پا به کلمه

؟

کلمه ها تنانگیِ تجربه اند.

شایان تدین
shtkian@gmail.com

بیهودگی همچنان بیهوده بود و بی میلی همچنان بی میل، اما یک نیرویِ حیاتیِ مبرمِ جنون آسا بر من مسلط شد. هنوز نمرده بودم.
"اینگمار برگمان"

۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «یاد» ثبت شده است

 این مطلب با تغییراتی پسند و ناپسند، لازم و نالازم (به هر حال بدون اطلاع مولف) در پیش تر دو هفته نامه و اکنون گاهنامه ی اختر/ سال دوم/ شماره هشتم/ چهارشنبه 17 آذر 1395 منتشر شده است. 

 این روزها، بازار فیلم دیدن و نمایش فیلم در شهر و دانشگاه داغ است. در همین دانشگاهِ خودمان علاوه بر شروعِ خوب کانون فیلم در پخش های هفتگی و برگزاری نشست ها، تشکل ها و انجمن های علمی نیز هر کدام به نوبه ی خود درصدد نمایش فیلم برآمده اند. علاوه بر این ها، همه ی ما از فرصتِ تماشای بی سانسور هر فیلمی در صفحه های کوچک و بزرگِ خانگی و همراه برخورداریم اما به راستی این ها همه در چه شرایطی و به چه قیمتی است؟

 فیلم دیدن این روزها عادت شده است. عادتی عجله ای مثل هر چیز دیگرِ این روزها. فیلم دیدن بی آداب شده است و هرکس هرطور دلش بخواهد به مصرف روزمره اش می رساند. موسیقی و کتابخوانی و اساسا مقوله ی فرهنگ امروزه به چنین بلایی دچار است. همه ی ما هر روزه درباره ی هر چیزی که سرِ زبان ها می آید، هر نظری می دهیم بی آن که اطلاع درستی از آن مساله داشته باشیم و حتی پیش تر به آن فکرده باشیم. شرایط ایجاب می کند. شرایط، اطلاعاتِ سریع و بی شماری است که پسِ ذهنِ ما ته نشین می شود و به ما جراتِ حرف زدن می دهد بی آن که قوه ی اندیشیدن و سکوت بخشیده باشد. فیلم دیدن هم از این شرایطِ ایجابی مستثنا نیست. شده است تنقلات و روزمرگی. شده است عاملی برای فراموشی. غافل از این که سینما هنرِ به یاد آوردن است. هنرِ دقیقه های عاطفی. هنرِ سکوت و خیال و تمنا. هنرخاصه سینما باید سرانگشتانش را به روی نبضِ ما بفشارد و قلقلمان داده به حرکتمان وا دارد. حرکتی ذهنی اقل کم. برای آسوده شدن از شرِ هر چه نباید و هر چه اضافه است. برای یه یاد آوردن آنچه طبیعی و انسانی است. آنچه گیرنده های احساسیِ ما را تیزتر و ادراکاتِ ما را گسترده تر می کند. این روزها اما شلوغی مجال نمی دهد. مجالی برای تمرکز نیست و فیلم دیدن از اعتبارِ لازم افتاده است. فرصتی برای تغییر و انگیزه بخشی نیست. همه چیز در وقت گذرانی مابینِ مشغله های بیهوده خلاصه شده است. در چنین شرایطی اعتلا مطرح نیست. زیبایی شناسی قدری ندارد. سینما دیگر هنرِ به یادآوردن نیست و همه چیز به همان سرعتی که به ذهن می رسند، فراموش می شوند. 

 ایجادِ فرصتی برای فیلم دیدن و گپ و گفت و برگزاری نشست و کارگاه و ... اعتلای سطح سلیقه ی مخاطب است. اعتلایی که پیش  و بیش از هر چیز به تمرکز، حساسیت و ادراک احتیاج دارد و البته فرصت مناسبی برای همه ی این ها؛ فرصتی که آدابِ فیلم دیدن را به ما بازگرداند.
۰ نظر ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۰۵:۳۴
شایان تدین

  این مطلبِ کوتاه به همراه یادداشتی دیگر درباره ی تاریخ، روزمرگی و رسانه در نشریه فرهنگی، اجتماعی کولاژ/ انجمن فرهنگ و سیاست دانشگاه شیراز/ سال دوم، شماره دوم/ آذر 95 منتشر شده است.

