پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

داغ بی معلمی

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۱۰ ب.ظ

 بی آن که بخواهم قدرنشناس باشم یا، سعی و مهرِ بعضی معلمانم را، خصوصا معلمِ اول ابتدایی، آقای محمدیان، از یاد ببرم، صادقانه می نویسم معلمی، غیرِ مادرم، آن هم در خواندن و نوشتن، نداشته ام. از سعی او و به لطفِ علاقه ای که به خواندن و خاصه خواندنِ تله تکست و روزنامه های ورزشی داشتم، پیش از آن که به مدرسه بروم و بی آنکه مهد کودک و حتی پیش دبستانی رفته باشم، خواندن و نوشتن را بلد شده بودم و می خواندم و می نوشتم. پس از آن، من هم، مثلِ بسیاری دیگر، پا در میدانی گذاشتم؛ برهوت و خالی از رهنما. از آن وقت، دلیلِ راه و بیراهه ی خود بوده ام _ که وقتِ زیادی هم نیست و راه و بیراهه ی شگرفی هم طی نکرده ام_ و بیشتر، در لا به لای کتاب ها و با معیارِ تجربه های آموخته، به دنبالِ معلمان خود _و نه مرشدان_ گشته ام و می گردم.

 

 روز اولی نیست که به این ماجرا فکر می کنم. به این که چقدر دستمان کوتاه است. چقدر پایمان می لنگد و چقدر استعدادِ فکری مان، سرِ این نظامِ آموزشیِ از سر تا پا هرزه، هدر رفته است و همچنان، به غایت، می رود و می رویم. سر در برهه ای از تاریخِ این مرز و بوم در آورده ایم که معلمان نادری پرورانده و پیش تر، معلم کشان به راه انداخته بودند و آن که همچنان بود یا سر به جنون سپرد، یا سر از آن ور دنیا در آورد و یا سرش را، با بی اعتنایی بی رحمانه ای، بریدند. سرگذشت ها، حاکیِ معلمان و موثران بسیاراند. کسانی که سرنخ می دهند و حواله به طیِ طریق می کنند. در محیطِ آکادمی یا بیرون از آن، به هر حال، آدم هایی بوده اند که چراغ مستعد و طالبِ نسلی را فروزان کرده اند یا اقل کم از گزندِ گرد و غبار در امان نگه داشته اند. جامعه ی ما، همچنان، به طورِ آزارنده ای درگیرِ خانقاه بازی و مریدان و مرادان و خرقه بخشان است و تاریخش چنین بار آورده است. و این بی معلمی، فرصتِ مهیایی شده تا بارِ دیگر، به نوعی دیگر، انجمن گرایی ها باب شود و هیچ مدعیِ عیار، به معیاری سنجیده نشود و هر کس، در ولایت خودش، داد کدخدایی سر بدهد و همه چیز اینقدر مهوع باشد! بعضی چیزها _خیلی چیزها_ آموختنی است. وقتی و عمری را باید صرفش کرد و وای از آن روزگار که عمری، از سرِ ناآگاهی، صرف آنچه نباید بشود و این، آن بلایی است که لاجرم بر سرِ نسلِ ما سوار است. بلایی از برکتِ انقلابی که انفجارِ نور بود و کور بار آورد. جامعه ای اسیرِ ایده های خودش با آدم هایی اسیرِ احتیاجات و حسدها و نیات و پیش داوری های خودشان. با انبوهی که همه چیز برشان مشتبه شده است. چنین وضعیتی ترسناک است و من این ترسِ سنگین را، در هر قدم و توقفی، بر دوش خود احساس می کنم. دلم می خواهد این ترس را بر پیشانی ام بکوبم. هُش دار _به خودم!_ که این فروپاشیِ نظام آموزشی یک مملکت است! فروپاشی همه ی آنچه از گشایشِ دارالفنون تا آمالِ اولین دانشگاه ها، بزرگانی، بر آن همت و عمر نهادند و ما حتی جیره خوارانِ خوبی نبوده ایم، یا فرصتِ جیره خواری را هم ازمان دریغ کرده اند. این فروپاشی را، که در انواع و اقسامش، هر روز رو به چشم های ما به وقاحت متجلی است و هر لحظه زندگی اش می کنیم، چطور می شود ندید؟ ناگفته بگذاشت و رهایش کرد؟ آن چه از اول ابتدایی تا چهارم دبیرستان لحظه به لحظه بر گردنمان بود را چطور فراموش کنیم؟ وقتی هر روز، شدیدتر، در دانشگاه ها و انجمن ها، جزئی از این تباهیِ فراگیر شده ایم.

 

 من، نادان تر از آنم که راهِ گریزی بدانم و داناتر از آنم که نسخه ای بپیچم. کینه دارم اما قصدم نوشتن از آن نفرت ها نبوده و نیست. صرفا می ترسم. از این حد از دیمی و خودآموز بودن می ترسم. تازه اگر همتی باشد و کسانی باشند که سعی کنند عقب افتادگی های تاریخی و زبانی را، هم گام با عقب افتادگی های بی معلمی، با جد و جهد، یک تنه پای بکوبند و بر دانش و آموخته ها بیفزایند. باز، ترس، لزوم دارد! محمد علی جمالزاده با همه جمالزاده بودن و اهمیتی که به قدرِ همتش در تاریخِ فارسی نویسی دارد، در اواخر عمر محترمش، در پاسخی به روزنامه ای می نویسد: و امروز که موهایم سفید شده است یقین دارم که اگر از همان ابتدای کار اساتید خوبی داشتم و مرا تربیت و دلالت کرده بودند و خودرو و بی استاد و مربی و دلیل بار نیامده و کار نکرده بودم، شاید واقعا نویسنده ای از آب در می آمدم که در میدان نویسندگان لااقل درجه دوم و سوم امروز دنیا دارای نام و نشانی باشم. او که تحصیلاتِ ابتدایی را در جبل لبنان، در لازاریست، _که متعلق به کشیشان مسیحی لازاریست بود_ سپری کرده بود و اوان جوانی را هم نشین و هم کلامِ علامه ها تقی زاده و قزوینی بوده، چنین نوشته! لرزه اگر بر تنِ من نیفتد کجا بیفتد؟ ما، با بسیاری ادعا و اندکی دانایی، با داغِ معلم های نداشته، رهسپارِ کجاییم؟

 قول نیما را _که خود دانش آموخته ی سن لویی بود و از نعمت معلمیِ نظام وفا بهره برد_ لوحِ محفوظِ ذهن و زبانم قرار می دهم:

       به نظرم می آید که در ته چاهی افتاده ام و وطنم را مثلِ آسمان بالای سرم می بینم...

      موفیت فرع بر این دقت و طلب است. من مدت ها خواستم، حال برای من میسر شده است.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی