندیشیدن است و خواندن باید که اندیشیدن باشد. گلستان و هر بزرگِ دیگری در قواره ی او _شرقی باشد، غربی، شمالی یا جنوبی_ یک توانِ فکری/زبانی است، یک ژرفای شناخت است، یک میلِ دقیقِ کنجکاوی و کاوش و غربالِ مدامِ خود است. باید آموخت و به راه افتاد. برای جزئی از جماعتِ گیج نبودن، برای آشفته ای میانِ گله نبودن، برای ساقط نبودن، قصه، گفتگو، فیلم ها و حال، این نامه ی گلستان مددرسان و پیش برنده است. یادم می اندازد نباید خو بکنم به نفهمی، به تنبلی، به ساده انگاری و به حماقت. هر چند راضی کننده ی نفس و غرورِ خام باشد مبادا وانمود به دانستن کنم که مگر تباهی عمر و فسادِ فرصت نیست. نه باید از گوشه ی تنگی، نظر بیندازم و آنچه خودم، به میلِ ناقصِ خودم هوس کرده ام را، جایِ واقعیت، جای شناخت، حواله کنم و پزش را بدهم و حالِ کریهش را ببرم. گلستان، ناقوس است. به حرکت، سرزندگی و شناخت. به دیدن و اندیشیدن. و از آن فراتر، جستجوی مرزهای پیش رونده در اندیشیدن های گسترده. به سمتِ یک چند راهِ پرپیچ و خم، ناهموار و طالبِ جد و جهد.

 

 ستایش نویسی شده است، خب شده است! منظور، قبولِ هر چه گفته شده نیست. محضِ همان وسعتِ نگاه است. برای ستایش هم که به از گلستان؟ شما بگویید؟ گلستان _و نه تنها او_ به واقع و برای شخصِ من تمام نشدنی است. این نامه ی تازه در آمده هم، تازه به تقویم نیست. چه که سالِ نوشته شدنش 69 است و از انتشارِ اول بارش، در آمریکا، ده سالی می گذرد. اما تازه است. یک متنِ زنده که خود، زمانِ مرده ای را نیز حمل می کند. تاریخِ سپری شده ی تلنبار شده ای را. تاریخِ معاصرِ ما را. برای سیمین از گذشته می گوید. هی حرف تویِ حرف. خاطره، نقد و تلنگر. شکلِ زیگزاگِ خطِ سیر فکر. در گفتنِ حقیقت _از دیدِ خودش_ انعطافی نمی ورزد و خود بدین، معترف است. به میلانی هم گفته بود که البته نگرانِ احساساتِ سیمین هم بوده. با این همه احساسات این چنینی اولویتِ گلستان نبوده اند و نیستند. این متن/نامه، که به هر حال مخاطبش دوستی قدیمی است، از قدیمی ترین هاشان، خالی از عاطفه و حسرت و دلتنگی نیست. دلتنگی اما اولویتِ گلستان نبوده. سیمین را می طلبد که بیاید، چند روزی بماند، که خیلی حرف برای گفتن دارند و نوشتنِ این نامه، شاهدی است بر آن خیلی حرف ها. از هر کس و هر چیزی. زبانِ زنده و فشرده ی گلستان خیلی چیزها در خود، متراکم دارد. متراکم از اندیشیدن و تجربه آموختن. موجز و شیرین اما نه به قصدِ هنر نمایی و گرته برداری. بلکه فرایند و چاره ای است برای اندیشیدن. و درست اندیشیدن. و بیانِ دقیقِ این اندیشه. از کسی که به غرورِ صادقانه ای می گوید هر که بوده جز از خودش نبوده و حالا، آینه ی دق خودش، تاریخِ صدساله ی ما را، برای سیمین تشریح می کند. آینه ی دقی که سیمین هم در آن حضوری پررنگ دارد و بلکه، از زاویه ای غیر، بدان نگریسته و اندیشیده است.  