  اگر شبکه های اجتماعی و تلویزیون رسانه های فراموشی اند، سینما هنرِ به یاد آوردن است. سینما پوسیدگی را رج نمی زند. بر جنازه های تلنبار شده نمی تازد و بنگاهِ خبرپراکنی نیست. اخبار، پوک می کنند و سینما، تهی. فرق است میان پوسیدگی و جا افتادگی. بغرنجیِ اوضاعِ جهان حاصلِ فراموشی است. در همه ی جنگ ها، پس از چندی ارزش ها فراموش می شوند و انگیزه های شخصی چیرگی می یابند. همه از یاد می برند چراییِ جنگ و ارزشها و خصومت های ایدئولوژیک را. هر کس برای خودش، به قدر خودش، با کینه و خونِ دلِ خودش می جنگد. جهان، جنگ زده است. بغرنجی اوضاع از فراموشی است. سینما جهانِ یادهاست و عاطفه ها. حیف که تا درجه ی مخدراتِ صرف سقوط کند. حیف که قدرش بکاهد و به مصرفِ روزمره ی بیهودگی برسد. هنر از قول بهمن محصص ویرانگر است. خواه با ستایشِ زیبایی یا نشان دادنِ خدایان هولناک. هدف اما یگانه بوده است: بر انگیختن آدمی و خلاص کردنش از شر روزمرگی. هر هنرمند امروزه یک مدیاست. یک دریچه است. دریچه ای به سمتِ پریشانی کوچه ی بن بستِ خودش! رسانه ای است در برابر جهان رسانه زده. سینما از ابتدا جهانِ موازی بوده است. در عالمِ واقع و خیال راهِ خودش را رفته است و برای هر بنی بشری، چهارراه خودش را داشته است. گدار از "کشورِ سینما" می گوید. کشوری ورای هر مرزی. فرقی نمی کند کجا، با چه اتفاقی و به چه انگیزه و بی رمقی. توی تاریکخانه، توی تاریکی اتاق، فکرِ ناگهانِ پریده از سر سینماست. فکری که از دریچه ی چشم هاست که متجلی می شود و می دَرَد و برقِ نگاه می بخشد. سینما انکارِ آشفتگیِ عالم نیست. معیار زندگی نیز نیست. برای من همیشه قدرش آنجا بیشتر دیده شده که ابزار تعالی بوده است. هر تعالی. حتی اگر تعالی را از یاد برده بودم. حتی اگر جنگ و جنایت، حتی اگر تصویر تلفات و تلنبارِ اجساد تعالی را از یادِ دنیا برده باشند.

سگ آندلسی

۰ نظر ۲۵ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۷
شایان تدین

 همه چیز تمام می شود. همه چیزِ این دنیا تمام می شود جز مرگ که مالِ این دنیا نیست. پروسه ی کنار آمدن یکی دو روزه نیست. دایمی ست. هر وقت چیزهای خودش را برای کنار آمدن و جنگیدن دارد. جنگیدنِ سر چیزی که منطقا نمی ارزد. اما خب دلِ آدم به دنیا و جاذبه های جان فرسایش عاشق می شود. عاشقی هم عالمِ دودو تا چارتا نیست. کنار آمدن همه ی زندگی است و برای بودن عمری باید درنگ کرد. ساعاتِ متمادی باید گریست. خودت بهتر می دانی که در خلوتِ خالی. عمیقا. از درون. مثلِ یک ایده. مثلِ یک فکر. پشت به آدم ها باید گریست و فرو خورد همه ی افسردگی ها و ماتم ها را. این عاشقیِ فرهاد است که بر بیستون نقش می بندد و این عاشقیِ بی وقفه ی ما خواهد بود که روزی نقش خواهد بست. ثمری بلکه نباشد اما نقشی از ما می مانَد. نقشی حاصلِ عشقی جان فرسا. عشقی کاهنده. عشقی که ثابت نیست و تمام می شود اما به پا، تاب دویدن می دهد و به چشم، فرصتِ دیدن. همه چیز این دنیا تمام می شود. همه ی این روزها نمی مانند و عکس ها و خاطره هایشان سنگینی می کنند. همه ی دنیا آنی می شود که به آنی گذشت. آن چه نیست و نمی ماند اما نگهداری می خواهد. عاشقی نگهداری می خواهد. تو روزی شاهدِ دنیای نیستِ خودت خواهی شد. دنیایی که به تردیدت می اندازد. در این که اصلا دیده ای و بوده ای یا نه؟ آن چه می ماند اما تردیدِ آغشته به تایید است و گاهی به تمامی تایید. تردیدها هم مثلِ گریستن اند. پشت به آدم ها. در خلوت. توی تاریکی. روزی تو شاهد دنیایت خواهی بود. تنها شاهدِ دنیایی که دیگر نیست. عاشقی به تو فرصتِ شهادت می دهد.

 

۱ نظر ۱۶ آبان ۹۵ ، ۰۱:۳۳
شایان تدین
 هفتمِ مرداد است و به سرم زده برایت بنویسم. سعی می کنم کوتاه باشد. چرا که در بلند نوشتن از تو کم می آورم. درباره ی تو که نباید نوشت. باید کنارت بود. حتا در سکوت. حتا در خواب. باید پیشت بود و به هر چیزِ سطحی و کوچک فکر کرد. باید پیشت بود و از هر چه اضافه است بُرید. هفتم مرداد است و تو مثلِ مردادی. نه مثلِ که خودِ مردادی. که نه می شود درباره ات نیندیشید و نه می شود درباره ات نوشت.

 به سرم زده پیش از این که تبریکِ تولدت را بگویم درباره ات بنویسم. گفته بودی درباره ی گذشته ها بنویسم. درباره ی اتفاق ها. اسم برده بودی و خواسته بودی. من اما در عاطفه ها قوی ترم. مثلِ خودت. در موجباتی که برایم فراهم کرده ای. بی آن که خواسته باشی. در تاثراتی که از تو دارم. که فراترند از آن چه آنی ست، آن چه در قالب، جا نمی افتد و آن چه آرام آرام پاک می شود. تو از صفحه ی روزگارِ من نمی افتی. که فراتری از آنچه درباره ی خودم می دانم. از گذشته ها برایت نمی گویم. حالا نمی گویم. یک وقتِ دیگر. اصلا خودت که بهتر می دانی. بهتر می گویی. فعلا پیشِ خودمان بماند. که شاهدی نداریم. من که همه ی این سال ها اینجا بوده ام و نه شهادتی داده ام و نه شاهدی دیده ام. آنجا هم لابد خبری نیست. از آن روزها فقط مکان ها مانده اند. نه عمومی که خصوصی شان. و البته دفترهایی. برای من. برای تو. که بیشتر فوتبالی اند و چه چیزی از این بهتر، قدیمی تر و عزیزتر؟