 

 صد صفحه نامه، که بیش از این بوده و صفحاتیش گم شده، صد صفحه ی پُر تپش، پُر چگونگی و پُر چرایی که در قالبِ یک نامه ی نه چندان آشنا، گِرد آمده است. سخن از استعمار، از مهاجرت، از فرهنگ و مانع ها و اضدادِ آن، از آل احمد و خیلی چیزها دیگر که از قطار کردن حاصلی نیست. آنچه میانِ این همه برجستگی در این صفحات اما برجسته تر نمود، آن چه نباید بود است و آنچه گلستان بر نتابیده و نبوده. هم او که وطن را یک امرِ فرهنگی می داند و فرهنگ را ورای هر وطن، نه خواسته اسیرِ لجنی بماند و نه لولیدنِ مثلِ یک کرم را انتخاب کرده است. این را در عمل زندگی کرده است و در کلام، خطاب به سیمین خانوم، دوستِ دیرینِ نازنین، آقای ابراهیم گلستان می نویسد که با این ها نبودن، از این ها جدا بودن، حداقل وظیفه ی آدم به خودش است. تا باد چنین بادا! 

۰ نظر ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۶
شایان تدین

 ما تقریبا هیچ وقت شبیه خودمان نیستیم.

خولیو رامون ریبیرو

 از بین رفتن مرز بین خواب و بیداری نوعی اختلال محسوب می شود. در ادبیات اما، نویسنده اگر قابل و دانا باشد، محوِ مرزها و جا به جایی خط کشی ها، ترفندی است که جواب می دهد.

 مهم ترین تفسیرها از ماهیتِ جستجوگران دره ی نیستی را می شود لا به لای خودِ کتاب پیدا کرد. کتابی که به خودش می اندیشد و خودش را بازبینی، بازخوانی و تصحیح می کند. ادبیاتی ماورای ادبیات.

 سرنخ هایی را البته می توان ذکر کرد. نویسنده ای از شهر بارسلونا و طبعا وامدارِ فرهنگ و ادبیاتِ غنی لاتین. انریکه ویلاماتاس با جسارتی که از نویسنده های هم زبانش فرا گرفته به قید و بندی بند نیست. آنچه قصه، پژوهش، جستار، خاطره و قطعه ای ادبی را از یکدیگر متمایز می کند در میانِ کارِ او نیست و نوشتن/خواندن که به اینجا می رسد، یک نام الساعه در خاطر جرقه می زند؛ پیرمرد بوینس آیرسی، با شدتِ هر چه تمام تر: خورخه لوییس بورخس. ویلاماتاس بر فرازِ شانه های ادبیات، مدام بینِ نام ها و مکان ها و نقل قول ها رفت و آمد می کند و دستش (چنان بورخس) به هر سمتی که سویی باشد کشیده می شود.

 جانِ سالم به در بردن از یک بیماریِ مهلک. این آستانه، نقطه ی ثقلی است که موجباتِ نوشتنِ این کتاب را فراهم آورده است. یک سو، زندگیِ شخصی ویلاماتاس و تجربه ای که از سر گذرانده است. سویِ دیگر، قصه به قصه ی کتاب _هر کدام به نوبه ی خودش_ ردی از این حادثه را حمل می کنند. واقعیتی است اسنادی که در هر قصه در جای خیال می نشیند. تجربه ای اساسی که طبعا هر کسی را تکان می دهد و به تغییراتی وا می دارد. بعضا این نقطه ی ثقل، که نیروی محرکه بوده به نقطه ی تعلیق بدل می شود و در یک قصه (نینیو) شکلِ مجادله ای با خود را پیدا می کند؛ با خودِ پیش از حادثه. گفتگویی درونی که در یک جا به جایی، بیرونی شده و در جدال پدری با پسرش، تجسد پیدا کرده است.