 من آدمِ حالای خودمُ حالم خوب است. اما خب می دانی حسرت هایی لاجرم هستند. حسرت هایی که بختک اند. نفسِ آدم را تنگ می کنند و دست و پا می طلبند. گرچه دست از پا زدن نمی کشم و سعی کرده ام بلد باشم کنارِشان کنار بیایم. اما خب سه سالِ پیش هم نوشته بودم در همان یادداشت کوتاهی که دوستش داری. که " انسان یکپارچه ای نیستم. در واقع لحظات از من عبور میکنند و من هر بار متفاوت با آن ها رو به رو میشوم. و یا شاید هم خودِ آنها همه چیز را به عهده میگیرند." حسرت ها که از همان اول یقه ات را نمی چسپند. از جنسِ یادهایند و همان سه سال و نیمِ پیش گفته بودم از گذشته ای "که یادواره هایش را ،پاره ای لحظات، همچون مِهی، آرام به من میرساند" و بعد بختکِ جانم می شود. و بعد دل و سینه ام را تنگ می کند. مهارِ زندگی ام را می گیرد و دمار از روزگارم در می آورد. یکی شان همین چند روزِ پیش مابینِ مستی به سرم افتاد. همین مرداد بود. این که می دانی، آن موقع ها همه چیز مهم تر بود. با همه ی خُردی معنایِ فراگیر تری داشت و اصلا اهمیت داشتن مهم بود. مخالفت ها. بی اعتنایی ها. سری میان سرها در آوردن و طورِ دیگری فکر کردن. آن موقع ها این قدر همه چیز توخالی نبود. یک مخالفتِ ساده ارزشی انقلابی داشت و یک جرقه ی گناه آلودِ فکری خوابِ مان را تباه می کرد. آن موقع ها همه چیز بهتر نبود. من که خوش حال تر هم نبودم. یعنی معیاری ندارم تا بسنجم. شاید اگر حالا آن موقع ها بود حرفِ منم طورِ دیگری می بود. که نیست. من آدمِ حالایم. و تو هم همینطور. گر چه شماها بیشتر مانده اید. ردهای صریح تری دارید. هم تو. هم جک. شما یادگارهای بیشتری دارید. قضیه فقط سن و سال نیست. چیزهای دیگری هم هست. دل کندن برای شما سخت است. برای جک از تو سخت تر. طبقِ معمول خیلی چیزها را می گذارم برای بعد و حالام خیلی حرفِ نزده تنگِ همین سطر خیال کن. اما بگذار این یکی را بگویم که ناچار بوده ام به دل کندن. نه علاقه ام را سرِ راهی گذاشتن به امانِ خدا و رفتن. نه. بلکه تحملِ رد شدن. آدم که همیشه برای آن چه در پیش است صبر نمی کند. گاهی صبر کردن برای آنچه گذاشته ای به ناچار و گذشته ای به کار می آید. که سخت ترم هست. خب من باید دل می کنده ام. دل نبُریده ام .مجبور بوده ام. اصلا آدم باید یاد بگیرد رفتن را. همین قدر کافی ست. صبر می کنم.

 فعلا به فردا فکر کن. و نوری که لابلای صفحه های کتابِ کهنه سرایز می شود. و نوری که رنگِ دریاست. و شب ازش کم نشده. ما که همیشه نیمه های پنهان بوده ایم. فرازِ نیمه های تاریک. نه اهلِ شکایت که غمگین. نه افسرده که سرخوش. ما از نور و از تباهی بهتر می دانیم. و می فهمیم فردا چقدر وسوسه برانگیز است. و می فمهیم که دیروز از دست رفته است و گذشته نمی گذرد. اما بیا بلد بشویم طی کردن را. خیال کن. همیشه. خیالت تخت که یک روز می رویم. همانطور که قرارش را داشته ایم. شاید نتوانیم همه جای دنیا برویم یا همه ی آدم های دنیا را ببینیم اما قرارش را که داشته ایم. داریم. همین است. قرارمان رفتن برای همیشه نبود. رفتن بود. رفتن خوب است. کاستن خوب است. سادگی خوب است. همه ی این ها را تو خیلی بهتر از من می دانی. بیا خیالِ مان را دستِ دیروز ندهیم. خیال مالِ امروز است. نه گذشته. نه آینده. خیال مالِ همین حالاست. بیا خیال کنیم. همه ی آن خیالاتِ کوچک و بزرگ را کنار هم بچینیم. یک به یک. مبادا که از دستشان بدهیم. جک با تواَم. مبادا. تا همه ی آن ها را محقق کنیم. بیا خیال کنیم که محقق می شوند.

 خلاصه هفتمِ مرداد است و تولدت مبارک. چه بارها که همین جمله رد و بدل شده میانمان. به همین کوتاهی. هفتم و هفدهمِ مرداد. می دانم اسبابِ راحتی ات نیست این حرف ها. می دانم این نوشتن را ترجیح نمی دادی. و می دانم که برای خودم هم سخت ترش کرده ام اما آغازِ زندگیِ تو برای من آغازِ خیلی احساس ها و خیلی چیزهاست. چه اولین ها که با تو تعریف و تجربه کرده ام. در ذهنیاتِ خودم. تو که شریک و موجبِ خیلی از آغازهایم بوده ای. بی آن که خودت بدانی. یا بخواهی. در سکوت. در خواب. مثلِ همین حالا. که ساکتی. خوابیده ای. بیست و شش سالگی ات مبارک. دلم به هفتِ تو خوش است. نه به هفدهِ خودم.

۳ نظر ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۶
شایان تدین

 "عکس ها افسرده اند." این وقتِ شب از کجا یادم به این جمله افتاده نمی دانم. آن چه مرا  به پیش می برد این روزها، سراشیبی است. سراشیبیِ ممتدِ تصاویر و اتفاقات. یکی پشتِ دیگری. اتفاق ها مرا در بر میگیرند و از سر می گذرانند. یکی پشتِ دیگری. کلمه ها نه. کلمه ها همه حقیقت اند. همه ی حقایق همیشه شنیدنی بوده اند. اما آنچه هست، تصاویرند و اتفاق. هر کدام در فایلی جاسازی شده  تا سر انگشتان من حسب الاتفاق کلیکی بزند و تتمه ی ماجرا. آن چه بر جا خواهد ماند دیگر مالِ ما نیست. از این سیلِ روزمرگی. سَیَلانِ خاطر. نتیجتا مشتی فکرِ جگر سوز برای شب. یک عالمه تصویرِ تیز هم تویِ لب تاب. عکس ها افسرده اند و یادم نمی آید کدام عالِمی چنین اندیشیده که خواب از سرم به در برده بدین بهانه. بهانه این است که حالا فقط ماجرا دارم. عکس ها طبیعی نیستند. درمانده ام می کنند.

 سراشیبیِ ممتدِ تصاویر و اتفاقات. چنین خواسته ام. هرگز همه جای دنیا نخواهم بود. همه ی آدم ها را نخواهم دید. همچنان که سانتاگ نوشته بود اما " ایتس آن مای لیست." زندگی از اتفاق به اتفاقی پیش می رود. در سیری نا مشخص. به سمت هدفی نا معلوم. " فقط می خواهم همه چیز معما باشد." آن چنان که هست! عکس ها اما درنگ اند. خلجانِ جان اند. رازهایی اند نه سر به مهر. درباره ی یادهایی که نداریم. و جرقه ها... عکس ها طبیعی نیستند. واقعیت سرشان نمی شود. بهتر است چیزی درباره شان نگوییم. وَ مثلِ تردیدهای همه ی نویسندگان بزرگ، مخفی نگهشان داریم. آن ها خصوصی ترین اشیاءِ مایند. در جهانی که مگر شیء نیست. آن ها خصوصی ترین اشیاءِ مایند نه در تماشایشان. نه حتا در زخمی که برجای نهاده یا می گذارند. بلکه در التهابی که ایجاد می کنند. التهابی برای جستجوی خودمان، تاریخِ نگاهِ خودمان. برای ردی که برجا گذاشته/نگذاشته ایم. ردی محو. همچنان که عکس ها شهادت می دهند.

  کاش همه چیز تنها به پیش می رفت. سراشیبی. اتفاقات و تصاویر. یکی پشتِ دیگری. 

۲ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۶:۰۳
شایان تدین

  در همه ی زندگی، نه راهِ پیشی دارم، داشته ام، نه راهِ پس. حال و هوای خوابگاه، اینجا، گرفته است. تلخ است. آرامشی دارد. که زهرِ مار است. به تردید افتاده ام. تیز. به همه ی از سر گذرانده ام، به دیده ی جسارت می نگرم. دلم افتاده، سینه ام سنگین است. گفته بود. چند روزِ پیش، در آمد و رفتِ سیاهی که "تو هم پُر نوسانی ها." به دیده ی تردید شنیده بودم. حالا که دچارِ اطوارم. "من ناگزیرم!" اشتباهِ راه اگر پشیمانم کند؟ من، گفته بودم "هر چه بیراهه، راه تر..." سردیِ هوا، رمقی بود به جانِ نزارم. از یادِ خستگی هایی که سر کشیده ام. درهایی که دیگران آتیه اش گفتند و بسته ام. یکی پس از دیگری، می بندم. بر سطحِ سیمانیِ روزگار کشیده می شوم. تا تباهیِ تمام فرصتِ بسیاری هست. برای همچنان پیش رفتن. همچنان فرو رفتن.