 هر فراز از جستجوگران دره ی نیستی تجربه ی رویارویی با مرگ است در دلِ زندگی. تجربه هایی نه یک شکل و نه شمایلی. فرازهایی اند پس از آستانه؛ از زندگی، که تعریفِ بلندِ مرگ است و مرگ، که شیرین است برای این که از دست فکر به مرگ خلاصمان می کند. هویتِ کتاب به تکه های پراکنده ی آینه می مانَد. البته که هر تکه برای خودش آینه ای است متمایز و مستقل. اما به هر حال دستی هست که دست از نوشتن نکشیده و این تکه ها را کنار هم گرد آورده. آن دست _ با همه پرش هایش_ پیوستگی این قصه ها را نگه می دارد. راویِ فعال، نوشتن را برای نویسنده نیز تجربه ای خواندنی می کند. با سرک کشیدن به کتاب ها و یادداشت های شخصی و تکرار جملات و صفات. تکراری که بیهوده نیست و تنیدگی کتاب را به رخ می کشد. چه تکرارِ یک نقل قول از کافکا باشد که از پیش در آمد قصه ی اول به نامِ یکی دیگر از قصه ها می رسد و کیفیتش را در همه ی قصه ها دنبال می کند. چه تکرارِ یک سری موتیف که هسته و پیش برنده ی قصه ی روز موعود اند. دست به هر سویی کشیده می شود اما بعضا عاطفه (ایلومینادو)، بعضا روایت(چون او نخواسته بود)، بعضا نویسندگی (روز موعو) و بعضا اندیشه (شکوه انزوا طلبی) نقشِ برجسته تری دارند.

  این روزها از در آمیختنِ خیال و واقعیت زیاد می شنویم. زندگی کردن صفحاتِ یک کتابِ قصه اما ایده ی گستاخانه ای است. توانایی تبدیل شدن همزمان به راوی، قهرمان، قربانی و شخصیت اول از هر قلمی بر نمی آید. این نوعی خاص از در آمیختنِ خیال و واقعیت است که غنی است. چرا که نویسنده از توبره ی سرشارش بی پروا بهره می گیرد و خلاقیتِ شگفتی را طلبیده است.

 اگر  دن کیشوت داستان مردی است که جرئت پیدا کرد به رویاهایش جامه ی عمل بپوشاند، داستان پترونیو هم سرنوشت داستان نویسی است که جرئت پیدا می کند داستان های خودش را زندگی کند؛ او برای این کار حاضر است هر هزینه ای پرداخت کند، حتی اگر به قیمت دست کشیدن از حرفه ی نویسندگی باشد. ویلاماتاس اما دست از نوشتن نکشیده و همه ی این ها را در قالبِ مبدلِ قصه هایش ریخته است. طرح ریختن و نوشتنی که جز از عاشقی به ادبیات و ماورای ادبیات، به آن سوی روشنایی، آن سوی مرگ و زندگی، بر نمی آید. حیف که جز این کتاب به ترجمه ی امیر جنانی و مهتاب صابونچی تحفه ای دیگر از او به زبانِ فارسی در طاقچه ی کتاب هایمان نداریم. 

_girl_reading_a_letter_by_an_open_window_ 

۰ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۹
شایان تدین

  سوزان سانتاگ در جدال با مرگ ترجمه ای است از کتاب swiming in a sea of death به قلمِ دیوید ریف نویسنده ی ادبیات غیر داستانی و تحلیل گر سیاسی. در این فرصت او به شرح و تحلیلِ واپسین روزهای زندگیِ سانتاگ، رویارویی او با مرگ طی همه ی عمر و رفتارِ خودش در قبالِ مادرش، سانتاگ، می پردازد. او در نوشتن کتاب به حافظه اش اتکا نموده و این را صادقانه خودش معترف است که در روزهای واقعه آگاهانه یادداشتی برنمی داشته تا هیچ فاصله ی نوشتاری او را از واقعیتی که رخ می داد مصون ندارد.

 این کتاب را باید می خواندم نه به خاطر نوع نوشتنِ ریف و یا هنرِ تحلیل و نویسندگیِ او که _به نظرم بهره ی اندکی از موشکافی مادرش را دارد_ اما همچنان کتابی خواندنی است چرا که به هر حال دریچه ای است هر چند کوچک به زندگانی پر پیچ و خمِ یکی از خلاق ترین ذهن هایی که در قرنِ اخیر بر این کره ی خاکی زیسته و مصمم و مشتاق و موشکاف نیز زیسته.

 نوشتنِ ریف از جهتی شباهت به نوشته های سانتاگ دارد؛ نقل قول های فراوان که جانِ متن اند و مستقیما یا ضمنا تکرار می شوند. با این همه احساساتِ نویسنده در قبالِ مادرِ مرده اش عمومی است. پشیمانی و احساس گناه در برابر از دست رفتگانِ نزیک همیشگی است و غیر قابل اجتناب. به علاوه ریف مراقب می نویسد. سعی در توصیف زیاده از حد احساسات مادرش ندارد و بیشتر به خودش می پردازد. گاه حتی در درک وضعیت عاطفی، پیچیدگی ذهنی و واقعیات زندگی مادرش در می مانَد. مثلا آن که با همه نفرتِ سانتاگ از مرگ چطور خود بازدید کننده ی حرفه ای گورستان ها بود؟ یا چرا جمجمه ای را روی قفسه ی پشت میز تحریر، کنار خرده ریزهای هنری و عکس نویسندگانی که می ستود نگه می داشت؟ ریف در این مواجهه دچارِ احساس اجتناب ناپذیری است از کرده ها و نکرده هایش. احساس اجتناب پذیری که به نوعی جستجوی تقصیر می مانَد. او به دنبال سهمِ خودش در رویارویی مادرش با مرگ می گردد و آنچه در نهایت برایش می ماند یک سری پرسشِ بی پاسخ است از زبانِ یک بازمانده. در قبالِ این تردیدها اما منِ خواننده بی رحمانه فقط سانتاگ برایم جذابیت دارد و به دنبال چشم ها، دست ها، توان و ناتوانی او لا به لای متن می گردم و زیرشان خط می کشم؛ بر همانِ عادتی که اوی سوزان سانتاگ داشت: خط کشی های مفصل.    

 از لطایفِ خواندنِ این کتابِ 150 صفحه ای کمکی است که به مای خواننده در خوانشِ سانتاگِ نویسنده می کند. خاصه خوانشِ جُستار "بیماری به مثابه ی استعاره" و بسطِ آن مقال در کتابِ "ایدز و استعاره هایش". بیشترِ آنچه سانتاگ نوشته به زندگی اش مربوط است و کتاب مذکور، پیوندِ عمیق تر و جانی و جسمی تری با خودِ در جریانِ زندگی اش دارد و کتابِ ریف در درکِ موثرتر این پیوند می تواند یاری رسان باشد. تلاش بی وقفه ای که سانتاگِ ملحد و علم باور به ماندن در قلمروی ممکن ها انجام می دهد می تواند کلیدی باشد برای آنچه او درباره ی بیماری نه به عنوان تقدیر بلکه در مقامِ حقیقت و تابعیتِ بیماری در عصر حاضر می گوید. سانتاگ با همه شور زندگی و ترس و نفرتش از مرگ سعی می کند تحت هر شرایطی بقای خود را حفظ کند اما چاره چیست که مرگ ورای هر بیماری هیچ علاجی ندارد. حتی برای سانتاگی که از جهنم دو سرطانِ بدخیم سربلند به در آمده است و به خودش از این بابت می بالد.