 کلمه ها، الفبای دریای من اند. ماهی، هر بار، سر به آب می کوبد. من، به کلمات. متواری. هر دو. صرفاً محضِ زنده ماندن. دور خودم می چینمشان. با آن ها ور می روم. خیال می کنم این جا، اگر مسکنِ دانشجویی ام بود. از شش ماهِ قبل. چقدر می توانست که متفاوت باشد، زندگی ام، در متنِ رابطه هام؟ طیِ همین شش ماه. شش ماهِ نا آزِگار. محسن از فکرم پرسید. فکرِ در جریانم. چیزهایی گفتم. چیزهای بیشتری نگفتم. حالام نمی نویسم. که همیشه، ضربه ی مهلک، به سکوتم وامی دارد. از تاثراتِ بزرگ، کمتر نوشته ام. در نوشتنِ آنچه بیشتر دوست می دارم هم، بیشتر ناتوانم. بر سفیدیِ صفحات، در دلِ تنهایی، بر یکدسته جاری بوده ام. "متوسط." و این میانمایگی، اگر که بدانی، مهیب است. عذاب تر آن که زبان، صرفا تسلیِ خاطر باشد و توهمِ شناخت. محضِ زنده ماندن.

 ول می کنم. که فراموش شوم. فراموشم کنند. بلکه راحت ترم. بغض اگر به موقع نترکد، به حرف نیاید، هر چه پیرتر شوی، تازه تر به سراغت می رسد. هر بار، بیشتر، گلویت را می فشارد. حالام نه. بگذار گلو گیر شود. گلو سوز. حالا بگذار در این تاریکی، کسی، تنی به من نزند. دستی به سر و رویم نکشد. یادی هم از من نکند. یادش هم نیفتم. می گذارم مسکوت بمانند. خاطره ها در خرام شان. زخم ها در لَهَب شان. هیچ کس سر از هیچ چیزی در نمی آورد. خاصه من. سر از غمِ هر شبی ام. که کم کم دارد، دارد به بلوغ، می رسد.

 

ولنجک

١٣ اسفند ٩٤

۳ نظر ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۶
شایان تدین

 دل آزرده می شوم. آزردگی ام می مانَد. بیشتر از حرف ها. لبخند ها. فکر ها. آزردگی قوی تر است. سنگین تر است. جا می مانَد. جا می افتد. همین!

۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۱۱:۲۳
شایان تدین

"چشماتو که ببندی چیزای خوشگلی می بینی. من همیشه ستاره می بینم."

"به ساعت نگاه کن. حالا چشماتو ببند. دستات هم بزار رو چشمات. چی می بینی؟ من یه گل می بینم با یه پروانه دور و برش. خوشگله نه؟ یه قلبم هست. با سیندرلا. خوشگله نه؟"

"صبح بیدارم می کنی. خودت بیدارم می کنی. میگی پاشو. پاشو بریم دو تایی با هم پارک. خب؟ باشه؟"

 

 لحظه ها حباب اند. می ترکند و حیف می شوند. همیشه ترسیده ام. می ترسم. از حافظه. از این که نکند یادم برود. خیلی روزها. خیلی حرف ها. خیلی فکرها. که می رود. حتما.

 ساز و کاری دارد لاجرم. لابد. بلکه خودش بداند. بهتر. ساز و کارش بلکه به کارم بیاید. سال ها که بگذرد بلکه دریابم. نمی دانم که. فعلا می ترسم. طبقِ روالِ معمولِ همه ی این سال ها. از یاد می ترسم. از فراموشی، بیشتر می ترسم. 