 زندگیِ سانتاگ الهام بخش هر جستجوگری است؛ مرگِ او اما چنین نیست. چرا که به واقع مرگ الهام بخش نمی تواند باشد. خاصه در مصاف با آنکه مشتاق و مصمم به خواندن، دانستن و دیدنِ هر چه بیشتر در تقابل با نیستی زیسته و آشتی ناپذیر جان سپرده و چنان که ریف می نویسد: مرگش به هیچ روی مرگی آسان نبوده. جمله ی نهایی کتاب نیز نقل قولی است از خودِ سانتاگ. سانتاگی در حینِ فراز و نشیبِ زندگی و طردِ مرگ. نقل قولی از یادداشت هایش در روزهای شیمی درمانی در مصاف با سرطان سینه. او که خود را به دستِ شادی، آرامش و بردباری می سپارد می نویسد: بال هایت را بر دره ی اندوه بگستران. دکتر نیمر خطاب به دیوید ریف درباره ی آخرین روزهای زندگی سانتاگ گفته بود: ... او آماده ی مرگ نبود... به دنبال درمان می گشت، ترجیح می داد در تلاش بمیرد. خودِ این آیا می تواند الهام بخش بوده باشد؟ برای سانتاگ، اطرافیانش یا که برای ما؟ او فقط می توانست به قدم بعدی فکر کند. این مساله تا پایان راه صحت داشت

سوزان سانتاگ

۰ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۶:۱۹
شایان تدین

 نویسنده ی قصه ی قایقِ بی حفاظِ استفن کرین، که قایقِ بی شراع و تن شکسته شان به تقدیرِ موج ها گرفتار آمده بود، ناگهان شعری را مزه مزه به یاد می آوَرَد. شعری را که از یاد برده بود که از یاد برده است. پاورچین، در یاد نویسنده چون گلی از اعماق می شکفد تا شورِ دلِ او را ضرب دهد. شعر، حکایتِ سربازی بود مرده، دور از شهر و دیار و آرزوی جانی پیش از مرگِ مقدرش برای دوباره دیدنِ گوشه ای از خاکِ میهنش. نویسنده  پیش تر به پشیزی هم نگرفته بود. اکنون این مرگ، این حادثه، چون چیزی زنده، انسانی، سوی او آمده بود.

 در یک تشبیه کتاب به قبرستان می ماندَ و کتاب خواندن به احضارِ ارواح. هر سطر و گاهی هر کلمه در تجدیدِ احضار معنایی و موقعیتی دیگر دارند از آنچه پیش تر بوده اند یا نبوده اند اصلا. این هم نظری است که ما در هر خواندنی نه نویسنده را که خودمان را می خوانیم. نویسنده اگر ترجمانِ حادثه ای است ما نیز از حادثاتی انبوهیم و ترجمانِ خودیم. بنابر این هر بازخوانی قدری دارد و قدری بیش تر. چرا که تجربه امری محدود است و آگاهی و حواس هر لحظه در حالِ افزایش اند و همین می تواند در هر خوانشی گهری تازه برایمان صیقل بیندازد. پیش آمده مشغول خواندنی بوده ایم که به چیزی نگرفته ایم یا اصلا در مخیله مان نگنجیده و بر آن دست نیافته ایم. کاستی از ماست و نه از متن. ما باید به خود می افزودیم و از آنچه خوانده ایم، کم دیده ایم! همیشه کتاب هایی را طلبیده ام که بطلبند مرا. گاهی کتاب هایی خوانده ام که احساس چیرگی داشتم برشان و خوشم هم آمده اما در همان حد محدود وَ یا اینکه به توهمی از چیرگی دچار بوده ام ورنه همیشه کتاب هایی را دوست داشته ام که دوباره بخوانمشان. نه که واقعا همه شان را باز خوانده ام اما میلِ دوباره خوانی را برانگیخته باشند. شگفتی و معمایی را حمل کنند که مشمولشان نبوده ام. محمولشان نبوده ام. بلکه زندگی را خواسته ناخواسته، با میل و بی میل به آن تویی بکشانم که در عمقِ عمیقتری بشود خیره نگریست.

 مثال ها یکی دوتا نیستند. در شعر و قصه و فکر و مکالمه و خطابه محدود نمی شوند. مورسویِ بیگانه را تنها در بی تفاوتی و مسخرگی و لودگی اش خوانده بودم در اوایلِ دبیرستان. فروغ را فقط در شهوت و جسارت و مظلومیت دیده بودم. افسانه ی نیما را پاره پاره می خواندم و از شازده احتجابِ گلشیری تنها یک قابِ قاجاری می دیدم. هیچکدام از این ها ناقابل یا نادرست نیستند اما هر بازخوانی به پتکی مانده است که بر فرقِ سرم کوبیده ام. این ارواح کجا بودند؟ این قبورِ ممتحن یا مشعوف سر از کدام پاره سنگ برآورده اند؟ من چه خوانده ام؟ چه نخوانده ام! چرا که ترجمانِ حادثه ای که لازم نبوده ام و حادثه ای را که باید ندیده ام. فهمِ این قضیه هم به کار نوشتن می آید و هم به کارِ خواندن؛ اگر صادق باشم یا اقل کم در صداقت ورزی با خود و عالم بکوشم.

 

۰ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۴۳
شایان تدین

 هنگامی که زمین سیاه چالی مرطوب می شود

که در آن امید چون خفاشی با بال های ظریفش

بر دیوارها ضربه می زند 

و بر تیرک های پوسیده سر می کوبد

شارل بودلر 
به فارسیِ مراد فرهادپور
 کافکا امید را محکوم نمی کند. این را هدایت می گوید و به درستی می گوید. گریگوری سامسای مسخ شده بر درماندگی همه سویه ی خویش چنگ می زند. او در تکاپوست و جبرا امیدوار است و خواننده نیز بر همین جبر امیدی دارد. کافکا امید را شکنجه می دهد. هدایت می گوید و حق می گوید. حقی که حق مطلب زندگی مرا در این حال و هوا ادا کرده است. زندگی سربی-جوهریِ بنده با همه بیگانگی ها و شور و شعف ها موازی با وضعیت بغرنج سیاسی و اجتماعی این مملکت و بلکه کل عالم است؛ در پیچ و تاب مسخرگیِ چند لایه و با چشم اندازی سراشیبی و خفقان آور. تحت این غلظت غیر امیدی از سر اجبار و ایمانی از سر انکار راه و بیراهه ای مگر هست؟؟ سایه می خزد و سکونت بی امان تند و تندتر  پیش می  رود. تراکمی رقیق میخکوبم نموده و این میخ در گوشت و استخوان منِ خرابه تیز و عمیق تر می شود. امید اما محکوم نیست. تراژدی و وحشت از سرنوشت است. سرنوشتی که رمق از امید می سِتاند و آن را به مسخرگی فرو می کاهد. امید اما محکوم نیست هر چند سرنوشت _که مگر این همه چشم و دست در کار و بی کار نیست_ با نگاه ممتدِ پیرمردی به خنده ای ریز و مرموز، با قبا و ریش خدایی شکنجه ام می دهد. 
 چنان که می شنوی 
هق هقِ امیدی را 
که در سکوت می گرید 
۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۲۶
شایان تدین

 برای پدیده و قصه نویسی اش:

 می دانی. قصه باید پیش بیاید. قصه نویس نمی آفریند. حساسیت نشان می دهد. پس تو لایق تری. بین همه ی ماها. برای قصه نوشتن. و تنها تویی که نمی آفرینی بلکه حساسیتت را بروز می دهی.

 باید به سانِ ماهیگیری بود که ماهی نمی گیرد.  تو این را بهتر می دانی. که " همیشه حرف هایی برای گفتن هست. اما سکوت می کنم." قصه باید باید نویسنده اش را از کار و زندگی بیندازد. با او راه برود. به جای او فکر کند. کنارِ او سکوت کند. قصه باید با نویسنده اش همخوابه شود. امانِ او را بگیرد. نه یک روز. نه یک شب. نه یک بار. که هر روز. سالیانِ سال.