 

 

 دستم را گرفته بود. تنگ. بعد خوابید روش و همچنان گرفته بود. خواستم که بردارم، مقاومت نشان داد. یعنی که بیدارم. چند ثانیه گذشت. رهاش کرد. اجازه داد برش دارم. امشب، کلی حرف داشت. حرف هایی هم زد. که خجالتم داد. از سنگینی ام. از تخیلِ ناکارآمدم. ناکافی ام. از بندهایی که پیچیده به خیالم. سنگ هایی که افتاده بهش. به سقفِ تاریک_روشنِ اتاق چشم دوخته بودیم که می پرسید چی میبینی؟ ساکت ماندم. گفتم سارینا. که چیزی گفته باشم. "نه خب سارینا که نمی تونه اون جا باشه. مثلا پروانه ای. پرنده ای. شبنمی..." گفتم خب پرنده. که نمی دیدم البته. "مار. مار میبینم!" گفت. گفت. گفت.

 

 

 به کمیت دیده ایم. مدام. کودکی را. رشد را. تحول را. حال که می دانم. "کودکی مینیاتور بزرگسالی نیست." بلکه چاره ای ست. کمکی. در گریز از مخصمه ای که گرفتارشیم. باید بشناسیم. بفهمیم. آشنا شویم. با نوعِ متفاوتِ پردازشش. کیفیتِ دیگرگونش. باید گوش بدهم. به لحنِ سارینا. به حرف هایی که می زند. نه بیهوده، نه ساده انگارانه اند. نه تنها طبعِ طبیعی، نه تنها سبکی، سادگی، بی پیرایگیِ کودکی که هوش، هوشِ آن را باید نگه داریم. به یاد بسپاریم. به یاد بیاوریم. 

 

کودکی چاره ای ست. در گریز. در مصافِ حافظه.

 

بامداد 25 بهمن 94

شیراز

۲ نظر ۲۵ بهمن ۹۴ ، ۱۴:۲۰
شایان تدین

 دریا که بلغزد. به رفتارِ آدمی. نه می مانَد. نه می گریزد. هر آمدنی، رفتنی ست. هر آمدن، رفتن. از هر که آمد، چندی ماند، حرف هایی زد، رفتنی بر جا می مانَد. ردِّ سایه ای. سنگین. یادی که تیز است. نِشتَری که هر شبانه، سر به سرم فرو می کند. با سایه های مانده. با طیفی از اندوه. تلخ-شیرین. که نه ماندن دارد. نه گریختن. 

۱ نظر ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۵
شایان تدین

 زمستان نیامده بودم. برای نه سال. خُب کم نیست. آدم یادش می رود خیلی چیزها. هر فصل، هرجا، حال و هوای خودش را دارد. که متمایز است. از همان، در جایی دیگر.

 راستش ایمانم را به عطرِ گل از دست داده بودم. تا که آمدم. وَ مشامم سرشار شد. وَ دلم گرفت. وَ نفسم بند آمد. از چه؟ از عطر. از هوایِ محض. از راحتیِ رنگ ها. صحرا صحرا جو. دشت دشت شب بو و هِلوِل و گل ارِّه. بنفش و زرد و زرد. وَ سرمایی که خیلی چیزها یادم انداخت. خیلی! گفتن شان چندان ساده نیست و در فرصتی دیگر، در فرصت هایی دیگر، نقبی به شان شاید که بزنم . خلاصه نُه سال زیاد نیست. عمرِ آدمی که  هست! وَ من دلم تنگ شده بود که سوزِ سرمای زمستان، پرده ی یادهام را پاره کرد. پرده ی اشک هام را.  باد، حملِ خاطرات می کند و َ مگر آدمی، چیزی به جز یاد است؟ یادی که همچون فراموشی ست. ما را وامی دارد به زندگی. ما را وا می دارد به مرگ. وَ من طیِ همین یکی دو روز چشیدم. نفس کشیدم. زندگی را و مرگ را. 

 

۱۵ بهمن ۹۴

لمزان 

۰ نظر ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۱۰
شایان تدین