 سعی که می کنم. اما چیزی برای ثابت کردن ندارم و نمی دانم این چه ارزشی دارد یا ندارد. من دیگر چیزی برای ثابت کردن ندارم و دروغ می گویم. من دیگر چیزی برای ثابت کردن ندارم و این به نوزده سالگی نمی آید. به بیست سالگی هم. به جوانی اصلا. در جوابِ تو باید گفت ما به اندازه ی چاره ای که نداشتیم انتخاب کردیم. تو برای ادبیات نمی نویسی. قصه های تو همه نوشتن اند. و چیزی کم از یادداشت های شخصی ندارند. که همیشه بهترین نوشته های من بوده اند. از جانبِ خودم. که هیچوقت برای کسی نخوانده ام. نمی خوانم. قصه های تو نوشتن اند و نوشتن خوب است. ادبیات پیرایه بردار است. همیشه چیزی کم دارد. نوشتن اما حساسیت است. قصه نویسی حساسیت است. و نویسنده شدن هم که شغل نیست. یکهو می بینی به هیچ کارِ دیگری نمی آیی. چاره ای نداریم. جز به کار انداختنِ شاخک هامان. و پیش رفتن در سیری نامعلوم. به سمتِ هدفی نامشخص. خب میدانی. زمان هیچ چیزی را درست نمی کند. دردهای بزرگتر از دردهای کوچکتر کم نمی کنند. و زخم ها همیشه ملتهب می مانند. گذشته هیچ وقت نمی گذرد. زمان نه تنها پیری که هیچِ چیزِ دیگری را هم درست نمی کند. زمان سایه است. خط خطی می کند. فقط همین. از اهمیت می اندازد. دیگر آن قدرها برایمان مهم نیست. همین. قصه نویس از آبشخورِ گذشته می نوشد. اهل دیروز نیست. پشتواره حمل می کند. تو این کاره ای. تروفو درباره ی چهارصد ضربه گفته بود " برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من اما همه ی زندگی ام است." خلاصه که قصه یعنی همین. باید پیش بیاید.

 قصه های تو از من بزرگ ترند. هر چه دربارشان بنویسم جسارت است. اما جسارت می کنم. که دلم یک معمولیِ بزرگ می خواهد. یک رفتن برای همیشه. گفته ام به تو. که یا می روم و یا قصه ای می نویسم. فیلمی می سازم که برود. آدمش برود. یک رفتنِ معمولی. اما برای همیشه. می دانی. من همیشه فرصتِ فاصله داشته ام. همیشه. همیشه می توانسته ام بروم. این مابین خیلی چیزها ته نشین شده اند. ته نشینی منجر به فاصله می شود. فاصه ی بیشتر. نه به قدرِ تو. یا هر کسِ دیگری. به اندازه ی ظرفیتِ خودم. و خب سنجیدنی نیست. آدم همیشه از خودش پیشی میگیرد. تازه اگر پیش و پسی باشد. ورای مساله ی زمانی. نوشتن هم که سلسه بردار نیست. زندگی هم. خلاصه فرصتِ فاصله داشته ام. و فاصله یعنی رنگ باختن. از اهمیت انداختن. فاصله یعنی زمان. یعنی خط خطی. یعنی سایه. فاصله فراتر از این هام هست. عکسِ همه ی این هام هست. مثلا پر رنگ شدن. رنگ و رو گرفتن. من همیشه حد فاصل بوده ام. برای خیلی ها. و زمان هاشورم زده. بارها. آن قدر که کفاف داده ام. کفاف داده است. پیش آمده که پررنگ هم شده ام. اما ترجیح نداده ام. نوزده سالگی که مال این حرف ها نیست. خوب می دانم. همچنان که درباره ی پیری می نویسی. و خوب میدانی.

 قصه های تو حال خوبی دارند. چون طبیعی اند. چون غمی معمولی بر چهره شان نشته. از آن آدم ها که شیمبورسکا به پیشوازشان می رفت. که انسان ذاتا غمگین است. " منتظر چنین انسانی هستم. و پیشاپیش به او خوشامد می گویم." که نوشته ای "من غمگینم. و تنها. مثل همیشه. مثل همه." این جماعت سرشان نمی شود. قصه های تو از کار نمی اندازند. از آدم های از کار افتاده گفتن از کار افتادن نیست. نوشتن مالِ آدم های افسرده نیست. قصه های تو کرخت نیستند. غمگین اند. همین. انتظار همیشه بیجاست. از این جماعت که بی جاتر. که این "رجاله ها" هدایت را هم نمی فهمند. حجمِ دوست داشتن او را، دست و پا زدنِ مدامِ او را برای گرهی بستن، یا چنگی انداختن را نمی فهمند. این جماعت کاریکاتور می طلبند. این جماعت حالِ خوب را عوضی گرفته اند. غصه را خوار می کنند. سبکی و سنگینی نمی فهمند. فقط خوار می کنند. خوار می کنند. خوار می کنند.

 اسم ها برای تو مهم اند. و درست هم می گویی. فوج فوجِ نام هایِ بی پر در سرِ تو وول می خورند. بالشِ تو از پرِ همین نامهاست. لیلا، حبیب، غلامرضا، بابک، مژگان، مهرگان، حسام و ... سر بر همین ها می گذاری. می گویند خاطره ی بلافصل مهم است. می گویند لازم است روی شانه ی دیگران باشیم. می گویند نسلِ پیش همیشه مهم است. ما اما جدای افتاده ایم. نسلی هستیم پرتاب شده. بی شانه ای که از ورایِ آن به کسی، به منظره ای نگاه کنیم. انقلاب، انفصال بود. گسستی بود تاریخی. چیزی شبیهِ عصر تجدد و مشروطه خواهی. اما عقبگرد. من فکر می کنم کوشش در رفعِ این گسست مساله ای جدی ست. و این ها همه به تو مربوط اند. حتا اگر نتوانم مشروحش کنم. تو خاطراتِ بلافصلِ خودت را داری. گذشته ای که باید را داری. برای نوشتن. برای قصه نوشتن. و مهم تر از همه این که خوب می دانی برای هر کاری "قرار" لازم است. و این ها همه ی آن چیزهایی ست که نسلِ پرتاب شده نمی داند. این ها به کتاب ها مربوط اند اما در آن خلاصه نمی شوند. تجربه همیشه خاصیتِ بیشتری دارد. و انبوهِ کتاب هاست که تجربه می آورد. و کتابخوانی ست که تجربه می آورد. این ها را کمتر می شود فهماند. بیشتر می شود فهمید. کاش می شد بر گردیم. به دهه ی پنجاه. با انتخابی شخصی. و از آن جا ادامه دهیم. به همه ی زندگی.

 این ها درباره ی تو نبودند. برای قصه هایت نبودند. تعریف نکردم. تعریف ها برای خودم. تعریف ها خیلی خصوصی اند. از جنس دوست داشتن اند. دوست داشتن اند. اصلا قصه هات تعریفی نیستند. مگر این که بی دغلی. همین.

 خب این نامه همه اش جسارت است. چرا که بی اختیار همه از خودم گفتم. برای تو خیلی چیزها دیگر گفتن ندارد. من خوب می دانم لحظاتی را که نبودنم اهمیتی ندارد. بس که هستم. نه دستی به تسلا گشوده. نه دلی به دلسوزی تپیده. حضور، چیزی دیگر است. به فاصله و زمان مربوط نیست. نبض و لمسی اگر هست، لمسِ نبضِ بودنمان است. فهمِ نفسِ زنده بودنمان. نه به قدرِ تو. نه به اندازه ی تجربه های نداشته ام. که در حدِ خودم. در حد و اندازه یِ محدودِ خودم!

 قصه نوشتن لیاقت می خوهد. تو لیاقتش را داری. من ندارم!

دوم مرداد 95
۱ نظر ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۱
شایان تدین